قیمت عمر - حسین انصاریان - الصفحة ٩ - قصه گدا و كلاه بزرگ

بود. يك شخص فقير و تهيدستى، فقير و ندار مى‌آيد و فكر مى‌كند كه با بزرگ كردن اين كلاه سر، خودش را بزرگ بنمايد، ولى چون پول نداشت، كه يك پارچه كهنه را به دست آورد و به اندازه شش متر آن را با همان سبكى كه قديم مى‌بستند، به سرش بست و از خانه بيرون آمد. هر كسى كه هم او را به اين شكل مى‌ديد، چون نمى‌شناختش، خيال مى‌كرد، بزرگى است و به او سلام مى‌نمود و تعظيم مى‌كرد و احترام مى‌گذاشت. فكر مى‌كرد او ملك‌التجّار، يا رئيس صنف، يا مدير قبيله‌اى است. تا غروب آفتاب كه داشت برمى‌گشت و هوا گرگ و ميش شده بود و هنوز هوا روشن بود، يك رند سينه چاكى كه شغلش دزدى بود و از هفت و هشت ده مترى، از پشت سرش داشت مى‌آمد و برايش معلوم نبود اين پارچه شش و هفت مترى كهنه است؛ چون هوا گرگ و ميش بود. اين دزد پيش خودش گفت، اين الآن روى سرش هفت و هشت متر پارچه است و من اگر اين پارچه را بدزدم، فردا صبح مى‌توانم آن را