قیمت عمر - حسین انصاریان - الصفحة ٢٨
متوجّه شدم بچهام دارد شهيد مىشود، بيل را به زمين گذاشتم و رو به جبهه ايستادم و به پروردگار گفتم، اين جنس ناقابل من را از من بخر. بعد دو مرتبه مشغول به كارشدم. شب كه به خانه رفتم، به همسرم گفتم، حسن شهيد شده است. گفت، تو از كجا مىدانى؟ هنوز كه كسى به در خانه ما نيامده! گفتم، مىآيند. يك هفته بعد آمدند و من و مادرش را صدا كردند و ساك بچهام را دادند و گفتند، جنازهاش را آورديم: ()[١]: زمانى كه همه مردم امروز خود را در دنيا مىبينند، آنها دنيا را براى فردايشان مىبينند.
حالا يك چند كلمهاى هم از كسى كه يك مرتبه از اين دنياى ظاهر دل كند و به باطن دنيا نگريست، بگويم، حرّ بن يزيد رياحى. او ()
[١] ١. نهجالبلاغه، حكمت: ٤٢٤.