قیمت عمر - حسین انصاریان - الصفحة ٢٧

منطقه ما هست، اين‌ها را ما كه نساخته‌ايم، اين‌ها را خدا ساخته است و تنها مدتى در دست پدران ما بود و بعد كه نوبتشان تمام شد و مردند و رفتند، حالا مثلًا از باباى من پنج هكتار زمين به من رسيده و من هم مى‌ميرم و آن‌ها را مى‌گذارم و مى‌روم. اين پنج هكتار متعلّق به پروردگار است و من هم هر سال در آن گندم مى‌كارم و به حكم خدا نود درصدش را خودم مى‌خورم و ده درصدش را هم به صاحب زمين مى‌دهم. آيا چنين كارى كار بدى است؟ سنگين است؟ بعد به مردم بگو: پس چرا زكات نمى‌دهيد؟ آن كشاورز تا سخنش تمام شد، سه و چهار بار از من معذرت‌خواهى كرد و گفت كه من پدر شهيد هستم كه تنها فرزندم شهيد شد و سواد هم ندارم. من كه از او خوشم آمده بود و مى‌خواستم بيش‌تر درباره او بدانم، پرسيدم، آن زمان كه از سپاه در خانه شما آمدند و خبر شهادت فرزندتان را به شما دادند، چه عكس‌العملى داشتى؟ گفت، از طرف سپاه كسى نيامد. من در زمين خودم داشتم بيل مى‌زدم و آبيارى مى‌كردم كه يك مرتبه‌