قیمت عمر - حسین انصاریان - الصفحة ١٨ - بهاى بهشت
هيچ وقت آدمى كه دنيا را به عنوان ابزار لذت نگاه مىكند، نمىآيد صبح صبحانه بخورد و بگويد، توان بگيرم و به درب مغازه بروم كه كار كنم و پول حلال به دست بياورم و با ته مانده انرژى آن، ظهر به مسجد بروم و رو به قبله بايستم و با محبوبم مناجات كنم و دوباره بيايم ناهار بخورم و قدرت بگيرم و دو و سه ساعت ديگر بعد از ظهر، كار حلال كنم و اول مغرب و عشاء، بروم نماز بخوانم و بعد يك لقمه شام را هم با شادى و كيف، در كنار زن و بچه بخورم. براى خاطر اين كه توان داشته باشم يك ساعت مانده به نماز صبح، بيدار شوم و اين انرژى گرفته شده از سفره دنيا را مصرف عشقبازى با خدا كنم.
آن كسى كه محور او هواى نفس است، هيچ چيز را به اين عنوان نمىبيند. او دارد براى خودش يك كلاه بزرگ قلابى درست مىكند و درون آن را هم پر از پارچه كهنه مىنمايد. اما اين يكى خودش را معدن مىبيند و معدنش را دارد، از در و گوهر و جواهر آخرتى پر مىكند.