معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٤ - اختر در گذر است! - مدقق سید احمد
اختر در گذر است!
مدقق سید احمد
پس چرا نجيبه نيامد؟ نميفهمد چشمانتظاري چهقدر سخت است؟ بيست سال است که يک چشمم به دروازه است و يک چشمم به قاب عکس جَنرال! خيره که ميمانم به عکس جنرال، به نظرم ميآيد چشمهاي «جنرالحسن» اين سو و آن سو ميچرخد. بعد صدايش را ميشنوم. زمخت و مردانه!
- اين دربهدريها و بيخانمانيها که دلت را نلرزانده؟
دخترم «مستوره» سفت در بغلم بود. بوسهي صداداري از رويش گرفته بودم و با ميل و بيميل خنديده بودم. فکر ميکردم تا چيزي بگويم. جنرالحسن صاف و بيحرکت ايستاده بود. درست همان جايي که قاب عکسش، بيست سال روي ديوار دودزدهي اتاق، روزها و ماهها و سالها را ديد و هيچ نگفت. دستي به پيراهن گُلدار و چمنيرنگ دخترم مستوره کشيدم. يقهاش لکدار و زبر شده بود و بوي استفراغ شير ميداد. دوباره به زور خنديدم.
- همه مثل ما هستند. مثل همين نجيبه! چه برسد که شُويِ آدم، جنرال هم باشد!
جنرال خوشش آمد يا نيامد، نفهميدم. فقط گفته بود: «من يک مجاهدم.»
يک زمان، بِرارش قبل از اينکه مستوره را عروس ببرد براي بچهاش در کابل، آمده بود سراغ جنرال، قريه به قريه، با پاي پياده، پيش ما که رسيد از چرک و گَرد و خاک شناخته نميشد. در يکي از پايگاهها هم که به خاطر صورت صاف و بيريشش چند سيلي به صورتش زده بودند، جيغ زده بود: «من بِرار جنرالم! جنرالحسن!»
و صدايش بين همهي کوهها پيچيده بود. جنرالحسن! جنرالحسن!
پرسوجوي، پرسوجوي، همين که دانسته بودند راستش است بيچاره، «نورمحمد»، شوي نجيبه را هم همراهش کرده بودند راه را نشانش بدهد و همراه بِرار جنرال باشد. مجاهدين با خودشان گفته بودند: «نکند پايش بلغزد و درون درهاي بغلتد! نکند آبباز قابلي نباشد و در يکي از همين درياهاي پرآب... خاک به دهانمان! جواب جنرال را چه بگوييم؟»
جنرال ده روزي بود که از پايگاه، خانه نيامده بود. بِرارش نه دلش طاقت داشت خانه منتظر بماند، نه دل آن را داشت خودش پايگاه برود. با دستش پشهها از روي مستوره ميتاراند.
- کيش ش ش ش! به خدا حقيي دختر، ئي جاي چَتَل نيست!
پَلاس پرخاک را با لگد گوشهاي ميزد.
- به خدا دارين در حق خودتان بدي ميکنين! حيف آن خانهي سفيد در «تپه سلام» نبود؟ حيف آن همه درخت زردآلو وقتي اول بهار شکوفه ميزد... به خدا دلم برايتان ميسوزد. دلم براي مستوره ميسوزد.
خودم را با مستوره که خواب بود مشغول ميکردم. کاش مستوره بيدار بود. کاش جيغ ميزد و گريه ميکرد تا به بهانهاش بيرون ميرفتم!
- جنرال حيف آن مقام و شأنت نبود! مگر چند جنرال مثل تو در «ارگِ کابل» شانه به شانهي رييسجمهور، «داکتر نجيب» ميايستاد؟ سختت بود با مجاهدين بجنگي؟ عقيدهات اجازه نميداد؟ کابل نه پاکستان! پاکستان نه ايران! ايران نه صد کشور عربي! پناهندهي سياسي ميشدي! شأنت هم حفظ ميشد.
جنرال گفت: «من يک مجاهدم بِرار!» و باز رفت سينهي ديوار دودزده، داخل قاب عکس. بيست سال فقط نگاه کرد و نگاه کرد. شبها از گرسنگي بيدار ميشديم. مستوره گريه ميکرد. جنرال نگاه ميکرد. هرکسي که تفنگي داشت، حزب درست کرد و با حزب ديگر جنگيد. جنرال نگاه ميکرد. طالبان آمدند، کشتند، سوختاندند، ويران کردند. مکتب دخترانهي آبادي هم سوخت. همان زمستان کتاب «دري» و «کيميا»ي مستوره را در بخاري انداختيم تا کمي گرم بياييم. جنرال نگاه ميکرد. بِرار جنرال سالها بعد، باز آمد. گفت: «مستوره را ميبرم براي بچهام!»
مستوره را کالاي سفيد عروسي پوشاندم. دايم ميگفتم: «بُبين جنرال! دخترمان عروس شده! ببين جنرال!»
جنرال نگاه ميکرد. و همهي آن سالها را منتظر ماندم.
کِرت کِرت موشي از ميان چوبهاي سقف ميآمد. سايهاي روي شيشه افتاد.
- تويي نجيبه؟
دم دروازه، دستم را سايهبان کردم. باد نرمي ميان شبدرهاي پايين دره ميوزيد. رديف چنارها در امتداد جوي آب، قطار ايستاده بودند. پيرمردي پاچههاي شلوارش را بالا زده بود و در سايهي چنارها لب جوي نشسته بود. خط باريک جادهي خاکي تا جنگلهاي دوردست پيش رفته بود. هنوز خبري از نجيبه نبود. نجيبه گفته بود: «دبليو اِف پي(١) دو گوني آرد ميدهد. التماسشان کني شايد يک گوني هم بيشتر بدهند.»
جنازهي شويَش نورمحمد را که آوردند، آواز گريهاش تمام آبادي را پر کرده بود. چادرش را خاکمال ميکرد و به سرش ميزد. زنها زير لب و در گوش يکديگر ميگفتند: «زَنَکهي چشمسفيد نميشرمد. براي شويش آواز انداخته!»
نجيبه ناله ميزد: «آخ لالايِ نور مامد! واي لالايِ نور مامد!»
و بعد تا جان داشت جيغ ميکشيد و دوباره ناله ميزد و من چهقدر حسوديام ميشد به نجيبه. کاش دل آن را داشتم چادريام را خاکمال کنم. بزنم بر سرم. چنگ بکشم به رويم: «آخ لالايِ جنرال! واي لالايِ جنرال!» ولي خودم را دل ميدادم: «جنرال ميآيه! جنرال ميآيه!» و عصر به عصر مستوره را به پشتم ميبستم و ميآمدم کنار پرچم مزار نورمحمد، پاي نالهي نجيبه، پارچههاي رنگرنگ و کهنهي پرچم مزار را به سر و رويم ميماليدم و دعا ميکردم. نجيبه پلکهاي بلندش را تندتند به هم ميزد و رد اشک، مخلوط با چرک صورتش از روي گونههايش ميغلتيد. مگسها سر و رويش مينشستند و نجيبه بياعتنا آب بينياش را بالا ميکشيد. گفتم: «باز خوشا به حال تو! لااقل جنازهي شويت را آوردند تا برايش گريه کني! من که از جنرال حسن هيچ خبر ندارم.»
- اين گپ را نزن پروين! اختر در گذر است!
نجيبه گوشهي دستمالش را گرفت و اشکهايش را پاک کرد.
- هر آدمي يک اختر دارد در آسمان. از جا کنده ميشود و دوباره آرام ميگيرد. اگر آرزو بکني و همان وقت هم اختر در گذر باشد، همانکه گفتي ميشود.
تا طالبان نيامده بود و مزار نورمحمد را ويران نکرده بودند، عصرها همانجا با نجيبه درد دل ميکردم. خانهيمان «تپهسلام» بود. عصرها جنرال با جيپ سبزش ميآمد. «کجايي پروين؟» دور تا دور حياط خانهيمان که باغچه بود، قدم ميزديم. روي نوک پنجهي پاهايم ميايستادم و ستارههاي روي شانهي جنرال را ميشمردم. مستوره که دنيا آمد، اووفف هزار نفر آمدن! خانهيمان چه غوغايي شد! مگر خنده از لب جنرال ميرفت؟
کسي از آن سوي شبدرها ميآمد. نجيبه بود. روسري تازهاي سرش بود. با پنجهي پاهايش، چُست از بالاي جوي آب پريد. دامنش را جمع گرفته بود زير پايش گير نکند. آفتاب چشمانش را ميزد. هنوز مرا نديده بود. يک دستش را سايهبان کرد و دست ديگرش بيخ گوشش ماند.
- پروين! پرويييين!
برآمدم درست پيش رويش. خنديد. من هم. تا يکديگر را ميبينيم بيهيچ بهانهاي خوش ميشويم.
- کجايي خانهآباد! نگفتي من چشم به راهم؟
نجيبه بياعتنا به اعتراض من گفت: «دبليو اِف پي، که دو گوني آرد ميداد، علاوهي آن شنيدم «ديديآر» هم به هر بيوهزن، دههزار افغاني، کمک ميدهد.»
و چشمانش از شادي خنديد. همراه نجيبه راه افتاديم. رويش در روسري تازهاي که خريده بود، زيباتر ديده ميشد. با همان شوقي که از لحظهي اول داشت، پرسيد: «اول بُرويم، دههزارمان را بگيريم، بهتر نيست؟»
سرعتم را بيشتر کردم؛ گفتم: «من پول نميخواهم.»
نجيبه چيزي گفت. صدايش در باد گم شد. من هم نپرسيدم. بعد ديد که هيچ حرفي نميزنم، او هم ساکت شد. زير لب با خودم گفتم: «جنرال ميآيه! جنرال ميآيه!»
و کسي چه ميدانست؛ شايد همان وقت، اختر در گذر بود!
١) Wfp؛ علامت اختصاري سازمان جهاني غذا.