معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - گفتوگو با حجتالاسلام والمسلمين دکتر جواد اژهاي - عابدی حمید
گفتوگو با حجتالاسلام والمسلمين دکتر جواد اژهاي
عابدی حمید
تشکلهاي دانشجويي، بايد به يک نظام ارزشي اعتقاد داشته باشند
]حجتالاسلام والمسلمين دکتر جواد اژهاي در ١٣٢٧ در اصفهان به دنيا آمد. او بهجز تحصيلات حوزوي، تحصيلات دانشگاهي خود را در مقطع کارشناسي رشتهي روانشناسي در دانشگاه اصفهان به پايان رساند و در سال ١٣٥٣ براي ادامهي تحصيل در مقطع دکتراي روانشناسي تجربي در دانشگاه دولتي وين، عازم اروپا شد. در همين ايام بود که با اتحاديهي انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا آشنا و به يکي از اعضاي فعال اين تشکل دانشجويي تبديل شد. وي علاوه بر تأليف دهها کتاب و مقالهي علمي، مسئوليتهاي مهمي از جمله رياست سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان (سمپاد) (٨٧- ١٣٦٦)، وزير مشاور و رياست سازمان بهزيستي کشور (٦٣- ١٣٦١)، معاون فرهنگي - اجتماعي نخستوزير (٦٨- ١٣٦٤)، مشاور فرهنگي رئيسجمهور (٨٤- ١٣٦٨)، رياست دانشکدهي روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه علامه طباطبايي (٦٧- ١٣٦٤)، مدير گروه روانشناسي دانشگاه تربيت مدرس (٨١- ١٣٦٦)، مدير گروه روانشناسي تربيتي و مشاورهي دانشکدهي روانشناسي و علومتربيتي دانشگاه تهران (از سال ١٣٨٥ تا کنون)، رئيس شوراي انجمنهاي علمي ايران (٩٠-١٣٨٢) و... را در کارنامهي خود دارد. ايشان از سال ١٣٦٨ به عنوان نمايندهي مقام معظم رهبري در امور دانشجويان ايراني در اروپا و آمريکا مشغول به فعاليت است. همينطور از سال ١٣٧٠ به عنوان عضو شوراي نمايندگان رهبر در دانشگاهها فعال است. سابقهي فعاليت و همکاري ايشان با تشکلهاي دانشجويي و شناخت فضا و جنس کار در اين گونه تشکلها، بهانهي گفتوگوي ما با ايشان در موضوع «جنبشهاي دانشجويي» شد، ضمن اين که ميخواستيم جزئيات بيشتري هم از نحوهي تعامل آيتالله شهيد بهشتي با دانشجويان را از زبان داماد ايشان بشنويم. [
- قبل از اين که وارد بحث شويم، لطفاً کمي از سابقهي فعاليتتان در اتحاديهي انجمنهاي اسلامي دانشجويان ايراني در اروپا و چگونگي شکلگيري و تأسيس اين تشکل دانشجويي توضيح بفرماييد.
بعد از کودتاي ٢٨ مرداد ١٣٣٢ و قدرت گرفتن مجدد رژيم، جنبش دانشجويي در خارج از کشور، با رهبري گروههاي چپ ]کمونيستي[، به عنوان يک قدرت بلامنازع حتي نسبت به کل تشکلهاي دانشجويي کشورهاي ديگر، حاکم بر منطقهي اروپا و آمريکا بود. عضويت در اين تشکل، شرايط سختي نداشت؛ به طوري که هر کسي که ايراني بود (با هر سليقهاي) ميتوانست عضو کنفدراسيون دانشجويان ايراني باشد؛ البته در دلِ خود اين کنفدراسيون هم جريانهاي وابسته به پکن، شوروي (آن زمان) و بعداً حتي جريانات وابسته به آلباني- که هنوز با آمريکا رابطه برقرار نکرده بود- وجود داشت و دانشجويان مسلمان هم ابتدا در تجمعات اينها شرکت ميکردند. بعضي از دانشجويان ايراني هم با تشکل دانشجويان مسلمان اروپا کار ميکردند که مربوط به همهي کشورهاي اسلامي بود و تحت عنوان «اتّحاد الطّلبة المسلمين في اروبا» (UMSO) فعاليت ميکرد.
با فشارها و محدوديتهايي که بعد از تبعيد امام(ره) صورت گرفت، شهيد بهشتي هم- که آن زمان کارمند آموزش و پرورش بودند- از قم به تهران منتقل شدند و چون فضاي فعاليت در خارج از کشور براي ايشان مناسبتر بود، با تأييد مراجع، در سال ١٣٤٤ زمينهي رفتن ايشان به هامبورگِ آلمان فراهم شد. رفتن ايشان به اروپا از طرفي باعث احياي مرکز اسلامي هامبورگ- که تا قبل از حضور ايشان، مسجد ايرانيان نام داشت- شد و از طرف ديگر به واسطهي حضور در جمعهاي دانشجويي، باعث تحرک جريان دانشجويان ايراني شد.
ايشان کارشان را از همان تشکل دانشجويان مسلمان اروپا (UMSO) شروع کردند و طي دو سميناري هم که همان آغاز ورود برگزار کردند، با تعداد معدودي از دانشجويان مذهبي ايراني حاضر در اروپا- که با اين تشکل در ارتباط بودند- صحبتهايي انجام شد و در نهايت به اين جمعبندي رسيدند که گروه فارسيزبان اين اتحاديه را تشکيل دهند که اين گروه، بعدها توسعه داده شد و به شکل اتحاديهي انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا (UISA) درآمد.
پس از سر و سامان يافتن بيشتر، اتحاديه، گزارشي خدمت امام(ره) به نجف فرستاد و از اين جا بود که پيامهاي امام(ره) به اتحاديه شروع شد و اتحاديه هم به صورت منسجمتر شروع به عضوگيري گسترده در شهرهاي مختلف اروپا (ابتدا آلمان و بعدها اتريش، بلژيک، هلند و...) و برگزاري نشستهاي ساليانه کرد.
در سال ١٣٤٩- که شهيد بهشتي ميخواستند به ايران برگردند- تقريباً يک اساسنامهي مفصلي هم توسط نشست ساليانهي اتحاديه به عنوان دستور کار اين تشکيلات تصويب شد و بعد از آن اتحاديه با ساختاري که به کمک ايشان شکل گرفته بود، فعاليتش را ادامه داد و به يک تشکّل باورمند و مذهبي در مقابل کنفدراسيون دانشجويان ايراني تبديل شد. البته چند سال بعد از تأسيس اين اتحاديه، دانشجويان آمريکا هم- که فکر کنم در زمان شهيد چمران باشد- از کنفدراسيون جدا شدند و انجمن اسلامي دانشجويان در آمريکا و کانادا را پايهگذاري کردند.
- عمدهي فعاليتهاي اين اتحاديه چه بوده است؟
در سالهاي ١٣٥٣ به بعد- که من در اتحاديه حضور داشتم- تقريباً يک وحدتي بين اتحاديهي اروپا و آمريکا ايجاد شده بود و نشريهي اتحاديه با عنوان «اسلام، مکتب مبارز»- که به عنوان ارگان هر دو بخش (اروپا و آمريکا) به حساب ميآمد- منتشر ميشد. از فعاليتهاي عمدهي ديگر اين مجموعه، برگزاري نشستهاي سالانه و فعاليتهايي بود که در سمينارهاي فرهنگي انجام ميگرفت. برگزاري دو اعتصاب غذا، از مهمترين حرکتهايي بود که توسط اتحاديه در آن دوره انجام گرفت که اوّلين اعتصاب در اسفند ٥٦ (در اعتراض به کشتار مردم تبريز) در سه شهر پاريس، رُم و استکهلم صورت گرفت که شايد يکي از جنجاليترين اعتصاب غذاهاي سياسي - دانشجويي دنيا بود؛ چون يک عده جوان توانسته بودند در رُم به حريم پاپ تجاوز کنند و در محوطهي واتيکان به عنوان معترض نسبت به جنايتهاي شاه مستقر بشوند؛ اگرچه اين استقرار- که من خودم هم در آن شرکت داشتم- بيشتر از يک روز طول نکشيد، با دستگيري حدود ١٣ نفر و سر و صداي زيادي که در روزنامههاي ايتاليا به راه افتاد، انعکاس بسيار خوبي داشت و توجّه خيليها را به خود جلب کرد.
اعتصاب غذاي بعدي هم در سال ٥٧ و در موقعي بود که امام(ره) در پاريس بودند که حدود ٧٠ نفر از اعضاي اتحاديه در اين اعتصاب غذا شرکت کرده بودند. من هم در حين همين اعتصاب غذا کساني را که ميخواستند به ديدار امام(ره) در نوفللوشاتو بروند، همراهي ميکردم و يادم هست که آن موقع پاريس و نوفللوشاتو خيلي شلوغ بود و من اکثر مبارزين مانند شهيد مطهري، شهيد صدوقي و خيلي از رهبران مذهبي را در طول همين دورهي اعتصاب غذا ملاقات کردم.
- موضع و برخورد امام با تشکلهاي دانشجويي چگونه بود؟
امام در مدت اقامتشان در پاريس، نهضت آزادي و جبههي ملي را از اين که با عنوان خودشان بيانيههاي ايشان را تکثير کنند، منع کردند، و ما از ايشان سؤال کرديم که اتحاديهي انجمنهاي اسلامي چطور؟ و ايشان جواب دادند «شما فرزندان خود من هستيد»؛ يعني اعتماد امام(ره) به اين مجموعه، اين طور بود که باعث شد ما تمام فرمايشهاي امام(ره) را با آرم اتحاديه تکثير ميکرديم و تقريباً تا زماني که ايشان در اروپا بودند، کل جنبش دانشجويان مسلمان (يا همين اتحاديه) به عنوان قدرتمندترين جريان سياسي- مذهبي پشت سر امام(ره) بود و شاکلهي اين تشکيلات هم خط امام(ره) بود؛ به طوري که حتي وقتي نهضت آزادي يک مقداري نسبت به سياستهاي کلي که امام(ره) در براندازي رژيم داشتند، مسئلهدار شد، در همان اروپا اکثر بچههاي اتحاديه که عضو نهضت آزادي بودند، از آنجا انصراف دادند و اعلام کردند که مواضع ما صد در صد با مواضع امام(ره) است.
يکي از افتخارهاي اتحاديه، پيام ششصفحهاي- که بيشتر به يک بيانيه يا مانيفست شباهت داشت- بود که امام در سال ٥٦ از نجف براي اتحاديه نوشتند- که متن کامل اين پيام و پيامهاي ديگر ايشان و همچنين سخنرانيهاي شهيد بهشتي در نشستهاي سالانهي اتحاديه و پيامها و بيانيههاي اتحاديه و... را در کتاب «امام و اتحاديهي انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا» آوردهام- که اين حجم پيام نشان ميدهد اتحاديه چه جايگاه والايي در نظر امام(ره) داشته است.
- تا مدتي پس از پيروزي انقلاب، ما شاهد فعاليت گستردهي تشکلهاي دانشجويي در داخل کشور و تأثيرگذاري آنها در تحولات سياسي داخلي بوديم. جايگاه و مواضع اتحاديه در خصوص تحولات سياسي بعد از انقلاب در داخل ايران چه بوده است؟
اين نکته مهم است که بدانيد اتحاديه تنها تشکل دانشجويي در داخل و خارج هست که تقريباً ميتوان گفت از ٤٧ سالي که از تأسيس آن گذشته است، دچار تجزيه نشده است، هر چند نوساناتي داشته است؛ چون يک سيستم غيرنظامي و غيرفاشيستي بر آن حاکم بوده است، عليرغم نوساناتي که در دورههايي با توجه به رويدادهاي سياسي داخل (مثل جريان بنيصدر و نظاير اينها) پيدا کرده، مجدداً به موضع دفاع از رهبري نظام بازگشته است.
به هر حال موجهاي سياسي داخل، روي جنبشهاي دانشجويي اثر ميگذارد؛ به طوري که يک عده طرفدار يک گروه ميشوند و عدهاي طرفدار گروهي ديگر و قطعاً بر اين اساس جناحبنديها شکل ميگيرد و آنها ميل دارند همهي مخالفين ديدگاه خودشان را از مدار ولايتمداري خارج و دوستان خودشان را جايگزين کنند. اين گونه تلاشها در سالهاي ٨٤ به بعد در اتحاديه هم وجود داشته است؛ ولي به برکت وجود زيرساخت محکم اتحاديه- الحمدلله- جريانهاي انحرافي که در سالهاي ٨٨ علاقهي زيادي داشتند که با استفاده از فضاي سياسي ايران، بتوانند اين تشکل دانشجويي باسابقه را- که زير پرچم ولايت فقيه حرکت ميکند- به دست خودشان بگيرند و مصادره کرده و به گروه منحرف خودشان متصل کنند، شکست خوردند؛ البته بعضيهايشان هنوز هم نااميد نشدهاند، ولي جوّ آزاد و غيرگزينشي که در اتحاديه کماکان وجود دارد، اين اجازه را به آنها نداده است و اتحاديه محکم روي پاي خودش ايستاده است و به قول مقام معظم رهبري اين اتحاديه «يک شجرهي طيبه و نهادي جوان و مؤمن است که توانسته است انقلابساز شود».
- تجربهي شما از کار با اعضاي اين اتحاديه بعد از قبول اين مسئوليت چه بوده است؟
از سال ١٣٦٨ که مقام معظم رهبري دستور دادند بنده اين مسئوليت را داشته باشم، تأکيد کردهاند که با سليقهها و نگرشهاي مختلف مدارا کنم و تعامل درست داشته باشم. قطعاً در تعامل با قشرهاي متفاوت جامعهي دانشجويي در خارج از کشور، آن افرادي که برانداز بودهاند، اگر هم قصد ماهيگيري در اين بدنه را داشتهاند، مأيوس شدهاند. مثلاً در پاريس کساني بودند- که الآن با راديو زمانه و ضدانقلاب همکاري ميکنند- با اين که يک يا دو سال هم قدرت مسلط در انجمنشان بودهاند، کسي هم از انجمن بيرونشان نکرده است و تنها بر اساس اين جريان دموکراتيکي که در اتحاديه وجود دارد، ديدهاند که ديگر جايي در آن انجمن ندارند و نتوانستهاند کاري هم از پيش ببرند.
من در طول اين بيست و چند سالي که از مسئوليتم در اين حوزه ميگذرد، همواره اجازه دادهام که دانشجويان خودشان نمايندگانشان را انتخاب کنند و با هر کسي هم که دانشجويان انتخاب کردهاند، به عنوان منتخب يک تشکل دانشجويي- که ميتواند مينياتور يک جامعهي بزرگ باشد- کار کردهام و با همهي سختيهايش هم کنار آمدهام؛ چون به هر حال وقتي انسان با دانشجويان کار ميکند، بايد در آن فضا نفس بکشد و اين کار، به دليل توقعات بالاي دانشجويان، نداشتن تجربهي کافي و ارايهي بعضي پيشنهادها که براي ما تجربهي شکستخوردهاش روشن است، کار چندان سادهاي نيست؛ ولي چون آنها تجربه ندارند، ميل دارند خودشان هم آن را تجربه کنند؛ بنابراين تحمل اين فضا، يک مقداري به نظر سخت ميآيد و تا حدي هم سخت هست. خود مقام معظم رهبري هم چند بار به بنده فرمودهاند که شما عجب حوصلهاي داريد که مينشينيد و در اين سن اين مباحث را ادامه ميدهيد؛ ولي من احساس ميکنم اين شيوه، شيوهاي است که اگر در ارتباط با ساير تشکلها هم به درستي انجام بگيرد، منجر به شکلگيري مجموعهاي خواهد شد که متعهد به نظام خواهند بود و ضمن اين که نظام را دوست خواهند داشت، حرفهاي انتقاديشان را هم خواهند زد و تجزيههاي پي در پي هم صورت نخواهد گرفت.
من هميشه بر اين باور بودهام که هر حرف انتقادي به معناي براندازي نيست. حرف انتقادي براي کسي که ممکن است در روشنايي کم، واقعيتهاي پيرامونش را کمتر ببيند، ميتواند يک دريچهاي به سوي نور باشد. بنابراين، اين گونه انتقادها کمک ميکند به روشنتر شدن فضا، حوزهي ديد و ارتفاعي که طرف ميگيرد، ولي وقتي که اين انتقادها نباشد، شخص ممکن است در ته چاهي باشد و يک دايرهاي را ببيند و فکر کند که تمام دنيا همان دايره است.
- اصولاً فکر ميکنيد جنس فعاليت دانشجويي در داخل و خارج از کشور چه تفاوتهايي با يکديگر دارد؟
خود فضاهاي متفاوت، راهکارهاي متفاوتي را ايجاب ميکند. مثلاً قبل از انقلاب عليرغم اين که ما به صورت شخصي اعلاميه تکثير و توزيع ميکرديم، اما براي برگزاري يک جلسه و برنامهي علني در داخل دانشگاه در ايران بايد از روي لبهي تيغ رد ميشديم و ميبايست هزار رقم احتياط ميکرديم تا اجازهي برگزاري آن برنامه صادر شود؛ اما در همان زمان در خارج از کشور، فضا بازتر بود؛ البته باز هم بايد طوري عمل ميکرديم که موقع بازگشت به ايران، مورد لطف ساواک قرار نميگرفتيم. بعضي از افراد در اتحاديه (چون شناسايي شده بودند و ديگر نميتوانستند به ايران برگردند)، جلوي صحنه نقش ايفا ميکردند و بقيه، تحت پوشش آنها همان کارها را انجام ميدادند؛ ولي بعد از اعتصاب غذاي سال ٥٦ که به صورت علني و در حضور نيروهاي ساواک در اروپا انجام شد، ديگر تقريباً ترسي از ساواک نداشتيم. البته جلساتمان هم عمدتاً خانگي بود و خيلي معدود جلسات عمومي برگزار ميکرديم. يادم هست وقتي سفارتمان را در وين گرفتيم، ديدم که يکي از ساواکيها در تقويمي که جا گذاشته بود، تازه اسم من و همسرم و چند نفر از بچهها را يادداشت کرده بود که اينها به شدت مشکوک هستند؛ يعني پيدا بود که زياد هم اطلاعي از نوع کارمان نداشتند.
بعد از انقلاب هم اصلاً فضا به کلي فرق ميکرد تا مسئلهي منافقين پيش آمد و درگيري اين مزدوران با بچههاي انجمن اسلامي پيش آمد؛ به طوري که بچهها همه با اين افراد درگيري داشتند و دادگاه و زنداني هم داشتيم؛ بعضي از بچهها حتي تا شش ماه در آلمان زنداني شدند. کساني هم که فعال بودند، در برخي از کشورها از دانشگاهها اخراج ميشدند. خيلي از کساني که الآن بر سر مدرک دکتراي آنها بحث ميکنند، کساني بودند که دانشجوي دکترا بودند و دولت آن کشور اينها را اخراج کرده بود و وزارت علوم آمد شرايط ادامهي تحصيلشان در داخل را فراهم کرد. بعضيها هم که به دليل درگير شدن در کارهاي اجرايي، اصلاً ديگر پيگير مدرک دکتريشان نشدند.
- چرا وقتي ما از جنبش دانشجويي صحبت ميکنيم، ناخودآگاه ذهنمان به سمت فعاليتهاي سياسي ميچرخد؟ چرا عمدتاً فعاليتها و جريانهاي دانشجويي به سمت مسايل سياسي کشيده ميشوند؟
اصولاً حرکتهاي اجتماعي، جدا از مفهوم سياسي نيستند. شما اگر گندم و نان را هم- که يک مادهي تغذيهاي است- در نظر بگيريد، ميبينيد که اگر شرايطش ايجاد شود، ميتواند به يک ابزار سياسي تبديل شود. يا مثلاً سقوط يک هواپيما و... حتي بعضي از دولتها به دليل بعضي از همين مسايل اجتماعي سقوط ميکنند؛ بنابراين، ناتواني در حل مسايل سياسي، اجتماعي، اقتصادي، تغذيه، بهداشت و درمان و... بلافاصله وارد حوزهي اجتماع ميشود و بالتبع، اجتماعيات هم از سياست جدا نيست. منتهي نگاه سياسي ممکن است يک مقداري با قدرت سياسي همراه باشد، وگرنه اضلاع سهگانهي فرهنگ، اقتصاد و اجتماع در کنار ضلع چهارم- که خود سياست است- نقش تعيينکنندهاي در ادارهي کشورها دارند. در حال حاضر در براندازي دولتها از فرهنگ استفاده ميکنند، همين ناتوي فرهنگي که ميگويند، عملاً سياسي است.
بنابراين اگر جنبش دانشجويي حواسش جمع باشد که از چه زوايايي مورد تهاجم قرار ميگيرد، از زاويهي همان تيزهوشي سياسي است.
- چرا هميشه دانشجويان جلوتر از بقيه به اين مسايل واکنش نشان ميدهند؟
به دليل اين که دانشجويان فرهيختهترين و شادابترين بخش هر جامعه هستند؛ يعني دانشجو به دليل اين که دنبال تجربههاي جديد، ايدهها و افکار نو است، نسبت به ديگر اقشار جامعه حساستر و تحريکپذيرتر است. اصولاً شادابي جامعه وابسته به نسل جوان آن است. وقتي يک کشوري دچار معضل پيرسالي بشود، شادابي از آن جامعه گرفته خواهد شد. الآن اگر اروپاييها در حال جذب نسل جوان کشورهاي آسيايي و آفريقايي هستند، به دليل اين است که از اين پتانسيل استفاده ميکنند تا بتوانند نوآوري داشته باشند، وگرنه نميتوانند به اين همه فنآوري جديد دست پيدا کنند؛ بنابراين وقتي يک نسلي پير ميشود، آفرينندگياش را هم از دست ميدهد و اين مسئله در مورد واکنش نسبت به مسايل و تحولات داخل و خارج از کشور هم صدق ميکند؛ يعني اگر ما يک نسل مسنّي داشته باشيم، اين نسل به همان يافتههايش قانع ميشود و بعد مانند کشوري مثل انگلستان دچار رکود ميشود. از طرف ديگر دانشجو به اقتضاي محيطي که در آن قرار گرفته است، کسي است که زندگي او همراه با فکر، انگيزه و انديشه است. از آنجا که تمام پوياييهاي يک جامعه هم در حوزهي انديشه شکل ميگيرد، طبعاً اگر اين تفکر، منطقي و بر اساس قاعده باشد، راهکارها و رهيافتهايي که ارايه ميکنند، بسيار خوب، مطلوب، ايدهآل و مقرون به صرفه هم است.
- با توجه به تجربيات و خاطراتي که از فعالين جنبش دانشجويي در قبل و سالهاي اوّل انقلاب شنيدهايم، به نظر ميرسد که جنس جنبش دانشجويي گذشته با امروز فرق کرده است و شايد بتوان گفت حرکتهاي دانشجويي ديگر آن تأثيرگذاري و بُرد گذشتهي خود را از دست دادهاند و کُند شدهاند. آيا دليل اين امر را بايد در تغيير نوع فعاليت دانشجويي از سياسي به نوعي جنبش علمي و نرمافزاري دانست يا دليل ديگري دارد؟
اين طور نيست که بگوييم جنس فعاليتها از سياسي به علمي تغيير کرده است؛ چون آن موقع هم بچههايي که در انجمنها يا اتحاديه فعاليت داشتند، درسشان را هم ميخواندند. خيلي از اساتيدي که در حال حاضر داريم، از کساني هستند که در آستانهي انقلاب تحصيلشان تمام شده بود و بعد از انقلاب کارشان را شروع کردند؛ ولي معمولاً کساني که در شرايط سخت قرار ميگيرند، سختکوشتر هم هستند؛ بنابراين دليلي ندارد که ما در يک شرايط عادي بخواهيم آن شرايط سخت را تجربه کنيم. شما ببينيد ما در دوران جنگ، يک محدوديتهاي شديدي داشتيم، حالا دليلي ندارد همان شرايطي را که در زمان جنگ وجود داشت در حال حاضر هم به جامعهيمان تحميل کنيم. جنبش دانشجويي هم همينطور است و طبعاً نوع و رويکرد آن هم تغيير کرده است؛ البته ترديدي هم نيست که با تغيير شرايط، آن ايثارگريهايي که بود، ديگر کمتر ديده ميشود. مثلاً من يادم هست که قبل از انقلاب در اتحاديه حتي کسي يک ريال هم کمکمان نميکرد و معادل يک روز دستمزد کار را به صندوق اتحاديه به عنوان حق عضويت واريز ميکرديم و هزينههاي جاري اتحاديه را از اين طريق تأمين ميکرديم. تازه اگر ميخواستيم در نشستي هم شرکت کنيم، بايد با هزينهي خودمان ميرفتيم و هيچ وقت بليط دوسره براي کسي گرفته نميشد؛ حتي ما وقتي سخنران هم براي انجمن خودمان دعوت ميکرديم، با يک انجمني صحبت ميکرديم و ميگفتيم که نصف هزينهي بليط اين سخنران را تو بده و نصف باقيمانده را هم خودمان پرداخت ميکنيم. اين روند صرفهجويي حتي تا سالهاي ٧٤ - ٧٥ هم ادامه داشت. در حال حاضر هم صرفهجويي ميشود؛ اما ممکن است آن طور که قبلاً انجام ميشده است، نباشد و شايد بتوان گفت يک تغييري هم در سليقهي دانشجويان به وجود آمده است. در داخل هم همين حالت وجود دارد.
در حال حاضر بعضيها اين دو بحث را با هم در هم ميآميزند و فکر ميکنند دانشجويي که در يک تشکل دانشجويي فعاليت ميکند، حتماً بايد ايثارگر باشد؛ نه! همان که سالم باشد و براي مملکتش انگيزهي خدمت داشته باشد، کافي است.
فعاليتهاي ما در جامعه به دو بخش تقسيم ميشوند؛ بخش فرهنگي و بخش اجتماعي. بخش فرهنگي مانند کار معلمي يا استادي يا کارمندي است که در مقابل دريافت حقوق مشخصي، يک خدمتي را انجام ميدهيم؛ ولي کسي که مثلاً از تهران بلند ميشود و ميرود به زلزلهزدههاي آذربايجان کمک کند، ديگر نميتوانيم بگوييم کار فرهنگي انجام داده است. اين کار، يک کار اجتماعي است که شما ديگري را بر خودت ترجيح ميدهي و بحث ايثارگري پيش ميآيد. اصولاً يک جامعهي سالم، جامعهاي است که در همان بخش فرهنگي، محدودهي وظايفش نسبت به جامعه و وظايف جامعه نسبت به او تعريف شده باشد و بر اساس همان هم عمل کند، ولي اگر به حوزهي اجتماعي آمد، ايثارگر است؛ در هر شغلي و هر پُستي و هر مقامي که باشد.
در سياست هم همين طور است. براي مثال کسي که ميخواهد شهردار يا نمايندهي مجلس بشود، اگر در آن قالبي که برايش تعريف شده است، کار کند، کاملاً عزيز است، حتي اگر ايثار هم نکند، يعني بيش از آن مقدار تعريفشده هم مايه نگذارد. جنبش دانشجويي در شرايط امروز هم اگر در همان چارچوبي که برايش تعريف شده است کار کند و ايثار هم نکند، دستش را هم بايد بوسيد.
- وجود اختلاف نظر و تنش در تشکلهاي دانشجويي همواره به عنوان امري طبيعي به شمار ميآمده است، چگونه ميتوان اين اختلافها را به گونهاي مديريت کرد که به روند فعاليت مؤثر و سازندهي اين گونه تشکلها آسيبي وارد نکند؟
ما در اتحاديه و انجمنهاي تحت پوشش و عضو آن، يک خط قرمز داريم؛ کسي که برانداز است و يا با برانداز سر و سرّي دارد، اصلاً جايي در تشکّل ما ندارد؛ اما کساني هستند که سلايقي به غير سلايق ما دارند، در عين حال، نظام را هم قبول دارند و در مقابل انواع تهاجمات فرهنگي، اجتماعي و... دشمن ميايستند، ما با اين گروه مشکلي نداريم و با مُدارا رفتار ميکنيم.
دانشجويان ما اگر اين مرز را درست تشخيص ندهند و خط را جلوتر بکشند و کساني را که منتقدند، ولي واقعاً عاشق نظامشان هستند، با ضدانقلاب يکي بدانند، نه تنها به تشکلي که در آن فعاليت ميکنند، خدمتي نکردهاند، بلکه به قدرت گرفتن دشمن کمک کردهاند؛ البته ترديدي نيست کساني که جزو حوزهي ما هستند، ممکن است زياد هم به ما نزديک نباشند؛ ولي همين که در صدد آسيب رساندن به نظام نيستند، خودش يک نعمتي است و بر همين اساس افرادي که کار خودشان را ميکنند و درس خودشان را هم ميخوانند، از خودمان ميدانيم و اين توقع را هم نداريم که حتماً ايثار هم بکنند.
- ضمن تشکر از فرصتي که در اختيار ما قرار داديد، در پايان اگر صحبت يا توصيهاي به دانشجوياني که در تشکلهاي دانشجويي (چه داخل و چه خارج از کشور) در حال فعاليت هستند، بفرماييد!
تشکلهاي دانشجويي، بايد به يک نظام ارزشي اعتقاد داشته باشند، نه به يک قدرت. در اين صورت است که ميتوانند بدون اين که بلندگوي يک جريان سياسي خاصي باشند، منتقد خوبي هم باشند، در اين حال، ديگر صعود و افول يک تشکل دانشجويي، وابسته به صعود و سقوط هيچ جريان سياسي نخواهد بود؛ يعني مثل کف نميشود که با هر جرياني به اين سو و آن سو حرکت کند، بلکه مثل ريگ کف جوي آب، ثابت و ماندگار خواهد بود.
نکتهي ديگر اين که تشکلها بايد به اهداف تعريفشدهيشان پايبند باشند و از اهداف و ارزشهايي که از ابتدا براي خود تعريف کردهاند، عدول نکنند، که اگر اين اتفاق بيفتد، قطعاً براي پاسخگويي به اعضا و نيروهايشان دچار مشکل خواهند شد. حالا اگر مثل سازمان منافقين، قدرت داشته باشند، يا از اِعمال زور استفاده ميکنند و يا با اخراج کساني که با آنها همرأيي ندارند، اقدام به اِعمال قدرت ميکنند.
بنابراين، اگر تشکلها اهدافشان روشن باشد و براساس اهداف تعيينشدهيشان درست عمل کنند، راست بگويند، مردم را فريب ندهند و به ارزشهايشان هم پايبند باشند، اين نوسانات سياسي ميآيند و ميروند و آنها هم براساس آن اهداف و ارزشهايشان با اين جريانات سياسي مواجه ميشوند، ولي خودشان باقي ميمانند و کمترين آسيب را ميبينند.