معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٦ - چرخنامه(٢) سفر به روستاهاي غرب ايران - عابدینی عدالت
چرخنامه(٢): سفر به روستاهاي غرب ايران
عابدینی عدالت
«قسمت دوم»
روستاي شاهسونکندي
هيچکس در روستا نيست. سوت و کور است. زنگ در خانهي دهيار را ميزنم، اما کسي پاسخ نميدهد. سرما وجودم را گرفته است. زنگ خانههاي همسايه را ميزنم؛ اما هيچ صدايي نميآيد. پس از مدتي پرسهزدن در کوچه پس کوچهها، خانمي درِ خانهاي را باز ميکند. از او در مورد دهيار ميپرسم، ميگويد: «زنگ خونهاش رو بزن، حتماً خونه است». سپس در را ميبندد.
ميروم، اما باز از دهيار خبري نيست.
ديگر از سرما دندانهايم به هم ميخورد. سرما تا مغز استخوانم رسيده. مسجدي را ميبينم که درش باز است. داخل ميشوم. سرد است؛ اما بهتر از بيرون است. سريعاً کيسهخواب را درميآورم و در آن فرو ميروم و ميخوابم. پس از يک ساعت از خواب بيدار ميشوم. ساعت شش غروب است. نميدانم تا يازده شب چهکار کنم؟ سرما هم بد و بدتر ميشود...
نخ و سوزن را از کيفم درميآورم تا قسمتي از کاور پارهشدهي خورجين دوچرخهام را بدوزم و با اين کار کمي از وقتم پر شود.
در اين وقت، شبحي را ميبينم که از درِ مسجد وارد ميشود. مرد جوان و تنومندي است که به سمتم ميآيد. تا مرا ميبيند سلام و عليکي ميکند و ميگويد: «آقا شرمنده! خواهرم گفت شما اومديد جلوي در ما و سراغ دهيار رو گرفتين و برگشتين. من هم بعد از رسيدن به خونه اومدم دنبال شما. بلند شو بريم خونه، تا اينجا از سرما يخ نزدي.»
فقط نفهميدم از کجا فهميده که من از روستا بيرون نرفتم و به مسجد آمدهام!
وسايل را جمع ميکنم و با دوچرخه به سمت خانهيشان ميرويم. مرا به اتاقي هدايت ميکند کاملاً گرم با ديواري کاهگلي و سقف چوبي و کرسياي در ميان آن. چه صفايي داشت اين خانه. تا وارد اتاق ميشوم، با آجيل و شيريني پذيرايي ميکند. شام هم خيلي زود آورده ميشود.
تا آخر شب مينشينم و با هم صحبت ميکنيم و اطلاعاتي در مورد روستا از مجيد پناهي ميگيرم.
از مجيد در خصوص وجه تسميهي روستا ميپرسم. آرام و شمرده شمرده پاسخ ميدهد، ميگويد: «زماني شاه عباس از اين روستا ميگذشته و چون اين روستا داراي درختان فراوان و آب خروشان بوده و استخر بزرگي هم در ورودي داشته، شاه اين منطقه را ميپسندد. چون کلمهي «سون» در زبان ترکي به معناي «دوست داشتن و پسنديدن» است، نام اين روستا «شاهسونکندي» ميشود.» (جالب اينکه اين استخر هنوز باقيمانده و درختاني با قدمت حدود ٢٥٠ ساله در اطراف آن هستند.)
دور تا دور روستا، ديوارهاي قلعه بوده با يک در ورود و خروج که در چند سال اخير از بين رفته است. دو قلعهي ديگر به فاصلهي پانصد متر پايينتر و بالاتر از اين قلعه قرار دارند که به نامهاي «يوخاري قالا» (قلعهي بالايي) و «آشاغي قالا» (پايين قلعه) معروفاند. جالب اينکه بعد از تخريب قلعهي بالايي که نسبتاً سالمتر مانده، شخص ديگري ميآيد و با مصالح جديد آن را بازسازي و از سيستم آبياري قطرهاي براي فضاي سبز آنجا استفاده ميکند.
ضمناً انار، محصول اصلي اين منطقه است.
روستاي چمران (چمروم)
صبح روز بعد حرکت را ادامه ميدهم. هواي کاملاً بهاري و وزش ملايم باد حس خوبي براي من ايجاد کرده است.
مسير را ادامه ميدهم تا به روستاي «غرقآباد» ميرسم. از آنجا پس از تغيير مسير به سمت راست، جادهاي را که به سمت بالاست پيش ميگيرم تا اينکه به روستاي «چمران» ميرسم. روستايي که زادگاه شهيد چمران است. با رييس شوراي آنجا آقاي رستمي آشنا ميشوم. تا دوچرخهام را ميبيند بلافاصله مرا به خانهيشان ميبرد. ميگويد: «اينجا من جا ميدم، ولي از شام هيچ خبري نيستا!» من هم بلافاصله ميگويم: «هيچ اشکالي نداره! ميرم از يکي از هتلهاي روستاتون غذا براي خودم تهيه ميکنم!». بلند ميزند زير خنده! تا آخر شب با هم صحبت ميکنيم و چه حرفها که با هم نزديم و چه صميميت عجيبي بين من و او برقرار شد. همسرش شام مفصلي را تهيه ميکند.
اين روستا هم داراي چندين قلعه بوده که متعلق به اشخاصي بوده که اکنون فرزندان و نوادگان آنها که صاحبانشان هستند يا در تهراناند و يا به خارج کشور رفتهاند.
در زمانهاي گذشته و ايام بهمنماه، مراسمي را چوپانان در روستا برگزار ميکردند که به «گوسان» معروف بوده است و آقاي رستمي خودش هم از اجراکنندگان آن بوده است. فرداي آن روز وقتي علاقهي من را به اين مراسم ميبيند، چندين ساعت تلاش کرد تا دوستانش را جمع و اين برنامه را اجرا کنند؛ ولي به خاطر ايام عيد، آنها نبودند و قرار شد که در زماني ديگر به اين روستا بروم و مراسم را از نزديک ببينم و ثبت کنم.
روستاي مرغئه
حوالي ظهر است که از اين روستا حرکت ميکنم به سمت روستاي بعدي که اندک شناختي از قبل در موردش دارم و آن هم به خاطر شاعر معروف ناشناختهاش. شاعري که در مسير از پير و جوان، کودک و بزرگ وقتي در موردش ميپرسم همه ميشناسند.
به يک دوراهي ميرسم. تابلويي را ميبينم، اما به اشتباه مسيري ديگر ميروم و از روستايي ديگر سر درميآوردم.
جوانان اين روستا مرا متوجه اشتباهم ميکنند و مسير ديگري که از دامنهي کوه ميرود و جادهي کاملاً خاکي را نشانم ميدهند. به زحمت و با پاي پياده، خودم را به آن بالا ميرسانم. در آن بالا تنهاي تنهايم. قسمتهايي از جاده بر اثر بارش، خراب است. با احتياط سوار دوچرخه ميشوم و با سرعت خيلي کم، شيب رو به پايين جاده را ميپيمايم. واقعاً خطرناک است! لحظهاي غفلت مساوي است با افتادنم در ته دره و مرگ.
پس از طي مسافتي بالأخره به روستاي «مرغئه» که در دامنهي کوه است، ميرسم. سراغ دهيار را ميگيرم. قسمت پايين دست روستا را نشانم ميدهند. به زحمت در شيب تند روستا و زمين گلآلود روستا خود را به خانهي دهيار ميرسانم؛ اما دهيار نيست. هنگام غروب است. بالأخره با مسئول مسجد روستا که پيرمردي است صحبت ميکنم. او هم جايي را برايم در داخل مسجد نشان ميدهد که شب را در آنجا بمانم.
پس از اينکه دوچرخه را آنجا ميگذارم به داخل روستا ميروم. از «تيليمخان» اين شاعر ترک ميپرسم. اما جز مقبرهاش، کسي را نميتوانم پيدا کنم تا اطلاعاتي در خصوص او بپرسم. با آقاي کوهخواهي آشنا ميشوم که از تهران به خانهي پدرياش آمده است. اطلاعات نسبتاً خوبي در اختيارم قرار ميدهد و بعد اصرار ميکند که به خانهيشان بروم. اما با توجه به روز اول عيد بودن، ترجيح ميدهم به خانهيشان نروم و تنها باشم.
به مسجد ميروم که دو طبقه است و قديمي. بخاري آنجا کار نميکند. هوا نسبتاً سرد است. تنهايم؛ اما بيش از هر چيز از اين ناراحتم که نتوانستم از «تيليمخان» آن چيزي را که ميخواهم به دست آورم.
داخل کيسهخواب ميروم. حدود نيمساعتي به خواب عميق ميروم که زنگ موبايلم به صدا درميآيد...