معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - گزیده از پژوهش های ارسالی شماره ٦٩ - موضوع پژوهش ١

گزیده از پژوهش های ارسالی شماره ٦٩ - موضوع پژوهش ١


ولادت، كنيه و القاب هفتمين امام شيعيان، حضرت موسى بن جعفر (ع) است كه در هفتم ماه صفر سال ١٢٨ ه . ق. در ابواء متولد گرديد. پدر بزرگوارش حضرت امام صادق (ع) و مادر گراميش حميده نام دارد. ميلاد امام كاظم (ع) براى امام صادق (ع) چنان شادى بخش بود كه آن حضرت سه روز جشن گرفت و مردم مدينه را اطعام كرد. نام مبارك آن امام همام، موسى و كنيهها و القابش متعدّد است. مشهورترين لقبش «كاظم و صابر» و معروفترين كنيه‌اش «ابوالحسن» است. نقش نگين انگشتري‌اش نيز جمله «حسبى الله» مىباشد. امامت امام موسى كاظم (ع) امام كاظم (ع) تحت تربيت فوق العاده امام صادق (ع) مراحل رشد و كمال را پشت سر گذاشت و مرحله نوجوانى و جوانى را طى كرد، به گونه‌اى كه تا آخر عمر، جلال و جمال الهى در صورت و سيرتش مشهود بود. از حوادث مهم دوران جوانى آن امام، مرگ نابهنگام برادر بزرگترش اسماعيل بود كه از الطاف خفيّه الهيّه محسوب مىشد و زمينهساز تثبيت امامت وى گرديد. تلاش امام جعفر صادق (ع) نيز در اين راستا و به منظور جلوگيرى از انحراف جريان امامت بود. هر چند بعدها گروهى پيدا شدند و پس از امام صادق (ع) معتقد به امامت اسماعيل گشتند و مرگ او را انكار كردند. امام موسى كاظم (ع) پس از شهادت جانگداز امام صادق (ع) در سال ١٤٨ هجرى، در سن بيست سالگى مسئوليت بزرگ امامت و هدايت امت را در يكى از بحرانىترين دورانها به دوش گرفت. گوشههايى از مكارم اخلاقى امام الف) مشورت با غلامان و احترام به آنها حسن بن جهم مىگويد: در محضر امام رضا (ع) بوديم، سخن از امام كاظم (ع) به ميان آمد، امام رضا (ع) فرمود: با اينكه عقلهاى مردم قابل مقايسه منطقى با عقل پدرم (امام كاظم) نبود، گاهى با غلامان سياه خود در امور مختلف، مشورت مىكرد و به رأى و فكر آنها احترام مىگذاشت. شخصى به پدرم گفت: آيا با غلامان سياه مشورت مىكنى؟! در پاسخ فرمود: «انّ اللّه تبارك و تعالى ربّما فتح على لسانه؛ همانا خداوند متعال چه بسا راه حلّ مشكلى را بر زبان همان غلام سياه بگشايد.» ب) صلابت و عزت نفس در برابر ترفند هارون يكى از خصلتها و روشهاى رفتارى امام كاظم (ع) حفظ صلابت و عزت اسلامى بود، او هرگز به خوارى و ذلت تن در نداد، تا آنجا كه مرگ با عزت را بر زندگى ذلتبار ترجيح داد. سرگذشتهاى جالب زير گفته ما را اثبات مىكند: ١ ـ در آن هنگام كه امام كاظم (ع) در زندان، در شرايط سخت بود، هارون، وزيرش يحيى بن خالد برمكى را طلبيد و به او چنين دستور داد: به زندان برو و موسى بن جعفر (ع) را از غل و زنجير آزاد كن و سلام مرا به او برسان و به او بگو: پسر عمويت (هارون) مىگويد: من قبلاً سوگند ياد كرده‌ام كه تو را آزاد نسازم تا اقرار كنى كه با من رفتار بدى كرده‌اى و از من درخواست عفو از گذشته نمايى، اقرار تو موجب ننگ براى تو نيست و درخواست تو از من، موجب نقص و عيب تو نخواهد بود. اين پيام‌رسان من، يحيى بن خالد، مورد اطمينان من و وزير من است، از او درخواست عفو كن تا مرا از ذمّه سوگند برهاند، آنگاه به سلامت هر كجا خواهى برو. امام كاظم (ع) به يحيى چنين گفت: اى ابا على! مرگ من فرا رسيده و بيش از يك هفته، بيشتر در اين دنيا نخواهم ماند، از جانب من به هارون بگو: روز جمعه فرستاده من نزد تو مي‌آيد و آنچه را در مورد وفات من ديده، به تو خبر مي‌دهد و تو به زودى در فرداى قيامت در پيشگاه عدل الهى زانو بر زمين زده و در آنجا روشن مىشود كه ظالم و ستمگر كيست؟ ٢ ـ در آن هنگام كه امام كاظم (ع) در زندانهاى تاريك هارون به سر مىبرد، يكى از آشنايان براى امام چنين پيام داد: اگر براى فلانى نامه بنويسى تا با هارون در مورد آزادى تو صحبت كند، كارساز است. امام كاظم (ع) جواب داد: پدرم از پدران خود و آنها از پيامبر (ص) نقل كرده‌اند كه خداوند به حضرت داود (ع) وحى كرد: همانا هيچ بنده‌اى از بندگانم به شخصى جز من تكيه نكرد، مگر اينكه اسباب (نعمتهاى) آسمان را از او بريدم، و زمين را در زير پايش براى فرو رفتنش در كام زمين، سست كردم. ج) نهى از منكر امام كاظم (ع) و پشيمانى گنهكار روزى امام كاظم (ع) از كوچه‌اى عبور مىكرد، صداى ساز و آواز از در خانه‌اى به گوشش رسيد، در همين لحظه كنيزى از آن خانه براى ريختن زباله، بيرون آمد، امام به او فرمود: صاحب اين خانه بنده است يا آزاد، به عبارت ديگر، غلام است يا ارباب؟ كنيز گفت: او آزاد است. امام كاظم (ع): راست گفتى، آزاد است كه اينگونه آشكارا گناه مىكند، اگر بنده بود از مولاى خود مىترسيد و گناه نمىكرد. همين گفت و گو باعث شد كه كنيز ديرتر به خانه بازگردد. به همين دليل صاحب خانه به نام بُشر از كنيز پرسيد: چرا دير آمدى؟ كنيز در پاسخ گفت: شخصى از اينجا عبور مىكرد، از من پرسيد: صاحب اين خانه بنده است يا آزاد، گفت: اگر بنده بود از آقاى خود مىترسيد. همين پيام آن چنان بُشر را دگرگون كرد كه همان لحظه با پاى برهنه از خانه بيرون آمد و به دنبال آن آقا به راه افتاد. ناگاه ديد امام كاظم (ع) است، معذرت خواست و همانجا توبه كرد و با چشم گريان به خانه‌اش بازگشت. از آن پس هرگز دنبال گناه و انحراف نرفت و از پارسايان معروف عصر خود شد، و چون هنگام توبه پا برهنه بود، به او «بُشر حافى» لقب دادند. د) آراستگى امام براى همسر حسن بن جهم مىگويد: امام كاظم (ع) را ديدم كه محاسنش را رنگ كرده بود و بسيار آراسته به نظر مي‌رسيد، پرسيدم: فدايت شوم چرا محاسنت را رنگ كرده‌اى؟ در پاسخ فرمود: آراستگى و آمادگى، بر حفظ عفت زن مي‌افزايد. همانا بعضى از زنها به دليل آنكه شوهرانشان به مسئله نظافت و آرايش بي‌اعتنا هستند، از مرز عفت خارج مىشوند. سپس فرمود: آيا دوست دارى همسرت را آنگونه بنگرى كه او تو را آنگونه (ژوليده و نامرتب) بنگرد؟ عرض كردم: نه. فرمود: زن نيز دوست ندارد، تو را ژوليده بنگرد. سپس افزود: «مِن اخلاق الانبياء التنظّف و التّطيّب و حلق الشّعر؛ از اخلاق پيامبران، پاكيزگى و خوش بويى و زدودن موهاى اضافى بدن است.» ميكائيل كلانترى، شماره اشتراك ١٠٠٩٩، از خرمدره  شخصيّت امام امام موسى كاظم (ع) در ميان شخصيتهاى علوىِ موجود در آن زمان از نظر علم و تقوا و زهد و عبادت، سرآمد روزگار خويش به شمار مي‌آمد. شيخ مفيد در اين باره مىگويد: ابوالحسن موسى (ع) پرستندهترين، سخىترين و با شخصيتترينِ اهل زمان خود بود. ابن ابى الحديد درباره آن حضرت چنين مىنويسد: فقاهت، ديانت، عبادت، بردبارى و شكيبايى، همه در آن حضرت جمع بود. يعقوبى، مورّخ شهير، در اين باره مىنويسد: موسى بن جعفر (ع) عابدترين مردم زمان خود بود. آن حضرت از صالحان، عابدان، سخاوتمندان و بردباران بود و شخصيتى بس بزرگ داشت. آنچه از سجاياى امام (ع) بيش از همه نمود و نماياين داشت، كرم و سخاوت او بود كه ضرب المثل شده است. از جمله خصايص ديگر آن حضرت، زهد و عبادت ايشان است. امام كاظم (ع) سالهاى متمادى در زندان به سر برد و در تمام اين مدت به عبادت خدا مشغول بود، به طورى كه بسيارى از زندانبانانِ او تحتِ تأثير جاذبه معنوى وى قرار مىگرفتند. حميد معينى، شماره اشتراك ٩٠٧١، از نجف آباد  اخلاق نيك امام و نتيجه آن در مدينه شخصى از بستگان عمر بن خطّاب با امام صادق (ع) دشمنى مىكرد و به طور مكرّر با كمال گستاخى از آن حضرت و خاندان رسالت بدگويى مىكرد. چند نفر از ياران امام كاظم (ع) به آن حضرت عرض كردند: به ما اجازه بده تا اين مرد تبهكار را از بين ببريم. امام كاظم (ع) آنها را به شدت از اين كار بر حدر داشت و سپس فرمود: او اكنون كجاست؟ گفتند: در فلان مزرعه مشغول كشاورزى است. امام بر مركب خود سوار شد و به سراغ او رفت. وقتى به مزرعه‌اش رسيد، او با ناراحتى فرياد زد: آهاى! كشت و كار ما را پا مال نكن. امام كاظم (ع) همچنان به طرف او رفت و وقتى به او رسيد، فرمود: خسته نباشى، سپس با چهره‌اى خندان احوال او را پرسيد و فرمود: تاكنون چقدر در اين مزرعه خرج كرده‌اى؟ او گفت: صد دينار. امام كاظم (ع): اميدوارى چقدر محصول بردارى؟ او گفت: علم غيب ندارم. امام كاظم (ع): من مىگويم چقدر اميد دارى برداشت كنى؟ او گفت: اميدوارم دويست دينار برداشت كنم. امام كاظم (ع) كيسه‌اى را كه محتوى سيصد دينار بود به او داد و فرمود: اين كيسه را بگير، خداوند آنچه را كه اميد برداشت دارى به تو بدهد. آن شخص گستاخ، در برابر حُسن اخلاق امام كاظم (ع) آن چنان تحت تأثير قرار گرفت كه همان لحظه عذرخواهى كرد و ملتمسانه از امام خواست كه او را ببخشد. امام كاظم (ع) در حالى كه با لبخندِ خود نشان مي‌داد او را بخشيده از آنجا گذشت. چند روزى نگذشت كه اصحاب امام كاظم (ع) ديدند آن مرد در مسجد به محضر امام آمد، با كمال خوش‌رويى به امام نگريست و گفت: خداوند آگاهتر است كه رسالتش را در وجود چه كسى قرار دهد؟ ياران امام ديدند برخورد آن مرد گستاخ و خشن، به طور كامل عوض شده، بار ديگر امام را ستود و سؤالاتى كرد و امام پاسخ او را داد و او رفت. امام كاظم (ع) هنگام بازگشت به خانه به اصحاب فرمود: اين همان شخص بود كه شما از من اجازه مىخواستيد تا او را بكشيد، اينك مىپرسم كدام يك از اين دو راه بهتر بود؟ آنچه شما مىخواستيد يا آنچه من انجام دادم؟ من با دادن اندكى پول كارش را سامان دادم و روانش را اصلاح نمودم معصومه آبكار، شماره اشتراك ٩١٠٧، از خرمدره  محورهاى فعاليت امام اوضاع سياسى و اجتماعى عصر امام در چند محور قابل بررسى است كه به مواردى اشاره مىكنيم: محور نخستين: برنامه‌ريزى فكرى و آگاهى بخشى در زمينه مسائل اعتقادى و چارهگرى در روبرو شدن با عقايد منحرف و انگيزهها و واپس گرايىهاى شعوبى و نژاد پرستى و عقايد مختلف دينى. از خطرناكترينِ اين تبليغات زهر آگين، تبليغ افكار الحادى و كفرآميز بود كه قلب و دل نوجوانان را نشانه گرفته بود. موضع امام موسى (ع) در برابر اين تبليغات، آن بود كه با دلايل استوار در برابر آن بايستد و با پوچى و بىمايگى آن به معارضه برخيزد و دورى آن را از منطق و واقعيت توضيح دهد و عيوب آن را باز گويد تا آنجا كه گروهى انبوه از پيروان آن عقايدِ پوچ به اشتباه خود و فساد خط مشى اتخاذىِ خويش اعتراف كردند و به اين دليل جنبش امام درخشندگى يافت و قدرت علمى آن حضرت منتشر گرديد. چندان كه گروهى بزرگ از مسلمانان از آن پيروى كردند و آن را پذيرفتند و اين امر بر مسئولان حكومت گران آمد. از اين‌رو آنان را تحت فشار و شكنجه قرار دادند و در زمينههاى عقيدتى آنان را از گفت و گو باز داشتند، تا جايى كه امام موسى (ع) ناچار شد به هشام (يكى از اصحاب خود) فرستاده‌اى گسيل دارد و او را هشدار دهد تا به علت خطرهاى موجود، از سخن گفتن خوددارى كند و هشام تا مرگ مهدى، از سخن گفتن خوددارى كرد. گروهى كثير از بزرگان، دانشمندان و راويان حديث از كسانى كه در دانشگاه بزرگ امام صادق (ع) تحصيل مىكردند، هنگام اقامت او در يثرب، پيرامون امام موسى (ع) گرد آمدند و ايشان با توانايى و تسلط بسيار بر فقه اسلامى، آرا و عقايد خردمندانه در فقه اسلامى ابراز كردند. بسيارى از احكام اسلامى به امام كاظم (ع) منسوب است كه در باب حديث و فقه، تدوين شده است و دانشمندان و راويان حديث همواره با آن افاضات علمى، همدم شده بودند و احاديث و گفت و گوها و فتواهاى او را ثبت مىنمودند. سيد بن طاووس چنين روايت كرده است كه ياران و نزديكان امام (ع) در مجلس او حاضر مىشدند و لوحههايى در آستينها داشتند. هر گاه او كلمه‌اى مىگفت يا در موردى فتوا مي‌داد، به ثبت آن مبادرت مىكردند. محور دوم :نظارت مستقيم بر پايگاههاى مردمى و طرف‌داران و پيروان خود و هم‌آهنگى با آنها و در پيش گرفتن مواضع سلبى و منفى در برابر حكومت، به منظور ناتوان كردن حكومت از نظر سياسى و بريدن از آن و حرام كردن تماس با آن و به محاكم دادگسترىِ دولتى دعوى نبردن و شكايت نكردن، به منظور آماده كردن وسايل سقوط حكومت و نابود كردن آن از نظر سياسى. چيزى كه امام (ع) را دلير ساخت تا چنين موضع استوارى داشته باشد، آن دگرگونى آشكار و گستردگى و انتشار پايگاههاى مردمى ايشان بود. اين مطلب با جنبش امام (ع) و فعاليتهاى منفى او نسبت به حكومت منحرف عباسيان و فرا خواندن او در حرام دانستن يارى كردن حكومت در هر زمينه‌اى، هم‌آهنگ شده بود. موضع منفى امام در گفت و گو با يكى از اصحاب (صفوان) آشكار مىگردد: ـ اى صفوان! همه چيز تو پسنديده است جز يك چيز. ـ فدايت شوم، آن چيست؟ ـ كرايه دادن شترهايت به اين ستمكار؛ يعنى هارون. ـ به خدا سوگند، آنها را از جهت تكبر و خودخواهى و يا شكار و سرگرمى كرايه نداده‌ام، بلكه براى اين راه (مكه) كرايه داده‌ام و خود همراهى با شتران را بر عهده نمىگيرم بلكه غلامانم را با آنان مىفرستم. ـ پس امام او را گفت: اى صفوان! آيا كرايه‌ات بر عهده آنان است؟ ـ آرى، فدايت گردم. ـ آيا دوست مي‌دارى زنده بمانند تا كرايه تو را بپردازند؟ ـ آرى. ـ پس فرمود: هر كس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر كس از آنان باشد وارد آتش گردد. امام (ع) على بن يقطين، يكى از بزرگترين ياران خويش را از اين فرمان استثنا كرد و اجازه داد تا منصب وزارت را در روزگار هارون عهده‌دار شود و پيش از او، منصب زمام‌دارى را در ايام مهدى بپذيرد. او نزد امام موسى (ع) رفت و از او اجازه خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترك كند، اما امام (ع) او را از اين كار باز داشت و گفت: چنين مكن، ما به تو آموخته شده‌ايم و برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار مىكنند. شايد به يارى خدا بتوانى شكسته‌اى را درمان كنى و دست بينوايى را بگيرى يا به دست تو مخالفان خدا در هم شكنند. اى على! هر كس مؤمنى را شاد سازد، اول خداى را، دوم پيامبر و در مرحله سوم ما را شاد كرده است. محور سوم: بيدار كردن وجدان انقلابى امت از راه تشويق آنان براى شورش و مبارزه: علويان، شورش و مبارزه را به كار گرفتند تا وجدان و اراده اسلامى را از سقوط در برابر حكّام منحرف، نگاه دارند. در اين ميان پيشوايان معصوم (عليهم السلام) نيز از متعهّدان اين راه و روش پشتيبانى مىكردند. ليلا سلطانى، شماره اشتراك ٢١٧٦، از همدان  سيره امام امام كاظم (ع) هرگز در برابر طاغوتها سر خم نكرد و تسليم آنها نشد، بلكه درست در مقابل آنها گام بر مي‌داشت و به دليل تحمل و مقاومت و ترش‌رويى و گرفته خاطر بودن از كارهاى ناشايست آنها به او كاظم مىگفتند؛ چنانكه امير مؤمنان على (ع) فرمود: پايينترين درجه نهى از منكر آن است كه انسان با چهره خشم آلود با گنهكاران برخورد كند. موضعگيرى امام كاظم (ع) در برابر طاغوتها به قدرى قاطع و جدّى بود كه آن حضرت يكى از شاگردانش به نام «زياد بن سلمه» را از همكارى با دستگاه طاغوت نهى كرد. او گفت: من عيالمند و آبرومندم و نيازم باعث شده كه در دستگاه آنها كارم كنم تا مخارج زندگى خويش را تأمين نمايم. امام به او فرمود: هر گاه من از بالاى ساختمان بر زمين سقوط كنم و قطعه قطعه شوم، برايم بهتر است از اينكه عهده‌دار كارى از كارهاى آنها گردم يا بر فرش يكى از آنها گام بگذارم. سيره امام كاظم (ع) نشان مي‌دهد آنجا كه بحث دفاع از دين مطرح است امام تا مرز شهادت پيش مي‌رود و ذره‌اى سياسىكارى و تساهل و سازش در وجود مباركش پيدا نمىشود. امام، از دو سلاح تقيّه و زندان براى دفاع از دين استفاده مىكند و در جاهايى كه دستش باز باشد به ترويج و اقامه احكام دين مىپردازد. آنچه به نام مدارا و تساهل در زندگى امام كاظم (ع) رخ داده، به زندگى شخصى و گذشت و ايثار آن حضرت مربوط است. نمونههاى زير گوشه‌اى از برخورد امام كاظم (ع) در جهت عزت و صلابت دينى، اقامه عدل و برپايى حدود الهى است. ١ ـ صلابت در اجراى حدود يكى از ويژگىهاى مهم حكومت اسلامى، اجراى حدود الهى بدون هيچ ملاحظه و مسامحه است. اگر در حكومتى حدود الهى براى توده مردم كه دستشان به جايى نمي‌رسد به شديدترين وجه جارى شود ولى وقتى كه نوبت به دانه درشتها مي‌رسد، هزار و يك حيله براى تخفيف مجازات آنان به كار رود، آن نظام از اسلام دور شده است. امام كاظم (ع) درباره اجراى حدود مىفرمايد: منفعت اقامه حدّ براى خداوند در روى زمين از بارش چهل روز باران بيشتر است. و اينكه در قرآن آمده است: «يحيى الارض بعد موتها؛ خداوند زمين مرده را زنده مىكند»، منظور زنده كردن به وسيله قطرات باران نيست، بلكه منظور اين است كه خداوند مردانى را در روى زمين بر مىگزيند تا عدالت را بر پا دارند و با اقامه عدل، زمين را زنده كنند. اسحاق بن عمار مىگويد: «از امام موسى بن جعفر (ع) در مورد چگونگى و كيفيت اجراى حدّ بر شخص زناكار پرسيدم، فرمود: شديدترين نوع تازيانه بر او زده شود.» ٢ ـ ممنوعيت بازى با مقدسات امام موسى بن جعفر (ع) مىفرمايد: «اگر كسى نزد حاكم فاسقى برود و براى اينكه دنيايش آباد شود، آياتى از قرآن را برايش بخواند، براى هر حرفى كه از دهانش خارج مىشود، ده بار لعنت مىشود.» شاهحسين مطهرىفرد، شماره اشتراك ١٥٥٠، از رشت  پاسدارى از سنگر امامت و گسترش زمينه قيام همگانى امام كاظم (ع) با وجود فعاليتهاى علمى و تربيت شاگردان و دانشمندان بسيار، مانند ساير ائمه بزرگوار به فعاليتهاى سياسى نيز مشغول بودند و با حكّام جور مبارزه مىكردند؛ از جمله: ١ ـ رسيدگى و نظارت مستقيم بر نيروهاى طرف‌دار خود و هم‌آهنگ ساختن آنان در موضعگيرى منفى در برابر حكومت عباسى. ٢ ـ امام (ع) به طرف‌داران خود دستور مي‌داد تا هرگونه معامله و رابطه‌اى را در هر سطحى با حكومت عباسى قطع كنند. ٣ ـ مبارزه با تجملپرستى خلفا: اخلاق و سيره امام كاظم (ع) در مبارزه با تجمل پرستى خلفاى بنى اميّه و بنى عباس و وابستگان، آنان شنيدنى است. حاكمان و واليان اين دو طايفه، ماليات و خراجى را كه از مردم مىگرفتند به جاى مصرف در عمران و آبادى كشور و رفاه مردم، صرف عيّاشى و بناى كاخهاى مجلّل و اشرافى مىنمودند. در روايات تاريخى آورده‌اند كه: هارون، كاخ مجللى در بغداد ساخت و براى نشان دادن عظمت و شكوه ظاهرى خود، موسى بن جعفر (ع) را بدانجا برد و در حالىكه مست قدرت بود با لحنى آميخته با تكبر پرسيد: اين قصر چگونه است؟ فرمود: خانه فاسقان است؛ همان كسانى كه خداوند در بارهشان فرموده است: «به زودى كسانى را كه در روى زمين به ناحق تكبر مي‌ورزند از ايمان به آيات خود منصرف مىسازيم، (به طورى كه) اگر هر آيه و نشانه‌اى را ببينند به آن ايمان نمي‌آورند و اگر راه هدايت را ببينند آن را راه خود انتخاب نمىكنند و اگر طريق گمراهى را ببينند آن‌را بر مىگزينند. (همه اينها) براى اين است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند.» ـ هارون كه از پاسخ امام (ع) سخت ناراحت شده بود با التهاب پرسيد: پس اين خانه از آن كيست؟ ـ امام فرمود: اين خانه پس از زمانى از آن شيعيان ماست ولى (در شرايط فعلى) مايه فتنه و آزمايش ديگران است. ـ هارون: (اگر از آن شيعيان است) پس چرا صاحب خانه، آن را باز نمىستاند؟ ـ امام: در حال عمران و آبادى از صاحبش گرفته شد و تا آباد نگردد آن را پس نمىگيرد. ٤ ـ عبادت: هر انسانى كه خدا را به خوبى بشناسد عبادتش بيشتر و كاملتر مىشود. به همين دليل عبادت امام كاظم (ع) يكى از ويژگىهاى مهم آن حضرت به شمار مي‌رود و سلاحى كارساز در برابر خدعههاى هارون بود. در زيارت نامه آن بزرگوار چنين مىخوانيم: «درود بر موسى بن جعفر (ع)، آنكه شب را تا سحرگاه با عبادت و استغفار پياپى زنده مي‌داشت، هم پيمان سجده و گريههاى سرشار و مناجات بسيار و ناله و زارىِ پيوسته بود.» هنگامى كه به دستور هارون به زندان افتاد، عرض كرد: «پروردگارا! مدتها بود از تو مىخواستم مرا براى عبادت خويش فراغت دهى، اينك خواسته‌ام را برآوردى، پس تو را بر اين امر سپاس مىگويم.» حسن ميرزايى، شماره اشتراك ٢٧٧٤، از رشت  نفوذ سياسى امام در دستگاه خلافت در ميان نزديكترين افراد دستگاه هارون، شيعيان وجود داشتند. حق و حقيقت، خودش يك جاذبه‌اى دارد كه نمىشود از آن غافل شد. «على بن يقطين» وزير هارون و شخص دوم مملكت است، ولى شيعه است و در جهت اهداف امام موسى بن جعفر (ع) حركت مىكند، اما ظاهرش با هارون است. در ميان افراد فعال در دستگاه هارون اشخاصى بودند كه آنچنان مجذوب و شيفته امام بودند كه حدّ نداشت، ولى هيچگاه جرأت نمىكردند با امام تماس بگيرند. بعضى از اين افراد و گروهها عبارت‌اند از: برامكه: گروهى از مورّخان به اشتباه معتقدند كه «برامكه» از امام هفتم سعايت مىكردند و در قتل آن حضرت دست داشتند. با دقت در كتابهاى تاريخى معتبر، اشتباه آنان معلوم مىگردد و حقيقت، در شيعه بودن خاندان برامكه و دوستى آنان با امام جلوهگر است. شايد يكى از علل نابودى برامكه و قتل عام آنان، روابط ايشان با خاندان علوى بود. همسر هارون: همسر خليفه ستمگر، زنى پاك‌دامن و دوست‌دار على (ع) و خاندان علوى بود و خود را موظّف به يارى امام موسى بن جعفر (ع) مي‌دانست و گاهى سكههاى زرين فراوانى را به طور مخفيانه براى امام ارسال مي‌داشت و حتى يكى دو مرتبه هم هارون او را سرزنش كرد، اما وى تقيّه و انكار نمود. وزير و مشاور خليفه: حكومت عباسى از روابط مردم با خاندان امامت و عصمت جلوگيرى مىكرد و تماس با فرزند بزرگوار اسلام و كسب فيض از آن منبع نور در پيشگاه خليفه، جرمى نابخشودنى محسوب مىگرديد، اما از آنجا كه حق هميشه پيروز است، مشاور دستگاه حاكم از ارادتمندان امام هفتم است. مقام والاى على بن يقطين، يار مخلص امام كاظم (ع) بر كسى پوشيده نيست. او همان كسى است كه حضرت موسى بن جعفر (ع) در شأنش فرمود«:يا علىّ: انّ لله تعالى اولياء مع اولياء الظّلمة، ليدفع بهم عن اوليائه و انت فيهم يا على؛ همانا خداوند را دوستانى است كه با ظالمان طرح دوستى مي‌ريزند تا بدين وسيله بتوانند از اولياى خدا دفع ظلم كنند و تو از جمله آنان هستى.» بديهى است كه وجود اين اشخاص در دربار و تحف و هدايايى را كه براى امام ارسال مي‌داشتند در كار تبليغات و مبارزات شيعيان بسيار مؤثّر بود. فاطمه قناد، شماره اشتراك ١٠٩٤٨، از اصفهان  قيامهاى علويان ١ ـ فاجعه فخّ غمبارترين حادثه و فاجعه‌اى كه جهان اسلام در سال ١٦٩ هجرى با آن روبرو شد همان پيش‌آمد ناگوار فخّ بود كه با حادثه كربلا، در دردها و آلامش برابرى مىكرد، زيرا در اين فاجعه، حرمت پيامبر (ص) و عترت و اولادش از ميان رفت. عباسيان در اين فاجعه، سرهاى علويان را بر روى نيزهها كردند و همراه اسيران در ميان شهرها گرداندند و بدنهاى پاكشان را روى زمين افكندند، بدون آنكه دفن كنند. پرچم‌دار اين قيام بزرگ، حسين بن على بن حسن بن حسن بن على ابن ابى طالب (ع) بود كه عبادت و بندگى پدر و مادرش، آنان را به «زوج الصّالح» مشهور ساخته بود. بخشندگى، سخاوتمندى، عبادت پيشگى و اوصاف پسنديده و نيك وى موجب شد تا علويان و مردم حجاز او را رهبر قيام خود بدانند. قيام حسين بن على، شهيد فخّ، در پى برخورد نارواى والى مدينه با علويان بود كه بدون هيچگونه برنامه‌ريزى قبلى و هم‌آهنگى با نواحى ديگر آغاز گرديد. بيشتر علويان و فقها و زهّاد مدينه با وى بيعت كردند. حسين، مردم را به كتاب خدا و سنّت رسول خدا (ص) و رضايت از خاندان رسول، دعوت و كلمه «حى على خير العمل» را كه شعار شيعه شده بود در اذان وارد كرد. برخورد ياران حسين با سربازان والىِ شهر موجب فرار كارگزاران عباسى شد و شهر به دست حسين و يارانش افتاد. حسين با جمعى از يارانش خدمت امام كاظم (ع) رسيدند و مقصود و برنامه خود را اعلام نمودند. امام رو به او كرد و گفت: «تو به طور مسلّم كشته مىشوى، پس شمشيرها را تيز كن، زيرا اين مردم فاسق اظهار ايمان مىكنند اما در دل، دو رويى و شرك خود را پنهان مي‌دارند.» امام كاظم (ع) با وى بيعت نكرد ولى او را به دقت عمل و آمادگى فرا خواند و از اعتماد به مردم فاسق و منافق بر حذر داشت و خبر شهادتش را به وى داد. حسين، با سيصد نفر از يارانش از مدينه منورّه به سوى مكه حركت كرد و ارتش عباسى در محل فخّ راه را بر او و يارانش بستند. ابتدا فرمانده لشكر عباسى، حسين را به هديه و امان فرا خواند ولى او نپذيرفت، لذا پيكار در صبح روز هشتم ذى الحجّه سال ١٦٩ هجرى از سوى سپاهيان عباسى آغاز شد. حسين و يارانش در يك عمليات غافلگيرانه از دو سوى مورد حمله قرار گرفتند، آنان با كمال شهامت و دلاورى جنگيدند ولى از همه طرف محاصره شدند و حسين و بسيارى از يارانش كشته و زخمى شدند و بار ديگر حادثه كربلا تكرار شد. سرهاى شهدا را بريدند و سه روز جنازه شهدا بر روى زمين باقى ماند. اگر چه قيام حسين به شكست منجر شد ولى پي‌آمد آن در قيامهاى ديگر تبلور يافت. امام موسى كاظم (ع) در برابر فرماندهان عباسى از حسين دفاع كرد و فرمود: «از اين جهان رفت در حالى كه مسلمان، صالح و روزه‌دار بود و امر به معروف و نهى از منكر مىكرد و در ميان خاندان ما همانندش نبود.» ٢ ـ قيام ادريس بن عبدالله در مغرب يكى از زخمىهاى واقعه فخّ، ادريس بن عبدالله بن حسن بن حسن (ع) برادر نفس زكيّه بود. وى پس از مراسم حج، به همراه حجّاج مصر و افريقيه به همراه راشد اوربى، غلام خود، از راه دريا به مصر رفتند. در مصر، عاملِ بريد مصر، مردى شيعى به نام واضح بود كه به ادريس و غلامش كمك كرد تا از دست مأموران بازرسىِ راهها به سلامت نجات يابند. ادريس پس از اقامتى كوتاه در قيروان به سوى مغرب رفت و با كمك راشد، غلام خود، موفق شد در رمضان سال ١٧٢ هجرى از قبيله بربر اوربه براى خود بيعت بگيرد. وى در خطبه بيعت خود بر عمل به كتاب خدا و سنّت رسول الله (ص) و برقرارى عدالت و مساوات و جهاد با دشمنان خدا و گناهكاران و امر به معروف و نهى از منكر تأكيد كرد. پافشارى ادريس در برقرارى عدالت و مساوات به سبب نياز اجتماعى بربرها بود، زيرا آنان از ستمگرى و تعصب و تبعيضات واليان عرب به شدت ناراضى و آماده مخالفت بودند. ادريس با همكارى قبايل بربر، بر شهرهاى مغربِ اقصى تا اقيانوس اطلس (حدود مراكش كنونى) دست يافت. هنگامى كه اخبار شكلگيرى دولت ادريس به هارون رسيد، با يحيى برمكى در اين باره مشورت كرد. يحيى پيشنهاد كرد يكى از متكلّمان و فقهاى زيدى به نام سليمان بن جرير مشهور به شمّاخ را به عنوان طبيب به نزد ادريس بفرستد تا وى را مسموم كند. هارون نيز با وعده پاداشى بزرگ، سليمان بن جرير را به نزد ادريس فرستاد. متكلّم زيدى نزد ادريس تقرّب يافت تا سرانجام روزى به دور از چشم راشد، در ربيع الاول سال ١٧٧ هجرى، وى را مسموم كرد و پا به فرار گذاشت. راشد با كمك رؤساى قبايل بربر اداره حكومت و دولت ادريسيان را بر عهده گرفت تا هنگامى كه پسر ادريس به سن يازده سالگى رسيد. در اين هنگام با توطئه كارگزاران عباسى در آفريقا، راشد نيز به قتل رسيد و از سال ١٨٨ هجرى ادريس دوم راه پدر را ادامه داد و در سال ٢١٣ هجرى از دنيا رفت و فرزندان او نسل اندر نسل تا سال ٣٦٣ هجرى بر مغرب حكومت كردند. بدين سان با فرار ادريس به مغرب، دولت ادريسيان شكل گرفت و آنان موجبات گسترش اسلام وفرهنگ و رونق اقتصادى آن را در مغرب در ميان قبايلِ تازه مسلمان بربر فراهم آورده و نخستين سلسله شيعى را در جهان اسلام، عبدالله بن معاويه، تشكيل دادند. ٣ ـ قيام يحيى بن عبدالله در ديلم يحيى بن عبدالله بن حسن بن حسن (ع) يكى از ياران و راويان امام صادق (ع) و به عقيده ابو الفرج اصفهانى، از نظر مذهبى، مردى خوش عقيده بود. وى در قيام فخّ، زخمى و متوارى شد و سرانجام به سرزمين ديلم در شمال قزوين رفت. يحيى در سال ١٧٦ هجرى با كمك پادشاه جُستانىِ منطقه ديلم قيام كرد. مردم شهرها و ولايات شمال و جنوب البرز به وى گرويدند و چنان دامنه قيام وى گسترش يافت كه هارون، فضل بن يحيى برمكى را به اين منطقه فرستاد تا به هر شكل ممكن، يحيى بن عبدالله را آرام سازد. فضل، نامه‌اى بر استمالت وى نوشت و يحيى را دعوت به آرامش كرد. وى چون پراكندگى و اختلاف ميان ياران خود را مشاهده كرد، دعوت فضل را پذيرفت، به شرطى كه هارون به خط خويش امان نامه‌اى با گواهى فقيهان و قاضيان بغداد برايش بفرستد. هارون نيز پذيرفت و امان نامه‌اى براى وى فرستاد. يحيى به همراه فضل به بغداد رفت و هارون هدايايى به وى داد و پس از مدتى فضل وى را رها ساخت و يحيى به حجاز بازگشت. ولى چندى نگذشت كه هارون، يحيى را از حجاز طلبيد و او را به زندان افكند و بر او سخت گرفت تا از دنيا رفت. يحيى بن عبدالله، از شاگردان امام صادق (ع) و شيعه راستين وى بود. وى در ديلم پيروان بسيارى پيدا كرد و با عالمانى كه همراه وى بودند اسلام را در اين منطقه گسترش دادند و بر اثر مساعى وى بود كه تشيّع به اين منطقه راه يافت و پس از آن علويان بسيارى به اين منطقه مهاجرت كردند و به ترويج تشيّع همت گماردند. با ولايتعهدى امام رضا (ع) سادات علوى به نواحى رى و عراق و قومس رفتند و با شهادت آن حضرت، آنان به كوهستانهاى رى و ديلم و طبرستان متوارى، يا در اين مناطق شهيد شدند و يا سكونت اختيار كردند. نگار بخشى، شماره اشتراك ٢٤٢٥، از سنقر  مبارزات علويان در دوران حكومت هارون، علويان دوره‌اى بس دشوار و توانفرسايى را سپرى مىكردند، زيرا آنان در برابر جوّ اختناق و ارعاب نظام حاكم سر تسليم فرود نمي‌آوردند و بدين دليل آنان را در زندانهاى مخوف بنى عباس مي‌انداختند و شكنجه مىكردند. بدين سان حاكمان بنى عباس بسيارى از علويان را به شهادت رساندند. اين امر خود نشانه‌اى است از نيرو و شوكت مبارزان مكتبى و دليلى است بر تهديد نظام حاكم از سوى ايشان. همچنين مىتوان با اتكا بر اين دليل به عمق مصيبتها و فجايعى پى برد كه اين بيت پاك از ناحيه بنى عباس و در راه تحقّق رسالت و مكتب الهى متحمّل شدند. از اين روست كه مىبينيم تأكيد رسول خدا (ص) بر اهتمام به اهل بيت خود و نيز قلمداد كردن آنها به عنوان وارثان خويش و محور اهل حق قرار دادن آنان و گفتن اين نكته كه: «حكايت اهل بيت من، همچون حكايت كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار شد، نجات يافت و آنكه از آن عقب ماند، غرق و نابود شد»، بدون دليل و بيهوده نبوده است. داستان زير، برخى از دشوارىهاى بزرگ خاندان رسول خدا و فرزندان فاطمه و على (عليهم السلام) را به خوبى بيان مىكند: از عبيدالله بزاز نيشابورى كه فردى مسن بود، روايت شده است كه گفت: ميان من و حميد بن قحطبه طائى طوسى، معامله‌اى بود. روزى براى ديدنش به سوى او سفر كردم. خبر آمدن من به گوش او رسيده بود و وى در همان وقت و در حالى كه هنوز من جامه سفر بر تن داشتم و آن را عوض نكرده بودم، مرا احضار كرد. آن هنگام، ماه رمضان و موقع نماز ظهر بود. چون پيش او رفتم وى را در اتاقى ديدم كه در آن آب جريان داشت. بر او سلام كردم و نشستم. او نشست و آفتابه‌اى آورد و دستهايش را شست و مرا نيز فرمود كه دستهايم را بشويم. آنگاه سفره غذا گستردند. من از ياد بردم كه روزه هستم و اكنون هم ماه رمضان است، اما بعداً اين موضوع را به ياد آوردم، دست از خوردن كشيدم. حميد از من پرسيد: چه شد، چرا نمىخورى؟ پاسخ دادم: اى امير! ماه رمضان است و من نه بيمارم و نه عذر ديگرى دارم تا روزه‌ام را بشكنم و شايد امير عذر يا بيمارى داشته باشد كه روزه نگرفته است. امير پاسخ داد: من علت خاصى براى افطار روزه ندارم و از سلامت نيز برخوردارم. سپس چشمانش پر از اشك شد و گريست. پس از آنكه امير از خوردن فراغت يافت، از او پرسيدم: موجب گريستن شما چيست؟ پاسخ داد: هارون الرشيد هنگامى كه در طوس بود، در يكى از شبها مرا خواست. چون بر او وارد شدم، ديدم رو به رويش شمعى در حال سوختن است و شمشيرى سبز و آخته نيز ديده مىشود. خدمتكار او هم ايستاده بود. چون در برابرش ايستادم سرش را بالا گرفت و پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مىكنى؟ پاسخ دادم: با جان و مال. هارون سر به زير افكنده و به من اجازه بازگشت داد. از رسيدنم به منزل مدتى نگذشته بود كه دوباره فرستاده هارون به نزد من آمد و گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد. پيش خود گفتم: به خدا سوگند، مىترسم هارون عزم كشتن مرا كرده باشد، اما چون نگاهش به من افتاد، شرمنده شد. دوباره در برابر هارون قرار گرفتم. از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مىكنى؟ گفتم با جان و مال و خانواده و فرزند. هارون تبسمى كرد و سپس به من اجازه داد كه برگردم. چون به خانه رسيدم، مدتى سپرى نشد باز پيك هارون به دنبالم آمد و گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد. من باز در پيشگاه هارون حاضر شدم. او كه به همان حالت گذشته‌اش نشسته بود، از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مىكنى؟ گفتم: با جان و مال و خانواده و فرزند و دين. هارون خنديد و آنگاه به من گفت: اين شمشير را بگير و آنچه اين خادم به تو دستور مي‌دهد انجام بده. خادم، شمشير را گرفت و به من داد و مرا به خانه‌اى كه درِ آن قفل بود، آورد. در را گشود، ناگهان در وسط اتاق با چاهى رو به رو شديم. همچنين سه اتاق ديدم كه درِ همه آنها قفل بود. خادم درِ يكى از اتاقها را گشود. در آن اتاق با بيست تن از افراد كهنسال و جوان مواجه شديم كه همگى به زنجير بسته شده بودند و موها و گيسوانشان، روى شانههايشان ريخته بود. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را به كشتن اينان فرمان داده است. همه آنها علوى و از تبار على و فاطمه بودند. خادم يكى يكى آنها را نزد من مي‌آورد و من هم سرهاى آنها را به شمشير مي‌زدم، تا آنكه آخرين آنها را نيز گردن زدم. سپس خادم جنازهها و سرهاى كشتگان را در آن چاه انداخت. آنگاه خادم درِ اتاق ديگرى را گشود. در آن اتاق هم بيست تن از افراد علوى از تبار على و فاطمه به زنجير بسته شده بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را فرموده است كه اينان را بكشى. آنگاه خود يكى يكى آنها را به نزد من مي‌آورد و من گردن آنها را مي‌زدم و او هم سرها و جنازههاى آنها را در آن چاه مي‌انداخت، تا آنكه همه آن بيست تن را هم كشتم. سپس درِ اتاق سوم را گشود و در آن هم بيست نفر از تبار على و فاطمه، با موها و گيسوان پريشان، به زنجير بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين فرموده است كه اينان را بكشى. آنگاه يكايك ايشان را نزد من مي‌آورد و من هم آنها را گردن مي‌زدم و او هم سرها و جنازههايشان را در آن چاه مي‌انداخت. نوزده نفر از آنها را گردن زده بودم و تنها پيرى از آنها باقى مانده بود. آن پير مرا گفت: نفرين بر تو اى بدبخت! روز قيامت هنگامى كه تو را نزد جدّ ما رسول خدا (ص) بياورند تو چه عذرى خواهى داشت كه شصت نفر از فرزندان آن حضرت را كه زاده على و فاطمه بودند، به قتل رساندى؟ پس دو دست و شانههايم به لرزه افتاد. خادم، خشمناك به من نگريست و مرا از ترك وظيفه‌ام منع كرد. پس نزد آن پير آمدم و او را هم كشتم و خادم جسد او را نيز در آن چاه افكند. اكنون با اين وصف كه من شصت تن از فرزندن رسول خدا (ص) را كشته‌ام، روزه و نماز من چه سودى برايم خواهد داشت؛ حال آنكه ترديد ندارم كه در آتش، جاودان خواهم ماند. مرضيه ولىپور، شماره اشتراك ٨٠٤٤، از اهر  مرارتها و شهادت امام رنجها و غمهاى امام موسى بن جعفر (ع) بعد از فاجعه كربلا، دردناكتر و شديدتر از ساير ائمه (عليهم السلام) بود. هارون الرشيد همواره در كمين ايشان بود، اما نمىتوانست به آن حضرت آسيبى برساند. شايد او از ترس اينكه مبادا سپاهيانش در صف ياران آن حضرت درآيند، از فرستادن آنان براى دستگيرى و شهيد كردن امام، خوددارى مىكرد. على بن يقطين، وزير هارون الرشيد و جعفر بن محمد بن اشعث، وزير ديگر هارون، هر دو شيعه بودند. همچنين بزرگترين واليان و كارگزاران هارون در زمره هواخواهان اهل بيت (عليهم السلام) بودند. از اين‌رو هارون خود شخصاً به مدينه رفت تا امام كاظم (ع) را دستگير كند. نيروهاى مخصوص هارون به اضافه سپاهى از شعرا و علماى دربارى و مشاوران، او را در اين سفر همراهى مىكردند و ميليونها درهم و دينار از اموالى كه از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مىكرد و به اطرافيان خود بابت حق السكوت، بذل و بخشش مىنمود. در اين ميان به رؤساى قبايل و بزرگان و چهرههاى سرشناسِ مخالف، توجه و رسيدگى بيشترى نشان مي‌داد. هارون الرشيد عازم مدينه شد تا بزرگترين مخالف حكومت غاصبانه خويش را دستگير كند. ابتدا هارون چند روزى نشست. مردم به ديدنش مي‌آمدند و او هم به آنها حاتم بخشى مىكرد تا آنجا كه شكمهاى برخى از مخالفان را كه مخالفت آنان با حكومت جنبه شخصى و براى رسيدن به منافع خاصى بود، سير كرد. سپس عده‌اى را مأموريت داد تا در شهرها بگردند و بر ضد مخالفان حكومت تبليغات به راه اندازند. او همچنين شاعران و مزدوران دربارى را تشويق كرد كه در ستايش او شعر بسرايند و بر حرمت محاربه با هارون فتوا دهند. بعد هارون قدرت خود را پيش ديدگان مردم مدينه به نمايش گذارد تا كسى انديشه مبارزه با او را در سر نپروراند. هنگامى كه همه شرايط براى هارون آماده شد، شخصاً به اجراى توطئه خويش پرداخت. او به مسجد رسول خدا (ص) رفت و به سوى قبر پيامبر (ص) حركت كرد و گفت :السلام عليك يا رسول الله! هارون در واقع با اين كار مىخواست شرعى بودن جانشينى خود را اثبات كند و آن را دليلى صحيح براى زندانى كردن امام جلوه دهد. اما امام اين فرصت را از او گرفت و صفها را شكافت و به طرف قبر پيامبر (ص) آمد و به آن قبر شريف رو كرد و در ميان حيرت و خاموشى مردم بانگ بر آورد :السلام عليك يا رسول الله! السلام عليك يا جدّاه! امام كاظم (ع) با اين بيان مىخواست بگويد: اى حاكم ستمگر! اگر رسول خدا پسرى عموى توست و تو مىخواهى بر اساس اين پيوند نسبى، شرعى بودن حكومت خود را اثبات كنى، بايد بدانى كه من بدو نزديكترم و آن حضرت، جدّ من است. بنابر اين من از تو به جانشينى و خلافت آن بزرگوار شايستهترم! هارون، مقصود امام را دريافت و در حالى كه مىكوشيد تصميم خود را براى دستگيرى امام كاظم توجيه كند، گفت: اى رسول خدا! من از تو درباره كارى كه قصد انجام آن را دارم، پوزش مىخواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بيفكنم، چون او مىخواهد ميان امت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آنها را بريزد. چون روز بعد فرا رسيد، هارون، فضل بين ربيع را مأمور دستگيرى امام كاظم (ع) كرد. فضل نيز دستور داد او را دستگير و زندانى كنند. دشمن بود آگاه ز معصومى من بيت الحرم آشفته ز محرومى من من از غل و زنجير ننالم اما زنجير كند ناله به مظلومى من محمد نواپور، شماره اشتراك ٣٠٠١، از اهر * * * پىنوشتها: امام موسى كاظم (ع) پس از شهادت جانگداز امام صادق (ع) در سال ١٤٨ هجرى، در سن بيست سالگى مسئوليت بزرگ امامت و هدايت امت را در يكى از بحرانىترين دورانها به دوش گرفت.  يكى از خصلتها و روشهاى رفتارى امام كاظم (ع) حفظ صلابت و عزت اسلامى بود، او هرگز به خوارى و ذلت تن در نداد، تا آنجا كه مرگ با عزت را بر زندگى ذلتبار ترجيح داد.  امام موسى كاظم (ع) در ميان شخصيتهاى علوىِ موجود در آن زمان از نظر علم و تقوا و زهد و عبادت، سرآمد روزگار خويش به شمار مي‌آمد. شيخ مفيد در اين باره مىگويد: ابوالحسن موسى (ع) پرستندهترين، سخىترين و با شخصيتترينِ اهل زمان خود بود.  بسيارى از احكام اسلامى به امام كاظم (ع) منسوب است كه در باب حديث و فقه، تدوين شده است و دانشمندان و راويان حديث همواره با آن افاضات علمى، همدم شده بودند و احاديث و گفت و گوها و فتواهاى او را ثبت مىنمودند.  امام كاظم (ع) هرگز در برابر طاغوتها سر خم نكرد و تسليم آنها نشد، بلكه درست در مقابل آنها گام بر مي‌داشت و به دليل تحمل و مقاومت و ترش‌رويى و گرفته خاطر بودن از كارهاى ناشايست آنها به او كاظم مىگفتند؛ چنانكه امير مؤمنان على (ع) فرمود: پايينترين درجه نهى از منكر آن است كه انسان با چهره خشم آلود با گنهكاران برخورد كند.  سيره امام كاظم (ع) نشان مي‌دهد آنجا كه بحث دفاع از دين مطرح است امام تا مرز شهادت پيش مي‌رود و ذره‌اى سياسىكارى و تساهل و سازش در وجود مباركش پيدا نمىشود. امام، از دو سلاح تقيّه و زندان براى دفاع از دين استفاده مىكند و در جاهايى كه دستش باز باشد به ترويج و اقامه احكام دين مىپردازد.  اسحاق بن عمار مىگويد: «از امام موسى بن جعفر (ع) در مورد چگونگى و كيفيت اجراى حدّ بر شخص زناكار پرسيدم، فرمود: شديدترين نوع تازيانه بر او زده شود.»  غمبارترين حادثه و فاجعه‌اى كه جهان اسلام در سال ١٦٩ هجرى با آن روبرو شد همان پيش‌آمد ناگوار فخّ بود كه با حادثه كربلا، در دردها و آلامش برابرى مىكرد، زيرا در اين فاجعه، حرمت پيامبر (ص) و عترت و اولادش از ميان رفت. عباسيان در اين فاجعه، سرهاى علويان را بر روى نيزهها كردند و همراه اسيران در ميان شهرها گرداندند و بدنهاى پاكشان را روى زمين افكندند، بدون آنكه دفن كنند.  رنجها و غمهاى امام موسى بن جعفر (ع) بعد از فاجعه كربلا، دردناكتر و شديدتر از ساير ائمه (عليهم السلام) بود. هارون الرشيد همواره در كمين ايشان بود، اما نمىتوانست به آن حضرت آسيبى برساند. شايد او از ترس اينكه مبادا سپاهيانش در صف ياران آن حضرت درآيند، از فرستادن آنان براى دستگيرى و شهيد كردن امام، خوددارى مىكرد.  گزيده‌اى از پژوهشهاى ارسالى شماره ٦٩ ـ موضوع پژوهش (٢)