معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - گزیده ای از پژوهش های ارسالی
گزیده ای از پژوهش های ارسالی
معصوم يازدهم، امام نهم، حضرت جواد (ع)
نام: محمد (ع)
القاب معروف: جواد، تقى (ع)
كنيه: ابو جعفر (ع)
پدر و مادر: حضرت رضا (ع)، خيزران (س)
وقت و محل تولد: ١٠ رجب سال ١٩٥ در مدينه
وقت و محل شهادت: آخر ذيقعده سال ٢٢٠ ه . ق در سنّ ٢٥ سالگى بر اثر زهرى كه امّالفضل(دختر مأمون) به دستور معتصم عباسى به او داد، در بغداد به شهادت رسيد.
مرقد: شهر كاظمين، نزديك بغداد.
دوران زندگى: در دو بخش: ١ ـ هفت سال قبل از امامت؛ ٢ ـ دوران امامت (١٧سال) مصادف با حكومت دو طاغوت، مأمون و معتصم (هفتمين و هشتمين خليفه عباسى).
آن حضرت در سنّ هفت سالگى به امامت رسيد و در سنّ ٢٥ سالگى شهيد شد، بنابراين او در سنّ خردسالگى به امامت رسيد و جوانترين امام است كه شهيد گرديد.
معصومه آبكار، شماره اشتراك ٩١٠٧، از خرمدره
تولد و تربيت در دامان امامت
امام جواد فرزند امام رضا (ع)، فرزند امام موسى كاظم (ع)، فرزند امام جعفر صادق (ع)، فرزند امام محمد باقر (ع)، فرزند امام على بن الحسين (ع)، فرزند امام حسين بن على (ع)، فرزند امام على بن ابى طالب (ع) و مادرش حضرت فاطمه (س) دختر رسول اكرم (ص) مىباشد.
امام جواد (ع)، يكى از شاخههاى شجره طيبه محمدى و امتداد سلسله پاك و منزّه اهلبيت (ع) مىباشد. امام در ماه رمضان سال ١٩٥ ه . ق در مدينه منوّره به دنيا آمد، مادرش سبيكه، اهل نوبه بود. در روايتى ديگر آمده كه امام جواد (ع) در نيمه شب جمعه، هفدهم رمضان سال ١٩٥ ه . ق متولد شد. در روايتى از ابن عباس نقل شده است كه امام جواد (ع) در روز جمعه ١٥ رجب متولد شد و مادرش، ام ولد، از اهالى نوبه بود كه به او سبيكه يا دره مىگفتند. سپس امام رضا (ع) او را خيزران ناميد.
خطيب بغدادى نيز روايت كرده است كه امام محمد بن على (ع) در سال ١٩٥ ه . ق متولد شد و ٢٥ سال و سه ماه و دوازده روز زندگى كرد.
بسيارى از مورّخان بر ولادت آن حضرت در ماه رمضان سال ١٩٥ ه . ق اتفاق نظر دارند. شيخ كلينى در مورد امام جواد (ع) مىگويد: «امام در رمضان سال ١٩٥ ه . ق متولد شد و پس از ٢٥ سال و دو ماه و هجده روز در اواخر ذيقعده سال ٢٢٠ ه . ق به شهادت رسيد و در مقبره بغداد در كنار جدش امام موسى (ع) دفن شد.
در آن سال، معتصم خليفه بغداد بود. مادر امام، ام ولد بود كه به او سبيكه، نوبيه و خيزران نيز مىگفتند. همچنين روايت شده كه مادر امام، از خاندان ماريه، مادر ابراهيم، فرزند رسول اكرم (ص) مىباشد. امام جواد (ع) در مدينه منوّره متولد شد. پدر
وى در اخلاق اسلامى، منزلت اجتماعى، رهبرى امت و آشنايى با دين و احكام، زبانزد عام و خاص بود. همچنين مادر امام جواد (ع) كنيز امام رضا (ع) بود.
عباس زارعى، شماره اشتراك ١٨٢٩، از ميناب
فضايل و مكارم حضرت امام جواد(ع)
امام جواد (ع) در سنّ هفت سالگى به امامت رسيد. در همين سنين كم گرچه از علوم دينى به مقدار كافى برخوردار و در ساير فضايل و كمالات انسانى در حدّ اعلا بود، ولى با توجه به سنّ كم او مراتب علمى و كمالات ذاتى او بر اكثر افراد، حتى شيعيان مخفى بود. تعدادى از شيعيان به دليل كمى سنّ آن حضرت در ارتباط با او دچار شك و ترديد شدند. طبعآ براى كسب علوم افراد كمترى به آن حضرت مراجعه مىكردند. به همين دليل كمتر مورد توجه دانشمندان قرار گرفت. البته مراتب علمى و فضايل انسانى او به تدريج آشكارتر شد و روز به روز بر تعداد ارادتمندان و علاقهمندانش اضافه گرديد، ولى متأسفانه، مرگ زود هنگامش فرا رسيد و در سنّ ٢٥ سالگى به شهيد شد.
شيخ مفيد نوشته است: «هنگامى كه فضايل و علم و حكمت و ادب و كمال عقل حضرت جواد (ع) با سنّ كمش براى مأمون به اثبات رسيد او را برتر مشايخ زمان يافت، شيفته وى شد و دخترش امّ الفضل را به عقد او درآورد و به مدينه فرستاد و همواره در اكرام و تجليل و بزرگداشت او كوشا بود.»
ويژگىهاى حضرت امام جواد(ع) از ديدگاه فقها
سبط بن جوزى مىگويد: «آن حضرت همانند پدرش، دانشمندى پرهيزكار و زاهد و بخشنده بود.»
طبرى در اعلام الورى مىگويد: «امام جواد (ع) در زمان خود با وجود اندك بودن سنّ و سال، به پايهاى از فضل و علم و حكمت و ادب رسيده بود كه هيچيك از اهل فضل به آن پايه نرسيده بود.»
فريبا نيسارى، شماره اشتراك ١٣٤٢٨، از خرمدره
سخنان و مناظرات امام جواد (ع) و حلّ مشكلات بزرگ علمى و فقهى، تحسين و اعجاب دانشمندان و پژوهشگران اسلامى اعم از شيعه و سنّى را برانگيخته و آنان را به تعظيم واداشته است و هر كدام او را به نحوى ستودهاند.به مواردى اشاره مىكنيم:
ابن حجر هيثمى مىنويسد: «مأمون او را به دامادى انتخاب كرد، زيرا با وجود كمى سنّ، از نظر علم و آگاهى و حلم، بر همه دانشمندان برترى داشت.»
شبلنجى مىگويد: «مأمون، پيوسته شيفته او بود، زيرا با وجود كمى سنّ، فضل و علم و كمالِ عقل خود را نشان داده، برهان (عظمت) خود را آشكار ساخت.»
شيخ مفيد و فتّال نيشابورى از آن حضرت چنين ياد مىكنند: «مأمون، شيفته او شد، زيرا ميديد كه او با وجود كمى سنّ، از نظر علم و حكمت و ادب و كمال عقلى، به چنان رتبه والايى رسيده كه هيچ يك از بزرگان علمى آن روزگار بدان پايه نرسيدهاند.»
خليفه مقتدر عباسى در پاسخ به اعتراض بزرگان بنى عباس در خصوص ازدواج دخترش با امام جواد (ع)، آن امام همام را اعجوبه عصر خواند و گفت: «قد اخترته لتبريزه على كافه اهل الفضل فى العلم و الفضل مع صغر سنّه والاعجوبة فيه بذلك؛ من بدان جهت
وى را به دامادى خود برگزيدم كه با كمى سنّ، در علم و فضيلت بر همه اهل زمان برترى دارد و اعجوبهاى است در علم و دانش.»
اسقف مسيحى پس از آگاهى يافتن از علم و دانش امام جواد (ع) در مسائل پزشكى گفت: به نظر ميرسد اين شخص «امام جواد» پيامبرى از نسل پيامبران است.
سبط بن جوزى مىنويسد: «كان على منهاج ابيه فى العلم و التقى و الزهد و الجود؛ او در علم و تقوا و پرهيزگارى و سخاوت چون
پدر بزرگوارش امام رضا (ع) و دنباله رو او بود.»
ابن ابى طلحه درباره شخصيت امام جواد (ع) مىنويسد: او گرچه صغير السنّ است ولى كبيرالقدر و رفيع الذكر مىباشد.
على جلال حسينى، دانشمند بزرگ مصرى مىنويسد: «محمد الجواد، ابو جعفر دوم، فرزند على (ع) در سال ١٩٥ هجرى در مدينه ديده به جهان گشود. وى با وجود سنّ كم، در علم و فضيلت سرآمد همه عالمان و اهل فضيلت زمان خويش بود.»
سميه صفاكيش، شماره اشتراك ١١٦٥٠، از آرانوبيدگل
اوضاع سياسى دوران امام جواد (ع)
دوران امامت امام جواد (ع) هفده سال به طول انجاميد و همزمان با خلافت مأمون و معتصم عباسى بود. مأمون پس از ورود به بغداد در سال ٢٠٤ هجرى، بيت الحكمه و رصدخانه شماسيّه بغداد را بنيان گذاشت. وى براى بيت الحكمه كتابخانهاى عظيم تأسيس كرد و هيئتى از مترجمان دربار عباسى را به مراكز علمى تحت تصرف بيزانس فرستاد تا كتابهاى رياضى، فلسفى و طبى را با خود به بغداد آورند. مأمون سپس مترجمان را واداشت تا كتابهاى جمعآورى شده ايرانى يونانى
و هندى را ترجمه كنند. در همين حال، بيت الحكمه، وارث مراكز علمى جندى شاپور و اسكندريه شد. مأمون به گفت و گوى علمى با مذاهب و نحلهها و اديان گوناگون علاقهمند بود و مجالس مناظره تشكيل ميداد تا رؤساى اين گروهها همچون زمان امام رضا (ع) در مرو، به بحث و استدلال بپردازند.
مأمون به معتزله گرايش داشت و عقيده آنان درباره خلق قرآن را نپذيرفته بود ولى محدّثان بغداد به ويژه احمدبن حنبل و پيروانش به شدت با اين ديدگاه معتزله مخالفت مىكردند و آن را بدعت ميدانستند. عباسيان بر آنان سخت گرفتند و حتى احمد بن حنبل را به تازيانه بستند و به زندان انداختند. در بغداد كار به شورش كشيد و اين ايام را حنابله «دوره محنه» ناميدند.
مأمون همچنين در سال ٢١٢ هجرى قائل به تفضيل على (ع) شد و گفت: «آن حضرت برترين مردم پس از رسول الله (ص) است.»
مأمون به سال ٢١٥ هجرى به سرزمين بيزانس لشكر كشيد و امپراتور روم شرقى تقاضاى صلح كرد. مأمون سرانجام در سال ٢١٨ هجرى درگذشت و برادرش معتصم جانشين وى گرديد. وى كه نسبت به ايرانيان و اعراب و شيعيان بياعتماد شده بود به استخدام تركان متعصب پرداخت و از آنان لشكريان منظم ترتيب داد. مردم بغداد از دست بىنظمى تركان به ستوه آمدند و معتصم ناگزير به تأسيس شهر سامرا در سال ٢٢٠ هجرى شد و پايتخت را به آن شهر منتقل كرد.
در اين ايام نهضت كلامى معتزله بسيار نيرومند شد و چالشهاى فكرى خطرناكى براى شيعه به وجود آورد و خردسالى امام جواد (ع) دست آويزى براى آنان، جهت حمله به مبانى عقيدتى شيعه فراهم آورد. به ويژه اين مسئله در محيط عربى تأثير بزرگى براى هجوم به اصل امامت شيعه فراهم ميآورد. امام محمدتقى (ع) كه مرجعيت علمى جامعه خود را برعهده داشت در پاسخ آنان با بيانى مستدل به خنثىسازى توطئه آنان مىپرداخت و هرگاه فرصت به دست ميآورد، سؤالات بسيار شيعيانش را در اين باره پاسخ ميداد در حالى كه هنوز بيش از ده سال بيشتر نداشت. بدين سان بر بنيه علمى و فكرى
يارانش ميافزود و انديشه و معرفت دينى آنان را ترقّى ميداد.
نگار بخشى، شماره اشتراك ٢٤٢٥، از سنقر
حركت فرهنگى و سياسى امام جواد(ع)
امام جواد (ع) همانند پدر بزرگوارشان در دو جبهه سياست و فكر و فرهنگ قرار داشت. موضعگيرىها و شبهه افكنىهاى فرقههايى چون: زيديه، واقفيه، غلات، مجسّمه، امام را بر آن داشت تا در حوزه فرهنگ تشيّع در برابر آنان موضعى شفاف اتخاذ كند.
امام در موضعگيرى در برابر فرقه زيديه كه امامت را پس از امام زين العابدين (ع) از آنِ زيد مىپندارند... در تفسير آيه: «وجوه يومئذ خاشعه * عاملة ناصبة» آنها را در رديف ناصبىها خواندند.
حضرت در برابر فرقه واقفيه كه قائل به غيبت امام موسى كاظم (ع) بوده و بدين بهانه وجوهات بسيارى را مصادره كرده بودند، آنان را نيز مصداق آيه: «وجوه يومئذ خاشعه * عاملة ناصبة» به شمار آورده و در بيانى فرمودند: شيعيان نبايد پشت سر آنان
نماز بخوانند.
حضرت در برابر غلات زمان خويش به رهبرى ابوالخطاب كه حضرت على (ع) را تا مرز الوهيّت و ربوبيّت بالا برده بودند، فرمودند: لعنت خدا بر ابوالخطاب و اصحاب او و كسانى كه درباره لعن او توقف كرده يا ترديد كنند.
موضعگيرى تند حضرت درباره اين فرقه تا بدان جا بود كه حضرت در روايتى به اسحاق انبارى مىفرمايد: ابوالمهدى و ابن ابى ارزقاء به هر طريقى بايد كشته شوند.
حضرت در برابر فرقه مجسّمه كه برداشتهاى غلط آنان از آياتى چون «يدالله فوق ايديهم» و «ان الله على العرش استوى» خداوند سبحان را جسم مىپنداشتند، فرمودند: شيعيان نبايد پشت سر كسى كه خدا را جسم مىپندارد نماز گزارده و به او زكات بپردازند.
فرقه كلامى معتزله كه پس از به قدرت رسيدن عباسيان به ميدان آمد و در سده نخست خلافت عباسى به اوج خود رسيد، يكى ديگر از جريانهاى فكرى و كلامى عصر امام جواد (ع) بود. موضعگيرى حضرت امام جواد (ع) چون پدر بزرگوارشان در اين برهه و در مقابل اين جريان كلامى از جايگاه ويژهاى برخوردار است تا آنجا كه مناظرات حضرت جواد (ع) را با يحيى بن اكثم كه از بزرگترين فقهاى اين دوره به شمار ميرفت، مىتوان رويارويى تفكر ناب تشيّع با مناديان معتزله نام نهاد كه همواره پيروزى با امام جواد (ع) بوده است.
امام جواد (ع) براى بسط و گسترش فرهنگ ناب تشيّع، كارگزاران و وكلايى در مناطق گوناگون و قلمرو بزرگ عباسيان تعيين و يا اعزام نمود، به گونهاى كه در مناطقى چون اهواز، همدان، رى، سيستان، بغداد، واسط، سبط، بصره و نيز مناطق شيعه نشينى چون: كوفه و قم داراى وكلايى كارآمد بود.
امام جواد (ع) همچنين براى نفوذ نيروهاى شيعى در ساختار حكومتى بنى عباس براى يارى شيعيان در مناطق گوناگون به افرادى چون «احمد بن حمزه قمى» اجازه پذيرفتن مناصب دولتى داد، تا جايى كه افرادى چون «نوح بن دراج» كه چندى قاضى بغداد و سپس قاضى كوفه بود، از ياران حضرت، به شمار ميرفتند. كسانى از بزرگان و ثقات شيعه چون محمدبن اسماعيل بن بزيع (نيشابورى) كه از وزراى خلفاى عباسى به شمار ميرفت به گونهاى با حضرت در ارتباط بودند كه وى از حضرت جواد (ع) پيراهنى درخواست كرد كه به هنگام مرگ به جاى كفن بپوشد و حضرت خواستِ او را اجابت كرد و براى وى پيراهن خويش را فرستاد.
حركت امام جواد (ع) در چينشهاى نيروهاى فكرى و سياسى، خود حركتى كاملا محرمانه بود، تا جايى كه وقتى به ابراهيم بن محمد نامه مىنويسد به او امر مىكند كه تا وقتى «يحيى بن ابى عمران» (از اصحاب حضرت) زنده است نامه را نگشايد. پس از چند سال كه يحيى از دنيا ميرود ابراهيم بن محمد نامه را مىگشايد كه حضرت در آن به او خطاب كرده: مسئوليتها و كارهايى كه به عهده يحيى بن ابى عمران بوده از اين پس برعهده توست. اين مسئله نشان دهنده آن است كه
حضرت در جو اختناق حكومت بنى عباس، عنايت داشت تا كسى از جانشينى نمايندگان وى اطلاعى نداشته باشد.
دوران هفده ساله امامت حضرت جواد (ع) همزمان با دو خليفه بنى عباس مأمون و معتصم بود؛ ١٥ سال در دوره مأمون (از سال ٢٠٣ ه . ق سال شهادت حضرت رضا (ع) تا مرگ مأمون در سال ٢١٨) و دو سال در دوره معتصم (سال مرگ مأمون ٢١٨ تا ٢٢٠). شرايط دوره ١٥ ساله نخست حضرت درست همانند شرايط پدر بزرگوارش بود كه در مقابل زيركترين و عالمترين خليفه عباسى يعنى مأمون قرار داشت.
مأمون كه در سال ٢٠٤ ه . ق وارد بغداد شد امام جواد (ع) را كه بنابر برخى از روايات سنّ مباركشان در اين دوران ده سال بيش نبود، از مدينه به بغداد فرا خواند و سياست پيشين خويش را در محدود ساختن امام رضا (ع) در خصوص امام جواد (ع) نيز استمرار داد.
ترس از علويان و محبت اهل بيت در دل مسلمانان از يك سو و متهم بودن وى در به شهادت رساندن امام رضا (ع) در جهان اسلام از سوى ديگر، وى را بر آن داشت تا با به تزويج در آوردن دختر خويش امّ فضل، ضمن تبرئه خويش و استمرار حركت عوامفريبانه در دوست داشتن اهل بيت، پايههاى حكومت خويش را مستحكم سازد. اين حركت مأمون همانند سپردن ولايتعهدى به امام رضا (ع) مورد اعتراض بزرگان بنى عباس قرار گرفت، اما مشاهده علم و درايت حضرت جواد (ع) در همان سنّ، آنان را به قبول اين ازدواج ترغيب ساخت. امام جواد (ع) شرايط خود را همان شرايط پدر خويش ديد. از اين رو با پذيرش ازدواج، نقشه پليد مأمون در به قتل رساندن وى و شيعيان را از صفحه ذهن مأمون زدود.
حضرت (ع) كه به خوبى از سياستها و نقشههاى مأمون در بهره بردارى از جايگاه دينى و اجتماعى خود با خبر بود پس از ازدواج، اقامت در بغداد را رد كرد و به مدينه بازگشت و تا سال شهادت خويش در آنجا مقيم شد.
نامههاى امّ الفضل به پدر خويش مبنى بر عدم توجه امام جواد (ع) به وى، بيانگر اجبارى بودن ازدواج وى با امّ الفضل، و نداشتن فرزندى از او، پرده از هوشمندى امام (ع) بر ميدارد، چون مأمون بر آن بود تا با به دنيا آمدن فرزندى از امّالفضل وى را يكى از فرزندان رسول خدا (ص) در بين شيعيان بشمارد و محور حركتهاى آينده خود و بنى عباس قرار دهد. مأمون در سال ٢١٨ ه . ق در مسير حركت به سوى جنگ با روم درگذشت. على رغم تمايل سپاه و سران بنى عباس به خلافت عباس، فرزند مأمون، عباس بنابر وصيت پدر با عمويش معتصم بيعت كرد.
معتصم، پس از ورود به بغداد، امام جواد (ع) را از مدينه فرا خواند. حضرت در سال ٢١٨ پس از معرفى امام هادى (ع) به جانشينى خود به همراه امّالفضل به بغداد رفت. در اين سفر حضرت با شخصيتى متفاوت از مأمون روبرو شد؛ شخصيتى با روحيه نظامىگرى و فاقد بينش علمى. معتصم كه مايههاى حيلهگرى و عوامفريبىهاى مأمون را در خود نداشت، موضعگيرى متضاد با اهل بيت خود را در بين مردم آشكار ساخت.
امام (ع) در دو سال آخر عمر خويش تحت نظارت شديد دستگاه امنيتى و نظامى معتصم قرار گرفت. از اين رو شرايط امام جواد به گونهاى شد كه حضرت از طريق معجزات و كرامات در جلسات علمى، امامت خود را به ديگران به اثبات ميرساند. امام جواد (ع) در طول زندگى پربار، اما كوتاه خويش برآن بود تا ارتباط با مردم را حتى در سختترين شرايط حفظ كند و با بذل و بخشش به فقرا و مساكين، كرامت اهل بيت را به اثبات رساند. وى اين سيره خويش را به امر پدر بزرگوارش آغاز و به انجام رساند. امام رضا (ع) در يكى از نامههاى خود به حضرت جواد (ع) مىنويسد:
«به من خبر رسيده كه ملازمان تو، هنگامى كه سوار مىشوى از روى بخل تو را از در كوچك بيرون مىبرند تا از تو خيرى به كسى نرسد. تو را به حق خودم بر تو، سوگند ميدهم كه از درب بزرگ بيرون آيى و به همراه خود زر و سيم داشته باش تا به نيازمندان و محتاجان عطا كنى.»
رضوان حاجىشرفى، شماره اشتراك ١٢٧٤، از اهواز
طوبى بخشى، شماره اشتراك ١٠٠٧٠، از همدان
گرداب اعتقادى
به رغم اينكه امام رضا (ع) قبل از امامت امام جواد (ع) به بيان پاسخ اين مسائل (امامت در خردسالى) پرداختند و با روشنگرى و آگاهى بخشى، امكان رسيدن به مناصب بزرگ الهى در سنّ خردسالى را براى اذهان به خوبى روشن ساختند، هنوز مشكل كوچكى سنّ حضرت جواد (ع) نه تنها براى بسيارى از افراد عادى از شيعيان حل نشده بود، بلكه براى برخى از بزرگان و علماى شيعه نيز جاى بحث و گفتوگو داشت. به همين دليل پس از شهادت امام رضا (ع) و آغاز امامت فرزند خردسالش، شيعيان ـ به ويژه شيعيان امام على(ع) ـ با گرداب اعتقادى خطرناك و در نوع خود بى سابقهاى مواجه شدند و كوچكى سنّ آن حضرت به صورت يك مشكل بزرگ پديدار گرديد.
طبرى مىنويسد: «زمانى كه سنّ او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسيد، مأمون پدرش را به شهادت رساند و شيعيان در حيرت و سرگردانى فرو رفتند و در ميان مردم اختلاف نظر پديد آمد و سنّ ابوجعفر را كم شمردند و شيعيان در ساير شهرها متحيّير شدند.»
به همين دليل شيعيان اجتماعاتى تشكيل داده و ديدارهايى با امام جواد (ع) ترتيب دادند و به منظور آزمايش و حصول اطمينان از اينكه او داراى «علم امامت» است، پرسشهايى را مطرح كردند و هنگامى كه پاسخهاى قاطع و روشن و قانع كننده دريافت كردند، آرامش و اطمينان يافتند.
مورّخان در اينباره مىنويسند: «چون امام رضا (ع) در سال ٢٠٢ ه . ق به شهادت رسيد، سنّ ابوجعفر نزديك به هفت سال بود، از اين رو در بغداد و ساير شهرها در بين مردم اختلاف نظر پديد آمد. «ريّان بن صلت»، «صفوان بن يحيى»، «محمدبن حكيم»، «عبدالرحمن بن حجّاج» و «يونس بن عبدالرحمن»، با گروهى از بزرگان و معتمدان شيعه، در خانه «عبدالرحمن بن حجّاج»، در يكى از محلههاى بغداد به نام «بركه زلزل» گرد آمدند و در سوگ امام به گريه و اندوه پرداختند... يونس به آنان گفت: دست از گريه و زارى برداريد، (بايد ديد) امر امامت را چه كسى عهدهدار مىگردد و تا اين كودك (ابوجعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسى بايد بپرسيم؟
در اين هنگام «ريّان بن صلت» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد و در حالى كه به سر و صورت او ميزد، با خشم گفت: تو، نزد ما تظاهر به ايمان مىكنى و شكّ و شرك خود را پنهان ميدارى؟! اگر امامت او از جانب خدا باشد، حتى اگر طفل يك روزه باشد، مثل پيرمرد صد ساله خواهد بود و اگر از جانب خدا نباشد، حتى اگر صد ساله باشد، چون ديگران يك فرد عادى خواهد بود، شايسته است در اينباره تأمّل شود.
آنگاه حاضران به توبيخ و نكوهش يونس پرداختند. در آن موقع، موسم حج نزديك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى ديگر رهسپار حج شدند و به قصد ديدار ابوجعفر عازم مدينه گرديدند و چون بدانجا رسيدند، به خانه امام صادق (ع) كه خالى بود، رفتند و روى زيرانداز بزرگى نشستند. در اين هنگام، «عبدالله بن موسى»، عموى حضرت جواد وارد شد و در صدر مجلس نشست.
شيخ عزيزالله عطاردى مىگويد: برخى از شيعيان، بعد از شهادت امام رضا (ع) پنداشتند برادر ايشان (عبدالله بن موسى) امام و رهبر الهى است، پس به سوى او شتافتند و براى حصول اطمينان، از وى مسائلى پرسيدند و چون او در پاسخ درماند، از دورش پراكنده شدند.
شيعيان متحيّر و غمگين شدند و فقها مضطرب گشتند و قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابوجعفر مىتوانست جواب مسائل ما را بدهد، عبدالله نزد ما نميآمد و جوابهاى نادرست نميداد!
در اين هنگام، درى از صدر مجلس باز شد و غلامى به نام «موفق» وارد مجلس گرديد و گفت: اين ابوجعفر است كه ميآيد. همه به پا خاستند و از وى استقبال كرده، سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در ميان گذاشتند و وقتى كه پاسخهاى قانع كننده و كاملى شنيدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموى شما، عبدالله چنين و چنان فتوا داد. حضرت فرمود :لا اله الا الله، اى عمو! فرداى قيامت برايت بسيار گران خواهد بود كه نزد خدا بايستى و خدا به تو بگويد: با آنكه در ميان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟!
«اسحاق بن اسماعيل» كه آن سال همراه اين گروه بود، مىگويد: من نيز در نامه ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مىكنم كه دعا كند خداوند بچهاى را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نيز نامه را در دست گرفته به پا خاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا ديد، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار.
به دنبال اين قضيه، همسرم پسرى به دنيا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم.
پاسخهاى امام جواد (ع)
هنگامى كه امام جواد (ع) با خيل مردمى كه به دليل سنّ كم او در امر امامتش به حيرت افتاده بودند، روبهرو شد، با روشهاى مختلف به پاسخگويى و زدودن شبهات و ذهنيات آنان پرداخت. در اينجا به برخى از پاسخهاى آن حضرت به اختصار اشاره مىكنيم.
١ ـ تنها وارث
محمد بن عيسى مىگويد: نزد ابىجعفر ثانى (امام جواد) رفتم، در برخى امور با من مناظره كرد و در پايان فرمود: «يا ابا على! ارتفع الشك، ما لابى غيرى؛ اى ابا على! شك خود را برطرف كن، براى پدرم غير از من نيست» ؛ يعنى من، تنها وارث و امام
بعدى هستم.
٢ ـ استدلال قرآنى
مسئله امامت حضرت جواد (ع) در خردسالى، در عصر امامت خود ايشان نيز مطرح بود، حتى اين مسئله را از خود آن حضرت مىپرسيدند. مرحوم كلينى مىنويسد: شخصى محضر امام جواد (ع) شرفياب شد و اظهار داشت: يابن رسول الله! عدهاى از مردم نسبت به موقعيّت شما ايجاد شبهه مىكنند. حضرت در پاسخ چنين فرمود :
خداوند متعال به حضرت داود (ع) وحى كرد كه فرزندش سليمان را خليفه و وصىّ خود قرار دهد، با اينكه سليمان كودكى خردسال بود و گوسفندچرانى مىكرد.
اين موضوع را برخى از علما و بزرگان بنياسرائيل نپذيرفتند و در اذهان مردم شك و شبهه ايجاد كردند. به همين دليل خداوند به حضرت داود (ع) وحى كرد: عصا و چوب دستى اعتراض كنندگان و سليمان را بگير و هر كدام را با علامتى مشخص كن كه از چه كسى است، سپس آنها را شبانگاه در جايى پنهان نما. فرداى آن روز به همراه صاحبان آنها برويد و چوب دستىها را برداريد. چوبدستى هر كس سبز شده باشد او جانشين و خليفه و حجّت بر حق خدا خواهد بود.
همگى اين پيشنهاد را پذيرفتند و چون به مرحله اجرا درآوردند، عصاى سليمان سبز و داراى برگ و ثمر شد. پس از آن، همه افراد پذيرفتند كه او حجّت و پيامبر خداست.
على بن اسباط، يكى از ياران امام رضا و امام جواد (عليهم السلام) مىگويد: روزى به محضر امام جواد (ع) رسيدم، در ضمن ديدار، به سيماى حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بيان كنم.
درست در همين لحظه، امام جواد (ع) كه گويى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على! همانا خداوند درباره «امامت» حجّت آورده؛ همان طور كه درباره «نبوت» حجّت آورده است. خداوند درباره حضرت يحيى (ع) مىفرمايد: «و آتيناه الحكم صبيا؛ ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت داديم.»
و درباره حضرت يوسف (ع) مىفرمايد: «و لما بلغ اشده حكما و علما؛ هنگامى كه او به حدّ رشد رسيد، به او حكم (نبوت) و
علم داديم.»
و نيز درباره حضرت موسى (ع) مىفرمايد: «و لما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علما؛ و چون به سنّ رشد و بلوغ رسيد، به او
حكم (نبوت) و علم داديم.»
بنابراين، همان گونه كه ممكن است خداوند، علم و حكمت را در سنّ چهل سالگى به شخصى عنايت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نيز عطا كند.
٣ ـ علم خدايى
بعد از شهادت امام رضا (ع) عدهاى از شيعيان از شهرهاى ديگر براى شناختن امام بعد، به مدينه آمدند. آنها را به «صريا»، قريهاى كه امام كاظم (ع) در نزديكى مدينه تأسيس كرده بود، راهنمايى كردند. آنجا عبدالله بن موسى فرزند امام كاظم (ع) خودنمايى مىكرد، ولى از پاسخ دادن به سؤالات مردم ناتوان بود. زمانى كه عبدالله پاسخهاى غلط داد، ابوجعفر (امام جواد) وارد شد در حالى كه هشت ساله شده بود. همه به سوى او رفتند و او به مردم سلام داد. عبدالله بن موسى هم از جاى خود برخاست و ابوجعفر به اين ترتيب در صدر مجلس جاى گرفت. آنگاه فرمود: بپرسيد، خدا رحمتتان كند. آنگاه سؤالاتى پرسيدند، از جمله كسى پرسيد: اگر مردى زنش را به عدد ستارگان آسمان طلاق داد، چه كند؟ امام فرمود: آيا قرآن خواندهاى؟ گفت: بله. فرمود: سوره طلاق را بخوان تا قول خداوند كه فرمود: «و اقيموا الشهادة لله». اى مرد! طلاق صورت نمىگيرد، مگر به پنج چيز: شهادت دو شاهد عادل، وقوع طلاق در حالت پاكى از عادت ماهيانه، عدم آميزش در آن پاكى، وقوع طلاق به قصد جدّى.
اى مرد! آيا در قرآن عدد نجوم سما مىبينى؟ گفت نه.
٤ ـ امكان امامت در كودكى
دايه ابىجعفر روزى به او گفت: «تو را در فكر مىبينم، گويا پيرمردى شدهاى؟ فرمود: عيسى بن مريم در كودكى مريض شد. به مادرش آن چيزهايى را كه موجب معالجه مىشد، توضيح داد، او تهيه كرد. ولى موقع خوردن، عيسى گريه كرد. مادرش گفت: من با آنچه تو ياد دادى، معالجهات مىكنم، آن وقت گريه مىكنى؟ فرمود: «الحكم حكم النبوة و الخلقة خلقة الصبيان؛ حكم، حكم نبوت است، اما بدن و خلقت من، خلقت كودكان است» ؛ يعنى دو موضوع كاملا متفاوت هستند. كودكى من، به خلقت
طبيعى مربوط است، از اين رو درد مىكشم و گريه مىكنم، اما رسالت من، امرى الهى است و حساب آن دو جداست. و بدين گونه حضرت به استبعاد امامت در كودكى پاسخ گفت.
٥ ـ ايمان آوردن امام على (ع) در نُه سالگى
امام جواد (ع) فرمود: «سوگند به خدا! در آغاز بعثت، جز على (ع) از پيامبر (ص) پيروى نكرد، با اينكه او در آن وقت نه سال داشت، من نيز اكنون نه سال دارم.»
استدلال امام جواد (ع) به ايمان آوردن حضرت على (ع) در نه سالگى، بر اين اساس است كه حضرت على (ع) در اين سنّ و سال، پيرو كامل پيامبر (ص) بود و شايستگى كسب ايمان كامل را پيدا كرد. با توجه به اينكه بر اساس روايات شيعه و سنّى، پيامبر (ص) در آغاز بعثت، در مجلسى كه خويشانش را دعوت كرده بود و در ميان آنها على (ع) ايمان خود را آشكار ساخت، پيامبر (ص) در همان مجلس على (ع) را جانشين خود معرفى نمود.
سرانجام اكثريت شيعه، امامت حضرت جواد (ع) را پذيرفتند، زيرا علاوه بر وجود نصّ پيامبر (ص) و تصريح و وصيّت امام رضا (ع) بر امامت آن حضرت، شيعيان هر سؤالى مىپرسيدند، امام با سرعت و دقت، جواب كامل و كافى ميداد. به طورى كه بنابر نقل شيخ كلينى، امام جواد (ع) در يك مجلس به سى هزار سؤال پاسخ داد.
عسكرى اسلامپوركريمى، از قم
مناظرات امام جواد(ع)
از آنجا كه امام جواد (ع) نخستين امامى بود كه در خردسالى به منصب امامت رسيد، مناظرات و گفت و گوهايى داشته است كه برخى از آنها بسيار پر سر و صدا و هيجانانگيز و جالب بوده است. علت اصلى پيدايش اين مناظرات اين بود كه از يك طرف، امامت او به دليل كمى سنّ براى بسيارى از شيعيان كاملا ثابت نشده بود، از اين رو براى اطمينان خاطر و آزمايش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مىكردند.
از طرف ديگر، در آن مقطع زمانى، قدرت «معتزله» افزايش يافته بود و مكتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حكومت وقت از آنان حمايت و پشتيبانى مىكرد و از سلطه و نفوذ خود و ديگر امكانات امادى و معنوى حكومتى، براى استوارى و تثبيت خط فكرى آنان و ضربه زدن به گروههاى ديگر و تضعيف موقعيت و نفوذ آنان به هر شكلى بهرهبردارى مىكرد.
ميدانيم كه خط فكرى اعتزال در اعتماد بر عقلِ محدود و خطاپذير بشرى، افراط مىنمود. معتزليان دستورها و مطالب دينى را به عقل خود عرضه مىكردند و آنچه را كه عقلشان صريحآ تأييد مىكرد مىپذيرفتند و بقيه را رد و انكار مىكردند و چون نيل به مقام امامت امت در سنين خردسالى با عقل ظاهربين آنان قابل توجيه نبود، سؤالات دشوار و پيچيدهاى را مطرح مىكردند تا به پندار خود، آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست بدهند.
ولى در همه اين بحثها و مناظرات علمى، حضرت جواد (ع) (در پرتو علم امامت) با پاسخهاى قاطع و روشنگر، هرگونه شك و ترديد را در مورد پيشوايى خود از بين مىبرد و امامت خود و نيز اصل امامت را تثبيت مىنمود. به همين دليل بعد از او در دوران امامت حضرت هادى (كه او نيز در سنين كودكى به امامت رسيد) اين موضوع مشكلى ايجاد نكرد، زيرا براى همه روشن شده بود كه خردسالى تأثيرى در برخوردارى از اين منصب خدايى ندارد.
ناگفته نماند كه شخصيت بىنظير، جذاب و پر نفوذ امام جواد (ع) با پاسخگويى وى به سؤالات و شبهات وارده بر دين در محضر بزرگان تشيّع و نيز مناظره با افرادى چون «يحيى بن اكثم» و «ابى داود» آن هم با سنّى كم و... موجب محبوبيت روز افزون امام جواد (ع) در بين مردم شد. اين محبوبيت، زنگ خطر را براى دستگاه بنى عباس به صدا درآورد.
مناظرهاى از امام جواد (ع)
بعد از آنكه مأمون امّ الفضل را به تزويج حضرت جواد (ع) درآورد، يحيى بن اكثم (يكى از علماى اهل سنّت) نزد آن حضرت و مأمون آمد. يحيى عرض كرد: اى پسر رسول خدا! نظر شما درباره اين روايت چيست كه در مدارك اهل سنّت نقل شده است: «خداوند جبرئيل را فرستاد تا از پيامبر (ص) بخواهد كه از ابابكر سؤال كند: آيا او از خداوند راضى هست يا نه؟ با اينكه خداوند از او راضى مىباشد»؟
امام جواد (ع) فرمود: «من منكر فضيلت ابابكر نيستم، ولى بر ناقل اين سطور لازم است كه طبق دستور پيامبر (ص) عمل كند. آن حضرت در حجة الوداع فرمود: «بعد از من جاعلان حديث فراوان مىشوند، لذا بايد احاديث را بر قرآن و احاديث عرضه كنيد؛ هر حديثى كه موافق قرآن و سنّت من باشد به آن عمل كنيد و اگر مخالف آن دو بود، بدان عمل نشود.»
اين خبر موافق با قرآن نيست، زيرا خداوند مىفرمايد: «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد ؛ ما انسان را آفريديم و وسوسههاى نفس او را ميدانيم و ما از رگ قلبش به او نزديكتريم». آنگاه چگونه مىشود
خداوند از رضايت و غضب ابابكر نسبت به خود بىخبر باشد، تا نياز به سؤال داشته باشد؟ اين عقلا محال است.
يحيى گفت: روايت شده كه ابابكر و عمر در زمين مانند جبرئيل و ميكائيل در آسمان مىباشند؟
حضرت فرمود: در اين حديث هم بايد دقت نمود، چرا كه آن دو فرشته از فرشتگان مقرّب بوده، لحظهاى از طاعت خدا جدا نشدند و هرگز خدا را معصيت نكردند، و حال آنكه آن دو مشرك بودند، بعد مسلمان شدند و اكثر عمر خود را در شرك به سر بردند، پس چگونه مىتوانند همسان جبرئيل و ميكائيل باشند؟
يحيى گفت: در روايات آمده كه آن دو (ابابكر و عمر)، پير مردان اهل بهشت مىباشند، در اين زمينه چه مىگوييد؟
حضرت فرمود: اين هم محال است، چون بهشتىها همه جوانند و در آنجا پيرمردى وجود ندارد. اين روايت را بنياميّه در مقابله با آن روايتى ساختهاند كه مىگويد: «حسن و حسين آقاى جوانان بهشتاند.»
يحيى گفت: نقل شده كه عمر چراغ اهل بهشت است.
حضرت فرمود: اين هم محال است، چرا كه در بهشت فرشتگان مقرّب، پيامبران، آدم و محمد (ص) حضور دارند. چگونه بهشت با نور آنها روشن نشده كه نياز به نور عمر باشد؟!
يحيى گفت: نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود: اگر من مبعوث نمىشدم، عمر به جاى من مبعوث مىشد.
حضرت فرمود: قرآن راستگوتر از اين حديث است؛ آنجا كه مىفرمايد: «و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسى و عيسى ابن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا؛ و هنگامى كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و
عيسى بن مريم، و ما از همه آنان پيمان محكمى گرفتيم»؛ چگونه ممكن است پيمان خداوند عوض شود؟ از اين گذشته، پيامبران يك چشم به هم زدن مشرك نشدند، چگونه كسى به رسالت مبعوث مىشود، درحالى كه اكثر عمر خود را در شرك به سر برده است؟!
يحيى گفت: در روايت آمده كه پيغمبر (ص) فرمود: اگر عذاب نازل شود، جز عمر كسى از آن رهايى نمىيابد.
حضرت فرمود: اين هم محال است، چرا كه خداوند مىفرمايد: «تا تو (پيامبر) در ميان آنها باشى، آنها را عذاب نخواهد كرد و مادامى كه به درگاه خدا توبه و استغفار كنند، (بازهم) آنها را عذاب نخواهد كرد». مىبينيد كه براى نزول عذاب دو مانع
ذكر شده است و لا غير:
١ ـ وجود مبارك پيامبر (ص) در بين مردم؛
٢ ـ توبه و استغفار مردم.
سميه مجيدى، شماره اشتراك ١١٦٤٦، از آران و بيدگل
كاوه كاويانى، شماره اشتراك ١٢٦٠٨، از سنقر
حد سارق
زرقان، دوست صميمى ابن ابى داود نقل مىكند كه: روزى، ابن ابى داود در حالى كه اندوه و حزن بر چهرهاش نمايان بود از نزد معتصم باز مىگشت. از وى علت حزنش را جويا شدم، گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال قبل مرده بودم. به او گفتم به چه دليل؟
گفت: به دليل اينكه امروز ابى جعفر محمد بن على بن موسى (ع) نزد اميرالمؤمنين خود را تثبيت كرد.
گفتم: چگونه؟
گفت: دزدى به سرقتش اعتراف كرده بود و خليفه هم براى روشن شدن مسئله و اجراى حد، فقها را در مجلس جمع كرد و محمدبن على را نيز دعوت نمود.
از ما سؤال كرد: از كجا دست دزد واجب است قطع شود؟
من گفتم: از مچ دست.
خليفه گفت: به چه دليل؟
گفتم: براى اينكه دست همان انگشتان و كف دست تا مچ است و بدين دليل خداوند سبحان درباره تيمّم مىفرمايند: «فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق وامسحوا برؤسكم و ارجلكم الى الكعبين». در خصوص اين فتوا برخى از فقها در مجلس با من
همراه شدند. برخى نيز گفتند: قطع دست از آرنج، واجب است.
خليفه از آنان علتش را پرسيد: گفتند: چون خداوند در قرآن مىفرمايد: «و ايديكم الى المرافق».
ابن ابى داود ادامه داد: سپس خليفه رو به امام جواد (ع) كرد و گفت: اى ابا جعفر! نظر تو درباره اين موضوع چيست؟
ابا جعفر گفت: اى خليفه اين جماعت در اين باره نظر دادند.
مأمون گفت: رأى آنها را ناديده بگير، رأى خود را بيان كن.
او گفت: اى خليفه مرا معاف كن.
خليفه گفت: تو را به خدا سوگند ميدهم كه نظر و رأى خود را بيان كنى.
ابا جعفر گفت: حال كه سوگند دادى، مىگويم.
تمام اقوال بيان شده، اشتباه است. در دين و سنّت واجب است دست از نقطه پيوند استخوانهاى انگشتان قطع و كف دست به حال خود باقى بماند.
خليفه گفت: دليلش چيست؟
اباجعفر گفت: اين سخن رسول الله (ص) كه فرمود: سجده بر هفت عضو واجب است: پيشانى، دو دست، دو زانو و دو پا. پس اگر دستش از مچ و يا آرنج بريده شود براى دزد دستى باقى نمىماند تا با آن سجده كند و خداى متعال مىفرمايد: «و ان المساجد لله؛ مسجدها از آن خداوند است» ؛ يعنى اعضاى هفت گانه سجده و مسجد از خدايند و آنچه از آن خداست قطع
نمىشود.
ابن ابى داود گويد: معتصم از اين حكم خوشش آمد و آن را پذيرفت و دستور داد تا دست دزد را از مفصل انگشتان دست قطع كنند نه كف دست.
ابن ابى داود مىگويد: در آن لحظه گويى براى من قيامتى برپا شد و آرزو كردم كاش زنده نبودم. وى مىگويد: پس از سه روز به نزد معتصم رفتم و به او گفتم: همانا خيرخواهى براى اميرالمؤمنين بر من واجب است. هرچند كه بدانم به سبب آن بر آتش داخل شوم.
خليفه گفت: اين خيرخواهى چيست؟
گفتم: اميرالمؤمنين فقها، رعيت و دانشمندان را براى امرى از امور دين در مجلس خويش گرد هم ميآورد و از آنها درباره حكمى پرسش مىكند و آنان نيز آنچه ميدانند بر زبان ميرانند، در حالى كه در مجلس خليفه، خاندان او، فرماندهان، وزرا و كاتبان حضور دارند. سخنان مجلس خليفه به گوش مردم ميرسد و آنان پى مىبرند كه خليفه به خاطر فتوا و قول مردى كه عدهاى از اين امت به امامت وى قائل هستند و ادعا مىكنند كه او «امام جواد (ع)» به مقام خلافت سزاوارتر است، قول و فتواى همه را كنار ميزند، حكم او را بر حكم فقها ترجيح ميدهد، اين چه عواقبى را در پى خواهد داشت؟
ابن ابى داود گفت: در اين لحظه رنگ خليفه به دليل آنچه به وى تذكر داده بودم تغيير كرد و گفت: خداوند براى اين خيرخواهى به تو جزاى خير عطا كند.
رضوان حاجى شرفى، شماره اشتراك ١٢٧٤، از اهواز
سيدهحليمه موسوىنژاد، شماره اشتراك ١٥٦٣٩، از لامرد
شاگرد پرورى
امام جواد (ع) در مدت هفده سال دوران امامت به نشر و تعليم حقايق اسلام پرداخت و شاگردان و اصحاب برجستهاى داشت كه هر يك خود قلّهاى بودند از قلّههاى فرهنگ و معارف اسلامى مانند:
ابن ابى عمير بغدادى، ابوجعفر محمد بن سنان زاهدى، احمد بن نصر بزنطى كوفى، ابوتمام حبيب اوس طائى (شاعر مشهور شيعه)، ابوالحسن على بن مهزيار اهوازى و فضل بن شاذان نيشابورى كه در قرن سوم هجرى ميزيستهاند. اينان نيز ـ همچنانكه امام بزرگوارشان هميشه تحت نظر بود ـ هر كدام به گونهاى تحت تعقيب و گرفتارى بودند. فضل بن شاذان را از نيشابور بيرون كردند. ابو تمام طائى (شاعر) نيز از اين امر بى بهره نبود، اميرانى كه خود اهل شعر و ادب بودند حاضر نبودند شعر او را كه بهترين شاعر آن روزگار بود و در تاريخ ادبيات عرب و اسلام معروف است ـ بشنوند. اگر كسى شعر او را براى آنان بدون اطلاع قبلى مىنوشت و آنان از شعر لذت مىبردند و آن را مىپسنديدند، همين كه آگاه مىشدند كه از ابوتمام است دستور ميدادند كه آن نوشته را پاره كنند. اين ابى عمير ـ عالم ثقه و مورد اعتماد ـ نيز در زمان هارون و مأمون، محنتهاى بسيار ديد. او را سالها زندانى كردند، تازيانهها زدند. كتابهاى او را كه مآخذ عمده علم دين بود، گرفتند و باعث تلف شدن آنها شدند.
سيدهحليمه موسوىنژاد، شماره اشتراك ١٥٦٣٩، از لامرد
ازدواج سياسى
مأمون با فرستادن دخترش امّالفضل به خانه امام جواد (ع) مىخواست هميشه او را زير نظر داشته باشد و از كارها و اخبار خانه ايشان بى خبر نماند و دخترش نيز به راستى وظيفه خبرچينى و گزارشگرى را به خوبى انجام ميداد و با اين وصلت، امام را با دربار پر عيش و نوش خود مرتبط ساخته و مىخواست آن بزرگوار را به لهو و لعب و فسق و فجور نسبت دهد و بدين ترتيب بر عظمت و قداست امام لطمه وارد سازد و او را در انظار از مقام ارجمند عصمت و امامت، ساقط و خوار و ضعيف نمايد.
محمد بن ريان مىگويد: مأمون هر چه مىكوشيد امام جواد (ع) را به لهو و لعب وادار سازد، موفق نمىشد. در مجلسى كه براى جشن ازدواج امام (ع) برپا ساخت صد كنيز زيبا را كه هر يك جامى پر از جواهرات در دست داشتند واداشت تا چون امام وارد شد و برجاى خود نشست به استقبال او بروند، و آنان اين كار را كردند، اما امام هيچ اعتنايى به آنان نكرد و عملا فهماند كه از اين كارها بيزار است.
در همين مجلس، مطربى را براى خواندن و نواختن آورده بودند، اما همين كه او كار خود را شروع كرد امام بانگ بر او زد: «از خدا بترس». مطرب از صلابت فرمان امام كه از ژرفاى معنويت و نيروى الهى و ولايى آن گرامى مايه داشت چنان مرعوب شد كه آلات موسيقى از دستش فرو افتاد و ديگر هرگز تا زنده بود نتوانست از دستهايش براى ساز و نوا استفاده كند.
در واقع، مأمون با اين وصلت مىخواست علويان را از اعتراض و قيام عليه خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقهمند به آنان نشان دهد.
از ديگر اهداف مأمون، عوامفريبى بود؛ چنانكه گاهى مىگفت: من به اين وصلت اقدام كردم تا ابو جعفر (ع) از دخترم صاحب فرزندى شود و من پدر بزرگ كودكى باشم كه از نسل پيامبر (ص) و على بن ابيطالب (ع) است. اما خوشبختانه اين
حقه مأمون نيز بىنتيجه بود، زيرا دختر مأمون هرگز فرزندى نياورد و فرزندان امام جواد (ع) همگى از خانمى نيك سيرت و بزرگوار به نام «سمانه مغربيه» به وجود آمدند.
امام جواد (ع) مجبور به اين ازدواجِ كاملا سياسى شد. اصولا زندگى با مأمون براى آن حضرت رنج آور و تحميلى بود و به همين دليل امام در بغداد نماند و با خانوادهاش به مدينه بازگشت و تا سال ٢٢٠ در آنجا ماند و با بازگشت به مدينه منوّره سوء استفادههاى مأمون را از طرح مسئله ازدواج خنثى كرد و با دور شدن از مركز خلافت عباسيان به زندگى خانوادگى و كشاورزى و رسيدگى به امور شيعيان و ارشاد و راهنمايى آنان پرداخت. گرچه اين آرامش نسبى در زندگى امام زياد به طول نيانجاميد و پس از مرگ مأمون در سال ٢١٨ هجرى جانشين وى معتصم به تحريك «ابن ابى داود» قاضى بغداد كه دل پرى از امام داشت، امام را به بغداد فرا خواند و از جو سازى و تحريك و شهادت دروغين عليه آن حضرت خوددارى نكرد و همچون برادرش مأمون بزرگان مذاهب گوناگون را به مناظره و مجادله با امام جواد (ع) دعوت مىكرد تا شايد در اين گفتوگوها لغزشى از امام جواد (ع) گرفته شود. ولى عظمت علمى وى موجب اعتبار و علو بيشتر مقام آن حضرت مىشد.
معتصم هنگامى كه راههاى گوناگون را براى تخريب و ترور شخصيت آن حضرت امتحان نمود و شكست خورد، تصميم گرفت وى را به قتل برساند. بدين منظور از دشمن خانگى امام جواد(ع) و به اصطلاح ستون پنجم خود امّالفضل استفاده كرده و او را مأمور چنين كارى كرد.
امّالفضل نيز كه از آن حضرت فرزندى نداشت و با همسر خود نيز ميانه خوبى نداشت اصرار عمو و برادر خود را در اينباره پذيرفت و حجّت خدا، امام بر حق شيعيان، جوان رشيد علوى، نور چشم نبوى را در عنفوان جوانى مسموم كرد و ننگ و نفرت ابدى را براى خود خريد.
نگار بخشى، شماره اشتراك ٢٤٢٥، از سنقر
خطبه عقد ازدواج
در مجلس عقد امام جواد (ع) با امّ الفضل، مهريّه به همان اندازه مهريّه حضرت زهرا (س) تعيين شد و امام جواد (ع) پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «همانا محمدبن على بن موسى (ع)، امّالفضل دختر عبدالله مأمون را به ٥٠٠ درهم نيك براى همسرى خواستگارى مىكند، اى اميرمؤمنان! آيا او را به اين مهريّه همسر من مىكنى؟ مأمون گفت: «آرى اى ابوجعفر، ام الفضل دخترم را همسر تو نمودم به همان مهريّه مذكور، آيا همسرى او را پذيرفتى؟ امام جواد (ع) فرمود: «آرى، پذيرفتم و به آن راضى شدم.»
چند پرسش و پاسخ
١ ـ اگر امام جواد (ع) حدود نه سال داشته و هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، چگونه با دختر مأمون ازدواج كرد؟
٢ ـ آيا امام اين ازدواج را از روى اجبار پذيرفت يا به دليل مصلحت دينى قبول كرد؟
٣ ـ آيا مأمون حسن نيت داشت يا سوء نيت؟
در پاسخ به سؤال اول بايد گفت: اصل عقد ازدواج در همان نه سالگى امام جواد (ع) صورت گرفت، ولى انتقال دختر مأمون به خانه امام، مطابق پارهاى از روايات در سال ٢١٥ اتفاق افتاد؛ يعنى آن هنگام كه امام بيست سال داشت. سپس امام در ايام حج با همسرش به مكه رهسپار شد و پس از مراجعت از مكه به مدينه رفتند.
عالم بزرگ، رستم طبرى در دلائل الامامه مىنويسد: امام جواد (ع) هنگامى كه به سن شانزده سالگى رسيد با دختر مأمون ازدواج كرد، اعتراض عباسيان و مناظرات علمى امام نيز در همين وقت رخ داد.
در پاسخ به سؤال دوم مىگوييم: به نظر ميرسد هر دو، زيرا امام جواد (ع) در برابر اصرار مأمون، در فشار و اجبار قرار گرفت، و از طرفى با توجه به جوانب امر، مصالح مهمى در تحكيم و گسترش فرهنگ تشيّع، در پرتو اين ازدواج پديد ميآمد، از اين رو آن حضرت، اين ازدواج تلخ را پذيرفت.
در پاسخ به سؤال سوم نيز مىگوييم: سابقه مأمون و شهادت حضرت رضا (ع) به دست او و نيرنگهايش فاش شده بود. همه رفتارهاى او نشان دهنده سوء نيت او بود. او همچون مار خوش خط و خالى بود كه زهرش را در نهان مخفى ميداشت، اين را حتى غير شيعيان ميدانستند؛ چنانكه در روايت آمده است: محمدبن على هاشمى (كه از اهل تسنّن بود) مىگويد: صبح همان شبى كه امام جواد (ع) با دختر مأمون عروسى كرد، به حضور امام جواد (ع) رفتم. شب گذشته دوا خورده بودم و پى در پى تشنه مىشدم اما در محضر آن حضرت اظهار نكردم. امام به من نگاه كرد و فرمود: به گمانم تشنه هستى؟ گفتم: آرى، به خدمتكار خود فرمود: آب بياور، او رفت و آب آورد. من با خود گفتم: اكنون آب زهر آلودى ميآورند. خدمتكار آب آورد، حضرت لبخندى زد و به خدمت كار گفت: آب را به من بده، آن حضرت آب را گرفت و آشاميد و بعد به من داد و من با اطمينان آشاميدم و طولى نكشيد دوباره تشنه شدم ولى نمىخواستم به آن حضرت بگويم. باز امام جواد (ع) به چهره من نگريست و فرمود: گويا تشنه هستى؟ گفتم: آرى، به خدمتكارش فرمود: آب بياور. او آب آورد. باز من با خودم گفتم اكنون آب زهرآلود ميآورد. امام جواد (ع) به خدمتكارش فرمود: آب را به من بده و گرفت و آشاميد و بعد در حالى كه خنده بر لب داشت به من داد و من با اطمينان نوشيدم. روايت كننده مىگويد: در اين هنگام محمدبن على هاشمى به من گفت: سوگند به خدا من همان طور كه رافضىها (شيعيان) مىگويند من گمان دارم حضرت امام جواد (ع) از آنچه در دلها مىگذرد آگاه است.»
اين روايت بيانگر آن است كه در همان آغاز ازدواج دختر مأمون با امام جواد (ع) بيشتر مردم حتى ـ غير شيعه ـ به مأمون خوشبين نبودند و دخترش را نفوذى مأمون براى زهر دادن به امام جواد (ع) ميدانستند.
راضيه فتاحى، شماره اشتراك ٩٢٨٨، از ايوانغرب
موضع امام در برابر معتصم
دوران امامت امام جواد (ع) با دوران حكومت دو خليفه همزمان بود؛ يعنى هفتمين و هشتمين خليفه عباسى؛ مأمون و معتصم. موضعگيرى امام جواد (ع)، در برابر اين دو نيز همان موضعگيرى پدرانش در برابر طاغوتها بود؛ يعنى به هيچ وجه، با حكومت طاغوت سرسازگارى نداشته و هيچگاه آنها را تأييد نكردند. امام جواد (ع) در اين عصر به طور كامل به توطئههاى مأمون آگاه بود، ولى نرمش ظاهرى مأمون از يكسو و آزادى نسبى امام جواد (ع) در بهرهبردارىهاى بسيار به نفع شيعه و نگهبانى از شيعه از سوى ديگر، موجب شد كه امام جواد (ع) به بازسازى و نوسازى فقه و فرهنگ تشيّع بپردازد.
بعد از مأمون، برادرش معتصم بر مسند خلافت نشست. امام جواد (ع) در مقابل او هيچگاه از خود نرمش نشان نداد و از هر فرصتى براى اعلام مخالفت خود با حكومت عباسى استفاده مىكرد.
براى مثال، يكى از قيامهاى علويان در مقابل حكومت عباسى كه در عصر هادى عباسى روى داد، قيام حسين بن على، شهيد فَخّ و يارانش بود، كه وى به همراه يارانش در سرزمين فَخّ (واقع در نزديكى مكه) به نحوى جنگيد كه عاشوراى ديگرى را رقم زد. امام جواد (ع) اين قيام را تأييد نمودند و در مورد آن فرمودند: «براى ما آل محمد (ص) بعد از واقعه كربلا، قتلگاهى بزرگتر از قتلگاه فخّ نيست». و نيز در مورد سكوت نكردن در مقابل ظلم ظالمان فرمود: «ظالم و يارى كننده ظالم و كسى
كه به كار ظالم راضى است، هر سه شريكند.»
معتصم همچون برادرش مأمون، بسيار حيلهگر بود و همواره با طرح نقشه سعى داشت امام را از سر راه خود بردارد. به همين دليل تصميم گرفت آن حضرت را محترمانه از مدينه به بغداد بياورد، تا بدين وسيله او را از نزديك تحت نظر بگيرد. از اين رو در سال ٢٢٠ ه . ق طى نامهاى به والى مدينه دستور داد كه امام جواد (ع) را به بغداد بياورد. والى مدينه نيز آن حضرت را كه هرگز حاضر نبود از شهر پيغمبر (ص) دور شود، با اجبار به بغداد آورد. امام جواد (ع) هنگام خروج از مدينه، با مدينه و خانوادهاش وداعى جانسوز كرد؛ وداعى كه گويى بازگشتى در آن نيست؛ همان وداعى كه امام رضا (ع) هنگام خروج از مدينه، با شهر پيغمبر كرد. معتصم در ادامه روش فريبكارانهاش به استقبال امام رفت و از او تجليل كرد، ولى در مدت سكونت امام در بغداد با طرح نقشههاى گوناگون، سعى در به شهادت رساندن امام داشت.
سكينه رمضانىبيدگلى، شماره اشتراك ١٢٨٣٩، از آران و بيدگل
رهنمودهاى امام جواد(ع) به جوانان
جوانان بر اساس طبيعتى كه دارند، براى آشنايى با افكار و انديشههاى متفاوت، علاقه شديدى از خود نشان ميدهند. آنان دوست دارند انديشههاى نو و متفاوت را بشناسند و از ميان آنها آنچه را كه به نظر خود بهتر و كارآمدتر تشخيص ميدهند، انتخاب كنند. امام على (ع) فرمودند: «دل نوجوان همانند زمين خالى (آماده و مستعد) است و هر انديشهاى كه در آن القا شود، مىپذيرد.»
بذر دانش، يكى از مهمترين سرمايههايى است كه مىتوان در دل جوان كاشت و آن را بارور نمود. امام جواد (ع) در پيامى، اهميت علم و دانش را اينگونه بيان مىكند: «بر شما باد به كسب دانش، چرا كه آن براى همه لازم است و سخن از علم و بررسى آن امرى مطلوب و دوست داشتنى است، برادران دينى را به هم پيوند ميدهد و نشانه شخصيت والا و جوانمردى، تحفه مناسبى براى مجالس، دوست و همراه در سفر و مونس غربت و تنهايى است.»
از منظر امام جواد (ع) شايسته است كه يك جوان مسلمان به علم و دانش روى آورد و آن را مونس و يارى مناسب براى خود برگزيند. دوستان خود را بر اساس بينش و دانش انتخاب كند و شخصيت اجتماعى خود را به وسيله دانش و علم مشخص سازد. براى مجالس و ديدار ديگران، علم هديه برد و در تنهايى و غربت و سفر، علم و دانش را بهترين همسفر و مونس خود بداند، چرا كه علم و دانش، سرچشمه تمام كمالات و ريشه همه پيشرفتهاست.
پيشواى نهم، علم را دو قسمت كرده و مىفرمود: «علم و دانش دو نوع است: علمى كه در وجود خود انسان ريشه دارد و علمى كه از ديگران مىشنود و ياد مىگيرد. اگر علم اكتسابى با علم فطرى همآهنگ نباشد، سودى نخواهد داشت. هر كس لذت حكمت را بشناسد و طعم شيرين آن را بچشد، از پىگيرى آن آرام نخواهد نشست. زيبايى واقعى در زبان و گفتار نيك است و كمال راستين در داشتن عقل.»
امام محمد تقى (ع) علم و دانش را يكى از مهمترين عوامل پيروزى و رسيدن به كمالات معرفى مىكرد و به انسانهاى كمال خواه و حقيقتطلب توصيه مىنمود كه در راه رسيدن به آرزوهاى مشروع و موقعيتهاى عالى دنيوى و اخروى از اين نيروى كارآمد بهره لازم را بگيرند. آن بزرگوار مىفرمود: «چهار عامل موجب دستيابى انسان به اعمال صالح و نيك است: سلامتى، توانگرى، دانش و توفيق خداوندى.»
يك جوان شايسته و هدفمند بر اساس انديشهها و عواطف خود ممكن است به سوى برخى صاحب نظران و انديشمندان، متمايل شود، به جلسات آنان برود، به سخنرانىهايش گوش فرا دهد و حرفهايشان را بشنود و بپذيرد. اما در اين ميان پيروى از گفتههاى آنان، اگر بر اساس حق نباشد، ممكن است انسان را به سوى باطل و راههاى انحرافى سوق دهد. بنابراين بر يك جوان مسلمان و متعهّد زيبنده است كه تمايلات خود و گفتههاى ديگران را بر اساس انديشههاى صحيح و عقلانى بسنجد و راه خود را با معيار حقيقت انتخاب كند. امام جواد (ع) در اين زمينه رهنمود راهگشايى براى همگان دارد. آن گرامى مىفرمايد: «هر كس به گفتار گويندهاى گوش فرا دهد، او را پرستش كرده است. اگر ناطق از خدا مىگويد، شنونده خدا را عبادت كرده و اگر از شيطان بگويد، شنونده نيز به پرستش شيطان پرداخته است.»
هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، مردم از اطراف و اكناف، گروه گروه براى عرض تبريك به مركز خلافت آمده و به حضورش ميرسيدند. روزى جمعى از اهل حجاز به همين منظور بر او وارد شدند. خليفه بعد از ديدار ابتدايى متوجه شد كه پسر بچهاى آماده است تا از ميان آن جمع سخن بگويد. خطاب به او گفت: «بچه برو كنار تا يكى بزرگتر از تو صحبت كند». پس نوجوان فوراً گفت: «اى خليفه! اگر بزرگسالى ميزان است، پس چرا شما بر مسند خلافت قرار گرفتهايد، با اينكه بزرگتر از شما هم افرادى اينجا هستند؟»
عمر بن عبدالعزيز از تيزهوشى و حاضر جوابى او متعجب شد و گفت: «راست مىگويى و حق با توست. اكنون حرف دلت را بزن». آن نوجوان هوشمند گفت: «اى امير! از راه دور آمدهايم تا به شما تبريك بگوييم و منظورمان از اين عمل، شكر الهى است كه مثل شما خليفه خوبى را به مردم عطا كرده است وگرنه مجبور نبوديم به اين سفر بياييم، زيرا نه از تو مىترسيم و نه طمعى داريم. اما اينكه از تو نمىترسيم براى اين است كه تو اهل ظلم و ستم بر مردم نيستى و علت اينكه طمع نداريم اين است كه ما از هر جهت در رفاه و نعمت هستيم.»
وقتى سخن آن نوجوان تمام شد، خليفه از او درخواست كرد كه وى را موعظه كند. او نيز گفت: «اى خليفه! دو چيز زمامداران را مغرور مىكند: اول، حلم خداوند و دوم، مدح و چاپلوسى اشخاص از آنها. خيلى مواظب باش كه از آنان نباشى، زيرا كه اگر از آن عده شدى، لغزش پيدا مىكنى و در زمره گروهى قرار مىگيرى كه خداوند متعال در حق آنان فرمود: «و لا تكونوا كالذين قالوا سمعنا و هم لايسمعون ؛ از آن افراد نباشيد كه ادعاى شنيدن مىكنند، با اينكه نمىشنوند.»
در پايان، خليفه از سنّ و سال او پرسيد و معلوم شد كه بيش از دوازده سال ندارد. آنگاه خليفه او را تحسين كرده و در مورد وى و عظمت علم و دانش او شعرى خواند كه: «دانش بياموز، كه آدميزاد دانشمند به دنيا نميآيد و هيچگاه دانا با نادان همرتبه نيست. بزرگ قوم، هرگاه دانش نداشته باشد، در مجالس و محافل، كوچك و خوار ديده مىشود.»
محمد نواپور، شماره اشتراك ٣٠٠١، از اهر