معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٧ - گوناگون

گوناگون


يه عده اين جور يه عده اون جور يه عده نون ندارن بخورن يه عده مىمونن نون با چى بخورن. يه عده يه دست لباس ندارن بپوشن يه عده موندن كدوم لباسشونو بپوشن. يه عده بليط ندارن اتوبوس سوارشن يه عده تو صف ماشينهاشون موندن كدوم يكى را سوارشن. يه عده از ترس صاحب خونه آسته ميان آسته مي‌رن يه عده موندن تو كدوم يكى از ويلاهاشون برن. يه عده اگه گيرشون نياد شكر مىكنن، اگر گيرشون بياد ايثار يه عده حق خودشونو اسراف مىكنن حق بقيه را انبار. يه عده زندگيشونو خرج مىكنن تا بقيه راحت بگذرونن يه عده بقيه رو خرج مىكنن تا زندگيشونو راحت بگذرونن. يه عده مىنازن به شرافت و مردونگيشون يه عده مىنازن به زير آب‌زنى و پشت هم اندازيشون. يه عده نون حلال به سختى از گلوشون پايين مي‌ره يه عده جز نون حروم از گلوشون پايين نمي‌ره. شهين شفيعى، از فلاورجان برگرفته از: جدول ناب، شماره اول ١٣٨٤ ارزش زمان ١ ـ ارزش يك دهم ثانيه را از شخصى بپرس كه در المپيك، مدال نقره گرفته است. ٢ ـ ارزش يك ثانيه را از بازمانده تصادف بپرس. ٣ ـ ارزش يك دقيقه را از شخصى بپرس كه قطار، اتوبوس يا هواپيما را از دست داده است. ٤ ـ ارزش يك ساعت را از آنهايى بپرس كه در انتظار به سر مىبرند. ٥ ـ ارزش يك هفته را از سردبير روزنامه هفتگى بپرس. ٦ ـ ارزش يك ماه را از مادرى بپرس كه نوزاد زودرس به دنيا آورده است. ٧ ـ ارزش نه ماه را از مادرى بپرس كه نوزادش را سالم به دنيا آورده است. ٨ ـ ارزش يك سال را از دانش‌آموزى بپرس كه در امتحانات آخر سال رد شده است. ٩ ـ ارزش چهار سال را از فارغ‌التحصيلان دانشگاهى بپرس. ١٠ ـ ارزش ده سال را از زوجهاى طلاق گرفته بپرس. هادى جمشيدى، شماره اشتراك ١٠٧٤٩ منبع: سايت تكچين سيماى نماز نماز، پناه بىپناهان، سنگر جهادگران، گلستان روح‌افزاى عاشقان، چراغ سحرمشتاقان، نور وجود عارفان، آرامش جان و آرامش دل بينايان و سير كمالى آگاهان است. نماز، خميرمايه حيات، تزكيه كننده صفات، علاج زشتترين عادات، آورنده حسنات، تبديل كننده سيّئات، باعث كرامات، منبع فيض و افادات، نگه‌دارنده انسان از حوادث، مانع سانحات و حقيقت كائنات است. بدون نماز خود را اهل حقّ و حقيقت مدان و رسيدن فيض خاص الهى را به سوى خود توقّع مدار. بى خبران از نماز بىخردانند و فراريان از اين مقام، گرفتار دام شيطانند. ثروتمندانِ بىنماز فقيرند و تهي‌دستانِ با نماز از همه مستغنىترند. حقيقت و واقعيت همان است كه عارف شوريده الوند، حضرت بابا طاهر فرمود : خوشا آنان كه الله يارشان بى كه حمد و قل هوالله كارشان بى خوشا آنان كه دائم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بى فاطمه ترابى، شماره اشتراك ١١٩٨٧ به نقل از: سيماى نماز، نوشته حسين انصاريان، ص ١٢ بخشيدن شمشير به سائل يك روز در گرما گرم جنگ، يكى از سپاهيان دشمن شمشيرش را از دست داد ـ ظاهرآ وقتى با حريف در حال جنگيدن بوده شمشيرش شكسته و چون وسيله دفاعي‌اش را از دست داده پا به فرار گذاشته بود ـ در حين فرار به حضرت على(ع) رسيد، به او گفت: «اى على! شمشير خوبى دارى، كاش آن را به من مىبخشيدى، زيرا من اكنون شمشير ندارم». در اين زمان اين آيه قرآن كه فرموده است: «و اما السائل فلاتنهر؛ سائل و درخواست كننده را از خود مران»، به ذهن على(ع) آمد و به پيروى از اين آيه، شمشير خود را به او داد و فرمود: اين شمشير مال تو باشد، آن را بگير. آن سرباز دشمن از اين كار امام(ع) تعجب كرد و گفت: آيا در بحبوحه خطرناك جنگ شمشير خود را به دشمن مي‌دهى؟ امام على (ع) فرمودند: چه مىتوان كرد، زيرا تو دست نياز به سوى من دراز كردى و محروم كردن سائل و نيازمند هر چند دشمن باشد دور از جوانمردى است. مرد جنگجو خود را به پاى امام(ع) انداخت و گفت: آنچه تو را چنين بزرگوار ساخته، دين و آيين توست، دين تو را مىپذيرم و دستان تو را مىبوسم. صادق جبارزاده، شماره اشتراك ١١٧٦٦ به نقل از: داستانهاى آسمانى، ج ٢، ص ٥٥ حق با اوست منزل پيرمردى مهمان بودم كه سه فرزند جوانش يكى پس از ديگرى در جبهه اسلام شهيد شده بودند. به زير زمين رفتم و وضو گرفتم. اين پدر پير حوله‌اى برايم به زيرزمين آورد. گفتم: حديث داريم كه اگر آب وضو را خشك نكنيد ثواب وضو سى برابر است. پيرمرد گفت: آيا حديث نداريم كه اگر پيرمردى (پدر سه شهيد) از اين همه پله براى كسى حوله آورد، دل او را نشكنيد. من تكانى خوردم و ديدم كه حق با اوست و من در عمل به اين حديث بايد شرايط ديگرى را هم مراعات كنم. غزاله جاودان، شماره اشتراك ١١٧٩٧ برگرفته از: امر به معروف و نهى از منكر، نوشته محسن قرائتى استرس را مضطرب كنيم استرس، باعث ضخيم شدن شريانها و در نتيجه ناراحتىهاى قلبى مىشود. استرس، باعث ايجاد ضايعات دهانى مانند آفت مىشود. استرس، خطر ابتلا به ام اس را افزايش مي‌دهد. استرس، خطر بيمارىهاى قلبى و ديابت را افزايش مي‌دهد. استرس، موجب تضعيف سيستم ايمنى بدن مىشود. استرس، باعث زياد شدن چربى خون مىشود. استرس، سبب اختلال در حافظه كوتاهمدت مىشود. براى مقابله با استرس، راههاى زير مناسب است: ١ ـ خواب خوب و كافى داشته باشيد. ٢ ـ همواره خودتان را يك برنده بدانيد. ٣ ـ برنامه ريزى داشته باشيد. ٤ ـ «نه» گفتن را تمرين كنيد، لازم نيست به تمام درخواستهاى ديگران پاسخ مثبت بدهيم. ٥ ـ از نشست و برخاست با انسانهاى منفى، نااميد و بدبين دورى كنيد. ٦ ـ نيازهايتان را از قبل پيشبينى كنيد. ٧ ـ ارتباطات خود را توسعه دهيد. ٨ ـ كارهاى بزرگ را تقسيم نموده و جداگانه انجام دهيد. ٩ ـ نگاهتان را به مشكلات تغيير دهيد و به آنها به چشم يك فرصت براى پيشرفت بنگريد. ١٠ ـ از بىنظمى بپرهيزيد. محسن حاتمى، شماره اشتراك ٩٠٣ منبع: ماهنامه بهداشت روان، شماره ٢٤، ص ٨ و ٩ آيا مي‌دانيد كه؟ ـ زنبور عسل در هر دقيقه ١١٥٠٠ بار بال مي‌زند. ـ تحقيقات نشان مي‌دهد احتمال تولد نوزاد دختر از پدر و مادرى كه سيگارى هستند، از پسر بيشتر است. ـ عسل تنها ماده غذايى است كه فاسد نمىشود. باستان شناسان، عسل يافت شده از مقبره فراعنه مصر را آزمايش كرده و آن را قابل خوردن تشخيص داده‌اند. ـ در جريان جنگ جهانى دوم يك زيردريايى آلمانى فقط به دليل خرابى توالتش غرق شد. ـ محاسبات نشان داده است كه ميزان خوردن عمدى و تصادفى حشرات در آمريكا به حدى است كه به طور ميانگين به هر نفر در سال بيش از يك پوند تخم عنكبوت و ٥/٢ پوند قطعات بدن حشرات مي‌رسد. ـ آب به هنگام انجماد ٩ درصد منبسط مىشود. ـ يك روز به طور ميانگين در واقع ٢٣ ساعت و ٥٦ دقيقه و چهار ثانيه و نه صدم ثانيه است. براى جبران اين كسرى، هر چهار سال يك بار سال كبيسه در نظر گرفته مىشود كه يك روز بيشتر از سالهاى عادى دارد. ـ در افغانستان تنها ٢٣ درصد از مردم به آب آشاميدنى تميز دسترسى دارند. محمدسعيد صالحى به نقل از: روزنامه رسالت، ٢٧/٣/٨٧، ص ١٨ مساوات در مسجد هراس ليف، دانشمند اروپايى درباره نماز مىگويد: من بسيارى از كليساها و معبدها را ديده‌ام كه در آن جاها مساوات برقرار نيست و طبيعتآ معتقد بودم كه بايد همين تبعيض در داخل معابد اسلامى هم حكمفرما باشد. ولى هنگامى كه در روز عيد فطر، در مسجدى در لندن، ملاحظه كردم كه عالىترين نوع مساوات در ميان مسلمانان وجود دارد، سخت دچار حيرت گرديدم. من ديدم كه نژادهاى مختلف و شخصيتهاى عالى و دانى در كنار يك‌ديگر قرار گرفته‌اند و برادرانه مشغول عبادت هستند. مانند آن را در مسجد نوبنياد از بلاد ممباساه نيز ديده بودم كه كارگران با سياستمداران دست مي‌دهند و تكلّفات و تشريفات از ميان آنها برداشته شده است. هيچ كس در هيچ مقامى، از ايستادن در كنار ديگران براى نماز ناراحت نيست. صفها كاملا منظم و همه در يك رديف ايستاده‌اند، زيرا آنجا امتيازى نيست و همه در پيشگاه خداوند برابرند و هيچ كس را بر ديگرى رجحان نيست. هنگامى كه پيشوا و امام مسجد مسلمانان به من گفت كه به عقيده مسلمانان همه انبيا بر حق بودند و كتابهاى آنها از جانب خداوند است، گمان كردم گوشم بدشنيده است، زيرا اين نخستين بارى بود كه از يك رهبر دينى چنين سخنى را مىشنيدم. از اين رو ديگر براى من شكى باقى نماند كه دين اسلام صلاحيت دارد كه دين جهانى گردد. هاجر رضايى، شماره اشتراك ١١٨٣٢ برگرفته از: داستانها و حكايتهاى مسجد، غلام‌رضا نيشابورى، ص ٥١ و ٥٢ زياده خواهى همسران همسران رسول خدا(ص) پس از جنگ بنى قريظه كه اسلام غنيمتى به دست آورده بود از آن حضرت درخواست خرجى بيشتر و در واقع يك زندگى تجمّلى كردند. پيغمبر اكرم(ص) درخواست آنان را نپذيرفت و فرمود: «من رئيس اسلام و مسلمانها هستم و بايد زندگى بسيار عادى داشته باشم تا فقرا و بينوايان احساس حقارت نكنند». اما زنان پيامبر(ص) آن حضرت را بسيار آزردند و سرانجام رسول خدا(ص) از آنها اعراض كرد. نبى مكرّم اسلام(ص) به «حفصه» فرمود: آيا داورى مردى بين من و تو را مىپذيرى؟ حفصه عرض كرد: آرى. آنگاه رسول خدا(ص) به دنبال عمر فرستاد. چون عمر آمد پيامبر(ص) به حفصه فرمود: سخن بگو. عرض كرد: شما سخن بگوييد ولى حق را بگوييد. با شنيدن اين سخن، عمر به صورت حفصه سيلى زد. پيامبر ناراحت شد و آثار خشم بر چهره ايشان نمايان شد. عمر را فرمود: من تو را براى زدن دخترت طلب نكردم، بلكه تو را خواستم تا ما را آشتى دهى و سپس با ناراحتى مجلس را ترك گفتند و چندى بعد اين آيات بر پيامبر(ص) نازل شد. «اى پيغمبر! به همسران خود بگو: اگر شما زندگانى و زينت و زيور دنيا را طالب هستيد بياييد تا مهريه شما را بپردازم و همگى شما را طلاق بدهم. اگر طالب خدا و رسول و مشتاق آخرت هستيد خداوند هم به نيكوكاران شما اجر عظيم خواهد داد. اى زنان پيغمبر! شما مانند ديگر زنان نيستيد.» زهره فارغيان، شماره اشتراك ٩٠٢٩ به نقل از: خانواده در اسلام، حسين مظاهرى انيشتين قلابى انيشتين، زمانى كه به دانشگاههاى مختلف مي‌رفت تا درباره فرضيه نسبيت خود سخنرانى كند با راننده‌اش مي‌رفت. روزى راننده‌اش به او گفت: من سخنرانى تو را درباره نسبيت بيش از ٣٠ بار شنيده‌ام، شرط مىبندم بتوانم به جاى تو سخنرانى كنم. انيشتين جواب داد: خوب، من الآن به دانشگاهى مي‌روم كه هيچ كس مرا نمىشناسد و در آنجا من كلاه تو را به سر مىگذارم و نقش راننده را بازى مىكنم و تو سخنرانى كن. در پايان سخنرانى، بسيارى از استادان سؤالاتى را درباره رياضى از انيشتين قلابى پرسيدند و او كه جواب آنها را نمي‌دانست فكرى كرد و گفت: جواب اين سؤالها آن قدر آسان است كه من آن را به راننده‌ام مي‌دهم تا او جواب بدهد، من تعجب مىكنم شما آن را نمي‌دانيد. حامد طاهرىپلنگرد، شماره اشتراك ١١٠٢٧ پيرزن به بهشت نمي‌رود كوچه به كوچه قدم مي‌زد تا خود را به خانه برساند، در كوچه باريكى پيرزنى را ديد كه گوشه‌اى نشسته و گريه مىكند. از كنار او گذشت اما دلش طاقت نياورد، برگشت و به چند قدمى او كه رسيد صدا زد و گفت: مادر چه شده است؟ چرا گريه مىكنى؟ چه چيز تو را ناراحت كرده است؟ آيا كمكى از من ساخته است؟ پيرزن گفت: هم اكنون پيامبر(ص) از كوچه عبور مىكردند، وقتى به من رسيدند فرمودند: پيرزنان به بهشت نمي‌روند. بلال متحيّر شد و چيزى نگفت، سرش را پايين انداخت و در فكر فرورفت و پيرزن را ترك كرد و نزد رسول خدا(ص) رفت و عرض كرد: اى رسولخدا(ص)! گريه پيرزنى كه به او فرموده‌ايد پيرزنان به بهشت نمي‌روند مرا ناراحت كرد. پيامبر(ص) فرمود: اتفاقآ سياهپوست هم داخل بهشت نمىشود! بلال وقتى اين سخن را از پيامبر(ص) شنيد نزد پيرزن رفت و به او گفت: پيامبر(ص) به من فرمود: تو هم به بهشت نمي‌روى! بلال و پيرزن هر دو منقلب شدند و به گريه و زارى پرداختند. در همين حال ابن عباس عموى پيامبر(ص) از آنجا مىگذشت، صحنه را ديد و از واقعه مطّلع شد. ابن عباس خدمت رسول خدا(ص) رسيد و گريه و زارى پيرزن و بلال را به پيامبر(ص) گفت. پيامبر(ص) فرمودند: پيرمردان هم به بهشت نمي‌روند؛ ابن عباس هم ناراحت شد. اما پس از چند لحظه، پيامبر(ص)، پيرزن و بلال و ابن عباس را نزد خويش فراخواند و فرمود: خداوند به افراد آفرينشى جديد مي‌دهد و آنان را بهتر از آن چه بوده‌اند مىگرداند. سپس آنها داخل بهشت مىشوند، در حالى كه جوان و سفيد و نورانى هستند. آن سه وقتى فرمايش پيامبر(ص) را شنيدند خوشحال و مسرور شدند و خنده بر لبانشان نقش بست. ناهيد جبارزاده، شماره اشتراك ١٢٨٤٠ به نقل از: منهج الصادقين؛ ج ٩، ص ١٥٣ رؤياى صادقانه در جبهه شلمچه بر روى دژ بين‌المللى مستقر بوديم. كانال كنار دژ پر از گِل بود و آتش خمپاره به شدت بر آن مىباريد. براى نگهبانى، از سنگر اجتماعى حركت كردم و با هزار مكافات خود را به سنگر ميان راهى رساندم، لحظه‌اى نشستم تا نفسى چاق كنم و راهم را به طرف سنگر كمين ادامه دهم. بعد از چند لحظه استراحت كه عرق از زير كلاه آهنى به صورتم سرازير بود، به دليل اينكه نصف مسير را دويده بودم، تصميم گرفتم حركت كنم. در آن لحظه يكى از رزمندگان ديگر كه از سنگر كمين عازم سنگر اجتماعى بود، به سنگر ميان راهى رسيد و مختصر احوال پرسى كردم، هنگامى كه پا را از سنگر بيرون گذاشتم، آن بسيجى به من گفت: «آتش دشمن خيلى زياد است، خواهش مىكنم قدرى ديگر در اينجا بمان»، و من را داخل سنگر كشاند. همين كه درون سنگر قرار گرفتم، خمپاره‌اى آمد و درست در بيرون سنگر جاى پاى من بر زمين خورد و خاك و ريگ به صورت ما دو نفر پاشيد. بعد از مدتى تأمّل به سنگر اجتماعى رسيدم، ديدم كه يكى از رزمندگان كه اهل تفت است و با هم دوست بوديم، به طرف من آمد و گفت: آيا خطرى را دفع كردى؟ گفتم: آرى، مگر تو اطلاع دارى؟ گفت: ديشب تا به حال بسيار نگران تو بودم، ولى به تو نگفتم. ديشب خواب ديدم ما همه در يك سنگر اجتماعى هستيم و يك سيد نورانى وارد سنگر شد و تو را در آغوش گرفت و به صورت زيگزاگ از آتش دشمن عبور كرد و دور شد. وقتى بيدار شدم با خود گفتم: امروز يا آقا باقرى شهيد مىشود و آن سيد او را به جوار حق مىبرد و يا اينكه صلاح نبوده شهيد شود و او را از معركه بيرون مىبرد و حالا كه مىبينم تو خطر را دفع كرده‌اى، قسمت دومِ گمانم درست درآمد. جميله فريدونىكشاورز، شماره اشتراك ١٤٤٩٧ اجابت دعاى مادر يك روز شهيد حاج حسين بصير، جانشين لشكر پر افتخار ٢٥ كربلاى مازندران از مادرش خواست كه به وى اجازه دهد تا بر سجاده او دو ركعت نماز حاجت بخواند و پس از پايان نماز، بر دعاهاى فرزندش آمين بگويد. مادر حاجى به خيال اينكه فرزندش چون هميشه، پيروزى رزمندگان اسلام را از خدا طلب مىكند، با كمال توجه براى دعاهاى زمزمه‌وار فرزندش آمين مىگفت. نماز و دعا كه به آخر رسيد، حاجى رو به مادرش كرد و گفت: مادر! آيا مي‌دانى اين دعايى كه تو آمينش را گفتى براى چه بود؟ مادر گفت: حتمآ پيروزى و نصرت رزمندگان اسلام را از خدا خواستى. حاجى گفت: بله، آن به جاى خودش، ولى من از خدا طلب شهادت كردم، چون مي‌دانم كه تو با دعاهايت مانع شهادتم مىشدى، امروز مىخواستم آمينت را هم بر شهادتم بشنوم. مادر گفت: پسرم! به خدا من از شهادت شما باكى ندارم؛ چنانكه برادرت شهيد شد و هادى هم در جبهه است، اما من دوست دارم شما بمانيد و از امام و انقلاب و اسلام و قرآن دفاع كنيد. و چه زود تير دعاى فرزند، شعله‌ور از چاشنى آمين مادر به هدف اجابت نشست و حاجى را از قلههاى «ماووت» در ناپيداى غيب به شهادت رساند. يوسف ابراهيمى، شماره اشتراك ٢٤٦٧ به نقل از: هفته صبح صادق، ش ٣١٩، ص ١٥