تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - تمدن اسلامي

تمدن اسلامي
 
جمشيديها غلامرضا  

مقاله ابتدا به توانمندي‌ها و نقش محوري زبان عربي، خصوصاً بر نقش فرهنگي آن از صدر اسلام تا عصر حاضر اشاره مي‌كند. سپس بر اين تأكيد مي‌شود كه اسلام تنها نظامي صرفاً اعتقادي نيست، بلكه نظامي حكومتي، اجتماعي، حقوقي، فكري و هنري است كه در آن مذهب نقش مركزي را دارد. اين دو موهبت يعني زبان و مذهب نقش عمده‌اي در شكل‌گيري تمدن اسلامي داشته‌اند.
تمدن اسلامي علاوه بر استفاده از دستاوردهاي تمدن‌هاي ديگر چيزهاي زيادي بر آن اضافه كرده است. مشخصة بارز اين تمدن يكي قدرت همگون‌سازي فرهنگي و ديگري توان تحمل نسبي آن است. در پايان بار ديگر، زبان عربي با زبان‌هاي زندة دنيا همانند انگليسي و فرانسه مقايسه و بر توانمندي‌ها و نقش وحدت بخش آن تأكيد مي‌شود.

واژه‌هاي كليدي: زبان عربي، تمدن اسلامي، دستاورد، همگون سازي، تحمل نسبي.

علوم از مناطق مختلف دنيا به زبان عربي منتقل شد؛ عربي آنها را زينت بخشيد و وارد قلب انسان‌ها نمود، در حالي كه زيبايي‌هاي اين زبان در رگ و پي آنها جاري گشت.
(بيروني، كتاب الصيّدنه)[١] در دوران عظمت امپراتوري‌هاي اسلامي و عرب در حوزه خاورميانه و خاور نزديك تمدن باشكوهي شكل گرفت كه آن را تمدن عربي ( عربي خواندن تمدن اسلامي از سوي خاورشناسان گاه از سر صدق و با معيار قرار دادن زبان اول اين تمدن صورت مي‌گيرد و گاه از سر برخي غرض‌ورزيهاي سياسي؛ به هر حال اين تعبير، تعبيري است نارسا. (سردبير)) مي‌نامند. اين تمدن را مهاجمان عرب از صحرا به صورت آماده نياوردند، بلكه بعد از فتوحات و با همكاري ملت‌هاي بسياري نظير اعراب، ايرانيان، مصريان و ديگران خلق گرديد. اين تمدن كاملاً هم اسلامي نبود؛ زيرا بسياري از مسيحيان، يهوديان و زرتشتيان[٢]نيز در زمره خالقان آن بودند، ( اين سخن مؤلف محترم هم ساده انگارانه است، چه اهل كتاب آزادانه در جهان اسلامي زيستند و دانشمندان آنها نيز در چارچوب اهداف و خط مشيء و ضوابط جامعة اسلامي به فعاليت علمي مشغول بودند، مانند برخي مسلمانان، در عصر حاضر كه در نهادهاي پژوهشي غرب كار مي‌كنند. اينان نه در زمرة خالقان تمدن اسلامي بودند و نه سهم آنها به اندازه‌اي بود كه اسلاميت اين تمدن را زير سؤال ببرد. (سردبير)) ولي ابزار اصلي بيان اين تمدن زبان عربي بود كه تحت تأثير اسلام و طرز تلقي آن از زندگي قرار داشت. سهم اعراب در اين تمدن جديد و اصيل كه تحت حمايت آنها تكامل يافت زبان و ايمان آنها بود.
زبان عربي يكي از زبان‌هاي سامي است و از بسياري جهات غني‌ترين آنهاست. ساكنان شمال عربستان در دوران پيش از اسلام مردمي بدوي بودند و زندگي آنان به شيوه‌اي بدوي و پر مشقت بود؛ آموزش و پرورش يا فرهنگ رسمي در سطح پايين قرار داشت، و از سنت مكتوب تقريباً خبري نبود. با اين حال از زبان شعر و سنتي غني برخوردار بودند. شعر آنها داراي وزن و قافيه عالي، بيان رسا و ويژگي‌هاي صوري خاص شعر كلاسيك بود كه الگوي بسياري از اشعار متأخر عربي گرديد. اين شعر سرشار از احساس و مجاز بود و محدوديت مضامين آن باعث گرديد كه به ابزاري براي بيان واقعي زندگي باديه نشينيان تبديل شود كه با شراب، عشق، جنگ، شكار، مناظر زمخت و دلهره آور كوه و بيابان، رشادت جنگي مردان قبيله و فساد و پستي دشمنان در هم تنيده بود. از آنچه گفته شد مي‌توان پي برد كه اين شعر، آثار ادبي درباب انتزاع يا تفكر ناب نيست.
فتوحات اعراب باعث گرديد كه زبان عربي به زبان امپراتوري تبديل شود. از اين گذشته، طولي نكشيد كه عربي زبان فرهنگي وسيع و عظيم گرديد. زبان عربي بسط و گسترش يافت تا به اين دو نياز پاسخ گويد، تا حدودي با وام‌گيري لغات و عبارات جديد، لكن عمدتاً با تكامل از درون، ساخت لغات جديد با استفاده از ريشه‌هاي قديمي و دادن معنايي جديد به كلمات قديمي صورت گرفت؛ براي مثال واژه «مطلق»[٣]مفهومي است كه براي اعراب پيش از اسلام كاملاً غير ضروري بود و معادل عربي آن واژة «مجرّد»[٤]است كه صيغه مجهول از «جَرَّدَ»[٥]به معناي لخت كردن و برهنه كردن است كه معمولاً براي اقاقيا به كار مي‌رفت و با واژه‌هاي «جَردَ»[٦]، اقاقيا، و «جَريدَه»[٧]، برگ، مرتبط و همخانواده است. زباني كه بدين شيوه تكامل يافت، داراي واژگاني رسا، ملموس و تصوير گونه بود كه در آن هر واژه داراي ريشه‌اي در زبان و سنت اعراب داشت. بدين سان امكان تأثير مستقيم و بدون مانع مفاهيم و مقاصد بر ذهن با استفاده از واژگان آشنا و ملموس و نفوذ به لايه‌هاي عميق‌تر شناخت را فراهم مي‌آورد.
زبان عربي كه بدين سان غني گرديده بود، مدت‌ها پس از سقوط امپراتوري عربي نيز تنها ابزار فرهنگ باقي ماند. همراه با زبان اعراب، شعر آنها به مثابه مدل كلاسيك و دنيايي از مفاهيم موجود در آن نيز به صحنه آمد؛ مفاهيمي دقيق و عيني تا انتزاعي، هر چند ظريف و رمز گونه؛ اغلب داراي بلاغت و مطنطن تا خصوصي و شخصي، خطابه مانند و نامنظم، نه حماسي و منظم؛ ادبياتي كه در آن تأثير واژگان و صورت بيش از انتقال صرف معاني اهميت دارد.
نكته شگفت‌انگيز آنكه عربي سازي مناطق فتح شده بيشتر از فتح نظامي آنها در گسترش تمدن عربي نقش داشت. تا قرن يازدهم زبان عربي نه تنها زبان تكلم روزانه مردم از ايران تا پيرنه،[٨]بلكه همچنين ابزار عمده فرهنگ نيز شده بود؛ زباني كه جاي زبان‌هاي فرهنگ‌هاي باستاني نظير قبطي، آرامي، يوناني و لاتين را نيز گرفت. با گسترش زبان عربي تفاوت و تمايز فاتحان عرب و ملت‌هاي مغلوب كم‌رنگ گرديد. هر چند كليه افرادي كه به زبان عربي تكلم مي‌كردند و به اسلام گرويده بودند متعلق به جامعه واحدي انگاشته مي‌شدند؛ ولي لفظ «عرب» بار ديگر محدود به باديه نشيناني شد كه در آنجا به دنيا آمده بودند و يا به عنوان لقبي براي قشر اشرافي به كار برده مي‌شد كه اهميت اجتماعي و اقتصادي چنداني نداشتند.
در خارج از قلمرو سرزمين‌هاي عربي شده نيز زبان عربي تأثير چشمگيري بر زبان ديگر مسلمانان داشت. زبان مردم مسلمان ايران، تركيه و بعدها زبان‌هاي اردو،[٩]مالايي[١٠]و سواحلي[١١]زبان‌هاي جديدي بودند كه با خط و الفباي عربي نگارش يافتند و شامل واژگان فراواني از عربي بودند؛ همانند واژگان يوناني و لاتين در زبان انگليسي، كه قلمرو، مفاهيم و معاني را تحت سيطره خود در آورده بود.
بقا و گسترش عربي صرفاً محدود به خود زبان نبود، آن گونه كه مثلاً در مورد زبان لاتين در دوران قرون وسطي در غرب شاهد هستيم. به همراه زبان عربي، سنت و سليقه عربي نيز در انتخاب و بيان مضامين به كار گرفته شد. مثال بارز آن، اشعاري است كه ايرانيان تا قرن يازدهم به زبان عربي سرودند و مقايسه آن با اشعار سروده شده به زبان فارسي در دوران متأخر كه در آن ايران اسلامي شاهد فرهنگ اسلامي مستقلي از آن خود بود. شعر عربي ايراني از جهات بسياري با شعر اوليه خود اعراب متفاوت است؛ با اين حال با سليقه عربي هماهنگ بوده و هم اكنون نيز اين شعر به مثابه بخشي از ميراث عربي اعراب مورد تحسين اعراب است. اين ذوق و سليقه عربي در شعر حماسي و غزلي دوره‌هاي بعد شعر فارسي وجود ندارد.
اسلام ـ دستاورد سرزمين عربستان و پيامبر آن ( يكي از رايجترين ويژگيهاي نگاه خاورشناسان به اسلام و قرآن، زميني دانستن آن و در نتيجه نفي وجه وحياني پيام پيامبر اعظم٦ است. اين جملة مؤلف بر همين پيش فرضِ نادرست، استوار است. (سردبير)) [١٢]ـ تنها نظامي از اعتقادات و آيين نبود، بلكه نظامي حكومتي، اجتماعي، حقوقي، فكري و هنري نيز بود. تمدني كه در آن مذهب عامل وحدت بخش و در نهايت مسلط بود. از هجرت[١٣]پيامبر به بعد اسلام نه تنها به معناي تسليم در برابر دين جديد بلكه تسليم در قبال اجتماع جديد نيز بود؛ در واقع تسليم در برابر اقتدار مدينه و پيامبر، و بعدها در برابر امپراتوري و خليفه. ( اين سخن كه اسلام به مفهوم تسليم و انقياد در برابر خداست، سخني است درست كه انديشمندان قديم و جديد مسلمان بدان تصريح كرده‌اند، اما اين كه اسلام به مفهوم تسليم بي‌چون و چرا در برابر حكومت باشد سخني است گزاف كه نه انديشمندان بدان اشاره كرده و نه با واقعيات تاريخي سازگاري دارد. (سردبير))[١٤]قانون آن شريعت بود؛ قانوني مقدس كه فقها از قرآن و سنت پيامبر استخراج كرده بودند. شريعت نه تنها در حكم قانون، بلكه به لحاظ سياسي و اجتماعي الگوي رفتاري بود كه مردم و جامعه بايد به سوي آن حركت كنند. اسلام هيچ گونه قدرت قانون‌گذاري را مجاز نمي‌دانست؛ زيرا قانون تنها از خدا و از طريق وحي مي‌توانست سرچشمه بگيرد؛ ( روشن است كه اسلام قانون و قانون‌گذاري را از آن خدا مي‌داند ولي قانون به مفهوم اصطلاحي معاصر يعني مقررات و تصميم‌هايي كه به تصويب نمايندگان مردم برسد نيز از نظر اسلام مجاز است. (سردبير)) ولي قوانين عرفي و خواست حاكم به صورت غير رسمي نيز وجود داشت كه بعضاً به صورت محدود مورد تأييد فقها قرار مي‌گرفت. شريعتي كه خداوند عطا كرده بود كليه جنبه‌هاي زندگي را تحت پوشش مي‌گرفت؛ لذا تنها محدود به باورها و آيين هاي مذهبي نبود، بلكه حقوق خصوصي، كيفري و مدني را نيز در بر مي‌گرفت. ماهيت ايده‌آل آن در جنبه ‌قانوني آن متجلي مي‌گرديد. بر اساس شريعت، رئيس اجتماع خليفه است؛ خليفه جانشين خدا با قدرت مطلق در كليه امور، نظامي كشوري و ديني است كه وظيفة او پاسداري از ميراث مادي و معنوي پيامبر است. خليفه خود داراي هيچ گونه قدرت معنوي نبود و توان تغيير دكترين يا خلق دكترين جديدي را نداشت. خليفه مورد حمايت هيچ مقام روحانيت رسمي[١٥]قرار نمي‌گرفت، بلكه تنها طبقة نيمه روحاني علما[١٦]كه خبره در قوانين الهي بودند از او حمايت مي‌كردند در عمل خليفه به دست نشانده فرماندهان نظامي و سياستمداران ماجراجو تبديل شد و اين افراد از قرن نهم به بعد حكام واقعي اسلام شدند.
در قرن يازدهم سلطان به مثابه حاكم مطلق و غير ديني[١٧]در كنار خليفه پيدا شد. از اين به بعد سلاطين داراي قدرت و اقتداري شدند كه فقها علي رغم ميل خود آن را به رسميت شناختند. در خصوص اجراي قانون نيز شاهد چنين تقابلي هستيم. در كنار قاضي كه قوانين الهي را اجرا مي‌كرد دادگاه‌هاي ديگري نيز وجود داشتند كه هدفشان رسيدگي به اموري بود كه در حيطه صلاحيت قاضي نبود و يا به واسطه اعمال نظر شخصي باعث بي‌عدالتي گرديده بود.
البته اين هر دو موهبت اعراب، يعني زبان و دين آنها،( به پاورقي اول صفحه ٢١١ مراجعه شود. (سردبير)) از همان آغاز از نفوذ عوامل بيروني در امان نبود. واژگان خارجي حتي در شعر پيش از اسلام و در قرآن وجود دارد و تعداد اين واژگان در دوران فتوحات اسلام بسيار بيشتر است. اصطلاحات اداري از زبان فارسي و يوناني، اصطلاحات ديني و مذهبي از زبان عبري و سرياني و اصطلاحات علمي و فلسفي از يوناني همگي مبيّن تأثير وسيع تمدن‌هاي باستاني آن منطقه بر تمدن جديد در حال تولد است. جامعه اسلامي دوران كلاسيك، جامعه‌اي داراي توسعة پيچيده‌اي بود كه در درون خود عناصر متعددي با منشأ‌هاي گوناگون داشت: تفكرات مسيحي، يهودي و زردشتي از نبوت، دين قانوني،[١٨]آخرت و عرفان و بالأخره شيوه‌هاي اداري و حكومتي ساسانيان و بيزانس. شايد بتوان گفت كه مهم‌ترين آنها تأثير يوناني مآبي[١٩]به ويژه در علم، فلسفه، هنر و معماري و تا حدودي كمي در ادبيات است. تأثير يوناني مآبي به قدري عظيم است كه از اسلام، در كنار يونان و عالم مسيحيت لاتيني، به عنوان وارث سوم نام مي‌برند. البته يوناني مآبي اسلام از نوع يوناني مآبي خاور نزديك و متأخر است كه تا حدودي تحت تأثير تمدن مسيحي و آرامي رنگ و جلوه شرقي به خود گرفت و امتداد لاينقطع عهد باستان متأخر است و نه كشف مجدد آتن كلاسيك در غرب.
به باور خود اعراب، عالي‌ترين دستاورد آنها از حيث ترتيب زماني، شعر و هنر بيان است. شعر پيش از اسلام اغلب نقشي عمومي و اجتماعي داشت و شاعر هم به مثابه مداح يا هجو نويس كه گاهي نقش سياسي هم ايفا مي‌كرد مطرح بود. در دوران بني اميه، اشعار شفاهي دوران پيش از اسلام عربستان مدون گرديد و مدلي براي توسعه و تكامل بيشتر شعر به كار گرفته شد. در دوران بني عباس شعر عربي با تلاش بسياري از غير اعراب، به ويژه ايرانيان، غني گرديد. اولين فرد كه در اين زمينه به شهرت رسيد بشّاربن برد[٢٠](متوفاي سال ٧٨٤) بود. بشّار بن برد فردي نابينا، تيز هوش و در عين حال خوش قريحه بود. در آغاز در مبارزه بين شاعران قديم و جديد پيشرفت‌هايي در زمينه مضامين و صورت شعري نسبت به شعر پيش از اسلام به دست آمد؛ ولي حتي اين مبتكران نيز ناگزير بودند كه خود را با ذوق حاكمان و طبقه حاكمه هماهنگ سازند و بالأخره نيز پيش از تفوق نئوكلاسيسم ناكام ماندند. مشهورترين چهره نئوكلاسيسم المتنبي[٢١](٩٦٥ ـ ٩٠٥) بود كه در نزد اعراب بزرگترين شاعر محسوب مي‌گرديد.
قرآن خود اولين سند ادبيات منثور عرب است.( به پاورقي اول صفحه ٢١١ مراجعه شود. (سردبير)) در قرون اوليه حاكميت اسلام ادبيات شاهد تكامل هم نثر و هم نثر مسجع[٢٢]بود، بعلاوه سرشار از نوشته‌هاي زيباي هنري و رساله‌ها بود. مشهورترين چهره مقاله نويسي و در واقع نثر عربي امير ابن بحر مشهور به الجاحظ[٢٣]به معني «چشم درشت» (٨٦٩) است. وي اهل بصره و از نوادگان يك برده سياه پوست بود. گستردگي مضامين، بدعت و افسون آثار او باعث گرديد كه وي جايگاه ويژه‌اي در ادبيات عرب به خود اختصاص دهد. علم و دانش عمدتاً منشأ ديني داشت. پيدايش دستور زبان و واژگان نگاري به دليل نياز به توضيح و تفسير قرآن به وجود آمد. در مدينه پيروان مكتب قديم به معناي واقعي كلمه بر علوم ديني ـ تفسير قرآن، بيان احكام و تدوين سنت ـ متمركز شدند. مورد اخير يعني تدوين سنت باعث پيدايش فقه[٢٤]و تاريخ شد و تاريخ از متون شريعت و زندگي‌نامه نويسي مربوط به سنت (رجال) ايجاد گرديد. مورد اول به متون فقهي دقيق شرعي تبديل گرديد. تاريخ در ميان اعراب با نگارش زندگي‌نامه پيامبر آغاز گرديد و با تدوين تاريخ شفاهي دوران پيش از اسلام و بعد‌ها به ويژه با تقليد از كاتبان دربار در ايران دوران ساسانيان كه گروندگان به اسلام به اعراب عرضه كرده بودند غني‌تر گرديد.
از ديدگاه مسلمانان، تاريخ، حداقل تاريخ اسلام حايز اهميت است، زيرا كه تاريخ به منصه ظهور رسيدن هدف خداوند در مورد انسان را نشان مي‌دهد. به زودي مسلمانان تاريخ‌هاي حجيم از انواع مختلف را تدوين كردند: تاريخ‌هاي جهان، تاريخ‌هاي منطقه‌اي، تاريخ دودمان‌ها، قبايل و نهادها. اولين آثار تاريخي اعراب چيزي كمي بيشتر از كتاب‌هاي منابع است كه به شيوة خلاصة سنت نوشته شده است. اين تاريخ شامل گزارش‌هاي شاهدان عيني است كه هر يك را سلسله‌اي از راويان[٢٥]نقل كرده‌اند. از اين كتب، روايت و بعضاً تاريخ تفسيري توسعه يافت كه با آثار ابن خلدون ( ١٣٣٢ ـ ١٤٠٦م.) به اوج خود رسيد. ابن خلدون بزرگ‌ترين تاريخ نويس عرب و شايد بزرگ‌ترين متفكر تاريخي قرون وسطي باشد.
ادبيات ديني تحت نفوذ مسيحيت و يهوديت، به ويژه در دوران اوليه بود. بعلاوه كه متون بسياري كه داراي اعتبار مشكوك يا يهودي بودند نيز وارد سنت گرديدند. متون مربوط به الهيات تحت تأثير مسيحيت سرياني و سپس تحت تأثير تفكر يوناني شكل گرفت. تأثير يونان در فلسفه و همه علوم ـ رياضيات، نجوم، شيمي، فيزيك، تاريخ طبيعي و پزشكي ـ بسيار بنيادي بود.( تأثير بنيادي ميراث يوناني در فلسفه و علوم رايج نزد مسلمانان را نمي‌توان انكار كرد، اما اين سخن نبايد به ناديده انگاشتن تأثير بنيادي آموزه‌هاي ديني در اين شاخه‌هاي معرفتي بيانجامد. (سردبير)) تلاش وسيع در جهت ترجمه كتاب‌هاي يوناني، چه مستقيماً از نسخه‌هاي اصلي و چه از نسخه‌هاي سرياني، باعث رشد جديدي در حيطه تعليم و تعلم در قرن نهم و دهم گرديد. مدارس يوناني در اسكندريه، انطاكيه[٢٦]و ديگر مناطق، و نيز در دانشگاه جندي شاپور ـ كه پناهندگان نسطوري بيزانس در ايران دوران ساسانيان تأسيس كرده بود ـ به حيات خود ادامه داد.
نهضت ترجمه در دوران بني اميه وقتي آغاز شد كه برخي از آثار قبطي[٢٧]و يوناني در زمينه شيمي ترجمه شده بود. در دوران عمر دوم، ماسَِرجَوّيه،[٢٨] يكي از يهوديان بصره، با ترجمة كتب پزشكي سرياني به عربي، بنيان علوم پزشكي عرب را بنا نهاد. مترجمان معمولاً مسيحي و يهودي و عمدتاً سوري بودند. در دوران بني اميه، ترجمه به صورت پراكنده و فردي بود؛ ولي در دوران عباسيان به صورت سازمان يافته در آمد و مورد تشويق و ترغيب قرار گرفت. برجسته‌ترين دوره قرن نهم و به ويژه دورة سلطنت مأمون (٨٣٣ ـ ٨١٣) بود. مأمون مدرسه‌اي در بغداد براي مترجمان تأسيس كرد كه داراي كتابخانه‌اي با كارمندان رسمي بود. يكي از برجسته‌ترين اين مترجمان «حنين بن اسحاق»[٢٩]حدود ( ٨٠٩ ـ ٨٧٧) بود. وي يك مسيحي و از اساتيد جندي شاپور بود كه مجموعه آثار جالينوس، جملات نغز بقراط و بسياري ديگر از آثار را ترجمه كرد. مترجمان ديگر به موضوعات نجوم، فيزيك، رياضيات و غيره مي‌پرداختند و متون مربوط به اين رشته‌ها را از يوناني به سرياني و عمدتاً به عربي ترجمه مي‌كردند. خلفا محققاني را به مناطق مختلف و حتي به بيزانس گسيل مي‌داشتند تا به جمع‌آوري كتب دست‌نويس بپردازند.
برخي از اين مترجمان اوليه آثاري نيز ارائه دادند كه معمولاً خلاصه يا تفسير آثار اصلي يوناني بودند؛ ولي به زودي نسلي از نويسندگان مسلمان ظهور كرد كه عمدتاً ايراني بودند و از ميان آنها مي‌توان از شخصيت‌هايي نظير رازي (٨٦٥ ـ ٩٢٥) پزشك، ابن سيناي پزشك و فيلسوف (٩٨٠ ـ ١٠٣٧) و سرآمد همه نويسندگان بيروني (٩٧٣ ـ ١٠٤٨) پزشك، منجم، رياضي دان، پزشك، شيمي‌دان، جغرافي دان و مورخ ايراني است كه محققي بديع با دانش عميق است كه در زمره يكي از شخصيت‌هاي روشنفكر بزرگ اسلامي در قرون وسطي است. در حوزه طب، اعراب تئوري اصلي يوناني را بدون تغيير اخذ كردند؛ ولي با مشاهدات و تجربيات باليني خود به آن غنا بخشيدند. در حوزه رياضيات و فيزيك و شيمي سهم مسلمان بسيار بيشتر و بديع‌تر بود. نظام به اصطلاح عربي اعداد، نظام شمارش جايگاهي[٣٠]كه شامل استفاده از صفر، كه در اصل از هند وارد گرديده بود، مي‌باشد. با اين حال در خاورميانه مسلمان بود كه اين شيوه وارد نظريه رياضي گرديد و سپس بعدها به اروپا انتقال داده شد. جبر و زمين شناسي و به ويژه مثلثات، عمدتاً از تلاش‌هاي عرب است.
در حوزه فلسفه، معرفي ديدگاه‌هاي يوناني حايز اهميت فوق‌العاده‌اي بود براي نخستين بار فلسفه يوناني قابليت‌هاي خود را در دورة مأمون نشان داد، وقتي كه ترجمه آثار ارسطو، تمامي فلسفه و ديدگاه الهياتي اسلام را تحت تأثير قرار داد و آثار جمعي از متفكران اصيل اسلامي نظير الكندي (متوفاي حدود ٨٥٠) كه اتفاقاً تنها عرب اصيل در ميان ديگر متفكران است ـ فارابي (متوفاي ٩٥٠)، ابن سينا (متوفاي ١٠٣٧) و ابن رشد (متوفاي ١١٩٨) را تحت نفوذ و تأثير خود در آورد.
معمولاً گفته مي‌شود كه شرق تنها ميراث علمي و فلسفي يونان باستان را حفظ كرده و ميراث ادبي و زيبايي شناختي آن كه تنها در غرب شناخته شده بود را ناديده انگاشت. اين نظر كاملاً هم درست نيست. اعراب سنت يوناني ـ رومي در حوزه هنر و معماري را ادامه دادند و آن را تبديل به پديده‌هاي عجيب و غني كردند. گرايش هنر بيزانس به سوي هنر انتزاعي و هنر قالب‌گرا[٣١]در اسلام افزايش يافت. بعلاوه منع ترسيم تصويرگونه از بدن انسان در اسلام غايتاً به هنر ترسيم هندسي و سبكي بدل گرديد.
هنر اسلامي تا حد زيادي مديون تأثيرات و تلاش‌هاي ايرانيان و چيني‌هاست. در حوزه هنرهاي تزييني و صنعتي شاهد مشرب تلفيق و نوع آوري در تمدن اسلامي هستيم. بر روي ديوارهاي قلعه‌هاي بني اميه در سوريه و وسايل خانگي و ابزارهاي به دست آمده در حفاري‌ها در عراق و مصر شاهد هستيم كه اعراب ابتدا آثار هنري ـ و حتي هنرمندان ـ را از ديگر تمدن‌ها به عاريت گرفتند. و سپس مستقلاً از آنها تقليد كردند. و بالأخره آن را تبديل به چيزي جديد، اصيل و زايا نمودند؛ براي مثال يافته‌هاي سفالين قرن نهم در عراق حاكي از وجود همزمان محصولات هنري بيزانس و ساسانيان در كنار يكديگر و نيز اقلام وارداتي از چين و محصولات محلي تقليد شده از اين اقلام و نيز محصولات جديد و غير تقليدي است كه براساس تجربه و مدل‌هاي وارداتي و ارثي توليد شده بودند. يكي از دستاوردهاي خاص هنر اسلامي، هنر سفالگري پر آب و لعاب و زيبايي است كه در دوران اسلام از عراق تا اسپانيا گسترده شد. همچنين صنعتگران امپراتوري اسلامي، فنون فلزكاري، نجاري، سنگتراشي، عاج، شيشه‌گري و بالاتر از همه اينها صنعت نساجي و فرش را به همان شيوه ابتدا به عاريت گرفتند و سپس با تقليد و تجربه به خلق سبك‌هاي خاص و مستقل جديد پرداختند.
همچنين مفهوم كتاب در قالب مجموعه‌اي از صفحات به هم صحافي شده كه حاوي عنوان، موضوع ابتدا و انتها و بعضاً تصاوير و تزئينات است نيز از تمدن‌هاي پيشين وارد اسلام شد. در ابتدا آثار ادبي عرب به صورت شفاهي و نقل قول منتقل و نشر مي‌گرديد و براي مدت زمان مديدي كلام شفاهي تنها وسيله شناخته شده نشر بود. با افزايش حجم آثار ادبي، نگارش آثار لازم گرديد و هنرمندان به تهيه پيش‌نويس، سخنراني و املاي آثار خود پرداختند و كاتباني را به خدمت گرفتند و در نهايت به كتاب نويسي پرداختند. اين روند با اختراع كاغذ از سوي چيني‌ها در قرن هشتم آسان‌تر گرديد.
مسلمانان با پذيرش ميراث يوناني به چالش ميان گرايش عقلي و علمي دانش جديد از يك سو و كيفيت جوهري و فطري تفكر دين اسلام از سوي ديگر دامن زدند. ( اگر مراد مؤلف از اين عبارات اين باشد كه چالش بين اسلام و ميراث يوناني، چالش بين وحي و عقل بود و يا اگر لازمة اين عبارات چنين پنداري باشد، بايد از هر دو دوري جُست. همان‌طور كه مؤلف در ادامه همين پارگراف اشاره مي‌كند اين چالش به پيروزي ديدگاه اسلامي انجاميد ولي ميراث يوناني هيچ گاه از جامعة اسلامي حذف نشد. سازواري ميراث يوناني با انديشة اسلامي سخني است ديگر، اما ماندگاري اين مثراث – اگر آن را نماد خردگرايي بشمريم كه لااقل بخشي از آن قطعاً چنين است - در جهان اسلام حكايتگر آن است كه اسلام، عقل را رقيب خويش نمي‌انگارد، بلكه به آن به چشم رفيق مي‌نگرد. (سردبير)) در دوران چالش، مسلمانان هر دو مكتب، فرهنگي غني و متنوع خلق كردند كه بخش اعظم آن حايز اهميت جاودانه در تاريخ بشر است. اين چالش در نهايت به پيروزي ديدگاه اسلامي منتهي گردد. اسلام، جامعه‌اي كه در آن اصول مذهبي حاكم بودند، ارزش‌هايي را كه مسلمات بديهي آن را به چالش مي‌طلبيدند طرد مي‌كرد؛ ولي از سوي ديگر نتايج و دستاوردهاي آنها را اخذ مي‌كرد و به وسيله مشاهده و تجربه آنها را حتي تكامل مي‌بخشيد.
تجزيه و تحليل ويژگي‌هاي ملت‌ها، اگر چه مي‌تواند سرگرمي لذت بخشي محسوب گردد ولي كاري عبث است. اين امر معمولاً بيش از آنكه موضوع مورد تجزيه و تحليل را توضيح دهد بر روي تحليل‌گر پرتو مي‌افكند. ملت يك سازواره و نظام[٣٢]بسيار پيچيده‌تر و متنوع‌تر از آن است كه بتوان دربارة آن بررسي آماري مبسوطي را انجام داد؛ بررسي آماري‌اي كه به تنهايي هرگونه گزارة وزين علمي را اثبات كند. مشكل بزرگ‌تر وقتي است كه بخواهيم از تمدني صحبت كنيم كه از حيث زمان و مكان از ما دور است و عمدتاً از طريق بقاياي ادبي آن را مي‌شناسيم. ادبيات عرب در قرون وسطي از اقليت حاكم ممتاز حاصل مي‌شود كه امتياز آنها نيز برخورداري از هنر نگارش و حمايت از هنرمندان بود. بقيه مردم عوام، همواره ساكت بوده و به استثناي برخي فعاليت‌هاي اندك و پراكنده چيزي از آنها سراغ نداريم. اكنون با توجه به اين قيد و شرط كه به آن اشاره شد، اين امكان وجود دارد كه برخي خصوصيات نوعي اعراب را، اگر نگوييم تمدن غالب اسلامي، آن گونه كه هنر و ادبيات عرب انعكاس دهد از هم تفكيك و مشخص نمود.
اولين ويژگي كه نظر ما را به خود جلب مي‌كند؛ قدرت پذيرش و همگون سازي منحصر به فرد فرهنگي عربي است، كه اغلب به اشتباه آن را صرفاً تقليدي مي‌انگارند. فاتحان عرب براي اولين بار در تاريخ، سرزمين‌هاي وسيعي از مرزهاي هند و چين تا مرزهاي يونان، ايتاليا و فرانسه را متحد كردند. البته اعراب مدت كوتاهي با استفاده از قدرت نظامي و سياسي خود و براي مدت مديدي با استفاده از زبان و دين خود توانستند در جامعه‌اي واحد دو فرهنگ متضاد را كنار يكديگر قرار دهند. اين دو فرهنگ عبارت بودند از سنت عصر طلايي و سنت متنوع موجود در حوزه مديترانه كه شامل يونان، روم، اسرائيل و خاور نزديك باستاني؛ بعلاوة فرهنگ و تمدن غني ايران همراه با شيوه تفكر و زندگي خاص آن و روابط پرباري كه با فرهنگ‌هاي خاور دور داشت. از همزيستي ملت‌هاي بسيار و ايمان‌ها و فرهنگ‌هاي متعدد در محدوده جامعه اسلامي، تمدن جديدي پا به عرصه وجود گذاشت، كه اگر چه از حيث منشأ و خالقان آن متنوع بود، اما نشانه خاص اسلام بر تمام نمودهاي آن تأثير گذاشت.
از اين تنوع جامعة اسلامي، ويژگي دوم يعني تحمل نسبي[٣٣]كه در آن جامعه حاصل مي‌شود، و نظر ناظران اروپايي را به خود جلب كرده است. برخلاف تمدن‌هاي معاصر غربي، مسلمانان قرون ميانه احساس نياز نمي‌كردند كه ايمان خود را با زور بر تمام كساني حاكميّتشان هستند تحميل كنند. همانند ديگر اديان معاصر بر اين باور بودند كه آنهايي كه اعتقادات متفاوت دارند، زمان مناسبي در آتش جهنم خواهند سوخت؛( اين سخن نيز به اين كليت قابل دفاع نيست. از نظر اسلام هم كساني كه مسلمان هستند و اعتقادي متفاوت ندارند اگر گناهكار باشند در آتش خواهند سوخت و هم كساني كه مسلمان نيستند و اعتقادي متفاوت دارند ولي حقيقت اسلام بر آنها روشن نشده و عمل نيك انجام مي‌دهند در زمرة مؤمنان و صالحان شمرده شده‌اند و نزد خدا اجر دارند (آل عمران، آيات ١١٠ تا ١١٤ و ١٩٩). بنابراين آزادي عمل اهل كتاب در جامعة اسلامي به خاطر عدم تسريع در عذاب آنها نبوده و آنها حقي به رسميت شناخته شده براي زندگي و فعاليت در جامعة اسلامي داشته و دارند. (سردبير)) ولي برخلاف اديان معاصر دليلي براي تسريع در اجراي احكام آسماني در اين دنيا نمي‌ديد. اسلام در اغلب موارد به اينكه دين غالب جامعه باشد. اكتفا مي‌كرد؛ ولي مقررات حقوقي و اجتماعي معيّني به دليل توفق خود بر پيروان ديگر اديان وضع مي‌نمود و با اين عمل به شكل مؤثري اين برتري خود را گوشزد مي‌كرد. از ديگر جنبه‌ها يعني اقتصادي، مذهبي و فكري آنها را آزاد مي‌گذاشت و اين امكان را براي آنها فراهم مي‌نمود كه سهمي د رتكامل تمدن اسلامي برعهده گيرند.
اسلام هم تقريباً مثل اكثر تمدن‌هاي ديگر بر برتري خود نسبت به ديگران اطمينان داشت و در اصول خودكفا بود. ديدگاه تاريخي اسلام كه معتقد است مأموريت حضرت محمد آخرين مرحله از يك سلسله مأموريت‌هاي الهي (وحي) بوده و يهوديت و مسيحيت مراحل قبل از اسلام بوده‌اند باعث گرديد كه مسلمانان به يهوديان و مسيحيان به مثابه صاحبان نسخه‌هاي پيشين و ناقص آن چيزي بنگرند كه خود نسخه كامل و نهايي آن را دارا هستند. برخلاف مسيحيت كه قرن‌ها در قالب مذهب عوام و افراد فاقد قدرت حكومتي گسترش يافت و بعدها دين رسمي امپراتوري روم گرديد، اسلام در طول حيات بنيان‌گذار خود آيين هدايت و رستگاري جامعه‌اي رو به گسترش و ظفرمند گرديد. فتوحات وسيع و دامنه‌دار اسلام در قرون اولية شكل‌گيري آن اين باور را در اذهان پيروان خود ايجاد كرد كه لطف الهي شامل حال آنان است و اين لطف در شكل قدرت و موفقيت اين جهاني تنها به جامعه‌اي اعطا گرديده است كه مطابق قوانين الهي زندگي مي‌كنند. مسلمانان مي‌توانند از عقلاي كافر و پيرو ديگر اديان چيزهاي بسياري آموخته باشند؛ ولي شريعت معيار و محك ارزش گذاري درس‌هايي است كه آموخته‌اند.
واژه ذره گرايانه[٣٤]اغلب براي وصف كردن عادت ذهني و ديدگاهي استفاده مي‌شود، كه در برخي جنبه‌هاي تمدن اعراب، به ويژه در دوران پسا كلاسيك تاريخ آن قابل شناخت است. منظور از اين اصطلاح آن است كه زندگي و جهان به عنوان رشته‌اي از موجودات ايستا، ملموس و مستقل است كه به شيوه‌اي مكانيكي و يا حتي روابط علت و معلولي به وسيله شرايط خارجي يا در ذهن افراد با يكديگر مرتبط مي‌گردند؛ ولي هيچ رابطه ارگانيك با يكديگر ندارند. اگر چه اين باور و نگرش همگاني نبود، ولي چنين نگرشي زندگي اعراب دوران وسطي را به شيوه‌هاي بسيار متفاوتي تحت تأثير قرار داد. عرب جامعه خود را نه يك كل ارگانيك كه از عناصر به هم مربوط و در تعامل با يكديگر تركيب يافته، بلكه به عنوان اجتماعي از گروه‌هاي مجزا ـ اديان، ملل، طبقات ـ مي‌نگريست كه صرفاً به وسيله زمين زير پايشان و حكومت بالاي سرشان به يكديگر متصل شده‌اند. ( برخلاف اين ديدگاه، ديدگاه ديگر در بارة تمدن اسلامي، حاكميت نگاهي ارگانيك، جامع‌نگر و همگرا بر كل و جزء اين تمدن است. براي بحثي در اين زمينه فصول مختلف كتاب «كارنامه اسلام» نوشتة مرحوم زرين‌كوب و مقدمة كتاب «علم و تمدن در اسلام» سيد حسين نصر مراجعه كنيد. (سردبير))
شهر وي توده‌اي از محلات، صنوف قبايل و خانه‌ها بود كه به ندرت هويت مدني واحدي از آن خود داشت. برخلاف دانشمندان و فيلسوفان از يك سو و عارفان از سوي ديگر، متكلمان ارتدوكس معمولي، محققان و اديبان، در برخوردشان گرايشي همانند به دانش نشان دادند. رشته‌هاي متفاوت مبيّن شيوه‌هاي متفاوت نيل به مقصودي واحد[٣٥]و تركيب و امتزاج يافته‌هايشان در هيئتي واحد نبود، بلكه اجراي مجزا و مستقلي بودند كه هر يك مقادير محدودي از علم را دارا بوده و مجموع فزاينده آنها علم و دانش را تشكيل مي‌دهند. عربي كلاسيك كه فاقد حماسه و نمايشنامه بود، جاذبه‌هاي خود را از راه مشاهدات وصف‌هاي مجزا، واضح و دقيق، هر چند تكه تكه، كه با تداعي معاني ذهني ميان نويسنده و خواننده ايجاد مي‌گرديد و به ندرت داراي طرح و ساختار بود به دست آورد. شعر عربي مجموعه‌اي از خطوط مجزا و قابل تفكيك بود كه همانند دانه‌هاي مرواريد در خود كامل بودند و بعضاً به جاي يكديگر قابل استعمال، موسيقي عرب مقامي و داراي وزن بود كه حاصل تخيل و تنوع بود كه هرگز به غالب يكنواخت در نيآمد. هنر عربي ـ عمدتاً كاربردي و تزييني ـ به دليل ظرافت و كمال دقت ـ در مقابل تركيب يا پرسپكتيو ـ ممتاز است. مورخان و زندگي‌نامه نويسان، همانند داستان نويسان،آثار خود را به شكل رشته‌اي از واقعة كم و بيش بي‌ارتباط ارائه مي‌دادند. حتي گاهي اوقات شاهد هستيم كه فرد نيز به عنوان مجموعه‌اي از خصلت‌ها، كه اغلب قابل فهرست هستند و آن گونه كه يكي از نويسندگان گفته، همانند مشخصات درون گذرنامه ترسيم مي‌گرديد.
نكته اخير بحث ديگري را به ميان مي‌آورد و آن عدم اصالت فرد[٣٦]ـ حتي اصالت جمع [٣٧]ـ است كه ويژگي مستمر ادبيات منثور عرب است. فردگرايي آتشين اعراب پيشين با شدت هر چه تمام، تنها در بين باديه نشينان به رواج خود ادامه داد و در مراكز تمدن به نگرشي انفعالي و بي‌نام مبدل گرديد. كتاب اثري شخصي و فردي نبود، بلكه حلقه اتصالي در زنجيره روايت در نظر گرفته مي‌شد كه نويسنده شخصيت خود را در وراي ارج و قرب و جايگاه راويان قبل پنهان مي‌كرد. حتي شعر كه ماهيتاً بيان فردي دارد، اغلب همگاني و اجتماعي و نه شخصي و دروني در نظر گرفته مي‌شد. اين رويكرد جمع‌گرايي و غير فردي، در بسياري از جنبه‌هاي تفكر و آرمان‌هاي اسلامي و به ويژه برداشت مسلمانان از انسان كامل و دولت كامل به مثابة الگويي عملي براي همه است تا تلاش كنند با تقليد در عمل رشد پتانسيل‌هاي فردي را از درون خود با آن الگو وفق دهند.
ديدگاه جوهري در مورد زندگي در برخي از نظام‌هاي جزمي خداشناختي به اوج خود رسيد و پذيرش كلي آن به شكل‌هاي مختلف نشان دهندة پيروزي نهايي آن بر روح تفكر و تحقيق آزادانه است كه دستاوردهاي قابل توجهي به همراه آورده بود. ( اين داوري در باره اسلام در غايت جفاست. خداشناسي در تفكر اسلامي نه تنها عرصه را بر روح تفكر و تحقيق آزادانه نبست، بلكه به آزاد انديشي تا بدان درجه اهميت بخشيد كه حتي اعتبار خود را هم به تحقيق آزادانه پيوند زد، لذا مكلفان كه در احكام دين اگر خود مجتهد نباشند مي‌توانند تقليد كنند، در خدا شناسي و ديگر مباحث معرفتي مجاز به تقليد نيستند و بايد خود بدان دست يابند. (سردبير)) اين نوع خداشناسي، جبري و آمرانه است و پذيرش بي‌چون و چراي قوانين الهي و وحي را بدون پرسش در مورد چگونگي آن مي‌طلبد. اين نوع تفكر كليه علل ثانوي را نفي مي‌كند. و ترجيح مي‌دهد حتي خدا را خالق و نه دليل اول بنامد. هيچ نوع عواقب الزامي و علل يا قوانين طبيعي در كار نيست. نبود غذا الزاماً باعث گرسنگي نيست، بلكه صرفاً بر طبق عادت همراه آن است. همه چيز مستقيماً به خواست خدايي كه اشكالي از توالي و ملازمت را برقرار كرده است در حركت هستند. هر واقعه‌اي در هر لحظه زماني نتيجه كاركرد مستقيم منحصر به فرد خلقت است.( اين سخنان كه اشاره به برخي جريانهاي كلامي و عرفاني در تمدن اسلامي دارد، ربطي به جزميت فرضي مؤلف در خدا شناسي ندارد. اعتقاد به فيض دائمي خداوند خلقت مستمر جهان خود از دستاوردهاي آزاد انديشي در جهان اسلام بوده است. (سردبير))
نفي دانسته و قاطع كليه اشكال علت و معلولي، كه زماني مقبوليت عام پيدا كرده بود، نقطه پاياني بر نظريه پردازي و تحقيق آزاد را، هم در فلسفه و هم در علوم طبيعي، نشان مي‌دهد كه تحولات ثمربخش آتي تاريخ نگاري عرب را نيز عقيم گذاشت.( به پاورقي قبل مراجعه شود. (سردبير)) اين به خوبي با نياز جامعه اسلامي تناسب داشت كه در آن زندگي اقتصادي و اجتماعي عصر تجارت پيشة گذشته جاي خود را به نظامي نيمه فئودالي مي‌داد كه در طي قرون متمادي تغييرات اندكي را شاهد بود. تنازع ميان ديدگاه‌هاي گذشته افتان و خيزان به حيات خود ادامه مي‌داد؛ ولي اين نسخه جديد اسلام به مدت هزار سال به طور جدي به چالش گرفته نشد تا هنگامي كه تأثير غرب در قرون نوزدهم و بيستم كل ساختار سنتي جامعه اسلامي و مدل‌هاي تفكر آن را، كه رقيب غرب بودند، به مخاطره انداخت.
شگفت آنكه يكي از عواقب غير مستقيم اين تأثير، كشف مجدد ميراث بزرگ و كلاسيك عربي بود كه قسمت اعظم آن مورد غفلت، فراموشي و بدتر از همه سوء برداشت جوامعي قرار گرفته بود كه خود خالق آن بودند. بعلاوه انضمام دستاوردهاي عرب در ميراث مشترك بشر بود.
زبان عربي يكي از زبان‌هاي بزرگ تاريخ و تمدن بشري محسوب مي‌گردد. عربي همانند عبري زبان وحي و كتب آسماني است كه مورد احترام صدها ميليون نفر است. عربي همانند يوناني زبان علم و فلسفه است كه متون مقدماتي و حتي واژگان نظري مربوط به تمدن را فراهم مي‌آورد. زبان عربي مثل زبان لاتين زبان قانون و حكومت و منبع نظريه و مفاهيم در اين حوزه است. عربي همانند فرانسه زبان معيار ذوق و سليقه و ظرافت تمدن مربوط به خود است. عربي همانند زبان انگليسي و فرانسه، زبان فرهنگ و تجارت، زبان علم و سياست و زبان جنگ و عشق بوده است؛ و حتي امروزه عربي همانند زبان انگليسي و اسپانيايي ميراث مشترك ملت‌هاي متعدد و ريسمان وحدت بخش مجموعه‌اي فرهنگي و فكري است كه مرزها و موانع ملي، منطقه‌اي و ايدئولوژيك را در نورديده است.


پی نوشت ها:

* From: Lewis, Bernard ١٩٩٣, The Arabs in History, oxford university press.

چاپ اين مقاله به منظور آشنايي بيشتر با ديدگاههاي خاورشناسان نسبت به تمدن اسلامي صورت مي‌گيرد و به منزلة همسوئي با مفاد آن نيست. (سردبير)
** دانشيار گروه جامعه‌شناسي دانشگاه تهران

[١]شايد اين كتاب همان كتاب الصيدله في الطب باشد. ر. ك: علي اصغر حلبي، تاريخ فلاسفه ايراني، ص ٢٦٢؛ Al- Biruni, Kitab as - saydana


[٢]Zoroastrians.

[٣]Absolute.

[٤]Mujarrad.

[٥]Jarrada.

[٦]Jarada.

[٧]Jarida.

[٨]Pyrenees.

[٩]Urdu.

[١٠]Malay.

[١١]Swahili.

[١٢]The offspring of Arabia and the Arabian prophet.

[١٣]Hijra.

[١٤]Caliph.

[١٥]Priesthood.

[١٦]Semi – clerical class of the Ulama.

[١٧]Secular.

[١٨]Legal religion.

[١٩]Hellenism.

[٢٠]Bashshar ibn Burd.

[٢١]Al – Mutanabbi.

[٢٢]Rhymed prose.

[٢٣]Al- Jahiz.

[٢٤]Islamic schools of jurisprudence.

[٢٥]Chain of transmitting authorities.

[٢٦]Antioch.

[٢٧]Coptic.

[٢٨]Masarjawayh.

[٢٩]Hunayn ibn Ishaq.

[٣٠]System of positional numbering.

[٣١]The abstract and the formal.

[٣٢]Organism.

[٣٣]Comparative tolerance.

[٣٤]Atomistic.

[٣٥]The same heart.

[٣٦]Impersonality.
٣٧]. Collectivism.