تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - دوران طلايي حكومت قطب شاهيان در دكن
دوران طلايي حكومت قطب شاهيان در دكن
صادقی علوی محمود
پس
از آنكه حكومت قطب شاهيان در سال ٩١٨ ق. به دست سلطان قلي قطب شاه تأسيس
شد، چندين مرحله متفاوت را پشتسر گذاشت. دوره طلايي حكومت قطب شاهيان در
حكومت سلطان محمد قلي و سلطان محمد قطب شاه معاصر شكل گرفت. قطب شاهيان در
آغاز جنگهايي با همسايگانشان از جمله با عادل شاهيان داشتند. پس از پايان
اين جنگ، دو فرد اخير با استفاده از موقعيت ايجاد شده به دست حكام قبلي
سلسله قطب شاهي و همچنين بهرهگيري از كمك عالمان و بزرگاني چون مير محمد
مؤمن استرآبادي، دوران طلايي اين حكومت را رقم زدند.
در اين دوره كه آرامشي نسبي در قلمرو قطب شاهيان ايجاد شده بود، آنها در
عرصههاي مختلف فرهنگي، مذهبي و سياسي به پيشرفتهاي چشمگيري دست يافتند.
بناي شهر حيدر آباد، گسترش مذهب تشيع و انجام مراسم مذهبي به صورت گسترده و
تأليفات فراوان در زمينههاي مختلف ادبي، تاريخي و مذهبي، از دستاوردهاي
اين دوره بوده است.
در اواخر دوران حكومت سلطان محمد قطب شاه، با ورود نيروهاي مغولان به دكن و
مرگ مير محمد مؤمن استرآبادي، دوران طلايي حكومت قطب شاهيان كه توام با
صلح و آرامش و توسعه فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي بود به پايان رسيد و دوران
زوال آن آغاز شد.
واژههاي كليدي: قطب شاهيان، دوران طلايي، محمد قطب شاه، محمد قلي قطب شاه، تاريخ هند، دكن.
مقدمه
بر ويرانههاي حكومت بهمنيان در دكن چند حكومت محلي تأسيس شد. يكي از حكومتها كه سران آن ريشهاي ايراني و تركي داشته و به قراقوينلوها منتسب بودند،[٢]حكومت قطب شاهيان بود. سلطان قلي قطب شاه ـ مؤسس اين سلسله ـ از شاهزادگان قراقوينلو بود كه پس از انقراض حكومتشان به دست آق قوينلوها، به دكن آمد و در دستگاه حكومت بهمنيان مشغول خدمت شد.[٣]او كه در آستانه انقراض حكومت بهمنيان، از چهرهها و رجال برجسته اين حكومت بود، در سال ٩١٨ ق. در گلكنده اعلام استقلال كرد.[٤]وي سپس اوضاع داخلي قلمرو خود را سامان داد و پس از آن عزم كشور گشايي كرد. همسايگان حكومت سلطان قلي در شمال شرقي و جنوب، اوريسا[٥]و ويجانگر[٦]قلمرو هندها بود. او سياست كلي فتوحات خود را بر جهاد با هندوها و تصرف سرزمينهاي آنها قرار داد و در غير مواقع اجتناب ناپذير، هرگز متعرض ممالك حكام مسلمان نشد.[٧]سلطان قلي پس از ٣٣ سال حكومت در گلكنده و فتح سرزمينهاي بسيار، در حالي كه بنيان حكومت تازه تأسيس قطب شاهيان را تا حدي استوار ساخته بود، با دسيسه فرزندش جمشيد به قتل رسيد.[٨]
اوضاع سياسي حكومت قطب شاهيان
با
به حكومت رسيدن سلطان جمشيد قطب شاه در سال ٩٥٠ق. دور جديدي از تحولات
حكومت قطب شاهيان آغاز شد. او پس از حذف رقباي داخلي خود، درگير جنگ با
همسايگانش شد.[٩]
هفت سال از حكومت كوتاه جمشيد به جنگ با ديگر حكومتهاي محلي دكن سپري شد.
او كمي شجاع بود و به اتحاد و انسجام سلسله قطب شاهي كمك كرد. او در جنگ با
بريد شاهيان در منطقه كولاس[١٠]و ناراينكده[١١]در غرب گلكنده، آنها را
شكست داد و قلعه مدك[١٢]در شمال غربي گلكنده را بعد از محاصره طولاني
تسخير كرد. او سياستمداري زيرك بود و سعي كرد موازنه قدرت را در شرايط
سياسي متغير دكن حفظ كند؛ از همين رو با انجام رايزنيهاي سياسي علي بريد
را كه در جنگ با عادل شاه دستگير و زنداني شده بود از حبس عادل شاه نجات
داد.[١٣]با استقرار مجدد حكومت علي بريد و خارج ساختن قلمرو او از زير
سلطه عادلشاهيان، از قدرت رو به تزايد عادلشاهيان كاست و موازنه قدرت در
منطقه را در جهت منافع خود ايجاد كرد.
پس از جمشيد، حكومت سبحان قلي در ٩٥٧ ق. چند ماه بيشتر طول نكشيد و ابراهيم
قطب شاه به تخت حكومت قطب شاهيان جلوس كرد. ابراهيم در سالهاي نخست
حكومتش از شركت گسترده در درگيريها و پيمانهاي نظامي كه بين حكام محلي
دكن روي ميداد، خودداري كرد و وقت خود را صرف تأمين امنيت داخلي و اصلاح
دستگاه ديواني نمود. او در اين امر به حدي موفق بود كه ميتوان گفت اگر چه
سلطان قلي پادشاهي قطب شاهيان را در گلكنده بنيان نهاد، اما ابراهيم قطب
شاه بنيادهاي اين پادشاهي را به رغم آشفتگيها و ناآراميهاي سياسي دكن
استوار ساخت. ابراهيم مديري توانا بود كه در دوره حكومت پدرش فنون كشورداري
را آموخت و در اقامت هفت سالهاش در ويجانگر تجربيات فراواني اندوخت. وي
به جاي ديوانيان و دبيران قديمي، نيروهاي جديد را در دستگاه حكومتي خود به
خدمت گرفت. براي آگاهي از اتباع خود در پايتخت و ولايات دور و نزديك، شبكه
خبرچيني و جاسوسي مؤثري سازمان داد، كه كوچكترين خبر در هر نقطه از مملكت
به سرعت به او ميرسيد، به علاوه دستگاه قضايي با جريمههاي بسيار سنگين به
وجود آورد كه كمترين مجازات مجرمان در آن، كشيدن ناخن يا قطع اعضاي بدن
بود.[١٤]در نتيجه همين سياست قاطعانه و بياغماض بود كه در مملكت تلنگانه
كه به قول خانزمان خان مؤلف گلزار آصفيه به «دزدي و سرزمين دزدان معروف
بود، كسي حتي جرأت نداشت نام دزدي را به زبان آورد تا چه رسد به اين كه كسي
بخواهد دزدي كند».[١٥]
ابراهيم قطب شاه سپاه را نيز دوباره سازماندهي كرد و سربازان تازهاي به
خدمت گرفت. همچنين قلعه گلكنده را به كمك مصطفي خان بازسازي كرد و حصاري
تازه و بزرگتر براي آن ساخت.[١٦]امنيت نسبي كشور در دوره سلطنت او موجب
رشد و شكوفايي بازرگاني در تلنگانه شد، به طوري كه بنا به نوشته فرشته:
«در روزگار سلطان عادل ابراهيم قطب شاه تلنگانه مانند مصر بازار عالم بود و
تجار تركستان و عربستان و ايران بدانجا روي ميآوردند.[١٧]
او پس از اين اقدامات داخلي و دو دوره جنگ با حكام مسلمان و هندوي دكن
توانست موقعيت حكومت قطب شاهيان را در منطقه استقرار بخشد. با اين اقدامات
سلطان ابراهيم قطب شاه و حكام پيش از او زمينه دوران طلايي حكومت قطب
شاهيان آغاز شد و سلطان محمد قلي و سلطان محمد قطب شاه با استفاده از اين
موقعيت ايجاد شده و بهرهگيري از رجال سياسي برجستهاي همچون مير محمد مؤمن
استرآبادي دوران طلايي حكومت قطب شاهيان را آفريدند.
محمد قلي قطب شاه (٩٨٨ ـ ١٠٢٠ ق)
در اواخر عمر ابراهيم قطب شاه (٩٥٧ ـ ٩٨٨ ق)، بار ديگر نظام شاه با عادل شاه وارد جنگ شد و قطب شاه را به كمك طلبيد. قطب شاه امير تقي الدين اصفهاني، معروف به شاهمير طباطبايي، را كه پس از بركناري مصطفي خان اردستاني به منصب پيشوايي[١٨]و ميرجملگي[١٩]گماشته بود،[٢٠]با ده هزار سوار براي كمك به نظامشاه فرستاد.[٢١]در خلال اين جنگ وقتي شاه ميرطباطبايي به همراه نظام شاه مشغول محاصره قلعه نَلدُرك[٢٢]از قلعههاي تحت تصرف عادل شاه بودند، سلطان ابراهيم بيمار شد و در ربيع الثاني سال ٩٨٨ ق. در سن ٥١ سالگي پس از ٣٢ سال حكومت در گذشت.[٢٣]اميران و بزرگان حكومت قطب شاهي بعد از مرگ ابراهيم، فرزند پانزده ساله او محمد قلي را به حكومت برداشتند. وقتي اين خبر به شاه مير رسيد، از اين كه نظام شاه از موقعيت نابسامان پس از جلوس حاكم جديد، استفاده كرده و به گلكنده حمله كند هراسان شد؛ از اين رو قبل از انتشار اين خبر به نزد نظام شاه رفت و از او پيمان مجدد گرفت كه به گلكنده[٢٤]حمله نكند. پس از آن خبر جلوس محمدقلي به تخت حكومت قطب شاهيان را آشكار كرد. در همين ايام نمايندگاني از طرف شاه مير و نظام شاه جهت عرض تسليت در گذشت حاكم فقيد و عرض تهنيت جلوس پادشاه جديد نزد محمد قلي قطب شاه آمدند. شاه مير نيز پيش از فتح نلدرك در سال ٩٨٨ ق. به گلكنده آمد. قطب شاه منصب پيشوايي را به او داد و با دخترش ازدواج كرد.[٢٥]
جنگ محمد قلي شاه با عادل شاهيان
محاصره
قلعه نلدرك در زمان حكومت ابراهيم قطب شاه با تشكيل جبهه متحد قطب شاهيان و
نظامشاهيان آغاز شده بود و بسيار به طول انجاميد. شاهمير كه از دوران
حكومت ابراهيم قطب شاه فرماندة او در محاصره نلدرك بود، در رمضان ٩٨٩ ق. از
محمد قلي قطب شاه درخواست فرماندهي اين سپاه كرد. جاندبيبي، بيوه ابراهيم
عادل شاه، و شاه ابوالحسن، فرمانده مدافعان قلعه نلدرك، به خوبي از آن جا
دفاع ميكردند؛ از اين رو چون در دوران حكومت و فرماندهي محمد قلي نيز
محاصره اين قلعه بيش از يك سال به طول انجاميد، قطب شاه از طولاني شدن
محاصره خسته شد و فرماندهي سپاه را ميرزينل استرآبادي معروف به مصطفي خان
استرآبادي سپرد و خود به گلكنده بازگشت. در همين زمان دشمنان و رقباي شاه
مير كه در حال طرحريزي توطئهاي عليه او بودند، نامهاي از جانب او به
فرماندهان عادلشاهي جعل كردند كه آنها را از حمايت خارجيهاي[٢٦]ارتش قطب
شاهي مطمئن ميساخت. آنها اين نامه را به نزد سلطان آوردند كه خشم شديد وي
را برانگيخت و بلافاصله شاه مير را زنداني كرد. [٢٧]اين اقدام سلطان باعث
ناراحتي نيروهاي خارجي سپاه و در نتيجه بينظمي و آشفتگي ارتش قطب شاه شد.
لذا آنها محاصره قلعه نلدرك را رها كرده و عازم گلكنده شدند. در بين راه
سپاه قطب شاهي كه به فرماندهي مصطفي خان استرآبادي نظم خود را بازيافته
بودند قلعه حسناباد[٢٨]از توابع گلبرگه[٢٩]از قلمرو عادل شاه را محاصره
كردند. آنها توانستند به سرعت اين قلعه و مناطق اطراف آن را تصرف كنند، اما
اين پيروزي قطعي نبود؛ زيرا از سپاهيان دلاورخان حبشي، سردار عادل شاه كه
براي مقابله با آنها آمده بود، به سختي شكست خوردند.
پس از اين جنگ با پيشوايي مير محمد مؤمن استرآبادي كه بيش از جنگ و توسعه
طلبي به فكر توسعه نظام اداري و تقويت امور فرهنگي بود و همچنين به علت
خستگي دو حكومت از جنگهاي دايمي، خصومت و دشمني بين قطب شاهيان و عادل
شاهيان تا مدتي برطرف شد. ابراهيم عادل شاه (٩٨٧ ـ ١٠٣٥ ق) در سال ٩٩٥ ق.
خواجه علي سبزواري را به همراه جمعي از اعيان و بزرگان دربار خود جهت
خواستگاري خواهر محمد قلي قطب شاه به گلكنده فرستاد. اين ازدواج روابط
دوستانه بين دو حكومت را تقويت كرد و موجب استمرار روابط دوستانه وساطت
آميز اين دو حكومت محلي دكن تا پايان حكومت اين دو حاكم گرديد.[٣٠]
بناي شهر حيدرآباد[٣١]
در
دوران حكومت محمد قلي قطب شاه، شهر گلكنده به دليل كمي وسعت و جمعيت زيادش
بسيار شلوغ بود. كثرت ازدحام انسان و چهارپا به حدي در هوا تغيير به وجود
آورده بود كه بر اثر تعفن مردم به انواع مرض و بيماري گرفتار ميشدند.[٣٢]
گلكنده همچنين مكان مناسبي براي توسعه نداشت و دسترسي به آب نيز در آن جا
مشكل بود.[٣٣]به علت وجود اين مشكلات، قطب شاه در سال ٩٨٨ ق. اراده كرد تا
شهري جديد براي پايتختي بنا كند؛ از اين رو پس از بررسي و تحقيق در مورد
مناطق مختلف، دستور داد تا در شرق قلعه گلكنده در كنار رودخانه موسي كه از
انشعابات رودخانه كريشنا بود شهري بنا كنند. نقشههاي شهر تا سال ٩٩٩ ق.
تحت نظارت ميرمحمد مؤمن استرآبادي آماده شد. نقشه اين شهر براساس طرحي بود
كه دو راه اصلي شرقي و غربي و شمالي جنوبي از آن ميگذشت و در مجموعه چهار
منار يكديگر را قطع ميكرد.[٣٤]ظاهراً ميرمؤمن براي اين شهر طرح شهر مشهد
را در نظر داشت كه در آن بارگاه امام رض(علیه السلام) در محل اتصال
خيابانهاي اصلي قرار گرفته بود. او در حيدر آباد به جاي گنبد چهار مناره
قرار داد كه هم بنايي مذهبي بود و هم سابقهاي طولاني در معماري هند
داشت.[٣٥]اگر چه برخي از مؤلفان معاصر بر اين عقيدهاند[٣٦]كه مير مؤمن
اين شهر را براساس طرح شهر اصفهان ساخت، اما به نظر نميرسد كه اين رأي
صحيح باشد؛ زيرا اولاً، اكثر بناهاي تاريخي اصفهان بعد از سال ١٠٠٦ ق. كه
شاه عباس اول (٩٩٥ ـ ١٠٣٨ ق) اين شهر را به پايتختي برگزيد، بنا شد.[٣٧]كه
در اين تاريخ حيدر آباد طرحريزي و ساخته شده بود؛ ثانياً، ميدان امام
اصفهان كه نويسنده آن را همچون عمارت چهار منار تصور كرده، برخلاف چهار
منار مركز يك چهار راه نبود كه تمام راههاي اصلي اصفهان به آن منتهي شود.
از اين رو به نظر ميرسد كه نويسنده تحت تأثير شباهتهاي اين دو شهر در
بناهايي چون مسجد و دولتخانه كه هنوز هم پابرجاست. اين نظر را ارائه كرده
باشد.[٣٨]
قطب شاه براي اين شهر بناهايي طراحي كردند كه برخي از آن عبارت بود از چهار
بازار مسقّف، چهارده هزار مغازه، عمارت دولتخانه شاهي، عاشورخانه، مسجد و
قصرهاي سلطنتي.[٣٩]تاريخ دقيق انتقال مقر حكومت به حيدر آباد مشخص نيست و
منابع به آن اشارهاي نكردهاند، اما از آن جا كه حيدرآباد استحكامات دفاعي
كافي نداشت، همچنان گلكنده به عنوان دژ پايتخت باقي ماند،[٤٠]و در موارد
فراوان حتي تا پايان حكومت قطب پادشاهيان به عنوان مأمني در مقابل حملات
نيروهاي مهاجم استفاده ميشد.
طبق گزارش بسياري از منابع، در آغاز بناي اين شهر، محمد قلي به جهت علاقه
وافر به يكي از معشوقههاي هندويش كه بهاگ مني نام داشت، نام شهر را بهاگ
نگر گذاشت و پس از هفده سال به دليل مرگ بهاگ مني از اين نام گذاري پشيمان
شد و به سبب ارادت به امام علي(علیه السلام) اين شهر را حيدرآباد
ناميد.[٤١]
برخي از متأخران اين وجه تسميه (بهاگ نگر) را ساخته دست قصه پردازان و
افسانه سرايان دانستهاند.[٤٢]اما به نظر ميرسد اين وجه تسميه صحيح باشد؛
زيرا مورخان آن دوره چون فرشته و مؤلف طبقات اكبري كه كتاب خود را در سال
١٠٠٢ ق يعني تنها دو سال بعد از بنيانگذاري شهر حيدرآباد تأليف كرده، تنها
نام بهاگنگر را براي اين شهر ذكر ميكنند و بعيد است كه افسانه سرايان در
دو سال توانسته باشند چنين افسانهاي ساخته و در اذهان عمومي جاي داده
باشند. به علاوه شراب خواري محمد قلي تاييدي بر اين اقدام اوست.[٤٣]وجه
تسميه ديگري نيز براي اين شهر ذكر شده كه به دليل وجود باغهاي فراوان در
اطراف آن، نامش باغنگر بوده و سپس به بهاگنگر تغيير نام يافته و افسانه
پردازان چنين افسانهاي براي آن ساختهاند.[٤٤]در نگاه اول شايد اين نظر
تا حدي صحيح به نظر رسد، اما باز هم نميتوان پذيرفت كه اين تغيير نام و
پرداختن افسانهاي براي آن در كمتر از دو يا سه سال پس از بناي شهر
حيدرآباد اتفاق افتاده و چنان شايع شده باشد كه مورخان آن دوره آن را در
كتب خود آورده باشند بدون اين كه به نام اصلي شهر اشارهاي بكنند.
نابسامانيهاي اواخر حكومت محمد قلي قطب شاه
١. كشتار غريبان:[٤٥]محمد قلي قطب شاه در نزديكي حيدرآباد باغي احداث كرده بود كه گاه براي تفريح به آن جا ميرفت و در ديگر مواقع هيچ كس اجازه ورود به آن جا را نداشت. شبي گروهي از غريبان كه غالباً تجار بودند، در مسيرشان به طرف حيدرآباد به دروازه باغ رسيدند. آنان هر چه به تملق و زر خواستند وارد باغ شوند، دربانان به آنها اجازه ندادند، در نهايت به زور وارد باغ شدند. در اين زمان يكي از اميران دكني ـ منابع به نام او اشارهاي نكردهاند ـ كه همچون ديگر دكنيها با غريبهها رقابت و عداوت داشت، اين ماجرا را با اغراق فراوان براي سلطان بازگو كرد. قطب شاه كه در اين موقع ظاهراً بر اثر نوشيدن شراب در حالت عادي به سر نميبرد گفت: «بزنيد و بكشيد و از شهر بر آريد».[٤٦]وقتي اين حكم به اميران و قلعه داران رسيد، به كشتار غريبان حيدرآباد پرداختند، خانههاي آنها را آتش زده و مغازههاي شان را غارت كردند. در مدت كوتاهي تعدادي زيادي كشته شدند. وقتي اين اخبار به ميرزا محمد امين ميرجمله كه خود از غريبان بود رسيد، بلافاصله به نزد قطب شاه رفت و او را كه سلامت مزاج خود را باز يافته بود، از ماجرا آگاه كرد. سلطان كه از بالاي قصر آشفتگي و آشوب شهر را ملاحظه كرد، دستور داد هر كس به مال و جان غريبان تعرضي رسانده، سر از تنش جدا كنند. قلعه دار حيدرآباد را كه مسئول اين كار بود فراخواند و تهديد كرد كه اگر اين فتنه را فوري خاموش نكند، مجازات خواهد شد. او نيز اين فتنه را فرو نشاند.[٤٧] ٢. توطئه خدابنده: طبق گزارش منابع، محمد قلي قطب شاه، برخلاف شيوه معمول ديگر شاهان كه برادران يا ديگر مدعيان حكومتشان را زنداني، كور و يا حتي ميكشتند، برادران خود را مورد لطف قرار داده و به هر كدام از آنها اقطاع خاصي داده بود. آنها نيز متقابلاً قطب شاه را در تمام اموري ياري ميكردند و هيچگاه موجبات ناراحتي او را فراهم نميآوردند.[٤٨]گروهي از بزرگان دربار همچون عبدالكريم و امورخان با همكاري دستهاي از نجيب زادگان سني دكني كه مريد شاه راجو (از صوفيان هند) بودند، در منزل شاه راجو جمع شدند و توطئهاي طرحريزي كردند تا محمد قلي را بركنار و برادرش خدابنده را به حكومت برسانند و دست غريبهها را به طور كامل از امور كشوري و لشكري كوتاه كنند. اين توطئه با هوشياري قطب شاه و مير محمد مؤمن ناكام ماند و سران توطئه به همراه خدابنده دستگير و زنداني شدند. شاه راجو نيز كه به بيجاپور فرار كرده بود همانجا بيمار شد و مرد.[٤٩]
زمينههاي به قدرت رسيدن سلطان محمد قطب شاه
شاهزاده
محمد برادرزاده محمد قلي قطب شاه و فرزند محمد امين در سال ١٠٠١ ق. متولد
شد، سلطان محمد قلي قطب شاه كه تا آن زمان صاحب فرزندي نشده بود، از برادرش
محمد امين خواست تا پسرش محمد را به فرزند خواندگي به قطب شاه بدهد؛ اما
او نپذيرفت. محمد امين در سال ١٠٠٤ ق. در گذشت و قطب شاه محمد را به نزد
خود آورد و تعليم و تربيت او را به مير محمد مؤمن سپرد، قاضي محمد سمناني
معلم قرآن او شد و جاندميان يوسف كه سرآمد سپاهيان قطب شاه بود مأمور آموزش
شمشير زني و تيراندازي شد.[٥٠]محمد در سايه توجهات ميرمحمد مؤمن به
مقامات عالي علمي و ديني دست يافت و از فساد اخلاق و رفتار خلاف شرع و شرب
خمربركنار بود.
چندي پس از تولد شاهزاده محمد، سلطان محمد قلي صاحب دختري شد و او را حيات
بخشي بيگم ناميد. طبق گزارش برخي منابع شاه عباس صفوي اين دختر را در سال
١٠١٢ ق. براي يكي از شاهزادههاي صفوي خواستگاري كرد.[٥١]به تصور ناظران
معاصر، اين ازدواج ميتوانست افتخاري بزرگ براي قطب شاه باشد. كه به قول
فرشته از زمان ورود اسلام به هند نصيب هيچ كس نشده بود؛[٥٢]اما قطب شاه كه
مايل به جدايي از يگانه فرزندش نبود، به توصيه ميرمحمد مؤمن استرآبادي به
اين خواستگاري جواب رد داد. او در سال ١٠١٦ ق. دخترش را به ازدواج
برادرزادهاش محمد درآورد. بدين ترتيب او عملاً جانشين حقوقي قطب شاه شد كه
فرزند پسري نداشت.
سلطان محمد قطب شاه (١٠٢٠ ـ ١٠٣٥ ق)
پس از آن كه محمد قلي قطب شاه در سال ١٠٢٠ ق. در اثر زيادهروي در نوشيدن شراب در گذشت.[٥٣]شاهزاده محمد با كمك ميرمحمد مؤمن به حكومت رسيد.[٥٤]از اتفاقات اوايلي حكومت محمد قطب شاه، استعفاي ميرزا محمد امين شهرستاني، ميرجمله دوران محمد قلي قطب شاه كه در دوره او با اختيارات كامل و مسئول دستگاه اداراي قطب شاهيان و مراجعت وي به ايران در ربيع الاول سال ١٠٢١ ق است.[٥٥]او پس از مدتي خدمت در دربار شاه عباس صفوي[٥٦]به دربار شاه جهان، پادشاه بابري هند، بازگشت و تا پايان عمر در سال ١٠٤٧ ق. منصب ميربخشي، (مسئول تقسيم حقوق سپاهيان) را برعهده داشت.[٥٧]
روابط خارجي سلطان محمد قطب شاه با حكام محلي دكن و گوركانيان
در
آغاز جلوس سلطان محمد قطب شاه بر تخت سلطنت نمايندگاني از طرف ابراهيم
عادل شاه (٩٨٧ ـ١٠٣٥ ق) و مرتضي نظام شاه (١٠٠٩ ـ ١٠٢٠ ق) جهت عرض تعزيت و
تهنيت به نزد قطب شاه آمدند.[٥٨]منابع به جنگ و منازعهاي بين محمد قطب
شاه و ديگر حكام محلي دكن كه در دورهاي قبل پيوسته با يكديگر در حال جنگ
بودند، اشارهاي نكردهاند. اين دوره با حكومت جهانگير گوركاني (١٠١٤ ـ
١٠٣٧ ق) معاصر است. او سياست كشور گشايي و مطيع كردن حكومتهاي همجوار را
كه از زمان حكومت اكبرشاه گوركاني (٩٦٣ ـ ١٠١٤ ق) طرح ريزي شده بود، دنبال
كرد. هدف اصلي عمليات جهانگير در جنوب، حكومتهاي مستقل دكن بود. به سبب
اين تهديد، حكام محلي دكن از منازعات داخلي بين خود دست كشيده و نيروها و
امكانات خود را براي جلوگيري از هجوم لشكر عظيم مغول بسيج كردند. دامنه
فتوحات لشكر مغول به فرماندهي شاه شجاع در دكن در سال ١٠٢٦ ق. به قلمرو قطب
شاهيان نيز رسيد.
در اين سال دو نفر به نامهاي ميرمكي و جادوري به نمايندگي از جهانگير
بابري به حيدرآباد آمدند و قطب شاه را مخيّر ساختند كه يا خراج بپردازد يا
آماده جنگ شود. سلطان محمد كه توان نظامي خود را در برابر لشكر انبوه مغول
ناچيز ميديد، چارهاي جز پذيرش خراج نديد، لذا از اين نمايندگان به گرمي
پذيرايي كرد و مبلغ ١٥٠٠ روپيه پيشكش كرد.[٥٩]او با اين سياست از سقوط
احتمالي حكومت قطب شاهي در اين زمان جلوگيري نمود. با وجود پذيرش پرداخت
خراج، قطب شاهيان هنوز به صورت مستقل حكومت ميكردند و مجبور نبودند به نام
پادشاهان گوركاني خطبه بخوانند. بعلاوه همان طور كه سير تحولات بعدي نشان
ميدهد در برخي مواقع حتي از پرداخت خراج هم سرباز ميزدند. در اواخر دوره
حكومت محمد قطب شاه در سال ١٠٣٤ مير محمد مؤمن استرآبادي پيشواي حكومت او
درگذشت. قطب شاه بعد از او ديگر پيشوايي انتخاب نكرد و خود به اداره امور
پرداخت. تنها گاهي از ميرمحمد رضا استرآبادي كه منصب دبيري داشت كمك
ميگرفت.[٦٠]
شكوفايي و تبلور مذهب تشيع
ميرمحمد مومن استرآبادي در منصب پيشوايي
ميرمحمد
مؤمن استرآبادي از سادات و بزرگان استرآباد و خواهرزاده مير فخرالدين
سماكي شاعر بود و از علماي زمان خود به شمار ميآمد. او معلم شاهزاده صفوي
حيدر ميرزا بود و پس از مرگ حيدر ميرزا و استيلاي شاه اسماعيل دوم (٩٨٤ –
٩٨٥ ق) تاب توقف در ايران نياورد و در سال ٩٨٦ ق عازم حج شد. پس از آن به
جانب دكن رفت و از آن جا كه محمد قلي قطب شاه به تشيع مشهور بود در سال ٩٨٩
ق نزد وي شتافت. محمدقلي پس از اخراج شاهمير طباطبايي، مير مؤمن را مشاور
خود قرار داد و به شدت تحت تأثير تقوا و هوش سياسي او قرار گرفت، از
اينرو در سال ٩٩٣ ق او را به منصب پيشوايي منصوب كرد. او اين منصب را تا
پايان عمرش در سال ١٠٣٤ در اختيار داشت.
مير مؤمن توجه سلطان را از جنگ و توسعه طلبي به تقويت نظام اداري داخلي و
تجديد حيات سازمان فرهنگي كشور جلب كرد. او همچنين ايرانيان مستعد و لايق
مثل ميرزا محمد امين شهرستاني[٦١]و محمد بن خاتون[٦٢]را براي مناصب عالي
مير جملگي و نمايندگي قطب شاه معرف كرد.
با ورود مير محمد مؤمن استرآبادي در سال ٩٨٩ ق. به گلكنده دوره شكوفايي
مذهب تشيع نيز در اين منطقه آغاز شد. وقتي محمد قلي قطب شاه خواست شهر حيدر
آباد را بنا كند، مسئوليت طراحي شهر را به مير محمد مؤمن سپرد. او نيز در
طراحي اين شهر به بناهاي مذهبي به ويژه بناهاي مربوط به مذهب شيعه توجه خاص
داشت. يكي از اين عمارات مهم مذهبي كه بناي آن در سال ١٠٠١ ق. آغاز شد
عاشورخانه[٦٣]بود.[٦٤]از ديگر بناهاي مذهبي كه در دوران محمد قلي و با
نظارت مير محمد مؤمن احداث شد ميتوان به بناي «داد محل» اشاره كرد. اين
بنا كه براي انجام مراسم مخصوص به اهل بيت (مثل مراسم ايام ولادت يا شهادت)
بنا شده بود، مشتمل بر هفت طبقه بود، كه طبقه هفتم آن را الهي محل و بقيه
به ترتيب به نام پيامبر(ص) و ائمه (علیه السلام) نامگذاري شده بود.[٦٥]
معروفترين بناي ديني كه مير مؤمن در حيدرآباد بنا كرد، قبرستاني بود كه به
دايره معروف است. مير مؤمن قسمتي از خاك كربلا را براي تبرك با خاك اين
قبرستان مخلوط كرد. طبق گزارش منابع تا سال ١١٦٠ ق. حدود ششصد تا هفتصد
هزار نفر از سادات و عرفاي برجسته آن زمان در آن جا مدفون شده بودند.[٦٦]
اين قبرستان هنوز هم قبرستان شيعيان در حيدر آباد است.[٦٧]بناهاي مذهبي كه
ميرمؤمن بنيانگذار آن بود، تنها به بناهاي داخل شهر حيدر آباد محدود
نميشد، او روستاهاي زيادي را به عنوان مراكز زندگي اسلامي و شيعي بنا كرد.
و براي روستاهاي زيادي نيز مسجد و عاشورخانه ساخت. اين مساجد و
عاشورخانهها باعث تماس و آشنايي مردم بومي هند و مذهب با اسلام و تشيع
وگرايش آنها به اين مذهب شد. از آن جمله او در سال ١٠١٤ ق. روستاي سيد آباد
را در شش كيلومتري شرق حيدرآباد بنا كرد و در سال ١٠١٩ در سيزده كيلومتري
حيدرآباد روستاي ميرپس[٦٨]را بنا نهاد.
در اين دوره تحت تأثير مير مؤمن استرآبادي مراسم مذهبي تشيع به ويژه مراسم
ايام محرم با شور و حال خاصي برگزار ميشد؛ به طوري كه حتي خود سلطان نيز
در ايام محرم جامه پادشاهي را از تن خارج كرده و همچون ديگر مردم لباس
ميپوشيد و در مراسم عزاداري شركت ميكرد.[٦٩]
شكوفايي فرهنگي
دوران
حكومت سلطان محمد قلي و سلطان محمد قطب شاه را از نظر فرهنگي نيز ميتوان
دوره طلايي رشد و شكوفايي فرهنگي در قلمرو و حكومت آنها به ويژه در شهر
حيدرآباد دانست. قسمت اعظم حكومت اين دو پادشاه به صلح و صفا گذشت؛ لذا
شرايط مساعدي براي رشد و تعالي فرهنگي و ادبي در دكن فراهم گشت. اين اعتلاي
فرهنگي در وهله اول مديون علاقه و توجه اين دو حاكم به فرهنگ و ادب و نيز
به علاوه گسترش ارتباط سياسي و فرهنگي با ايران و گسيل بسياري از علما و
دانشمندان ايران به آن منطقه بود.[٧٠]
در اين دوره سراسر دكن و به ويژه شهر حيدرآباد يكي از مراكز بزرگ علم و ادب
فارسي به شمار ميآمد. نفوذ و رواج زبان و ادبيات فارسي به حدي بود كه
بسياري از اصطلاحات اداري و سياسي حكومت قطب شاهيان فارسي بود.[٧١]محمد
قلي قطب شاه كه به شعر و ادبيات علاقه فراوان داشت به زبانهاي فارسي، اردو
و تلگو[٧٢]شعر ميسرود. او در اردو «معاني» و در فارسي «قطب شاه» تخلص
ميكرد. شعر زير نمونهاي از اشعار فارسي اوست.
با شمع بگو گرمي ديوانه خود را
كآتش زند از رشك تو پروانه خود را
هوش و خرد از پاي درافتد چو مستان
چو سرمه كشي نرگس مستانه خود را
مستان محبت به دو عالم نفروشند
كيفيت ته جرعه پيمانه خود را
اي قطبشه آخر ره مردان ره عشق است
مردانه همي رو ره مردانه خود را[٧٣]
دوره حكومت سلطان محمد قطب شاه نيز همچون زمان محمد قلي از صلح و آرامش
برخوردار بود و فعاليتهاي فرهنگي و مذهبي در اين دوره سرعت شتابندهاي
يافت.[٧٤]سلطان محمد از كودكي در سايه توجهات مير محمد مؤمن استرآبادي
تربيت يافت و با علوم عقلي و نقلي آشنا شد و به مطالعه كتب سير و تاريخ
علاقه فراوان داشت.[٧٥]وي همچنين مطالعاتي در الهيات شيعه و تاريخ آن
داشت.[٧٦]به علاوه او حامي بزرگ هنر معماري بود و در آبادي و توسعه شهر
حيدرآباد سعي فراوان نمود و با ايجاد بناها و ساختمانهاي متعدد مانند جامع
مسجد، دارالشفا و داد محل؛[٧٧]بر زيبايي اين شهر افزود.
سلطان محمد نيز همچون محمد قلي شاعر بود و در اشعارش ظل الله تخلص ميكرد.
اكثر اشعار او به فارسي است و تنها يك شعر به زبان دكني دارد با اين مطلع و
پايان.[٧٨]
كتاهوي سنواب كتي بين مين
كدتا هوي روشن كه يوسبي تين
تواب خطبي كوي ظلل الله
كتي سنگه علي ولي تهي پناه
از اشعار فارسي او نيز شعر زير را براي نمونه ذكر ميكنيم:[٧٩]
يا رب تو برتري، تو ز وصف لسان ما
پنهان شده از شرم زبان در دهان ما
جايي بود مقام خداونديت كه هست
صد خنده عقل را از چنين و چنان ما
تا لب به شهد ذكر تو كرديم آشنا
تلخ است شهدهاي زمان در دهان ما
ضلل الله از شرور بدون در پناه تو است
اي درگه جلال تو دار الامان ما
علماي عهد قطب شاهي نيز بعضي اوقات كتبي را كه مينوشتند به سلطان تقديم
ميكردند. از جمله به كتاب آيات الاحكام موسوم به تفسير قطب شاهي ميتوان
اشاره كرد كه آن را شاه قاضي يزدي در سال ١٠٢١ ق. به سلطان محمد قطب شاه
تقديم كرد.[٨٠]همچنين تقي الدين محمد بن صدر الدين علي، به نام و دستور
سلطان محمد قطب شاه كتاب ميزان الطبايع قطب شاهي در پزشكي و طبابت را از
روي نسخه قديمي با كمي اضافات استنساخ و به سلطان محمد تقديم كرد. [٨١]
تاريخ نويسي نيز مورد حمايت و تشويق محمد قلي قطب شاه بود. تاريخ سلطان
محمد قطب شاه كه مؤلفي ناشناس به دستور و تشويق وي آن را نوشت، تاامروز از
مهمترين منابع تاريخ اين دودمان محسوب ميشود. تأليف اين كتاب در سال ١٠٢٧
ق. به اتمام رسيد و به سلطان محمد تقديم شد.[٨٢]
سلطان محمد مهرهاي مخصوصي نيز داشت كه به كتابهايي كه به او تقديم ميشد
ميزد. بر روي اين مهرها اين عبارتها حك شده بود: «بنده شاه نجف سلطان
محمد شاه» يا «مهر سلطان ز حق گشته ميسر مرا، نقش نگين دل حيدر و صفدر مرا،
العبد محمد قطب شاه». در مواردي نيز سلطان به جاي اين مهر به خط خود مطلبي
در صفحه اول كتابها مينوشت.[٨٣]
توسعه اقتصادي
با
ايجاد آرامش سياسي و نظامي در گسترة حكومت قطب شاهيان، دورهاي از توسعه
اقصادي و تجاري نيز شكل گرفت. از زمان حكومت ابراهيم قطب شاه و در نتيجه
اعمال سياستهاي قضايي قاطع او در منطقه تلنگانه،[٨٤]در اين منطقه كه به
«دزدي و سرزمين دزدان معروف بود، كسي حتي جرأت نداشت نام دزدي را به زبان
آورد تا چه رسد به اين كه كسي بخواهد دزدي كند».[٨٥]
امنيت نسبي كه از اين زمان در قلمرو حكومت قطب شاهيان ايجاد شد، دورهاي از
رشد وشكوفايي بازرگاني را در اين منطقه باعث شد؛ به طوري كه بنا به نوشته
فرشته «در روزگار سلطان عادل ابراهيم قطب شاه تلنگانه مانند مصر بازار عالم
بود و تجار تركستان و عربستان و ايران بدانجا روي ميآوردند».[٨٦]
مهمترين محصول تجاري قطب شاهيان الماس بود كه معادن آن به وفور در منطقه
تلنگانه يافت ميشد. مير محمد سعيد اردستاني از جمله تاجراني بود كه با
تجارت الماس و انعقاد قرار دادهاي با شركتهاي اروپايي ثروت فراواني كسب
كرد.[٨٧]
با ورود نيروهاي مغولان به دكن و مرگ ميرمحمد مؤمن استرآبادي، دوران طلايي حكومت قطب شاهيان به پايان رسيد و زوال آن آغاز شد.
در سال ١٠٣٥ ق. سلطان محمد فرزند خود شاهزاده عبدالله را كه به گفته منجمان
دربار دوازده سال دور از چشم پدر زندگي كرده بود ملاقات كرد. پس از آن
بيمار شد و پس از چهارده سال حكومت درگذشت.[٨٨]
پی نوشت ها:
[١]دانشجوي دكتري تاريخ اسلام دانشگاه تهران
[٢]محمد بن قاسم هندوشاه، گلشن ابراهيمي (چاپ سنگي: بيجا، بي تا) ج ٢، ص
١٧٦؛ محمد هاشم خان، منتخب اللباب، تصحيح سرولزلي هيگ (كلكته: چاپخانه
مرسلين باپتست، ١٩٢٥م) ج ٣، ص ٢٦٨
[٣]هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٦٧؛ احمد بن محمد مقيم هروي، طبقات اكبري، به
اهتمام ايشاك سوسائتي (بنگال: مطبعه بپتست، بيتا) ج ٣، ص ٨١
[٤]ميرعالم، حديقة العالم، به اهتمام سيد عبدالطيف شيرازي (حيدرآباد دكن:
بينا، ١٣٠٩ ق) مقاله اول، ص ٣١؛ هندوشاه، پيشين، ج ١، ص ٧٢٤
٥ . orissa.
٦ .Vijanagar.
٧.
تاريخ سلطان محمد قطب شاه، به خط نظام ابن عبدالله شيرازي (نسخه خطي شماره
٣٨٨٥، كتابخانه ملي ملك، مقاله اول؛ هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٦٨
[٨]محمد هاشم خان، پيشين، ج ٣، ص ٣٧٣؛ هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٦٨، راي
بندرابن، لب التواريخ هند، (نسخه خطي شماره ٥٣٤٧، كتابخانه مركزي دانشگاه
تهران) ص ١٣٥
[٩]صادقي علوي، محمود، قطب شاهيان (تاريخ، سياسي و فرهنگي مذهبي)، پايان نامه مقطع كارشناسي ارشد، دانشگاه تهران، ١٣٨٥، ص ٢٩ ـ ٢٦
١٠ .Kolas.
١١ . Narayankoda.
١٢ . Medak.
[١٣]عباس اطهري رضوي، شيعه در هند، ترجمه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي (قم: دفتر تبليغات حوزه علميه، چاپ اول، ١٣٧٦) ج ١، ص ٤٦٨.
[١٤]مقيم هروي، پيشين، ج ٣، ص ٨١؛ سيد علي عزيزالله طباطبا، برهان مآثر
(دهلي: جامعه دهلي، ١٣٥٥ ق) ص ٥٢٨، هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٧٠.
[١٥]راي بند رابن، پيشين، ص ١٣٦؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.
[١٦]ميرعالم، پيشين، ج ٣، ص ٣٧٠؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.
[١٧]هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٧٢.
[١٨]«پيشوا» از مناصب مهم دربار حكومت قطب شاهيان و مقام دوم حكومت پس از
سلطان بود ميتوان گفت جايگاهي همچون جايگاه وزير در ديگر حكومتها بود.
[١٩]«مير جمله» از مقامات بالاي دربار قطب شاهيان بود كه در هرم قدرت اين حكومت پس از سلطان و پيشوا در مكان سوم قرار داشت.
[٢٠]تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.
[٢١]منشي قادر خان، تاريخ قطب شاهي، به اهتمام سيد برهان الدين احمد
(حيدرآباد دكن: بينا، ١٣٠٦ ق) ص ١٤؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.
[٢٢]Naldurg.
٢٣. راي بندرابن، پيشين، ص ١٣٦؛ خانزمان خان، غلامحسين خان، تاريخ آصف جاهيان (گلزار آصفيه)، به اهتمام محمد مهدي توسلي (اسلام آباد: مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان، ١٣٧٧) ص ١٨
٢٤ . golconda.
[٢٥]سيد علي عزيزالله، پيشين، ص ٥٢٧ ـ ٥٢٩؛ راي بندرابن، پيشين، ص ١٣٦؛ هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٧٢
[٢٦]از همان سالهاي اوليه تشكيل پادشاهي بهمنيان، ارتش آنها از دستههاي
مختلفي تشكيل ميشد كه پيوسته با يكديگر رقابت داشتند. يكي از اين دستهها
عمدتاً شيعه و از ايرانيها و نيز تركها و مغولان آسياي مركزي بودند، دسته
ديگر سني بودند و مسلمانان جنوب هند و مزدوران حبشي را شامل ميشدند. در
آن دوران گروه اول را غريبهها، آفاقيها يا خارجيها و گروه دوم را
دكنيها ميناميدند. اين تقسيم بندي در دوره قطب شاهيان نيز ادامه داشت.
براي تفصيل بيشتر ر. ك: جان نورمن، هاليستر، تشيع در هند، ترجمه آذر ميدخت
مشايخ فريدني (تهران: مركز نشر دانشگاهي، چاپ اول، ١٣٧٣) ص ١١٦ ـ ١١٧؛ محسن
معصومي، فرهنگ و تمدن اسلامي ـ ايراني دكن در دورة بهمنيان، استاد راهنماي
هادي عالمزاده و يدالله نصيريان (پايان نامه مقطع دكتري رشته فرهنگ و
تمدن ملل اسلامي، دانشگاه تهران، ١٣٨٣) ص ٦٨ ـ ٧٤
[٢٧]قطب شاه پس از چندي از گناه شاه مير گذشت و او را به وطنش ايران فرستاد
اما او در كشتي و قبل از رسيدن به ايران در گذشت. ر. ك: محمد هاشم خان،
همان، ج ٣، ص ٣٨٥ ـ ٣٨٧؛ هندوشاه، محمد بن قاسم، همان، ج ٢، ص ١٧٢
[٢٨]Husnabad.
٢٩ . Gulbarga.
[٣٠]اطهر رضوي، پيشين، ج ١، ص ٤٧٤؛ راي بندرابن، پيشين، ص ١٣٦؛ منشي قادرخان، پيشين، ص ١٥
[٣١]حيدر آباد مركز ايالت آندهرا پرادش و يكي از شهرهاي بزرگ جنوب هندوستان
است كه جمعيتي حدود پنج ميليون نفر را در خود جاي داده و ارتفاع آن از سطح
دريا ١٧٦٦ فوت است. ر. ك: مجتبي كرمي، «حيدرآباد»، دائرة المعارف تشيع، ج
٦، ص ٥٩٣ ـ ٥٩٤
[٣٢]محمد هاشم خان، پيشين، ج ٣، ص ٣٨٤؛ راي بندر ابن، پيشين، ص ١٣٧
٣٣ . J. burton, haydarabad, the encyclopaedia of islam. (New edition, ١٩٨٦, v.)
[٣]p.
[٣١٨]
[٣٤]ر. ك: اطهر رضوي، پيشين، ج ١، ص ٤٢٨
[٣٥]خانزمان خان، پيشين، ص ٢٠؛ اطهر رضوي، پيشين، ج ١، ص ٤٨٢
[٣٦]كرمي، پيشين، ص ٥٩٣
[٣٧]جعفريان، تاريخ ايران اسلامي (تهران: موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، ١٣٧٨) ج ٤، ص ٢٢٧
[٣٨]كرمي، پيشين، ص ٥٩٣
[٣٩]هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٧٣؛ خانزمان خان، پيشين، ص ٢٠
٤٠ . J. burton, ibid, p
[٣١٨]
[٤١]عبدالباقر نهاوندي، مآثر رحيمي، ج ٢، ص ٤١٢؛ مقيم هروي، پيشين، ج ٣، ص ٨١؛ هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٧٢
[٤٢]مجتبي كرمي، نگاهي به تاريخ حيدرآباد دكن (تهران: وزارت امور خارجه، چاپ اول، ١٣٧٣) ص ٤٨؛ اطهر رضوي، پيشين، ج ١، ص ٤٧٥
[٤٣]تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله چهارم.
[٤٤]اطهر رضوي، پيشين، ج ١، ص ٤٧٥
[٤٥]از همان سالهاي اوليه تشكيل پادشاهي بهمنيان، ارتش آنها از دستههاي
مختلفي تشكيل ميشد كه پيوسته با يكديگر رقابت داشتند. يكي از اين دستهها
عمدتاً شيعه و از ايرانيها و نيز تركها و مغولان آسياي مركزي بودند، دسته
ديگر سني بودند و مسلمانان جنوب هند و مزدوران حبشي را شامل ميشدند. در
آن دوران گروه اول را غريبهها، آفاقيها يا خارجيها و گروه دوم را
دكنيها ميناميدند. اين تقسيم بندي در دوره قطب شاهيان نيز ادامه داشت.
براي تفصيل بيشتر ر. ك: جان نورمن، هاليستر، تشيع در هند، ترجمه آذر ميدخت
مشايخ فريدني (تهران: مركز نشر دانشگاهي، چاپ اول، ١٣٧٣) ص ١١٦ ـ ١١٧؛ محسن
معصومي، فرهنگ و تمدن اسلامي ـ ايراني دكن در دورة بهمنيان، استاد راهنماي
هادي عالمزاده و يدالله نصيريان (پايان نامه مقطع دكتري رشته فرهنگ و
تمدن ملل اسلامي، دانشگاه تهران، ١٣٨٣) ص ٦٨ ـ ٧٤
[٤٦]تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله چهارم.
[٤٧]همان؛ محمد هاشم خان، پيشين، ج ٣، ص ٣٨٧ ـ ٣٨٨.
[٤٨]هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ٣٨٣؛ محمد هاشم خان، پيشين، ج ٣، ص ٣٨٣.
[٤٩]تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله چهارم و N.devare, ibid, p , ٣٤٠.
[٥٠]تاريخ سلطان محمد قطب شاه، خاتمه؛ N. devare, ibid, p. ١٤٠ – ٣٤٢.
[٥١]راي بند رابن، پيشين، ص ١٣٧؛ و هندوشاه، پيشين، ج ٢، ص ١٧٣.
[٥٢]همان، ج ٢، ص ١٧٣.
[٥٣]تاريخ سلطان محمدقطب شاه، مقاله چهارم؛ انصاري، پيشين، ص ١٨١؛ راي بندرابن، پيشين، ص ١٣٧.
[٥٤]رضيه اكبر، نظم و نثر فارسي در زمان قطب شاهي (حيدرآباد دكن: بيتا) ص ٣٥؛ راي بندرابن، پيشين، ص ١٣٧؛ خانزمانخان، پيشين، ص ٣٠.
[٥٥]كيخسرو اسفنديار، دبستان المذاهب، به اهتمام رحيم رضا زاده ملك (تهران:
گلشن، چاپ اول، ١٣٦٢) ص ٢٤٧؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله چهارم.
[٥٦]اسكندربيك منشي، تاريخ عالم آراي عباسي، تصحيح محمد اسماعيل رضواني
(تهران: دنياي كتاب، چاپ اول، ١٣٧٧) ج ٢، ص ١٤٥٧؛ اطهر رضوي، پيشين، ج ١، ص
٤٩٣.
[٥٧]نورالدين محمد جهانگير، جهانگيرنامه (تهران: انتشارات بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥٩) ص ٢٥٦؛ و رضيه اكبر، پيشين، ص ٦٦ ـ ٧٤.
[٥٨]خانزمان خان، پيشين، ص ٣٠؛ منشي قادرخان، پيشين، ص ٢٧؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، خاتمه.
[٥٩]محمد صالح لنبولاهوري، عمل صالح، تصحيح غلام يزداني (بيجا، بينا، بيتا) ج ١، ص ١٠٧؛ نورالدين محمد جهانگير، پيشين، ص ١٨٩
[٦٠]احمد بن عبدالله ساعدي شيرازي، حديقه السلاطين، تصحيح علي اصغر بلگرامي
(حيدر آباد دكن: بينا، ١٩٦١ م) ص ٣٣؛ انصاري، پيشين، ص ٣٠٠
[٦١]تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله چهارم.
[٦٢]ر.ك صادق علوي، همان، ص ٤٢
[٦٣]در دكن به بناهايي كه براي برگزاري مراسم عزاداري شهادت امام حسين٧ و يارانش استفاده ميشود عاشورخانه ميگويند.
[٦٤]منشي قادرخان، پيشين، ص ٢٥ ـ ٢٦
[٦٥]تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله چهارم.
[٦٦]اطهر رضوي، پيشين، ج ١، ص ٤٧٨
٦٧ . www. Historylib. com.
[٦٨]Mirpth.
[٦٩]خانزمان خان، پيشين، ص ٢٤؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله چهارم.
[٧٠]ر. ك: رضيه اكبر، پيشين، ص ١٦
[٧١]ر. ك: پيشين، ص ٢٣
[٧٢]تلگو زبان هندوهاي ويجانگر بود كه محمد قلي آن را از پدر خود ابراهيم
آموخته بود. پدرش مدت هفت سال در ويجانگر نزد رامراج پناهنده بود و در اين
مدت زبان تلگو را آموخته بود.
[٧٣]تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله چهارم.
[٧٤]N. devare. ibid. p.
[١٤٠]
[٧٥]ساعدي شيرازي، پيشين، ص ١٨
٧٦ .N. devare, ibid, p
[١٤٢]
[٧٧]«داد محل» ساختماني بود كه براي برگزاري مراسم مربوط به ائمه (مراسم ايام ولادت و شهادت ائمه) در هفت طبقه ساخته شده بود.
٧٨ . H. K, shervani, history of the qutb shahi dynasty. ١٩٧٤, p.
[٤٠١]
ترجمه
شعر: اكنون اين داستان را ميگويم كه براي همه اين داستان روشن است، اكنون
سخن ظل الله را ختم ميكنم، او سگ درگاه علي بود و علي پناه او.
[٧٩]انصاري،پيشين، ص ١٩١نسخه خطي ديوان سلطان محمد قطب شاه تحت عنوان
ديوان ظل الله به شماره ٢٤٨٥ در كتابخانه مجلس شوراي اسلامي موجود است.
[٨٠]طهراني آقا بزرگ، الذريعهاي تصانيف الشيعه (تهران: بيجا، ١٣٧٨ ق) ج ١، ص ٤١
[٨١]تقي الدين محمد ابن صدرالدين، علي، ميزان الطبايع قطب شاهي (نسخه خطي شماره ٩٣٦٥/١ كتابخانه مركزي دانشگاه تهران).
[٨٢]نسخهاي از اين كتاب به شماره ٣٨٨٥ در كتابخانه ملي ملك موجود است كه مورد استفاده نگارنده قرار گرفته است.
٨٣ . H. k, shervani, ibid, p.
[٣٩٩]
[٨٤]هندوشاه، محمد بن قاسم، پيشين، ج ٢، ص ١٧٠؛ مقيم هروي، احمد بن محمد، پيشين، ج ٣، ص ٨١
[٨٥]راي بند رابن، پيشين، ص ١٣٦؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.
[٨٦]هندوشاه، محمد بن قاسم، پيشين، ج ٢، ص ١٧٢
[٨٧]فدايي اسپهاني، نصرالله خان، داستان تركتازان هند (تهران: ١٣٤١، ج ١) ص ٣١٨ ـ ٣٢١
٨٨.ساعدي شيرازي، پيشين، ص ٢٥؛ خانزمان خان، پيشين، ص ٤٠، محمد هاشم خان، پيشين، ج ٣، ص ٣٩١
منابع
ـ اسفنديار، كيخسرو، دبستان المذاهب، به اهتمام رحيم رضا زاده ملك، تهران، گلشن، چاپ اول، ١٣٦٢.
ـ اسكندر بيك منشي، تاريخ عالم آراي عباسي، تصحيح محمد اسماعيل رضواني، تهران، دنياي كتاب، چاپ اول، ١٣٧٧.
ـ اطهر رضوي، عباس، شيعه در هند، ترجمه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي، قم، دفتر تبليغات حوزه علميه، چاپ اول، ١٣٧٦.
- اكبر، رضيه، نظم و نثر فارسي در زمان قطب شاهي، حيدرآباد دكن، بينا، بيتا.
ـ انصاري، شرف النساء بيگم، تصحيح و تحشيه انتقادي حدائق السلاطين في كلام
الخواقين، علي ابن طيفور بسطامي، استاد راهنما ناصرالدين شاه حسيني، رساله
مقطع دكتري زبان و ادبيات فارسي، دانشگاه تهران، بينا، ٢٥٣٥ شاهنشاهي.
ـ تقيالدين محمد بن صدر الدين علي، ميزان الطبايع قطب شاهي، نسخه خطي شماره ٦٥٣٩/١، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.
ـ جعفريان، رسول، «تاريخ ايران اسلامي»، دفتر چهارم، صفويه از ظهور تا
زوال، تهران، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، ١٣٧٨.
ـ خانزمان خان، غلامحسين خان، تاريخ آصف جاهيان / گلزار آصفيه، به اهتمام
محمد مهدي توسلي، اسلام آباد، مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان، ١٣٧٧.
ـ راي بند رابن پسر راي بهارمال، لب التواريخ هند يا تاريخ لب الباب هند، نسخه خطي شماره ٥٣٤٧، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.
ـ ساعدي شيرازي، ميرزا نظام الدين احمد ابن عبدالله، حديقه السلاطين، تصحيح و تحشيه سيد علي اصغر بلگرامي، حيدرآباد دكن، ١٩٦١ م.
ـ صادقي علوي، محمود، قطب شاهيان تاريخ سياسي و فرهنگي ـ مذهبي، پايان نامه
كارشناسي ارشد، استاد راهنما دكتر آذر آهنچي، دانشگاه تهران، ١٣٨٥.
ـ طباطبا، سيد علي عزيزالله، برهان مآثر، جامعه دهلي، بينا، ١٣٥٥ ق.
ـ طهراني، آقابزرگ، الذريعه الي تصانيف الشيعه، تهران، بينا، ١٣٨٧ ق.
ـ فدايي اسپهاني، نصرالله خان، داستان تركتازان هند، تهران، بينا، ١٣٤١.
ـ كرمي، مجتبي، نگاهي به تاريخ حيدرآباد دكن، تهران، وزارت امور خارجه، چ ١، ١٣٧٣.
ـ كرمي، مجتبي، «حيدرآباد»، دائره المعارف تشيع، قم، نشر شهيد سعيد محبي، ١٣٧٦.
ـ لنبولاهوري، محمد صالح، عمل صالح موسوم به شاه جهان نامه، تصحيح و تنقيح
غلام يزداني، به اهتمام اشياك سوسيتي بنگاله، بيجا، بينا، بيتا.
ـ محمد هاشم خان، مخاطب به خافي خان نظام الملكي، منتخب اللباب در احوال
سلاطين ممالك دكن، گجرات و خانديش، تصحيح سر ولزلي هيگ، به اهتمام انجمن
آسيايي بنگاله، كلكته، بينا، ١٩٢٥ م.
ـ معصومي، محسن، فرهنگ و تمدن ايراني ـ اسلامي دكن و دوره بهمنيان (٧٤٨ ـ
٩٣٤ ق)، اسناد راهنما هادي عالم زاده، يدالله نصيريان، رساله مقطع دكتري
فرهنگ و تمدن ملل اسلامي، دانشگاه تهران، ١٣٨٣.
ـ مقيم هروي، خواجه نظام الدين احمد ابن محمد، طبقات اكبري، تصحيح و تنقيح
بي. دس. آئي. اس و محمد هدايت حسين، به اهتمام اشياتك سوسيتي بنگاله،
بيجا، بينا، بيتا.
ـ منشي قادر خان، تاريخ قطب شاهي، به اهتمام سيد برهان الدين احمد، حيدرآباد دكن، چاپ سنگي، ١٣٠٦ ق.
ـ ميرابوالقاسم رضي الدين ابن نورالدين، مخاطب به مير عالم، حديقه العالم، به اهتمام سيد عبدالطيف شيرازي، حيدرآباد دكن، ١٣٠٩ ق.
ـ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، به خط نظام ابن عبدالله شيرازي، نسخه خطي شماره ٣٨٨٥، كتابخانه ملي ملك.
ـ نورالدين محمد جهانگير گوركاني، جهانگيرنامه، توزك جهانگيري، به كوشش محمد هاشم، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٥٩.
ـ نهاوندي، عبدالباقر، مآثر رحيمي، تصحيح محمد هدايت حسين، كلكته، ١٩٢٥ م.
ـ هاليستر، جان نورمن، تشيع در هند، ترجمه آذرميدخت مشايخ فريدني، تهران، نشر دانشگاهي، چاپ اول، ١٣٧٣.
ـ هندوشاه، محمد بن قاسم، گلشن ابراهيمي، تاريخ فرشته، چاپ سنگي، بيجا، ١٣٠١ ق.
- Burton. J, haydarabad, the encyclopaedia of islam, new edition, ١٩٨٦.
- Devare. N a, short history of Persian literature at the bahmani, the adil shahi, the qutb shahi courts deccan, ١٩٩١.
- safrani, shehbazeh, golconda and hyder abad, ١٩٩١.
- shervani. H. k. history of the qutb shahi dynasty, new dilhi. ١٩٧٤.
- www. Historylib. Com.
- www. Hukam.net/ family.