تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - بررسی تحولات فرهنگی اسماعیلیان نزاری از دعوت تا سلطنت

بررسی تحولات فرهنگی اسماعیلیان نزاری از دعوت تا سلطنت
 
غلامی مريم  

اسماعيليان نزاري بيش از دو قرن (٤٨٣-٦٥٤ ه / ١٠٩٠ - ١٢٥٦م)، فرمانروايان قلاع الموت در ايران بودند. آنان در اين مدت به تبليغ و نشر عقايد خود پرداختند. هدف آنان مبارزه با خلافت عباسي و اخراج تركان از ايران بود؛ با وجود همه اين كوشش‌ها، اسماعيليان نزاري با تأثيرپذيري از تحولات دنياي پيرامون، از آرمان‌گرايي به واقع‌گرايي رسيدند. در قرن ششم هجري (دوازدهم ميلادي) و در پي تبليغات خلفاي عباسي بغداد و فتواي فقها، اسماعيليان در شهرها قتل عام و به كوهستان پناهنده شدند و به مدت نيم قرن نتوانستند به انتشار آثار و عقايد خويش بپردازند. آنان در قرن هفتم هجري، با حمله مغول به جهان اسلام مواجه شدند. اين حمله رشد عرفان و سقوط بغداد را در پي داشت. تهاجم مغولان و گسيل علما به قلمرو اسماعيليان رشد نهايي انديشه‌هاي فلسفي در ميان آنان را به دنبال داشت. تحولات سياسي دنياي اسلام، اسماعيليان را به واقعيت پذيري نزديك كرد. و آنان را از آرمانِ حاكميت امام اسماعيلي بر جهان اسلام به ديدگاهي واقع گرايانه سوق داد به طوري كه حكومت و نظام سلطنتي تشكيل دادند و به مراوده با ساير حكومت‌ها پرداختند. در اين مقاله به بررسي تحولات فرهنگي اسماعيليان نزاري پرداخته‌ايم.

واژه‌هاي كليدي: الموت، اسماعيليان نزاري، امام، تحولات فرهنگي، دعوت تا سلطنت، قيامت.

مقدمه

اسماعيليان از فرقه‌هاي شيعه بودند كه اعتقاد داشتند بعد از شهادت امام جعفر صادق(علیه السلام)، اسماعيل فرزند ارشد آن حضرت امام است.[١]آنان در قرن سوم هجري (نهم ميلادي) با نظام سازمان يافته تبليغاتي، حكومت فاطميان را در شمال آفريقا تشكيل دادند و جهت برانداختن حكومت عباسي و تسلط بر سرزمين‌هاي شرقي تلاش زيادي كردند. از اين رو به ايران نيز توجه كردند. شمار بسياري از دانشمندان اسماعيلي ايراني در ايران و مصر به تأليف، نشر، بازسازي و كارآمد سازي ساختار اين آيين همت گماشتند كه در استحكام خلافت فاطمي در مصر و پيش بردن سياست‌هاي خارجي آنان مؤثر بود. داعياني همچون كرماني، ابوحاتم رازي، نسفي و سجستاني به نظريه‌پردازي‌هاي فلسفي و تبيين آراي خود در باب امامت، نبوت، مابعدالطبيعه، جهان‌شناسي و مانند آن پرداختند.
فاطميان به افكار و عقايد علمي و مذهبي مختلف با بلند نظري و تساهل مي‌نگريستند و بناي كار آنان بر اشاعه مذهب به وسيله تبليغات بود.
همزمان با روي كار آمدن سلجوقيان در ايران، اختلافات داخلي فاطميان مصر، بنيان حكومت آنان را سست كرد. فاطميان در سال ٤٨٧ ه / ١٠٩٤ م. با مرگ المستنصربالله، هشتمين خليفه فاطمي، به دو شاخه مستعلوي و نزاري تقسيم شدند. مستعلويان پيروان مستعلي فرزند كوچك مستنصر بودند كه از ديدگاه گروه نزاري حق نزار جانشين قانوني مستنصر را غصب كرده بود. حسن صباح، داعي برجسته اسماعيلي، كه از ايران جهت تعليم به مصر اعزام شده بود، به پيروي از نزار، سلسله اسماعيليه نزاري را در ايران تشكيل داد. وي خود را «حجت» امام اسماعيلي از نسل نزار معرفي كرد. به نظر مي‌رسد هدف حسن صباح ايجاد جامعه‌اي مبتني بر باورها و عقايد خويش بود كه در تقابل با باورهاي دنياي اسلام قرار داشت و در اين راه از جانشيني نزار براي ايجاد چنين جامعه‌اي بهره برد. شيوه مبارزه حسن صباح، استفاده از برهان قاطع شمشير همراه با برهان ناطق تأليف كتاب بود.

اسماعيليان متقدم و تشكيل جامعه آرماني (٤٨٧ ـ ٥٥٧ ه / ١٠٩٤ ـ ١١٦٢ م)

نيمه دوم قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم هجري (نيمه دوم قرن يازدهم تا قرن سيزدهم ميلادي) دوره خلافت ديني، ترويج علوم ديني و قدرت‌گيري علماي مذهبي، تحريم فلسفه و علوم عقلي در جهان اسلام بود. در قرن ششم هجري (دوازدهم ميلادي) مدارس بسياري در شهرهاي مختلف ايران ساخته شد. در اين مدارس مطالعه كتب علمي به ويژه فلسفه ممنوع بود؛ اين امر باعث تشديد قدرت‌گيري فقيهان و متشرعان شد. حسن صباح با بيش از سه دهه مطالعه درباره نواحي مختلف ايران، اصول دعوت جديد خود را در راستاي شناخت از وضعيت ديني و اعتقادي مردم تدوين كرد. وي بر مسائلي تمركز كرد كه جامعه از آنها رنج مي‌برد. اين امر آگاهي و شناخت وي از واقعيت‌هاي جامعه را نشان مي‌داد. او در آيين جديد با هوشياري سعي كرد همه چيز را متوجه امام كند تا وحدتي را در ايجاد جامعه آرماني خويش به وجود آورد. بر طبق اصول اسماعيلي؛ حج به حكم تأويل به طلب امام شدن و لبيك گفتن قبول دعوت داعي كردن، و احرام گرفتن يعني از ظاهر و اهل ظاهر واگشتن، و جهاد يعني در ادله مبطلان (باطلان) دقت نظر كردن و با اسناد عقلاني و ادله محكم، گفتة آنان را بي‌اثر كردن. طهارت در گذشتن از آداب و سنن و پاك كردن خويش است از كردار ظاهريان.[٢] حسن صباح هرگز خود را امام نشمرد؛ بلكه خويشتن را «نايب» و «حجت» امام موعود از نسل نزار معرفي كرد. وي را در دوره حياتش «سيدنا» و بعد از مرگش «حجت» مي‌ناميدند. فاطميان لفظ «حجت» را براي شخص بعد از امام به كار مي‌بردند؛ در حالي كه نزاريان حجت را همچون امام تلقي مي‌كردند.[٣] اين كيش با تأكيدي كه بر وفاداري و اطاعت مي‌نهاد از بروز اختلافات فكري در ميان نزاريان پيش‌گيري مي‌كرد.
سياست حسن صباح در برخورد با تركان سلجوقي، استفاده از ترور و ايجاد وحشت بود؛ در عين حال وي با زيركي و درايت خود سعي كرد روابط خود را با دربار سلطان سنجر حفظ كند. خواجه رشيد‌الدين همداني در اين باره مي‌نويسد:
از خادمان او با يكي مواضعه كرد تا در شبي كه سلطان مست خفته بود كاردي پيش تختش بر زمين نشاند چون سلطان بيدار شد و كارد را ديد انديشناك شد... سيدنا (حسن صباح) پيغام داد اگر نه به سلطان ارادت خير و اميد نيكويي بودي آن كارد را كه در شب در زمين درشت مي‌نشاندند در سينه نرم او استوار كردندي.[٤] برخي از اسماعيلية معاصر او را چنين ستوده‌اند:
حسن صباح مردي حكيم و دانشمند، اخترشناس و مهندس و رياضي‌دان بود. در علوم فقه و اصول دين به درجه اجتهاد رسيده بود و شبانه روز خود را مانند صوفيان در رياضت به سر مي‌برد. علاوه بر دو كتاب سرگذشت سيدنا و رساله چهار فصل، كتبي مانند نامه خسروان، دبستان المذاهب، الاشكال و المسائح، الكره و رساله مختصر اكرام به او نسبت داده شده است.[٥] امام محمد غزالي هنگامي كه از دين نزاري سخن مي‌گويد گويي به گروهي از مفسران و شارحان دين جديد مي‌انديشد. وي در رد تأليفات حسن صباح و كتاب او، اين آثار را تأليف كرد: فضائح الباطنيه و فضايل المستظهريه، الدرج، فضائح الاباحيه، فيصل التفرقه بين الاسلام و الزندقه، و موالهم الباطنيه.
حسن صباح هميشه خود را «داعي ديلم» ناميد.[٦]وي به هنگام مرگ ٥١٨ ه / ١١٢٤م، شاگرد خود كيابزرگ اميد را به جانشيني برگزيد «تا به اتفاق دهدار ابوعلي و حسن آدم قصراني و كيابوجعفر دعوت معتقد او كنند».[٧] انتخاب كيابزرگ به جانشيني، به واسطه شايستگي‌هاي وي بوده است. جويني ضمن شرح مرگ حسن صباح، مي‌نويسد به بزرگ اميد و سه فرمانده ديگر گفته شده بود كه هماهنگ و تا موقعي كه امام تازه ظهور كند و صاحب تاج و تختش شود با هم همكاري كنند.[٨]با مرگ كيا بزرگ اميد، اسماعيليه نيز مانند سلسله‌هاي مستقل سياسي گرديد و حكمراني ميان آنها موروثي شد. محل حكمراني حسن صباح قلعه الموت بود. الموت قلعه‌اي دفاعي بود و حسن صباح هرگز خصوصيات آن را تغيير نداد. كيا بزرگ اميد نيز در لمسر به سبكي ساده و مختصر زندگي مي‌كرد. دوره او آكنده از حوادث بزرگ است.[٩] جامعه نزاري در دوره كيا بزرگ از نهضتي انقلابي به دولتي مستقل با سرزمين‌هايي وسيع اما متفرق تبديل شد.
كيا بزرگ اميد پيش از انتقال (مرگ) در سال ٥٣٣ ه / ١١٥٨ م. به سه روز محمد را نص و وليعهد خود كرد.[١٠]محمد بن كيا بزرگ اميد از شخصيت‌هاي برجسته نزاري است. دوره او آكنده از قتل‌ها و ترورهاي حساب شده است. در عهد او «رفيقان بسيار كارها بكردند و دژها برآوردند».[١١] در اين زمان، نزاريان به سمت منازعات محلي و مشاجرات كوچك رفتند و ديگر خبري از حضور اسماعيليان در بيرون از قلمروشان نبود.[١٢] به نظر مي‌رسد اسماعيليان متقدم در پي ايجاد جامعه‌اي مبتني بر آرمان‌هاي خويش و سپس تغيير دنيا در راستاي اين آرمان‌ها بودند. از آنجا كه آنان به چنين آرمان‌هايي اعتقاد عميقي داشتند براي آن بيشترين تلاش را انجام دادند. كيابزرگ اميد با جانشيني فرزند خويش با زيركي نسل حاكمان بعدي اسماعيليه را به خاندان خود منتقل كرد و اين سنتي براي تمام دوره حيات اسماعيليه شد امري كه به استحكام جامعه اسماعيلي كمك كرد.

اسماعيليان مياني و تفسيري نو از آموزه‌هاي حسن صباح (٦٠٧ ـ ٥٥٩ ه/١٢١٠ـ١١٦٣م)

حسن كه اسماعيليه او را علي ذكره السلام مي‌نامند، سياست جديدي را در سال ٥٥٩ ه / ١١٦٣ م. در پيش گرفت. وي آغاز قيامت، پايان جهان و نسخ شريعت را اعلام كرد. انتخاب لقب مهدي براي حسن علي ذكره السلام منطبق با رستاخيز قيامت و انتظار ظهور مهدي موعود(علیه السلام) بود.[١٣] حسن را علي ذكره السلام قائم قيامت خواندند. اصل ايراد اين لقب بر آن شخص، اول دعايي بوده است كه به ايام او به هم مي‌گفته‌اند. بعد از آن لقبي مشهور شد.[١٤] اعلام قيامت، مصادف با آمادگي جهان اسلام براي رخداد قيامت بود؛ زيرا در اين زمان جهان اسلام مورد تهاجم مكرر تركان غز و قراختايي قرار گرفته بود و مردم از خستگي و نااميدي ناشي از اين تهاجم‌ها، ظهور قيامت و آمدن منجي را انتظار مي‌كشيدند. منجمان نيز رخ‌دادن قيامت را پيش‌گويي كرده بودند.[١٥] با توجه به آمادگي جهان اسلام براي ظهور قيامت مي‌توان احتمال داد كه رهبران اسماعيلي بار ديگر از وقايع بيرون، به نفع خويش بهره‌برداري كردند، به گونه‌اي كه خود را پيشگامان در جريان قيامت و آخرالزمان گرايي دنياي اسلام مطرح كردند.
با مرگ محمد بن بزرگ اميد، فرزندش حسن در حدود ٣٥ سالگي جانشين وي شد. به روايت خواجه رشيدالدين فضل الله، وي آثار كهن اسماعيلي را مطالعه كرد و ديري نگذشت كه به تأويل و تعبيري روحاني از كيش اسماعيلي پرداخت. بنا به نوشته جويني، از آن جهت كه جواني دوست داشتني و فصيح و گشاده زبان بود، دل خلقي را به خود مايل ساخته بود. اسماعيليان مباني تعليمات‌شان را كه مشحون از اصول كهن كيش اسماعيلي و آميخته به عقايد صوفيه بود دوست مي‌داشتند. در همان زمان حكمراني پدرش، اسماعيليان فرمانبردار وي بودند و او را همان امامي مي‌دانستند كه حسن صباح وعده ظهورش را داده بود. به همين دليل عده‌اي آغاز دعوت قيامت وي را دو سال قبل از رسيدن به قدرت در زمان حيات پدرش در سال ٥٥٧ ه / ١١٦١ م. مي‌دانند. محمد فكر امامت وي را در حضور مردم تكذيب كرد. او گفت امام بايد پسر امام باشد؛ اما اين حسن، فرزند من است و من داعي‌ام. حسن نيز ناچار امامت خود را تكذيب كرد.[١٦]خواجه رشيد الدين فضل الله اعلام قيامت حسن علي ذكره السلام را در الموت چنين شرح مي‌دهد:
در هفدهم رمضان سنه تسع و خمسين و خمس مائه (٥٥٩ ه ق / ١١٦٣ م) بفرمود تا اهالي ولايات خود را در آن روزها به الموت استحضار كردند... و خداوند علي ذكره السلام ... گفت: امام زمان... بار تكليف شريعت از شما برگرفته و شما را به قيامت رسانيده و آنگاه خطبه‌اي به لغت عربي ايراد كرد... به اين اسم كه سخن امام است... و مضمون خطبه بر اين منوال بود كه حسن بن محمد بزرگ اميد خليفه و داعي و حجت ماست. بايد كه شيعه ما در امور ديني و دنياوي مطيع و متابع او باشند... بدانند كه مولانا ايشان را شفيع شد و شما را به خدا رسانيد... قوم را بنشاند تا افطار كردند ... و از آنگاه باز ملاحده هفدهم رمضان را عيد قيام خواندندي ... و به لهو و تماشا تظاهر كردندي.[١٧] در اين مراسم، حسن دوم سه بدعت انقلابي وضع كرد: تنها به مقام داعي بسنده نكرد، بلكه خود را خليفه(امام) و فرمانرواي منصوب از جانب خداوند اعلام كرد؛ به دوران فرمانروايي شريعت خاتمه داد و فرا رسيدن پايان جهان را اعلام داشت.[١٨] حسن دوم «حكم كرد كه اگر در اين دور قيام، ظاهر شريعت رعايت كنند، مردم به قتال و نكال مواخذه شوند».[١٩]آيين قيامت اعتبار بي‌نظير باطن را بالا برد.[٢٠]با فرا رسيدن قيامت اسماعيليان مؤمن از نظر روحاني كامل شده بودند و حال آن كه سنيان، از نظر روحاني و معنوي با ناكامي و شكست مواجه مي‌شدند.[٢١]به نظر مي‌رسد اعلام قيامت كه به نحو ملموسي در ادبيات مذهبي يهود، مسيحيت، زرتشتي و اسلام ريشه داشت، نزد اسماعيليان نزاري كه انجام دادن عبادت از نظر آنان نشانه تقيه بود برداشته شدن تقيه قلمداد گرديد؛ امري كه هاجسن نيز به آن اشاره دارد.[٢٢]از سوي ديگر مي‌توان روز اعلام قيامت را اوج استقلال و سلطه امام اسماعيلي پنداشت؛ امري كه بعد از آن رو به افول نهاد.
محمد پسر حسن دوم در نوزده سالگي به امامت رسيد. او را «خداوند» و «نورالدين محمد» خطاب مي‌كردند.[٢٣] محمد بن حسن علي ذكره‌السلام دعوي حكمت و فلسفه كردي و الفاظ و معاني كلام او در عربيت و حكمت و تفسير و اخبار و انشا و اشعار بسيار است.[٢٤] محمد دوم، با استفاده از عقيده تناسخ روح، خود و پدرش را به لحاظ پدر فرزندي روحاني از نسل نزار معرفي كرد.[٢٥]و خود را رسماً «امام» ناميد.[٢٦]و در دوره طولاني حكومتش سعي كرد تا اصول عقايد پدرش را به صورت مدون و منظم در آورد. به نوشته خواجه رشيد‌الدين فضل الله، وي در دعوت قيامت از پدرش عالي‌تر بود.
به نظر مي‌رسد محمد دوم، تعليمات پدرش را در دو مورد دگرگون ساخت و يا بدان صراحت بخشيد: نخست آن كه محمد دوم خود را «امام» به معناي واقعي كلمه دانست نه فقط نايب امام و پدرش را از نسل نزار معرفي كرد؛ بدين طريق شجره نسب خانوادگي را به كلي تغيير داد؛ از سوي ديگر بيان داشت كه مؤمنان در بهشت، خداوند را در صورت امام خواهند ديد. در زمان اوست كه دعوت قيامت در وجود و خطوط اصلي‌اش، آرمان و كمال مطلوب اسماعيليان نزاري گشت.[٢٧]در اين مرحله امامان اسماعيلي از مقام «حجت» و «نايب امام» به مقام «امامت» رسيدند. لازم به ذكر است كه نزاريان در مراحل اوليه قيام، حسن صباح را حجت امام غايب مي‌دانستند امّا شخصيت كاريزماتيك و قدرتمند حسن صباح در رهبري نهضت مقام حجتي وي را در نظر پيروان نزار بسيار بالا برده بود. تا بدانجا كه نزاريان او را به مثابه خود امام مي‌دانستند. اين در حالي بود كه حسن صباح خود را نه امام كه «داعي ديلم» و واسطه و نايب بين مردم و امام غايب معرفي كرد. رهبر مقتدر نزاريان امكان اين ارتباط را با شبكه پيشرفته از سلسله مراتب داعيان به وجود آورد.
با اعلام قيامت، رهبران نهضت حسن علي ذكره السلام اعلام كننده آن و محمد دوم تثبيت كننده اين رويكرد خود را همان موعود معرفي كردند كه سال‌ها پيش رهبران پيشين نهضت وعده داده بودند از سويي چون در اين رستاخيز بهشت و جهنم را برخلاف عقيده مسلمانان روحي مي‌دانستند امكان ديدن امام در تجسم خدا براي پيروانشان امكان‌پذير گشته، پايان انجام عبادت دنيوي فرا رسيده بود و در نتيجه اين تحول، كار داعيان در تلاش براي جذب پيروان بيشتر به پايان رسيده بود. اينك با وجود امام، تشكيلات و سلسله مراتب، از داعي تا حجت تغيير معنا داد. داعيان وظيفه تبيين قيامت و شرح حيات روحي را براي نزاريان برعهده داشتند و وجود مقام حجت، كه به شخصي به نام مظفر، محتشم قهستان از جانب حسن علي ذكره السلام، تفويض شده و خواجه رشيد‌الدين فضل الله در جامع التواريخ به آن اشاره دارد، اعتبار معنايي «حجت» در دوره حسن صباح را نداشت؛ با ظهور امام، كاركرد وجودي سلسله مراتب دعوت از داعي تا حجت دچار تنزل موقعيتي و معنايي گرديد. گفته شد كه نزاريان با اعلام قيامت خود را پيشگام در رخداد قيامت كردند، كه قرار بود در سال ٥٨٢ هجري به وقوع بپيوندد.
با توجه به اين‌كه پيش‌گويي رخداد قيامت در جهان به حقيقت نپيوست، دنياي اسلام، نزاريان را ملحه خواندند و شروع به قتل عام بيشتر آنان كردند. اين قتل عام در اخبار و گزارش‌هايي كه منابع از شانزده سال پاياني حكومت محمد دوم خبر مي‌دهند قابل مشاهده است.
قتل عام اسماعيليان از يك سو آنان را به برهان قاطع يعني شمشير و كنار گذاشتن حكمت و تبليغ و از سوي ديگر به انزوا و دشمني به تمام فرقه‌ها كشانيد. در اين مرحله پيروان آنان محدود به گروهي از روستاييان و اهالي كوهستان در نقاط دور افتاده گرديد. دعوت جديد جاذبه و فريبندگي فكري و عقلاني دعوت قديم را در جلب نظر شاعران و فيلسوفان و متكلمان از دست داد. اسماعيليان نزاري در تلاش براي جذب بزرگان جهان اسلام ناكام ماندند؛ براي نمونه نزاريان در دوره محمد بن حسن علي ذكره السلام به دنبال جذب عالم بزرگ، امام فخرالدين رازي برآمدند.
امام فخر رازي، بر جمله مذاهب و ملل و نحل ماهر و عالم بود. وي دعوت امام نزاري را براي رفتن به الموت نپذيرفت.[٢٨] عالم بزرگ خواجه نصيرالدين طوسي در زمان علاءالدين محمد به اجبار به الموت برده شد.[٢٩] بزرگان دنياي اسلام از تفكرات اسماعيليه درباره قيامت استقبال نكردند.[٣٠]و جامعه نزاري به شرح اين واقعه براي دنياي بيرون نپرداختند. عليرغم اعلام قيامت، اثر بارزي در اقدامات اسماعيليان ديده نمي‌شود. سكوت شعرا در مورد اقدامات اسماعيليه برخلاف دوره‌هاي قبل مشاهده مي‌شود؛ به طور نمونه در ديوان خاقاني (٥٧٢ - ٥٩٥ ه) اشاره‌اي به اقدامات اسماعيليان نيست و بيشتر به درگير‌ي‌هاي خوارزمشاهيان و ايلدگزيان و سلجوقيان مي‌پردازد.
گزارش‌هايي از اعلام قيامت و اختلافات فرقه‌اي را تنها مي‌توان در كتاب بيان الاديان تأليف اميرابوالعالي محمد بن عبيدالله، و تبصرة العوام متعلق به اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم، مشاهده كرد. به نظر مي‌رسد نزاريان به شرح و توضيح نظريه قيامت براي جهان بيرون نپرداخته و اطلاعات به صورت جسته و گريخته به دست نويسندگان دنياي بيرون الموت رسيده است. ابن جوزي از وقوع اعلام قيامت خبر دارد؛ اما شرح واقعه قيامت نمي‌پردازد:
هيچ زماني از وجود چنين اشخاصي به كلي خالي نبوده است. جز اين كه بحمدالله آتش‌شان فرو نشسته و اكنون اگر باشد يا باطني پنهانكار است يا فلسفه مشربي سرّ نگهدار، و اينان خوارترين وپريشان حال‌ترين مردمانند.[٣١] پناه بردن به كوهستان و دور شدن از محافل بزرگان، اسماعيليان مياني را در انزوا قرار داد و اعلام قيامت به اين انزوا كمك كرد تا آن جا كه در اواخر قرن ششم هجري (دوازدهم ميلادي) از مناظره، تبليغ، نشر عقايد و اعتقادات نزاريان به دنياي بيرون اثري ديده نمي‌شود. اعلام قيامت و نسخ شريعت در الموت، به انزوا و قتل عام بيشتر اسماعيليان انجاميد. بعد از ناصر خسرو (د ٤٨٠ ه / ١٠٨٧ م) شخصيت فكري برجسته‌اي در الهيات اسماعيلي به وجود نيامد. آيين اسماعيلي در اين زمان در حال سكون و اقدامات‌شان محدود و محلي بود. ابن اثير، از تكفير باطنيان به دست علماي سمرقند در سال ٥٧١ ه / ١١٧٥ م. و قتل عام آنان در بصره در آغاز قرن هفتم هجري (سيزدهم ميلادي) گزارش مي‌دهد.[٣٢] تاريخ سيستان از لشكركشي اسماعيليان به سيستانيان در سال ٥٧٤ ه / ١١٧٨ م. خبر مي‌دهد.[٣٣]در سال ٥٩٥ ه / ١١٩٨ م. سپاهيان خوارزم به تحريك قزوينيان كه با اسماعيليان دشمني ديرينه داشتند از قزوين به الموتيان تاختند.[٣٤] سيستانيان در لشكركشي عليه قهستان با سلطان محمد خوارزمشاه همكاري كردند.[٣٥]ساكنان اسماعيلي قهستان در سال ٥٩٧ ه / ١٢٠٠ م. به دست غوريان نابود شدند و يا به اجبار تغيير عقيده دادند.[٣٦]

اسماعيليان متأخر: تغيير مسير و بازگشت (٦٠٨ - ٦٥٤ ه / ١٢١١-١٢٥٦ م)

اسماعيليان متأخر (حسن بن محمد، علاءالدين، ركن الدين خورشاه (٦٠٨ - ٦٥٤ ه / ١٢١١-١٢٥٦م) با هجوم مغول به جهان اسلام مواجه شدند. آنان در آموزه‌هاي خويش بار ديگر تغيير مسير دادند. در آستانه قرن هفتم هجري (سيزدهم ميلادي) نفرت مسلمانان از اسماعيليان با نسخ شريعت به اوج خود رسيد.[٣٧]محمد دوم، فرزندش حسن را به جانشيني خويش انتخاب كرد. جانشين محمد دوم، ادامه سياست‌هاي قيامت را كه باعث انزواي اسماعيليه شده بود نمي‌پذيرفت. مورخان از توطئه جلال‌الدين حسن سوم عليه پدر‌ش گزارش مي‌دهند. مؤلف جامع التواريخ مي‌نويسد:
در روزهاي بار و مجامع عام كه جلال‌الدين حسن در بارگاه حاضر مي‌شده، پدر از او حذر مي‌كرده و انديشه مي‌داشته، و در زير لباس زره مي‌پوشيده و مقربان و ملحداني كه اهل اعتقاد او بودند را نگاه مي‌داشته.[٣٨] حسن بن محمد هنگامي كه به قدرت رسيد با از سرگيري مجدد شريعت با دنياي بيرون آشتي كرد و اظهار داشت كه سنّي شده است. وي دستور اجراي احكام شريعت، پس از حدود نيم قرن تعطيلي را صادر كرد.
جلال‌الدين حسن فرمود تا مساجد را عمارت كردند. از اطراف خراسان و عراق، فقها را طلب داشت تا به قضا و خطابت و ديگر كارهاي ديني در ملك او قيام نمودند. كتب اسماعيلي را كه به زعم فقهاي سنّي مبلّغ ضلالت بود در حضور نمايندگاني از قزوين سوزاند و مادر خود را به انگيزه مسافرت حج به بغداد فرستاد.[٣٩] اقدام جلال‌الدين حسن نومسلمان در خارج ساختن اسماعيليان از انزوا را بايد نخست از نظر تأمين امنيت و آرامش مناطق اسماعيلي نشين ديد.[٤٠]سني‌گرايي جلال‌الدين حسن، اسماعيليان شام را كه در خطر حملات ايوبيان و فرنگان (صليبيون) واقع بودند در وضع بهتري قرار داد.[٤١] نامي كه امامان اسماعيلي نزاري به آن ناميده مي‌شدند، مي‌توانست براساس نگرش دنياي سنت به ائمه اسماعيلي و يا برخاسته از شرايط محيط الموت باشد. جلال الدين حسن سوم، از جانب خليفه بغداد، به موجب توطئه و تمهيدي كه به ايام پدر كرده بود به «نومسلمان» ملقب گرديد و «او را طايفه اسماعيليه، القائم بامرالله گفتندي».[٤٢]وي شروع به بهبود روابط خود با اميران گيلان كرد و از دختران پادشاهان گيلان چهار زن در نكاح آورد.[٤٣] جلال الدين حسن، به تشكيل حكومتي در ميان حكومت‌هاي دنياي اسلام پرداخت. اسماعيليان نزاري براي از بين بردن رقبايشان وارد دسته‌بندي‌هاي سياسي شدند و بنا به اقتضاي منافع‌شان عمل مي‌كردند، نه براساس عقيده و باورهاي‌شان. در قرن هفتم هجري (سيزدهم ميلادي)، آنان به اعزام سفرا و انجام مذاكرات و استفاده از روش‌هاي ديپلماسي و گفت‌وگو روي آوردند. در اين دوره مناسبات سياسي ميان اسماعيليان الموت با خوارزمشاهيان، ملوك گيلان، اتابكان آذربايجان و عباسيان برجسته شد. از آن جا كه عراق عجم در آغاز قرن هفتم هجري صحنه جدال ميان نيروهاي رقيب از خوارزم و بغداد و فارس و آذربايجان و اصفهان و الموت شده بود، جلال الدين حسن نيز قدم در اين عرصه گذاشت.
گسترش قلمرو غوريان به سمت هرات و به طور كلي نواحي غربي خراسان، آنان را با اسماعيليان قهستان مجاور ساخته بود. از آن جا كه رقيب سرسخت غوريان در خراسان سلطان محمد خوارزمشاه بود، اسماعيليان متأخر از كمك او در مقابله با غوريان بهره‌مند شدند. علاوه بر مسئله غوريان، جدال دايمي ملوك سيستان با اسماعيليان قهستان كه معمولاً مداخله خوارزمشاهيان را نيز موجب مي‌شده، همكاري ميان اسماعيليان و خوارزمشاهيان را ضرروي مي‌ساخت. اسماعيليان، سلطان غوريان را به نفع خوارزمشاهيان به زخم كارد از پاي در آوردند.[٤٤]و چنان كه خوارزمشاهيان مدعي هستند در الموت خطبه به نام سلطان محمد خواندند.[٤٥] تغييرات در نظام ساده دعوت نزاريان در دوره جلال الدين حسن بيش از دو مرحله قبل قابل مشاهده است. سران اوليه نزاري زماني كه به پايان زندگي خود نزديك مي‌شدند براي خود جانشين انتخاب مي‌كردند در حالي كه سران بعدي از سال‌ها پيش، پسر خود را به جانشين و ولايت عهدي خويش انتخاب مي‌كردند.
حسن بن محمد (نومسلمان) (٦٠٨ -٦١٨ ه / ١٢١١-١٢٢١ م) با عدول از نظريه قيامت از آموزه‌هاي تشيع نيز بازگشت و به قرائت سني از اسلام روي آورد. به نظر مي‌رسد اين اقدام دلايل سياسي ـ اجتماعي داشته باشد. حسن نو مسلمان با شاهان گيلان وصلت كرد. و در نبردهاي خوارزمشاهيان ـ غوريان به نفع خوارزمشاهيان وارد ميدان شد. تشكيل «حرمسرا» از دوره جلال الدين حسن نومسلمان در نظام الموت مشاهده مي‌شود. به نظر مي‌رسد حسن صباح يك زن داشته است. در زمان محاصره الموت گزارش مي‌شود:
چون وقت محاصره كار بر او تنگ شد، زن خود را با دو دختر به قلعه گرد كوه فرستاد و بر مظفر (محتشم قهستان) نوشت كه چون اين عورتان جهت دعوت (دوك) ريسند از اجرت آن مايحتاج ايشان بده.[٤٦] جلال‌الدين حسن از دختران پادشاهان گيلان چهار زن را به عقد خويش در آورد سرانجام حسن نومسلمان به دليل اختلافات داخلي به قتل رسيد. قتل وي نشانه‌اي است از انحطاط آموزه‌هاي حسن صباح كه بر حجت و بعدها امام مبتني بود. پس از كشته شدن جلال‌الدين حسن، «وزير كه به حكم وصايت او مدبر ملك بود... خلقي بسيار ... بدان تهمت (اتهام شركت در قتل) بكشت.[٤٧]وجود وزير و حرمسرا كه ظاهراً از دوره حسن نومسلمان باب شد و وجود خزانه كه به تصرف آن به دست مغول اشاره رفته است، نشان از ايجاد تغييرات اساسي در نظام حكومتي الموت دارد و آن تبديل شدن نظام ساده دعوت و تبليغ امام بر حق به يك نظام سلطنتي و بازگشت از زندگي زاهدانه به زندگي شاهانه بود. در دوره اسماعيليان متأخر، امامان الموت تحت تأثير تربيت مادران و زنان خود بودند. نمونه آن مادر جلال الدين حسن بود. خواجه رشيد الدين فضل الله از وي با عنوان «زن مسلمان زاهده عابده صالحه» ياد مي‌كند.[٤٨]با اين شرايط بود كه اين زن در جريان مسلمان شدن پسرش جلال‌الدين حسن به حج رفت. مادر علاءالدين از همسران جلال الدين حسن سوم، همشيره كيكاوس متملك ولايت كوتم بود.[٤٩]با توجه به حضور مادراني توانمند و زناني از اصل و تبار شاهي، رسم و رسوم شاهنشاهي در نظام الموت بيش از گذشته خود را نشان داد.
اسماعيليان متأخر به واقع‌گرايي و دوري از آرمان‌گرايي روي آوردند و در اين راستا به تجارت با جهان اسلام پرداختند. در آغاز قرن هفتم هجري (سيزدهم ميلادي) در زمان جلال الدين حسن گزارش‌هايي از رسيدن اسماعيليان به چين در دست است كه با فرستادن رسولاني به مغولستان صورت گرفته است. با حمله مغولان به ايران، جلال الدين حسن اولين حكمران مسلمان بود كه براي مغولان پيام «ايلي شدن»( بمعناي تابع شدن بدون درگيري و جنگ) فرستاد.[٥٠]سياست جلال‌الدين حسن در برخورد با دولت‌هاي همجوار امنيت را براي نزاريان به همراه داشت.
صاحب جامع التواريخ به خوبي تغييرات فكري نزاريان، از داعي تا شاهي و از آرمان‌گرايي تا واقع‌گرايي را نشان مي‌دهد:
جلال الدين در سنه عشره و ستمائه بر عزم مدد اتابك و حرب منگلي از الموت به آذربايجان آمد، و مدت يك سال و نيم در ملك او بماند، و اتابك او را ... مال‌ها به افراط مي‌داد، به غايت كه بعد از انزال و اقامت علوفات جلال‌الدين و لشكرش از همه انواع و تشريفات و خلع گرانمايه كه او را و لشكر او را بارها داد، هر روز هزار دينار زر پره پره به اسم حوائج بها به خزانه او فرستاد.[٥١] از نيمه دوم قرن ششم هجري دو گروه در ميان اسماعيليان ايران پدپد آمد: يكي از آنها ظاهراً نماينده اشراف و گروه ديگر نماينده قشرهاي پايين جامعه بود. حسن دوم فرزند محمد كوشيد تا بر گروه دوم يعني قشرهاي پايين تكيه كند؛ ولي در زمان فرمانروايي جلال الدين حسن نومسلمان، براي حفظ ثروت و اراضي و امتيازات خويش، ادامه تعاليم مربوط به نزديكي آخرالزمان را مصلحت ندانستند. به همين دليل با دنياي پيرامون آشتي كردند و كوشيدند به زمين‌داران سني ايران نزديك شوند و توده مردم را مهار كنند. اين اختلاف به جايي رسيد كه سرانجام جلال‌الدين حسن را در سال ٦١٨ ه / ١٢٢١، زهر خوراندند.
وزير به حكم وصايت جلال‌الدين مدير ملك بود و علاءالدين كودك بود و تأديبي تمام نيافته،... با جماعتي كودكان به بازي و تماشاي گوسفند پروردن و شيردادن مشغول شد تا بنيادهاي پسنديده كه پدرش نهاده بود... باطل گشت... اول همه طايفه‌اي كه از ترس پدرش متقلد شريعت اسلام شده بودند... به سر الحاد رفتند ... و اخبار اندرون و بيرون دوست و دشمن از او مخفي داشتند.[٥٢] مؤلف تاريخ گزيده از علاءالدين جانشين حسن سوم با صفت «ملحد» ياد مي‌كند؛ در حالي كه حسن صباح، بزرگ اميد و محمد بن بزرگ اميد را كساني معرفي مي‌كند كه دعوت به «بواطنه» مي‌كردند.[٥٣]«در رودبار به عهد و ايام علاءالدين، باغي و كوشكي ساخته‌اند از بهر تماشاگاه او».[٥٤]ميمون دز در ابتدا به صورت اقامت‌گاه حكومتي مورد توجه بود كه به خوبي به استحكام آن پرداخته شد و مقر حكومتي علاءالدين اسماعيلي بود.[٥٥] در اين زمان، اسماعيليان متأخر علاقمند بودند تا بيشتر به تجارت بپردازند.[٥٦]آنان اراضي نزديك‌ به قلعه‌هاي مستحكم را تصرف كردند و روستاييان را به رسم و روش فئودالي به بيگاري كشيدند و با به راه انداختن كاروان‌ها به تجارت پرداختند. در آغاز قرن هفتم هجري (سيزدهم ميلادي) دولت اسماعيلي الموت به صورت دولت فئودالي عادي در آمده بود.[٥٧]

اسماعيليان متأخر و مغولان

با هجوم مغول به ايران، موجي از مهاجرت علما و دانشمندان به قلمرو اسماعيليه و در پي آن رشد انديشه‌هاي كلامي ـ عقلي در گستره حكومتي آنان را شاهد هستيم. نمونه بارز آنان خواجه نصيرالدين طوسي است.[٥٨]خواجه به تشويق حاكم قهستان كتاب تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق ابوعلي مسكويه را از عربي به فارسي برگرداند و آن را تهذيب كرده و براساس آن، كتاب مشهور اخلاق ناصري ـ از پر مايه‌ترين كتب فارسي در علم اخلاق و حكمت عملي ـ را نوشت.[٥٩]وي همچنين الادب الوجيز للولد الصغير اثر عبدالله بن المقفع (مقتول ١٤٢ ه) را به دستور ناصرالدين محتشم قهستان به فارسي برگردانيد.[٦٠]حملات مغول (٦١٦ -٦٥٦ ه / ١٢١٩ -١٢٥٨م) به دنياي اسلام به طريقت‌هاي صوفيه كه مدت‌ها به دست «شريعت» و با همكاري حاكمان منزوي شده بودند امكان بازيابي و قدرت‌گيري داد.
حملات مغولان دو مركز مهم قدرت در حوزه اسلام، خلافت و اسماعيليه را برانداخت. با سقوط اسماعيليه و خلافت عباسي فضاي جديدي در جهان اسلام به ويژه در حوزه مذهب فراهم شد. عرفا و صوفيان به همكاري با حاكمان مغول پرداختند. از سوي ديگر قرائتي از اسلام شكل گرفت كه بيشتر به اسلام مردمي شناخته مي‌شود؛ اسلامي كه در چارچوب موجود نمي‌گنجيد و صبغة عرفاني آن بيش از هر چيزي نمود داشت.
با حمله مغول چراغ نهاد شريعت براي مدتي به افول گراييد و در مقابل آن چراغ نهاد طريقت به روشنايي گراييد. مساجد، مدارس و نهادهاي شهري كه پايگاه شريعت محسوب مي‌گرديدند؛ تخريب شدند. از سوي ديگر سرخوردگي و نااميدي ناشي از كشتارها و تخريب شهرها باعث روي آوردن مردم به عرفان و طريقت‌هاي صوفيانه و رونق كار آنان گرديد. اسماعيليان با سقوط قلعه‌هاي الموت، خويش را در مواجه با دنياي پيرامون ديدند؛ دنيايي كه براي مدت‌ها خود را از آن محروم كرده بودند. آنان از نهاد طريقت و عرفان كه وجه اشتراك بسياري با آئين‌شان داشت حداكثر استفاده را بردند. به كار بردن عنوان شاه براي عرفا از سوي امامان متأخر اسماعيلي، نفوذ اين سنت‌ها را در الموت نشان مي‌دهد. آخرين امامان نزاري، فرزندان علاءالدين چنين خوانده مي‌شدند. ركن الدين خورشاه، شهنشاه، شيرانشاه، ايرانشاه و پسرش مباركشاه، كه همگي القاب شاهي داشتند.[٦١]اين القاب علاوه بر نفوذ سنت‌هاي عارفانه به داخل الموت مي‌تواند معلول وجود مادران و همسراني از تبار شاهي و نمايانگر عدول اسماعيليان متأخر از امامت به پادشاهي باشد. با توجه به حضور مادراني توانمند و زناني از اصل و تبار شاهي، رسم و رسوم پادشاهي در نظام الموت بيشتر از گذشته ظهور پيدا كرد؛ امري كه نمايانگر ايراني شدن اسماعيليان متأخر است.
اسماعيليان نزاري با حمله هولاكو به ايران در سال ٦٥١ ه / ١٢٥٣ م. خود را در مواجه عيني با مغولان ديدند؛ در حالي كه از درون مدت‌ها قبل دچار انحطاط سياسي ـ عقيدتي شده بودند. هولاكو در اواخر سال ٦٥١ ه / ١١٦٥ م. از جانب منگوقاآن با لشكريان خويش به سمت ايران حركت كرد. وي بعد از ورود به ايران يكي از سرداران خود به نام كيتوبرقا را مأمور فتح قلاع اسماعيليه كرد.[٦٢] اسماعيليان متأخر در مصاف با سياست‌هاي دنياي پيرامون دچار تزلزل و ضعف ساختاري شده بودند. در اين دوره هر چند خوارزمشاهيان و اسماعيليان درگير مبارزه با مغولان بودند؛ اما با هم تعارضاتي نيز داشتند. خيرانديش در مورد تعارض منافع جلال الدين خوارزمشاه با اسماعيليان متأخر مي‌نويسد:
نخستين عرصه تعارض جلال الدين و اسماعيليان، خراسان و قهستان بود. به گزارش نسوي، جلال الدين هنگام بازگشت از هند، امارت خراسان و قهستان را به اورخان از سرداران و همراهان خويش داد. اقدامات اورخان به رونق اقتصادي قهستان سخت لطمه مي‌زد... آنان دامغان را به تصرف در آوردند. اما اسماعيليه نيز دامغان را احتمالاً بيشتر به خاطر موقعت ارتباطي آن مي‌خواسته‌اند؛ زيرا قلاع‌ آن در كوه‌هاي خراسان مشرف بر راه كارواني از نيشابور به ري بود كه از دامغان مي‌گذشت. بدين ترتيب اين مسير مهم در دست اسماعيليه قرار گرفت و موقعيت ارتباطي و تجاري خوبي به دست آوردند.[٦٣] به گزارش نسوي، دسته‌اي از اسماعيليان كه در لشكر و دولت جلال الدين نفوذ كرده بودند شناسايي شدند و به قتل رسيدند.[٦٤]اسماعيليه با تهديد شرف الملك، وزير خوارزمشاه، ضمن گرفتن باج، موفق شدند از خراج دامغان ده هزار دينار بكاهند.[٦٥]شرف الملك با دست‌يابي به كارواني از اسماعيليه كه هفتاد نفر بودند همه آنها را كشت و اموالشان را تصاحب كرد. شرف الملك بار ديگر با دادن باج و هديه، اسماعيليان را از خود راضي ساخت.[٦٦] از زمان علاء الدين، اقدامات سياسي نزاريان در اعزام سفرا و جواب‌هاي طفره آميز سلاطين به آنان و راضي شدن نزاريان به دريافت غرامت، نشان‌ دهنده ضعف آشكار آنان است. آنان در اين دوره ابتدا به وسيله اعزام سفير، ناراحتي و اعتراض خود را نشان مي‌دادند و اگر جواب درستي نمي‌يافتند دست به ترور مي‌زدند. نمونه آن ترور اورخان، از سرداران و همراهان سلطان جلاالدين خوارزمشاه بود كه چون اسماعيليه از تعديات او به جلال‌الدين خوارزمشاه شكايت بردند و نتيجه‌اي حاصل نشد وي را ترور كردند. نمونة ديگر اين مذاكرات، در پي حملات نيروهاي جلال الدين خوارزمشاه به اسماعيليه صورت گرفت كه براي كاهش اين حملات به نزد وي سفير فرستادند. اين سفير ملقب به فلك الدين بود كه در پاسخ، نسوي مأمور عزيمت به الموت و مذاكره با اسماعيليان گرديد.[٦٧] در اين زمان در ساختار عقيدتي نزاريان الموت اختلافات شديدي به وجود آمد در حالي كه مغولان متحد و يكپارچه به دنبال فتح الموت بودند، نزاريان در برخورد با مغولان قدرت به كارگيري خط مشي يكسان و تصميم‌گيري هماهنگ را نداشتند. علاءالدين علاوه بر مبارزه پايدارش با مغولان، براي ايجاد اتحاد ميان مسيحيان و مسلمانان جهت دست زدن به اقدام مشترك بر ضد مغولان در سال ٦٣٥ ه / ١٢٣٨ م. نمايندگي را به فرانسه، انگلستان و اروپاي غربي اعزام كرد.[٦٨]
در حالي كه ركن الدين خورشاه «در زمان حيات پدر با اعمال او سخت مخالف بود و يا به هر نحوي كه امكان يابد از قلمرو اطاعت پدر بيرون رود.[٦٩] خواص و عوام از علاءالدين ملول شده بودند، و از تدبير او مخايل ادبار براحوال مملكت معاينه مي‌ديدند. و ركن الدين (خورشاه) اين سخن را ملواح ( وسيله اجراي مقصودي قرار دادن كسي يا چيزي) ساخته كه از افعال و احوال و اقوام پدرم لشكر مغول قصد اين مملكت دارند، و پدرم غم كاري نمي‌خورد. من از او كرانه (كناره) كنم و به حضرت پادشاه روي زمين ايلچيان فرستم ... تا ملك و رعايا بماند و نزاريان متفق شدند بر آن شرط كه به هر طرف كه رود مصاحب او باشند.[٧٠] علاءالدين، ركن الدين خورشاه را در وثاقي كه هم پهلوي وثاق خود بود در ميان زنان نگه مي‌داشت.[٧١] به علت اختلافات آشكار اين پدر و پسر، ركن الدين خورشاه متهم به همدستي با «حسن مازندراني» در قتل پدر خويش گرديد و از اين رو ميان او و برادران همواره اختلاف وجود داشت. جويني گزارش مي‌دهد كه هولاكوخان در آغاز امر، «ايلي» خورشاه را پذيرفت و حاضر شد كه اگر او قلاع را خراب كند و به خدمت آيد با او كاري نداشته باشد. ركن الدين در پاسخ پيشنهاد هولاكوخان «وزير خود شمس الدين گيلكي را به خدمت هولاكو فرستاد».[٧٢]بنا به گزارش جويني، ركن الدين خورشاه اظهار مي‌كند كه قصد تسليم داشته ولي اكثر افراد غضبناك شده و او را در صورت عملي كردن تصميم خود به مرگ تهديد كرده‌اند.[٧٣] اختلاف ميان امامان، كشته شدن علاءالدين، زنداني‌هاي سياسي كه نمونه آن زنداني شدن خورشاه در بين زنان حرمسرا بود و اقدام فداييان در تهديد به مرگ ركن‌الدين خورشاه،[٧٤]نشان دهنده تشديد اختلافات عقيدتي ـ سياسي بين اسماعيليان متأخر است. ركن الدين خورشاه از نبوغ حسن صباح و از ثبات شخصيت وي برخوردار نبود. به قول جويني وي «در سير به قول زنان و قاصر نظران تلبيس و تمويه مي‌ساخت.[٧٥] به نظر مي‌رسد شرايط جمعيتي و اقتصادي اسماعيليه، انزواي در قلاع را ممكن نمي‌ساخت و اسماعيليان به شدت نيازمند توسعه تجارت بودند.[٧٦]پيتر ويلي در سفرنامه خود مي‌نويسد: كه قلاع اسماعيليه طوري ساخته شده بودند كه مي‌توانستند به هم كمك كنند.
موقعي كه توپوگرافي زمين را بررسي مي‌كرديم احساس شد كه پادگان الموت براي كمك به پادگان ميمون دژ اقدامي نكرده است. در صورتي كه اين دو قلعه از نظر جغرافيايي طوري واقع شده‌اند كه مي‌توانستند به قواي محاصره كننده هجوم برند... . اگر در بدترين حادثه، دشمني مشرف بر قلعه قرار گيرد. بيرون راندن مجددش با هجوم پادگان‌هاي الموت و شيركوه كاملاً امكان‌پذير خواهد بود... اگر حشاشين (اسماعيليان متأخر) را مردي مانند حسن صباح رهبري مي‌كرد، اين قلعه مي‌توانست پايداري كند.[٧٧] دانشمندان و علماي غير اسلامي كه علاءالدين محمد از اطراف و اكناف در الموت گرد آورده بود، تصور مي‌كردند مقام و منزلت بهتري در خدمت هولاكوخان خواهند داشت به گوش ركن الدين خورشاه مي‌خواندند كه دست از مقاومت بردارد. وي تا چندين روز همچنان تعلل ورزيد و چون ديد كه از عهدة سپاه مغول بر نمي‌آيد سرانجام روز يك‌شنبه ٢٩ شوال (يا اول ماه ذيقعده) سال ٦٥٤ / دسامبر ١٢٥٦ م. از ميمون دژ فرود آمد و تمام خزاين را كه داشت تقديم نمود.[٧٨] خورشاه را اندكي بعد در بازگشت از مغولستان به همراه همه كسان و بستگان و جمله اسيران اسماعيلي كه در دست مغولان بودند كشتند.[٧٩]

نتيجه‌گيري

حسن صباح، داعي برجسته فاطميان، در اواخر قرن پنجم هجري (يازدهم ميلادي) با مرگ هشتمين خليفه فاطمي، المستنصر و جانشني مستعلي توانست به حمايت از نزار، فرقه‌اي از تشيع را در ايران (الموت) پايه‌گذاري كند كه بعد‌ها در تاريخ ايران به اسماعيليان نزاري الموت مشهور گرديد. وي در تشكيل جامعه جديد (اسماعيليه نزاري) نقش خويش را به عنوان «نايب» و «حجت» امام غايب از نسل نزار تبيين كرد. اسماعيليان نزاري در طول حيات خويش بارها آموزه‌هاي حسن صباح را تفسير مجدد كردند. كه در سه مرحله قابل بررسي است: در مرحله نخست، اسماعيليان متقدم (حسن صباح، كيابزرگ اميد و محمد بن كيا بزرگ اميد) جامعه نزاري و حاكمان آن زندگي ساده همراه با آرمان‌هاي عالي را سپري كردند؛ آنان در اين دوره به دنبال تشكيل جامعه آرماني و سپس تغيير دنيا در راستاي آن آرمان‌ها بودند.
در مرحله دوم، اسماعيليان مياني (حسن علي ذكره السلام ـ حسن دوم)، محمد بن حسن علي ذكره السلام تفسير جديدي از آموزه‌هاي حسن صباح ارائه كردند و بحث «قيامت» انديشه محوري آنان گرديد. حسن علي ذكره السلام در سال ٥٥٩ ه. شريعت را نسخ و آغاز قيامت را اعلام كرد. جانشين او نيز اين آموزه‌ را استمرار بخشيد. محمد بن حسن علي ذكره السلام خود را همان امام موعودي معرفي كرد كه در آموزه‌هاي حسن صباح وعده ظهورش داده مي‌شد اسماعيليان نزاري با اعلام قيامت و نسخ شريعت، تعارض و تقابل خود با دنياي اسلام را تكميل كردند؛ از اين رو مسلمانان آنان را در شهرها قتل‌ عام كردند و آنها به كوهستان‌ها پناهنده شدند. اين واقعه منجر به افول بحث‌هاي كلامي ـ عقلي در ميان آنان و روي آوردن به برهان قاطع شمشير گرديد. به نظر مي‌رسد در دوره اسماعيليان مياني آنان به هدف خويش در تشكيل جامعه مبتني بر آرمان‌هاي خويش موفق گرديدند؛ اما به تغيير دنياي پيرامون تمايلي نشان ندادند.
در مرحله سوم، اسماعيليان متأخر (حسن بن محمد، علاءالدين ركن الدين خورشاه) با هجوم مغول به جهان اسلام و نيز قلعه‌هاي الموت مواجه شدند. آنان در آموزه‌هاي خويش بار ديگر تغيير مسير دادند. حسن بن محمد (نومسلمان) با عدول از نظريه قيامت، از آموزه‌هاي تشيع نيز بازگشت و به قرائت سني (شافعي) از اسلام روي آوردند. به نظر مي‌رسد اين اقدام دلايل سياسي ـ اجتماعي داشت. حسن نومسلمان با شاهان گيلان وصلت كرد و در نبردهاي خوارزمشاهيان ـ غوريان به نفع خوارزمشاهيان وارد نبرد شد. وجود وزير و حرمسرا كه ظاهراً از دوره حسن نومسلمان باب شد و وجود خزانه كه به تصرف آن به دست مغول اشاره شده است، نشان دهنده ايجاد تغييرات اساسي در نظام حكومتي الموت دارد و آن تبديل شدن نظام ساده دعوت و تبليغ امام بر حق به نظامي سلطنتي، و بازگشت از زندگي زهدانه به زندگي شاهانه، و از آرمان‌گرايي به واقع‌گرايي است. حسن نومسلمان به دليل اختلافات داخلي به قتل رسيد. قتل وي نشانه انحطاط آموزه‌هاي حسن صباح است كه بر محور حجت و بعدها امام مبتني بود. اسماعيليان متأخر به واقع‌گرايي و دوري از آرمان‌گرايي روي آوردند و در اين راستا به تجارت با جهان اسلام پرداختند و در جريان حمله مغول به اعزام سفرا به بعضي از كشورهاي اروپايي براي اتحاد در مقابل مغولان پرداختند. اسماعيليان نزاري با حمله هولاكوخان به ايران در سال‌ ٦٥١ ه . خود را در مواجهة عيني با مغولان ديدند؛ در حالي كه از مدت‌ها قبل دچار انحطاط سياسي ـ‌ عقيدتي شده بودند. به هر روي با هجوم مغول موجي از مهاجرت علما و دانشمندان به قلمرو اسماعيليه و در پي آن رشد انديشه‌هاي كلامي ـ عقلي را شاهد هستيم كه نمونه بارز آن حضور خواجه نصيرالدين طوسي در ميان اسماعيليان است.
به نظر مي‌رسد امامان متأخر اسماعيلي و فرزندان آنان تحت تأثير فرهنگ ايراني قرار گرفته باشند، كه پسوند اسامي آنان مؤيد آن است؛ نظير ركن الدين خورشاه، ايرانشاه و شيروانشاه. پسوند شاه مي‌تواند حاكي از رشد عرفان و نفوذ آن در انديشه اسماعيليان متأخر باشد؛ با اين حال عرفان يكي از مؤلفه‌هاي اصلي تمدن ايراني ـ اسلامي است. اين القاب علاوه بر نفوذ سنت‌هاي عارفانه به داخل الموت مي‌تواند معلول وجود مادران و همسراني از تبار شاهي و نمايانگر عدول اسماعيليان متأخر از امامت به پادشاهي باشد. با توجه به حضور مادراني توانمند و زناني از اصل و تبار شاهي، رسم و رسوم پادشاهي در نظام الموت بيشتر از گذشته ظهور يافت. امري كه نمايانگر ايراني شدن اسماعيليان متأخر است.


پی نوشت ها::

* كارشناسي ارشد تاريخ اسلام دانشگاه شيراز
** كارشناسي ارشد تاريخ اسلام دانشگاه شيراز

[١]«جهانيان معمولاً هر آنچه شنيده‌اند، از دشمنان آنها شنيده‌اند؛ زيرا پس از زوال و شكست نهضت اسماعيلي، آنچه در دسترس مردم قرار داشت، فقط از آثار دشمنان اسماعيليان بود... تاريخ اين فرقه را بايد به استناد مطالب پراكنده‌اي كه بر حسب تصادف به چشم مي‌خورد و يا به استناد مدارك يك جانبه، پرداخت و اين هر دو مرد مورخ را بر آن مي‌دارد كه جاهايي را كه در نوشتن تاريخ اين گروه، خالي مي‌ماند، يا با خيال پردازي بي‌حد و حصر و يا با سكوت و بي‌تفاوتي پر سازد. حتي در مواردي كه مدارك در دست داريم، عدم احاطه و اطلاع ما بر اوضاع كلي و عمومي آن عهد و شرايطي كه اسماعيليان تحت آن مي‌زيستند، استفاده از آن مدارك را كاري با بيم و خطر كرده است. از اين رو داستان مطالعات اسماعيلي، خود داستان مهم و پر حادثه‌اي است و هرگونه تحقيق جديدي را در اين زمينه بايد با آغوش باز پذيرفت. (هاجسن، ١٣٦٩، ٣٠ ـ ٢٩) سخن جالب هاجسن، محقق اسماعيليان، را به اين دليل آورديم تا سرپوشي باشد بر نارسايي‌ها و عدم يك نواختي در نوشتن اين مقاله.

[٢]جان هاليستر، تشيع در هند، ترجمه آذر ميدخت مشايخ فريدوني (تهران: مركز نشر دانشگاهي، ١٣٧٣) ص ٣٦٧

[٣]همان، ص ٣٦٠ ـ ٣٦٢

[٤]رشيد الدين فضل‌الله همداني، جامع التواريخ، تصحيح، محمد دبير سياقي (تهران: نشر دانش، ١٣٦٦) ص ١٢٣

[٥]فرهاد دفتري، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمه فريدون بدره‌اي (تهران: فروزان، ١٣٧٥) ص ١٩١

[٦]همان، ص ٤٢٢

[٧]عبدالله مستوفي، تاريخ گزيده (تهران: اميركبير، ١٣٣٢) ص ٥٢١

[٨]عطاملك جويني، تاريخ جهانگشا (تهران: مجلس، ١٣٥٥) ج ٣، ص ٢١٥

[٩]همداني، پيشين، ص ١٧٠

[١٠]همداني، پيشين، ص ١٤٦ و ١٥٩ و ١٧٣

[١١]همان، ص ١٥٤ ـ ١٥٧

[١٢]رن فراي، تاريخ ايران از اسلام تا سلاجقه، ترجمه حسن انوشه (تهران: اميركبير، ١٣٧٩) ج ٥، ص ٣٢٢ ـ ٣٢٣

[١٣]مستوفي، پيشين، ص ٥٢٣

[١٤]همداني، پيشين، ص ١٦٢ و ١٦٨ و ١٧٠ ـ ١٧١

[١٥]مجتبي مينوي، تاريخ و فرهنگ (تهران: خوارزمي، ١٣٥٦) ص ١٨٢

[١٦]همداني، پيشين، ص ٣٠٢

[١٧]همان، ص ٣٠٤

[١٨]برنارد لوئيس، فداييان اسماعيلي، ترجمه فريدون بدره‌اي (تهران: موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٣) ص ٣٠٦ ـ ٣١٠

[١٩]مستوفي، پيشين، ص ٥٢٣

[٢٠]مارشال هاجسن، فرقه اسماعيليه، ترجمه فريدون بدره‌اي (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٦٩) ص ٣١٠ ـ ٣١١

[٢١]لوئيس، پيشين.

[٢٢]هاجسن، پيشين، ص ٣٠١

[٢٣]مستوفي، پيشين.

[٢٤]همداني، پيشين، ص ١٧٠

[٢٥]Enno Franzius, History of the ORDER of assassins, (New york, ١٩٦٩) p
. ٦٩.

[٢٦]مستوفي، پيشين، ص ٣٨٢

[٢٧]هاجسن، پيشين، ص ٣٠٨

[٢٨]همداني، پيشين، ص ١٧٣

[٢٩]همان، ص ١٨١

[٣٠]براي اطلاع بيشتر، ر. ك: «آخر الزمان» دايرة المعارف بزرگ اسلام، زير نظر: محمد كاظم موسوي بجنوردي.

[٣١]عبدالرحمن بن جوزي، تلبيس ابليس، ترجمه عليرضا ذكاوتي (تهران: مركز نشر دانشگاهي، ١٣٨٦) ص ٩٠

[٣٢]عزالدين علي ابن اثير، الكامل (تاريخ بزرگ اسلام)، ترجمه ابوالقاسم حالت (تهران: موسسه مطبوعاتي علمي، ١٣٤٨) ذيل وقايع سال‌هاي ٥٧١ و ٥٩٦ ه .

[٣٣]تاريخ سيستان، تصحيح: محمد تقي بهار (تهران: نشر مركز، ١٣٧٣) ذيل وقايع سال ٥٧٤ ه .

[٣٤]عبدالجليل بن ابي الحسين قزويني، النقض (بي‌جا، بي‌نا، ١٣٦٢) ص ١٩٤

[٣٥]تاريخ سيستان، پيشين، ذيل وقايع سال‌هاي ٥٩٠ تا ٥٩٦ ه .

[٣٦]ابن جوزي، پيشين، ص ٤٩

[٣٧]هاجسن، پيشين، ص ١٨٢

[٣٨]همداني، پيشين، ص ١٧٣
٣٩.عطاملك جويني، تاريخ جهانگشا (تهران: مجلس، ١٣٣٤) ج ٢، ص ٢٤٣

[٤٠]عبدالرسول خيرانديش، تاسيس سلسله ايلخاني، پايان نامه دكتري (تهران: دانشگاه تربيت مدرس، ١٣٧٤) ص ٥٢٣

[٤١]هاجسن، پيشين، ص ١٨٢

[٤٢]همداني، پيشين، ص ١٧٤؛ ظهير الدين مرعشي، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران (تهران: نشر گستره، ١٣٦٣) ص ٨٥

[٤٣]همداني، پيشين، ص ١٧٦ و ١٨٢

[٤٤]شهاب الدين نسوي، سيرت جلال الدين منكبرني (تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٤) ص ١٨٦

[٤٥]همان، ص ١٨٥

[٤٦]مستوفي، پيشين، ص ٥٢١

[٤٧]همداني، پيشين، ص ١٧٨

[٤٨]همداني، پيشين، ص ١٧٥

[٤٩]همان، ص ١٧٦

[٥٠]هاليستر، پيشين.

[٥١]همداني، پيشين.

[٥٢]همان، ص ١٧٩ ـ ١٨١

[٥٣]مستوفي، پيشين، ١٣٣٢، ص ٥٢٠

[٥٤]همداني، پيشين، ص ١٩٠

[٥٥]
Piter Willy, ….. p. ١٧٣-٢٧٧ .

[٥٦]هاجسن، پيشين، ص ٣٣٦

[٥٧]ن. پيگولوسكايا، تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده هيجدهم ميلادي، ترجمه كريم كشاورز (تهران: پيام، ١٣٥٤) ص ٢٧٨

[٥٨]جويني، پيشين، ١٣٥٥، ص ٢٧٠

[٥٩]علي اصفر حلبي، تاريخ تمدن اسلام (تهران: اساطير؛ ١٣٧٢) ص ١٨٦

[٦٠]همان، ص ٥٨٧

[٦١]همان، ص ١٧٦ و ١٨٨

[٦٢]ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات ايران (تهران: فروزان، ١٣٦٧) ص ١٤

[٦٣]خيرانديش، پيشين، ص ٥٢٧
٦٤.نسوي، پيشين، ص ١٦٣ـ ١٦٦

[٦٥]همان.

[٦٦]همان.

[٦٧]نسوي، پيشين، ص ١١٧ ـ ١١٩

[٦٨]هاجسن، پيشين، ص ١٨٦

[٦٩]جويني، پيشين، ج ٢، ص ٢٥٣

[٧٠]همان، ص ١٨٣

[٧١]همداني، پيشين، ص ١٧٦ و ١٨٢

[٧٢]جويني، پيشين، ج ٣، ص ٢٦٣

[٧٣]همان، ج ٢، ص
[١٢٩]

[٧٤]همان، ص ١٢٥ ـ ١٣٠

[٧٥]جويني، ج ٣، ص ٢٦٤

[٧٦]خيرانديش، پيشين، ص ٥٤٢

٧٧ .Piter willy …..p. ١٧٣-
[١٧٧]


[٧٨]شيرين بياني، دين ودولت در عهد مغول (تهران: مركز نشر دانشگاهي، ١٣٦٧) ص ٢٠١.

[٧٩]همان.

منابع

ـ ابن اثير، عزالدين علي، الكامل (تاريخ بزرگ اسلام)، ترجمه ابوالقاسم حالت، ج ٨، تهران، موسسه مطبوعاتي علي اكبر علمي، ١٣٤٨.
ـ ابن جوزي، عبدالرحمن، تلبيس ابليس، ترجمه عليرضا ذكاوتي، تهران، مركز نشر دانشگاهي، ١٣٦٨).
ـ الغزالي، محمد، المنقذ من الضلال، بيروت، المكتبه العصريه، ٢٠٠٤ م.
ـ بياني، شيرين، دين و دولت در عهد مغول، تهران، مركز نشر دانشگاهي، ١٣٦٧.
ـ پيگولوسكايا، تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده هيجدهم ميلادي، ترجمه كريم كشاورز، تهران، پيام، ١٣٥٤.
ـ تاريخ سيستان، تصحيح محمد تقي بهار (ملك الشعرا)، تهران، نشر مركز، ١٣٧٣.
ـ جويني، عطاملك، تاريخ جهانگشا، ج ٢، تهران، مجلس، ١٣٣٤.
ـ رن فراي، تاريخ ايران از اسلام تا سلاجقه، ترجمه حسن انوشه، ج ٥، تهران، اميركبير، ١٣٧٩.
ـ حلبي، علي اصغر، تاريخ تمدن اسلام، تهران، اساطير، ١٣٧٢.
ـ خيرانديش، عبدالرسول، تأسيس سلسله ايلخاني، پايان نامه دكتري، تهران، دانشگاه تربيت مدرس، ١٣٧٤.
ـ صفا، ذبيح‌الله، تاريخ ادبيات ايران، تهران، فروزان، ١٣٦٧.
ـ دفتري، فرهاد، تاريخ و عقايد اسماعيليه، ترجمه فريدون بدره‌اي، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٣.
- قزويني، عبدالله الجليل بن ابي الحسين، النقص، بي‌جا، بي‌نا، ١٣٦٢.
- لوئيس، برنارد، فداييان اسماعيلي، ترجمه فريدون بدره‌اي، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٣.
ـ مرعشي، ظهيرالدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، تهران، نشر گستره، ١٣٦٣.
ـ مستوفي، حمدالله، نزهة القلوب، بمبئي، ناشر، ميرزا محمد شيرازي، ١٣١١.
ـ مستوفي، عبدالله، تاريخ گزيده، تهران: اميركبير، ١٣٣٢.
ـ نسوي، شهاب الدين، سيرت جلال الدين منكبرني، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٤٤.
ـ هاجسن، مارشال، فرقه اسماعيليه، ترجمه فريدون بدره‌اي، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٦٩.
ـ هاليستر، تشيع در هند، ترجمه آذرميدخت مشايخ فريدوني، تهران، مركز نشر دانشگاهي، ١٣٧٣.
ـ همداني، رشيدالدين فضل الله، جامع التواريخ، تصحيح، محمد دبير سياقي، تهران، نشر، ١٣٥٦ و ١٣٦٦.
ـ مينوي، مجتبي، تاريخ و فرهنگ، تهران، خوارزمي، ١٣٥٦.
ـ رجائي، عبدالله، انديشه‌هاي حسن صباح درباب امامت و حجت، فصلنامه تاريخ اسلام، سال چهارم (١٣٨٢).
ـ روحي ميرآبادي، علي رضا، «دور قيامت در نظر اسماعيليان نزاري»، فصلنامه تاريخ اسلام، سال سوم (پاييز ١٣٨١).
ـ مجتبايي، فتح الله و ديگران «آخرالزمان»، دايره المعارف بزرگ اسلام، زير نظر: محمد كاظم موسوي بجنوردي، ج ١، تهران، ناشر دايره المعارف بزرگ اسلامي، ١٣٦٩.
_ Franzius, Enno. History of the ORDER of Assassins. New York, ١٩٦٩ .
_ www. Ghazali. Org / biblio / Authenticityy of Ghazali works – AR. Htm .
PETER WILLEY. The castles of the Assassins London: Harap ١٩٦٣ .