تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - مناقبخواني در دوره آل بويه

مناقب‌خواني در دوره آل بويه
 
ایزدی حسین  

دوره آل بويه از مهم‌ترين دوره‌هاي رشد و شكوفايي تشيع است. در اين دوره شيعيان اقدام به مدح و رثاي امامان و ذكر مناقب آ‌نان در اماكن عمومي مي‌كردند كه از آن به عنوان مناقب خواني ياد شده است. اين كار فرهنگي كه با مقابله به مثل و واكنش‌هاي اهل سنت مواجه شد، كم و بيش قبل از اين دوره نيز مرسوم بود و در دوره سلجوقيان نيز به حيات خود ادامه داد. منظور از مناقب خواني معناي عام آن كه شامل سرايش شعر و نثر در مدح امامان شيعه و مثالب برخي از صحابه و نقل آن در محافل و اماكن عمومي است، مي‌باشد.

كليد واژه‌ها: آل بويه، شيعيان، اهل سنت، فرهنگ و ادب، مراسم و آيين‌هاي مذهبي، مناقب خواني، مدح و مرثيه.

مقدمه

قرن چهارم هجري آغاز شكوفايي و گسترش وسيع شعر و ادب بود و بازار شعر و شاعري رونق زيادي داشت. بزرگان، علما و صاحب منصبان با سرودن شعر، اين هنر ذوقي را در افواه مردم رايج و شايع كرده بودند و شاعران از جايگاه برجسته‌اي نزد حاكمان و مردم برخوردار بودند. علوم لغت و بلاغت نضج گرفته بود. شاعران فراوان گشته بودند و شعر از مفاهيم صحرا به مفاهيم تمدن گراييده بود. صاحبان قدرت با دست و دلبازي انديشمندان و شاعران را گرامي مي‌داشتند. به قول يميني، روز بازار فضل و فضايل بود و غوّاصان ادب و هنر در درياي مروّت و فتوّت ايشان درّهاي ثمين و جواهر نفيس مي‌يافتند.[١]در اين عصر، بزرگان، شاعران و فعالان فرهنگي هوشيار و زمان‌شناس شيعي از اين ابزار فرهنگي كه در جذب مخاطب و دلنشيني كلام تاثير فوق‌العاده‌اي دارد، بهره جستند. مورخان بارها از مناقب خواناني ياد كرده‌اند كه با نقل مديحه و مرثيه در اماكن عمومي بسياري از شهرها به خصوص بغداد، فعاليت داشتند.
بيت زير از كسائي مروزي (م ٣٩١ ه)، كه اولين شاعر مذهبي پارسي‌اش مي‌دانند، مشخص مي‌كند كه در قرن چهارم، اصطلاح مناقب‌گويي و مناقب خواني رايج و با واكنش‌هاي شديد اهل سنت مواجه بوده است.
اي كسايي هيچ مينديش از نواصب و از عدو
تا چنين گويي مناقب، دل چرا داري حزين؟[٢]
واژه مناقب جمع منقبت، به معناي خصال نيك، سجاياي پسنديده، صفات و هنرهايي است كه موجب ستودگي و مايه مباحات و ستايش است و نقطه مقابل آن مثالب است. برخي اين واژه را به معناي معجزه نيز دانسته‌اند.[٣]در نظر صاحب لسان العرب «نقيبه» شخص مبارك النفسي است كه در تمامي امور موفّق و چيره است. به اعتقاد او لفظ مناقب در مواقعي كه با صفتي چون جميل آورده شود به معناي اخلاق خواهد بود.[٤] بر اين اساس مناقب خواني به معناي عام آن كه شامل انشاد و خواندن شعر و نثر است، بيان مقام عبوديت، اخلاق والا، افعال كريمانه، و نيك خواهي‌هاي امامان شيعه: است كه براي هيچ يك از مسلمانان پوشيده نبوده است. «مناقب خوان ستايشگر ائمه شيعه است كه محامد آنان را بر مي‌شمرد».[٥] مناقب خواني به معناي عام از اقسام حماسه ديني است. حماسه نوعي از اشعار وصفي است كه مبتني بر توصيف اعمال پهلواني و مردانگي‌ها و افتخارات و بزرگي‌هاي قومي يا فردي باشد،‌ به نحوي كه شامل مظاهر مختلف زندگي آنان گردد. منظومه‌هاي حماسي به انواع مختلفي تقسيم شده است:
١. منظومه‌هاي حماسي اساطيري و پهلواني؛
٢. منظومه‌هاي حماسي ـ تاريخي؛
٣. منظومه‌هاي حماسي ـ ديني؛
٤. منظومه‌هاي حماسي مصنوع.[٦] حماسه ديني و مذهبي به توصيف قهرماني‌هاي بزرگان و اولياي ديني اختصاص دارد. اين نوع حماسه به بيان اوصاف پسنديده و جان‌فشاني قهرمانان و بزرگان مذهبي‌اي مي‌پردازد. كه كردار و فداكاري آنها و نيز رنج‌ها و مصايب آنان نقشي بسزا در تكوين و ريشه‌دار شدن دين و مذهب يك قوم ايفا كرده است. همين نوع حماسه يا مفاخره مذهبي است كه زمينه ساز پديد آمدن مناقب خوانان شد كه در كوچه و بازار و ميادين شهرها با صداي خوش و بلند، ابياتي در منقبت و مدح و مرثيه اهل بيت و ائمه: مي‌خواندند. اشكال عمده مناقب خواني، به مثابه حركتي فرهنگي ـ ادبي؛ عبارت بود از:
الف) مدح و مرثيه سرايي، ستايش مذهب و ائمه:؛
ب) مراسم جشن، تعزيه گرداني و عزاداري؛
ج) طعن و هجو خصم.
شيعيان در اوايل قرن چهارم و پيش از تسلط بويهيان برخلافت عباسي، در بغداد از موقعيت و نفوذ بالايي در ميان بزرگان برخوردار بودند كه در سايه آن مي‌توانستند براي شهيدان كربلا محفل ماتم و نوحه‌خواني برپا كنند. اما رونق اين محافل، حنبلي‌ها را به خشم مي‌آورد؛ لذا به مقابله با آن مي‌پرداختند. هر چه قدرت و جمعيت شيعيان بيشتر مي‌شد، اين نزاع‌ها افزايش مي‌يافت. در اين زمان كه تسلط دستگاه خلافت عباسي به امور قلمرو خويش به نهايت ضعف رسيده بود، بارها محله شيعه نشين كرخ به آتش كشيده شد. اين فتنه انگيزي‌ها چنان فضاي رعبي به وجود آورده بود، كه طبق نقل تنوخي، از ترس فتنه حنابله نوحه بر حسين كه بدون تعريض بر خلفا هم نبود، بايد در خفا انجام مي‌گرفت يا در حمايت يك سلطان بر پا مي‌شد.[٧] در اين زمان كه ابومحمد حسن بن علي بربهاري رياست حنبليان بغداد را در دست داشت، عليه شيعيان با خشونت رفتار مي‌كرد. او نوحه‌گري و مرثيه‌خواني بر امام حسين(علیه السلام) و زيارت قبر ايشان را منع كرد و دستور آزار و غارت اموال زايران و كشتن نوحه‌گران را مي‌داد. به دستور وي زني نوحه‌گر به نام خلب به قتل رسيد.[٨]در سال ٣١٣ ه بر اثر فعاليت و اصرار آنان خليفه دستور داد تا مسجد براثا را كه مركز شيعه بود تخريب كردند.[٩]فتنه انگيزي‌هاي وي و پيروانش چنان گسترش يافت كه موجب نگراني خلافت گرديد؛ از اين رو القاهر عباسي در سال ٣٢١ ه، دستور دستگيري آنها را داد. بربهاري متواري شد و يارانش به بصره تبعيد شدند. بار ديگر كه بربهاري و يارانش به بغداد برگشتند در سال ٣٢٣ ه. به دستور خليفه الراضي برخي از يارانش دستگير و او باز هم فراري گشت و اجتماع بيش از دو نفر از حنابله در شهر ممنوع اعلام شد. خليفه در بيانيه‌اي خطاب به حنبلي‌ها نوشت:
امير مؤمنان كارهاي گروه شما را بررسي نمود... يكي از كارهاي بد شما... نسبت دادن شيعيان اهل بيت پيامبر(ص) به كفر و گمراهي، در كمين نشستن براي شكنجه و آزار ايشان در هر كوي و برزن... ديگر، بدگويي شما از زيارت كردن گور پيشوايان(ص) و سرزنش كردن زائران و بدعت‌گذار ناميدن ايشان است، و باآن همه انكار كه شما از زيارت داريد، خودتان به زيارت يك مرد عامي گرد هم مي‌آييد كه نه شرافت نسبي و نه سببي با پيامبر دارد و به زيارت كردن قبر او سفارش مي‌كنيد، خاك او را گرامي مي‌داريد، به گور او احترام مي‌گذاريد. خدا لعنت كناد آن آموزگار را كه اين ناشايست‌ها به شما آموخت كه چقدر پست بوده است، و آن شيطان فريبكار كه اينها را براي شما آرايش داد كه چقدر دغل بوده است. امير مؤمنان سوگند ياد كرده است، سوگندي كه اجرايش واجب است، كه اگر از اين بد مذهبي و كج رفتاري دست برنداريد، كار پيگرد و كوفتن و پراكندن و كشتن شما را گسترش خواهد داد. شمشير را بر گردن شما به كار خواهد برد؛ خانه و آشيانه‌هاي شما را به آتش خواهد كشيد.[١٠] آنچه در اين گزارش ارزشمند جالب توجه است تصريح خليفه عباسي به «شيعه اهل بيت پيامبر» و اطلاق آن به شيعيان است كه در همه جا رافضي خوانده مي‌شدند. او همچنين با احترام و بزرگي از امامان شيعه ياد كرده و احمد حنبل را تحقير كرده است.
جالب‌تر اين است كه مسجدي كه محل تجمع آنان بود به مسجد ضرار معروف شده بود. تنوخي مي‌نويسد:
گروهي از بغداديان مرا گفتند كه حنبليان مسجدي به نام ضرار ساختند و آن را وسيله فتنه قرار دادند.[١١] در اين زمان شيعيان برخي از صحابه را سبّ مي‌كردند. در سال ٣١٣ ه. مردي شيعه به نام كعكي كه ابن جوزي وي را رئيس روافض مي‌خواند، دستگير شد كه شيخين را سبّ مي‌كرد و در خانه وي عده‌اي را يافتند كه از وي آموزش مي‌ديدند.[١٢] ابن عقده، فقيه مبرّز شيعي، نيز از جمله مدرساني بود كه در مسجد براثا مناقب امامان مي‌گفت و به صراحت در مثالب شيخين املاي روايت مي‌كرد؛[١٣]از اين روست كه ابن جوزي مي‌گويد: در سال ٣٣١ ه . كه جمعيت روافض در بغداد زياد شده بود، به سبب تهديد آنان و شايد جسارت يافتن اهل سنت و در سركوب شيعيان، خليفه المتقي اخطار داده بود كه خليفه ذمّة خود را از هر كه صحابه را به بدي ياد كند برداشته است.[١٤]

گسترش مناقب خواني در دوره بويهي

با روي كارآمدن آل بويه و تسلط آنان بر بغداد به سال ٣٣٣ ه . آداب و آيين‌هاي شيعي گسترش چشمگيري يافت. برگزار كردن مجالس سوگواري و عزاداري و جشن عيد غدير ـ كه به طور مفصل بدانها خواهيم پرداخت ـ در اين زمان آغاز گشت، به طوري كه بعد از آنها نيز از اين رسوم در بين شيعيان ماندگار شد و در قرون بعد نيز استمرار يافت. مشاهد متبركه توسعه يافت و سنّت زيارت احيا شد. در سال ٣٣٦ ه. به فرمان معزّالدوله بر مزار امام كاظم و امام جواد٨ ضريح جداگانه‌اي ساختند و در كنار ضريح، كاخي باشكوه بنا كردند.[١٥]عضدالدوله نيز بر مرقد امام حسين(علیه السلام) در كربلا و حضرت علي(علیه السلام) در نجف بناي باشكوهي ساخت.[١٦]وي در هر منزلگاه براي زايران آبشخور ساخت. چاه‌ها و چشمه‌ها‌ي متعددي ايجاد كرد و خواروبار ايشان را از راه دريا و خشكي تأمين نمود.[١٧]آل بويه از همان ابتدا اعتقاد خود را در ارادت به امامان و انزجار از دشمنان اماميه بروز دادند. آنان چون بر كرمان تسلط يافتند لعن بر معاويه را بر منبرها رايج كردند.[١٨]شروع كار شيعي معزّالدوله در بغداد در سال ٣٥١ ه. با لعن نامه‌اي بود كه در همه مساجد نصب كردند:
خداوند معاويه را لعنت كند و لعنت كند كسي كه فدك را كه حق فاطمه بود غضب كرد و لعنت كند كسي كه مانع از دفن امام حسن(علیه السلام) در كنار قبر جدش شد و كسي كه ابوذر را تبعيد كرد و كسي كه عباس را داخل در شورا نكرد.
مناقب خواني به اشكال مختلفش از مدح و مرثيه در مراسم‌ها و مناسبت‌ها رونق بيشتري گرفت. سبّ صحابه و انتساب برخي امور به آنها بسيار شايع گشت. به ادعاي ابن حجر، اين حكايت‌ها و افتراها كه در قرن‌هاي دوم و سوم هجري نبود.[١٩]موجب خروج برخي علماي سنّي از بغداد گرديد. همان گونه كه عمر بن الحسين خرقي (م ٣٣٤ ه) فقيه حنبلي به دمشق رفت.[٢٠] بهترين و غني‌ترين منبعي كه از مناقب خوانان و اخبار آنها به طور جدي گزارش نقل كرده كتاب النقض عبدالجليل قزويني رازي است كه در قرن ششم مي‌زيست. اما از غالب گزارش‌هاي نفيس وي بر مي‌آيد كه ناظر بر زمان حيات خود او هستند و تنها در برخي موارد با اشاره به زمان و قدمت مسئله‌اي معلوم كرده است كه در قرون قبل نيز جريان داشته است؛ از اين رو از وضعيت مناقب خوانان در دوره بويهي كم‌تر اطلاعي در دست داريم و آنچه هست بيشتر از حوادث تاريخي قابل استخراج است.
مناقب خوانان كه اغلب دوره گرد بودند، در كوچه‌ها، خيابان‌ها، بازار و مراكز پرجمعيت و محافل ديني و مساجد به نقل مناقب پيشوايان معصوم: مي‌پرداختند. همچنان كه از سخن عبدالجليل رازي نيز بر مي‌آيد، مناقبيان بدون واهمه و مانعي در مراكزي شهري مناقب آل رسول(ص) مي‌گفتند:
پنداري نديده است و نشنيده است كه مناقب خوانان در قطب روده و برشته نرصه و سر بليسان و مسجد عتيق همان خوانند كه به دَرِ زادمهران و مصلحگاه،[٢١]و بحمدالله هيچ مسلمان، منقبت و مدح آل رسول را منكر و جاحد نباشد.[٢٢] در اين زمان از نوحه‌گران و مناقبياني چون ابن اصدق و احمد المزوق و زني به نام سكينة نائحة[٢٣]گزارش نقل شده است. از شخصي به نام اَشناسي (م ٤٣٩ ه) نيز ياد شده است كه در خانه خود در محله كرخ مجلس به پا مي‌كرد و طعن بر صحابة مي‌نمود. خطيب بغدادي درباره‌ وي گفته است: روايت او صحيح است، اما رافضي بد مذهبي است».[٢٤]آنچه در اين گزارش‌ها جالب است نوحه‌گري زنان در ملأ عام است؛ چنان كه از نوحه‌گري سكينه در موارد متعددي گزارش نقل شده است.[٢٥]تنوخي نيز با نقل اشعاري كه خلب نائحه در مجالس مي‌خواند، مي‌گويد ما اين اشعار را در خانه بعضي از رؤسا شنيديم.[٢٦] براساس برخي از گزارش‌ها عده‌اي از اين گويندگان شيعي حتي در مراكز و مساجدي كه عمدتاً محل تجمع اهل سنّت بوده است به نقل مناقب اهل بيت مي‌پرداختند. چنان كه مهيار ديلمي (م ٤٢٨ ه) روزهاي جمعه در مسجد جامع منصوري بغداد و در حضور بزرگان ادب، سروده‌هايي خود را درباره اهل بيت انشاد مي‌كرد. نيز علي بن احمد القادسي (م ٤٤٧ ه) در همان جا سخن مي‌گفت؛ اما وي را از آنجا باز داشتند. پس به مسجد براثا مي‌رفت و مردم به دورش حلقه مي‌زدند. ذهبي و سمعاني به نقل از خطيب بغدادي گويند: علت اين كه مانع از خطابه او در جامع منصور شدند نقل روايات ضعيف و بدون سند بوده است.[٢٧] گروهي ديگر از شيعيان نيز خود را به ديوانگي مي‌زدند؛ لباس‌هاي مندرس به تن مي‌كردند و ريش مي‌تراشيدند كه در آن زمان معمول نبوده است و در كوچه و بازار هر چه مي‌توانستند در مناقب اهل بيت و مثالب مخالفان مي‌گفتند و اهل سنت، به حساب ديوانگي آنها، كمتر متعرضشان مي‌شدند.[٢٨] همچنين مناقب خوانان اين دوره كه از آزادي عمل بيشتري برخوردار بودند، به مسافرت در شهرهاي مختلف مي‌پرداختند و در اجتماعات منقبت‌گويي مي‌كردند. ناشي صغير (م ٣٦٥ ه) از جمله اين شعرا بود. وي ساكن مصر بود و به عراق مي‌آمد و در مسجد جامع كوفه شعرهايي را كه در مداح اهل بيت انشاد كرده بود مي‌خواند و بسياري از شيعيان آنها را مي‌نگاشتند.[٢٩]محمود كشاجم (م ٣٦٠ يا ٣٥٠ ه) نيز در حلب اقامت داشت و بين حلب و قدس و دمشق و بغداد رفت و آمد مي‌كرد و منقبت مي‌گفت.[٣٠] منقبتيان هر از گاهي در ايجاد موجي تازه و جنبشي سياسي نيز موثر بودند. به سال ٤٢٠ ه در مسجد براثا شخصي از شيعيان به منقبت گويي از حضرت علي پرداخت. ابن اثير با لحني آكنده از تحقير چنين گفته است:
انساني در سخنان خود گفت: پس از صلوات بر پيامبر و برادرش علي، امير مؤمنان كه با جمجمه سخن گفت و زنده‌اش كرد؛ انساني الهي كه با جوانان كهف سخن گفت.
و ديگر غلوّهاي بدعت آميز.
با رسيدن خبر اين سخنان به خليفه، وي خطيبي را بر آن مسجد گماشت. اما شيعيان كه جسارت يافته بودند او را آماج سنگ قرار دادند و نماز جمعه را قطع كردند. با اين اتفاق، خليفه تا مدتي مانع برگزاري نماز جمعه در آن مسجد شد تا اين كه بزرگان محله و شريف مرتضي با بيان اين كه اغتشاش را سفهاء به راه انداختند از خليفه عذر خواهي كردند و مسئله فيصله يافت.[٣١]گزارش فوق حاكي از اين است كه با وجود تسلط امراي بويهي، خليفه همچنان از آن قدرت و نفوذي برخوردار بود كه خطيب جمعه نصب مي‌كرد و در مواقع لزوم وارد عمل مي‌گرديد و به نفع اعتقادات خود فرمان مي‌راند.

مراسم و آيين‌ها
١. نوحه‌گري و عزاداري، جشن و سرور

غالب‌ترين شكل مناقب‌خواني، مرثيه‌سرايي در ايام محرم و جشن و سرور در عيد غدير بود. كامل شيبي معتقد است دسته‌هاي عزاداري نخستين بار در سال ٣٥٢ ه به وجود آمدند.[٣٢]معزّالدوله در عاشوراي اين سال عزاي عمومي اعلام كرد، مغازه‌ها بسته شد و خريد و فروش ممنوع گرديد، قصّابان چهارپايي ذبح نكردند، آشپزها غذا نپختند و سقّاها از كار بازداشته شدند. از مردم خواسته شد كه با پوشيدن جامه سياه، اندوه خود را در شهادت سالار شهيدان نشان دهند. زنان با حالتي پريشان و چهره‌اي سياه كرده از خانه‌هايشان خارج شدند و بر سر و صورت مي‌كوفتند و جامعه بر تن مي‌دريدند و در عزاي امام حسين(علیه السلام) مي‌گريستند.[٣٣]مجالس نوحه‌خواني و ماتم برگزار گرديد. شيعيان به صورت دسته جمعي به سر و روي خويش كاه و خاكستر مي‌پاشيدند و به سر و سينه مي‌زدند و در حالي كه اشعاري در عزاي امام حسين(علیه السلام) مي‌خواندند در خيابان‌ها مي‌گشتند.[٣٤] شيعيان در اين روزها با آويختن پلاس (پارچه‌هاي كهنه و سياه) اعلام عزا مي‌كردند. در عاشورا مردم و حتي برخي علماي حنفي، چون خواجه علي غزنوي، آشكارا معاويه و سفيانيان را لعن مي‌كردند. علما دستار از سر باز كردند و نوحه مي‌خواندند و خاك بر سر مي‌افشاندند؛ چنان كه امام نجم الدين بلعماني حنفي چنين مي‌كرده است.[٣٥] عزاداري در غير از ماه محرم نيز صورت مي‌گرفت. مردم در مساجد و منازل اجتماع مي‌كردند و شخصي به نوحه‌گري مي‌پرداخت. آورده‌اند كه احمد المزوق نوحه‌گر در مسجد بغداد مرثيه‌سرايي مي‌كرد. روزي مردي وارد مجلس او شد و سراغش را گرفت. چون او را كه در بالاي جمعيت نشسته بود به وي نشان دادند، بدو گفت: ديشب در عالم رويا حضرت فاطمه زهرا(س) به من فرمود تا به تو بگويم در رثاي فرزندم شعر ناشي صغير را نوحه كن كه گفته است:
بني احمد قلبي لكم يتقطّع
بمثل مصابي فيكم ليس يُسمع
فما بقعة في الأرض شرقا و مغرباً
و ليس لكن فيها قتيل و متصرّع
ظلمتم و قتلتم و قُسّم فيئكم مغرباً
و ضاقت بكم أرض فلم يحم موضع
جسوم علي البوغاء ترمي و أرؤس
علي أرؤس اللدن الذوابل تُرفع[٣٦]
ناشي كه در آن مجلس حضور داشت، سيلي محكمي بر صورت خود نواخت و به دنبال او احمد مزوق و ديگران همه لطمه بر صورت نواختند و گريه را سر دادند. پس حاضران با اين قصيده نوحه‌سرايي كردند تا ظهر شد و مجلس از هم پاشيد.[٣٧] قضيه مفصل ديگري شبيه اين جريان را تنوخي درباره ابن اصدق نوحه‌گر آورده است.[٣٨] برپا داشتن مراسم جشن غدير نيز از سال ٣٥٢ ه . مرسوم شد و در سال‌هاي بعد ادامه يافت.[٣٩]گرديزي كه در قرن پنجم مي‌زيست اين روز را جزو روزهاي بزرگ اسلامي و اعياد شيعيان شمرده است.[٤٠]در اين زمان در شب‌هاي عيد غدير شهرها و محلات آنچنان به زيبايي آذين بسته مي‌شد و اماكن چهره عوض مي‌كرد و سرور و شادي آنسان مردم را فرا مي‌گرفت كه زيبايي و ايام خوش در مغازلات شاعرانه به آن تشبيه شده است. تميم بن معزّ (م ٣٧٤ ه .) در قصيده‌اي چنين سروده است:
تروح علينا بأحدقها
حسان حكتهنّ من نشرهّنه[٤١] ............................... .......................................
............................... .......................................
به گردش مي‌آورند پياله‌هاي شراب را براي ما زيبا روياني كه بوي خوش آنان مانند پياله‌هاست.
زيبا هستند مانند زيبايي شب‌هاي غدير و هنگام آمدن، زيبايي و خوشي ايام غدير را با خود مي‌آورند.
برپا داشتن جشن در عيد غدير در اشعار منقبت سرايان نيز بازتاب يافته است. ابونجيب جزري (م ٤٠١ ه) گفته است:
عَيّدَ في يومِ الغديرِ المسلمُ
و أنكرَ العيدَ عليه المجرمُ[٤٢]
ابن حماد عبدي بصري (م قرن چهارم هجري) نيز براي سرور و جشن در روز غدير چنين به وجد مي‌آيد:
يا عيدَ يومِ الغديرِ
عُد بالهنا و السرور[٤٣]
معزّالدوله در سال ٣٥٢ ه به مردم فرمان داد كه در اين روز شهر را آذين بندي كنند و به جشن و شادماني بپردازند. مغازه‌ها تا صبح باز بودند. شهر با پارچه‌هاي نفيس و رنگ‌هاي شاد آزين‌بندي شد و چادرها برافراشته گشت. مردم با زينت بيرون آمدند و طبل و شيپور به نشانه شادي نواخته شد. شبانگاه در مجلس شرطه (پليس) جشن آتش افروزي برپا گشت و مردم به آتش بازي و سرور پرداختند. صبحگاهان به زيارت مشاهد ائمه رفتند و در آنجا نماز عيد به جا آوردند.[٤٤]به سال ٣٨٩ ه . بعد از زيارت، شتري قرباني كردند.[٤٥]برخي روشن كردن آتش را بيانگر نفوذ آداب و رسوم كهن ايراني در مراسم و مواسم شيعه اماميه در عهد آل بويه دانسته‌اند. [٤٦] در اين دوره، گسترش برگزاري اين مراسم موجب برانگيخته شدن حساسيت و مقابله اهل سنّت گرديد كه وقوع درگيري‌هاي متعددي را در طي سال‌ها باعث شد. هر چه حكومت آل بويه به پايان عمر خود نزديك مي‌شد و ضعف و فتور در آن راه مي‌يافت، به تبع نزاع ميان شيعه و سني نيز افزون‌تر مي‌شد. سلاطين آل بويه نيز مي‌كوشيدند براي جلوگيري از اين درگيريها، از برگزاري اين مراسم جلوگيري كنند؛ اما پافشاري شيعيان براي برگزاري ادامه يافت.

٢. نمايش‌هاي مذهبي

با رواج هر چه بيشتر مراسم و گسترش آن در شهرهاي ديگر، شيعيان به تدريج شكل‌هاي جديد و ابزار متنوعي براي پرورش دادن و افزايش تأثير عزا و جشن به كار مي‌گرفتند. در دسته‌هاي عزاداري از آلت موسيقيايي چون طبل و در جشن‌هاي غدير از طبل و شيپور استفاده شد. نيز برپا كردن خيمه كه به احتمال زياد براي شبيه‌سازي دشت كربلا و خيمه‌هاي سپاه امام حسين(علیه السلام) در روز عاشورا بود، از جمله اين موارد بود. ابن كثير در اين باره مي‌گويد:
رافضيان در دولت بويهي در سال ٤٠٠ و قبل و بعد آن در عزاداري حسين اسراف و زياده روي مي‌كردند. در بغداد و ساير شهرها در روز عاشورا در بازارها و خيابان‌ها طبل مي‌زدند و در كوچه‌ها و خيابان‌ها كاه و خاكستر مي‌پاشيدند و بر سكوها كرباس مي‌آويختند و مي‌گريستند و بسياري از آنها به چهت همدردي با حسين آب نمي‌نوشيدند. زنان صورت‌هايشان را باز مي‌كردند و مي‌گريستند و به صورت و سينه خود مي‌زدند و پابرهنه در بازار مي‌رفتند.[٤٧] ذهبي نيز گفته است: «در عاشورا شيعيان در خيابان‌ها خيمه‌ها مي‌افراشتند و بر آنها پلاس‌هاي پاره آويزان مي‌كردند».[٤٨]استفاده از اين خيمه‌ها كه قاعدتاً به همراه نمادهاي ديگري نيز بود، آغازين گام‌هاي هنر شبيه خواني و تعزيه گرداني است. جالب‌تر از همه، گزارش ابن‌جوزي از به كار بردن موكبي است كه از آن به نام منجنيق ياد شده است. طبق اين نقل شيعيان محله كرخ، منجنيق‌هايي را هنگام رفتن به زيارت كربلا در نيمه شعبان با خود حركت مي‌دادند. همچنين در سال ٤٤٩ ه . هنگام حمله به خانه ابوجعفر شيخ طوسي سه عدد از اين منجيق‌ها كه سفيد رنگ بودند سوزانده شد.[٤٩]به احتمال قوي اين منجنيق‌ها تختي‌هايي محمل مانند بوده‌اند كه آنها را با تشريفات خاصي حركت مي‌داده‌اند.[٥٠]شايد اين محمل‌ها همان كجاوه يا سريرهايي باشند كه در بعضي از شهرها در مناسبت‌هاي مذهبي به كار مي‌رود و درون آنها افرادي مي‌نشينند و نقش شبيه شخصيت‌هاي بزرگ را ايفا مي‌كنند؛ همانند مراسم ديرينه سالروز ورود حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها در قم. همان طور از سخن عبدالجيل «خوانندگان را بر مربّعات اسواق مُمَكَّن كردند».[٥١]بر مي‌آيد آنان بر سكوهايي كه مخصوص اين كار بوده است قرار مي‌گرفتند تا مردم به راحتي بتوانند آنان را ببينند و خود بر جمعيت احاطه داشته باشند.

واكنش‌هاي اهل سنّت

غالب فرقه‌هاي اهل سنّت با برگزاري مراسم مذهبي به خصوص عزاي امام حسين(علیه السلام) مخالفتي نداشتند. بلكه عمدتاً حنابله افراطي بودند كه از ديرباز با ديگر مسلمانان اختلاف و درگيري داشتند. آنها در اين دوره هم كم و بيش به مخالفت با عزاداري و جشن شيعيان ادامه دادند؛ امّا با توجه به كثرت شافعيان و حنفيان، به خصوص در ايران ـ كه با اين مراسم مخالفتي نداشتند ـ مخالفت حنابله نمي‌توانست مانعي براي برگزاري مراسم عاشورا يا غدير باشد.
در هر صورت، مخالفت‌ها و واكنش‌هاي اهل سنّت، با تكفير، تفسيق و بدعت و «شعار جاهلي»[٥٢]خواندن اعمال و آيين‌هاي شيعيان شروع مي‌شود و با اقداماتي كه غالباً به صورت مقابله به مثل و نوعي تقليد از فعاليت‌هاي شيعيان بود، ادامه پيدا مي‌كند. آنها در مقابله به مثل، رواياتي را از پيامبر اكرم(ص) در نهي سب صحابه ذكر مي‌كردند خطيب بغدادي (م ٤٦٧ ه) حديثي را از آن حضرت چنين نقل مي‌كند:
قال رسول الله(ص):
إنّ الناس يكثرون و أصحابي يقلون، و لا تسبّوا أصحابي، لعن الله من سبِّ أصحابي؛ پيامبر خد(ص) فرمود: همانا مردم زياد شوند و اصحاب من كم گردند. اصحاب مرا سبّ نكنيد؛ لعنت كند خداوند هر كسي را كه اصحاب مرا سبّ كند.[٥٣] همو در سندي تعجب برانگيز به نقل از علي بن احمد مقري آورده است:
حدثنا محمد بن الحسن بن حنيفة، حدثنا الفقيه جعفر بن محمد عن أبيه عن جده عن الحسين بن علي بن علي رضي الله عنه قال: قال رسول الله(ص) من سبّ نبياً فاقتلوه، و من سبِّ صحابيّا فاضربوه؛ محمد بن حسن بن حنيفة از جعفر بن محمد فقيه [امام صادق] از پدرش و او از جدش حسين بن علي حديث كرده است كه رسول خدا فرمود: هر كس پيامبري را دشنام داد بكشيدش و هر كه صحابي را دشنام داد بزنيدش.[٥٤] نكته‌اي كه اشاره بدان حايز اهميت است و دليل خاصي نمي‌توان بر آن جست، برپا نشدن عزا براي ديگر ائمه شيعه به خصوص حضرت علي(علیه السلام) در اين دوره است و گزارش‌هاي مختلف تاريخي مراسم عزايي غير از عزاي امام حسين(علیه السلام) را نشان نمي‌دهد؛ از اين رو برخي از مورخان اهل سنّت بر اين نكته انگشت گذاشته و به وسيله آن به انتقاد از عزاداري شيعيان براي امام حسين(علیه السلام) پرداخته‌اند. ابن كثير كه در جاي جاي تاريخ خود اين مراسم را شنيع و بدعت مي‌خواند، در حالي كه عزاداري شيعيان بر امام حسين(علیه السلام) را به قصد طعنه بر امويان مي‌داند مي‌نويسد:
بر هر مسلماني است كه قتل حسين (رضي الله عنه) او را محزون كند... اما آنچه كه شيعه انجام مي‌دهد كه شايد تصنّّعي و براي رياست صحيح نيست؛ چرا كه پدر حسين كه افضل از اوست كشته شده است، اما آنان روز قتل وي را روز ماتم و عزا نمي‌شمارند، در حالي كه او در روز جمعه و در نماز صبح به قتل رسيده است... .[٥٥] ديگر اقدامات اهل سنت را در موارد زير مي‌توان دسته‌بندي كرد:

الف: فضايل خواني

فضايل خواني كه به تقليد از مناقب خواني شيعيان صورت مي‌گرفت عبارت بود از ذكر فضايل براي خلفاي سه گانه. از فعاليت رسمي اين گروه عبدالجليل رازي در النقض سخن رانده است؛ لذا احتمال دارد رواج اطلاق اين اسم بر آنان در همان زمان بوده باشد و قبل از آن گرچه اهل سنّت در مقام معارضه با شيعيان رد مي‌آمدند اما بدين نام خوانده نمي‌شده‌اند.
در اين زمان شعراي اهل سنّت نيز به مقابله با شاعران شيعه پرداختند. علي بن عيسي فارسي (م ٤١٣ ه) در مدح صحابه اشعار زيادي داشت و با شعراي شيعه مناقضه مي‌كرد؛ لذا به «شاعر السُّنة» ملقب گشت.[٥٦]همچنان كه بديع الزمان همداني چكامه‌اي در مدح صحابه دارد و در جواب، خوارزمي شعري در طعن بر آنان سروده است.[٥٧]از فعاليت اين گروه در دوره آل بويه گزارشي نقل نشده است.

ب) نماد سازي تقليدي

از آنجا كه شيعيان در مراسم مختلف و نيز گرامي‌داشت برخي روزهاي خاص، شعايري را برپا مي‌كردند، اهل سنّت نيز به تقليد از آنان، تلاش كردند دست به چنين نماد سازي‌هايي بزنند. اين نمادها عبارت بود از:
١. يوم الغار: اهل سنّت در برابر جشن‌هاي روز غدير، روزي را روز غار ناميدند و در آن روز به جشن و شادماني پرداختند.[٥٨]مراد آنان اشاره به روزي بود كه در جريان هجرت به مدينه، ابوبكر بن ابي قحافه همراه پيامبر(ص) به غار ثور رفت؛ لذا از وي با عنوان «يار غار» ياد مي‌كردند. ابن اثير مي‌نويسد:
مردم باب البصره در برابر آن اعمال، هشت روز بعد از روز غدير را مانند شيعيان جشن برپا داشتند و گفتند: اين روزي است كه پيامبر(ص) و ابوبكر (رضي الله عنه) وارد غار شدند.[٥٩] اما اين مقابله و انتخاب چنين روزي نشان از انفعال و سراسيمگي اهل سنت داشت، چرا كه:
اين سخن از روي ناداني بوده است، زيرا رفتن پيغمبر(ص) و ابوبكر در غار ثور در اوايل ماه ربيع الاول بود.[٦٠] ناصر خسرو قبادياني (٣٩٤ ـ ٤٨١ ه) نيز در مقام معارضه با ادعاي چنين فضيلتي و اين كه اهل سنّت مسنّ بودن ابوبكر را دليل بر شايستگي او برخلافت نسبت به علي(علیه السلام) شمرده‌اند، در ضمن قصيده‌اي بلند مي‌گويد:
شرف مرد به هنگام پديد آيد از او
چون پديد آمد تشريف علي روز غدير
اي كه بر خيره همي دعوي بيهوده كني
كه فلان بودت از ياران، ديرينه و پير[٦١]
از سخن نويري كه عمل هر دو گروه را بدعت مي‌شمارد، بر مي‌آيد كه اين مراسم اهل سنّت تا زمان وي يعني قرن هشتم هنوز داير بوده است.[٦٢] ٢. عزاي مصعب بن زبير: اهل سنّت براي مقابله با عزاداري روز عاشورا، در سالروز كشته شدن مصعب بن زبير (م ٧٢ ه)[٦٣]به دست عبدالملك بن مروان به زيارت قبر وي در مسكن مي‌رفتند و به عزاداري و سوگواري مي‌پرداختند. ابن كثير تصريح كرده كه اين عمل به تقليد از شيعيان بوده است.[٦٤]ابن اثير هم مي‌گويد:
و هشت روز بعد از روز عاشورا را به ماتم نشسته گفتند: مصعب بن زبير در آن روز كشته شد.[٦٥] اين در حالي بود كه مصعب در پانزده جمادي الاولي سال ٧٢ كشته شده بود.[٦٦] ٣. نمايش مذهبي: در عاشوراي سال ٣٦٣ ه عده‌اي از اهل سنِّت بغداد دست به يك صحنه سازي از جنگ جمل زدند. آنان زني را سوار شتر كردند و او را عايشه ناميدند و دو كس را به عنوان صلحه و زبير به همراه داشتند پس در خيابان‌ها راه افتادند و فرياد برآوردند كه به جنگ علي و يارانش مي‌رويم. در پي اين عمل، درگيري بزرگي با شيعيان پيدا كردند كه منجر به كشته شدن تعداد زيادي از طرفين شد. ابن كثير هر دو گروه را «كم عقل يا بي‌عقل و دور از راستي»[٦٧]خوانده است.
اين گزارش نشان مي‌دهد كه از آنجا كه اقدامات سنّيان در مقام مقابله به مثل و تقليد از شيعيان بود، مي‌توان دريافت كه قبل از آن، شيعيان درباره امامان چنين شبيه سازي و به اصطلاح تعزيه گرداني كرده بودند كه الهام بخش عمل سنّيان گشته بود.

ج) قتل، اغتشاش و درگيري

آخرين ابزار براي مقابله با شيعيان، ايجاد درگيري و بر هم زدن مراسم مذهبي و حمله به خانه‌هاي شيعيان و كشتار آنان بود. گويي اين اقدام علاوه بر مناقبيان، عليه شاعران نيز صورت مي‌گرفته است. داود كردي بشنوي (م حدود ٣٨٠ ه) مي‌گويد:
واليتُهم و برِئتُ من أعدائهِمْ
فاقللْ ملامك لا أبا لك أو زِد[٦٨]
ـ خود را بدانها بستم و از دشمنان‌شان بريدم. تو بي‌پدر هر چه خواهي ملامت كن: كم يا زياد.
اين درگيري‌ها طي سال‌هاي متمادي و حتي قبل از دوره آل بويه، منجر به كشته شدن بسياري از مردم بغداد از دو فرقه شد. در سال ٣٥٣ ه . اهل سنّت،كه بيشتر از محله باب البصره بودند، به دسته‌هاي عزادار حمله و محله كرخ را غارت كردند.[٦٩]با مرگ معزالدوله در سال ٣٥٦ ه . و به قدرت رسيدن فرزندش، عزالدوله، اين نزاع‌ها گسترش يافت. اين نزاع‌ها متعدد و در بيشتر سال‌ها به وقوع پيوست و گاه آنچنان دامنه آن گسترش مي‌يافت كه منجر به مرگ ده‌ها نفر و آتش سوزي در بازار و مغازه‌هاي مردم مي‌گشت و در اين ميان عيّاران[٧٠] با استفاده از اين فرصت به غارت اموال مردم مي‌پرداختند.
از سال ٣٨١ ه . به بعد كه اندك اندك قدرت آل بويه رو به ضعف نهاد، القادر تلاش خود را براي احياي مذهب تسنن در بغداد آغاز كرد و در اين سوي قلمرو نيز، محمود غزنوي كه در سال ٣٨٧ ه . قدرت را به دست گرفت همانند سامانيان به كوبيدن معتزله و شيعه پرداختند. اين هر سه عاملي بودند كه به اهل سنت جسارت بيشتر داد و شيعيان را دوباره گرفتار محدوديت و تقيه كرد.
با گسترش درگيري‌هاي فرقه‌اي، سلاطين بويه بايد براي ادامه حكومت خود و ثبات و آرامش قلمروشان چاره‌اي مي‌انديشيدند؛ به خصوص كه در سپاه آنان عناصر سنّي نيز كم نبود از اين رو در صدد جلوگيري از برگزاري مراسم بر آمدند. يك بار در سال ٣٨٢ ه . موقعي كه ابوالحسن كوكبي بر امور كشور مسلط گرديد، اهالي محله كرخ را از برگزاري مراسم و برافراشتن پرچم سياه و بستن بازارها منع كرد كه تا سه سال اين ممنوعيت ادامه داشت.[٧١]در سال ٣٩٣ ه . بار ديگر شيعيان از انجام مراسم عاشورا و نيز اهل سنّت از برگزاري مراسم روز مصعب بن زبير منع شدند.[٧٢] در همين زمان در نزد شيعيان قرآني بود كه مي‌گفتند نسخه ابن مسعود است. با دخالت قضات و فقهاي سنّي آن نسخه سوزانده شد و آشوبي در شب نيمه شعبان را دامن زد. شيعيان با شعار «يا حاكم يا منصور» كه بيانگر جانبداري و حمايتشان از خليفه فاطمي مصر بود به خيابان آمدند و به منازل فقهاي سنّي يورش بردند. در اين ميان هواداران خليفه القادر به تحريك وي بسياري از منازل شيعيان را آتش زدند و خليفه خود با محكوم شمردن نسخه مذكور دستور اخراج شيخ مفيد از بغداد و اعدام يك شيعي را كه مسببان نابودي آن قرآن را لعن كرده بود، صادر كرد.[٧٣]وي سپس با اظهار برتري سه خليفه نخستين، مذهب حنبلي را مذهب رسمي حكومت اعلام كرد.[٧٤]بدينسان جرأت سنّيان در ايجاد نزاع عليه شيعه بالا رفت و عده‌اي شبانه به مسجد براثا هجوم آوردند و اموال آن را غارت كردند.
در سال ٤٠٢ ه. فخرالملك، وزير سلطان بهاءالدوله، براي رعايت حال شيعيان، دوباره برگزاري مراسم عاشورا را آزاد اعلام كرد؛[٧٥]ولي در سال ٤٠٦ ه . بار ديگر به دليل وقوع درگيري، سيد رضي نقيب، شيعيان را از برگزاري مراسم عاشورا و جشن غدير منع كرد كه اصرار شيعيان به برگزاري آن باعث نزاع آنها با ساكنان محله باب الشعير شد و تعداد زيادي در اين نزاع كشته شدند.[٧٦] اما ديگر تقريباً از اين زمان سيطره فرهنگي ـ سياسي شيعه كاهش يافت و آنان به عقب گام بر مي‌داشتند.
در ربيع‌الاول سال ٤٢٢ در دوره جلال الدوله كه تسلط آل بويه بر اوضاع خلافت كم‌رنگ شده بود، شخصي ملقّب به «مذكور» عزم جهاد كرد و خليفه، القائم، نيز منشور و پرچمي به وي داد. گروه بسياري گرد او جمع شدند و فرياد ابي‌بكر و عمر برآوردند و گفتند: اين روز، روز معاويه است، بدين سان ميان آنان و مردم كرخ فتنه به پا خاست و كوي يهوديان، كه مي‌گفتند اهالي كرخ را ياري كرده بودند، غارت شد. فرداي همان روز نيز همراه با تركان، كرخ را به آتش كشيدند و چون اوضاع وخيم گشت و در نقاط ديگر شهر نيز درگيري به وجود آمد، خليفه رخصت دادن خود به مذكور را انكار كرد و سوزانيدن علامت خود را كه با جنگ‌جويان همراه كرده بود به آنها نسبت داد. در اين جريان گروهي از مردم كرخ و نيز كلالكي، عالم سنّي، كشته شد. كوبيدن طبل و كوس در اوقات نماز متوقف گرديد. اين وضع تا عيد فطر دوام پيدا كرد، و در اين مدت،نه سرنايي نواخته و نه طبلي به هنگام اذان زده شد.[٧٧]در همين سال ساكنان باب البصره گروهي از زائران قم را كه مي‌خواستند به زيارت كربلا و نجف بروند مانع شدند و سه تن از آنان را كشتند و از زيارت مشهد امام كاظم(علیه السلام) نيز جلوگيري كردند.[٧٨] ابن حماد عدوي عبدي گويد:
نزوركم سعياً و قلَّ لحقّكمْ
لوَ انّا علي أحداقنا لكم زُرن
و لو بُضَّعت أجسادُنا في هواكُم
إذن لم نحلْ عنه بحال ولا زلنا[٧٩]
از دل و جان سوي مزارتان روانيم، و اگر با سر و چشم به زيارت آييم، حق شما را ادا نكرده‌ايم.
اگر در راه شما پاره پاره شويم، دل از مهر شما باز نگيريم.
آنچه در اين سال‌ها باعث تعجب و شادي همگان گرديد اين بود كه به گزارش‌ ذهبي به سال ٤٤٢ ه. بين شيعه و سنّي به دليل اتفاقشان بر خروج ابن نسوي از بغداد صلح برقرار شد و به دنبال آن كرخيان در محلة باب القلائين سنّيان نماز گزاردند و همگي باهم در حالي كه پرچم‌هاي خود را پيشاپيش جمعيت حركت مي‌دادند و به زيارت مشاهد رفتند و كرخيان در جماعات خود بر صحابه رحمت فرستادند. در ذي حجه همان سال طرفين با سرور و زينت به زيارت مشهد امام حسين(علیه السلام) رفتند. اهل سنّت در مساجد خود «الصلاه خير من النوم» گفتند و شيعيان «حي علي خيرالعمل».[٨٠]اما اين دوستي ديري نپاييد و سال بعد يكي از سخت‌ترين درگيري‌ها در بغداد پيش آمد. در اين سال مردم كرخ بر برج‌هايي نوشتند: « محمد و علي خير البشر»؛ اما سنّيان ادعا كردند نوشته شده است؛ «فمن رضي فقد شكر و من ابي فقد كفر». با دخالت خليفه القائم و تفحص نقيب و وزير گفته كرخيان تصديق شد لكن سنّيان كوتاه نيامدند و درگيري ادامه پيدا كرد. ابن المذهب قاضي و زهيري از اصحاب عبدالصمد حنبلي، سنّيان را بر گسترش فتنه برانگيختند. آب بر روي كرخيان بسته شد. آنان مجبور گشتند جمله «خير البشر» را پاك كنند و به جاي آن جمله «عليهما السلام» نوشتند. باز سنّيان خواستند تا در اذان از گفتن «حي علي خيرالعمل» ممانعت شود. پس جنگ و ستيز تا سه روز ميانشان دوام يافت و عده‌اي تلف شدند. اهل سنّت به غارت مشهد مطهر امامين كاظمين٨ و سپس آتش زدن رواق‌ها و ضريح دو امام اقدام كردند. مدافن پادشاهان بني بويه، معزالدوله و جلال الدوله، و قبور وزيران و رؤسا و قبر جعفر بن ابي جعفر منصور و تعدادي از علما و شعرا كه در اطراف حرم بودند سوزانده شدند.[٨١]اين حادثه هولناك كه زخمي عميق بر پيكر تشيّع شمرده مي‌شد در اشعار شاعران بازتاب پيدا كرد. شاعر اسماعيلي مذهب، المؤيد في الدين (م ٤٧٠ ه)، اين واقعه را اين چنين به تظلم نشسته است:
ليومٍ ببغدادَ ملا مثلُهُ
عبوسّ يراه امرؤٌ قمطريرُ
و قد قام دجّالُها أعورٌ
يحفُّ به من بني الزورِ عورُ
فلا حَدبٌ منه لاينسلون
ولا بقعةٌ ليس فيها نفيرُ
يرومون آلَ نبي الهدي
ليردي الصغير و يفني الكبيرُ
لِتُنهبَ أنفسُ أحيائِهمْ
و تُنبشَ للميّتين القبورُ
و من نجلِ صادقِ آل العبا
ينالُ الذي لم ينلهُ الكفورُ
فموسي يُشقُّ له قبرُهُ
و لمّا أتي حشرُهُ و النشورُ
و يُسعر بالنارِِ منه حريمٌ
حرامٌ علي زائريه السعيرُ
و تُقتل شيعةُ آلِ الرسولِ
عتوّا و تُهتَكُ منهم سترُ
فوا حسرتا لنفوسٍ تسيلُ
و يا غمّتا لرؤوس تطير[٨٢]
آن روز كريه و شوم كه در بغداد گذشت. روزي بدان شومي و نحوست در جهان چهره نگشود.
دجال خويي يك چشم به پا خاست، كوران ديگر بر گرد او حمله آوردند.
يأجوج صفت از در و بام فرو ريختند، به هر كوي و بر زن نفيري برانگيختند.
تا رهبران هدايت را پي سپر سازند، كودك و پيرشان را در خاك نهان سازند.
جان زندگان به يغما برند، مردگان را از گور برآرند.
بر زاده صادق آل محمد آن روا دارند كه كافران روا ندارند.
تربت «موسي» درهم شكافتند. محشر كبرا به پا كردند.
در حريم طورش آتش كين برافروختند، آنجا كه آتش دوزخ بر زايرانش حرام گردد.
شيعه آل پيامبر كشته شدند و حريمشان هتك گرديد.
وا حسرت بر خون‌هايي كه ريخته شد واندوه بر سرهايي كه بريده گشت.
اين نزاع در سال ٤٤٥ ه. دوباره در بغداد در گرفت. طوايفي از ترك‌ها نيز در آن شركت كردند؛ چنانكه كار به دخالت مقام خلافت كشيد. در اين احوال تركان آتش در كرخ زدند.[٨٣] نزاع‌هايي شيعه و سني در عراق محدود به بغداد نبود، بلكه در برخي از شهرهاي ايران نيز كمابيش درگيري رخ مي‌داد. در سال ٣٤٥ ه. ميان سنّيان اصفهان و شيعيان قمي حاضر در آن شهر به دليل اين كه مردمي قمي برخي از صحابه را دشنام داده بود درگيري بزرگي رخ داد. مردم اصفهان، اموال تاجران قمي را غارت كردند. ركن الدوله بويهي بر ضد سنّيان مداخله كرد و بر آنان جريمه بست.[٨٤]در شهر واسط عراق نيز همين درگيري‌ها جريان داشت. در سال ٤٠٧ ه. درگيري سختي در اين شهر رخ داد كه سنّيان بر شيعيان غلبه كردند و رهبران شيعه به علي بن مزيد اسدي پناه بردند.[٨٥]اين درگيري‌ها براي سال‌هاي بعد نيز ادامه داشت.

نتيجه

١. مناقب خواني به معناي عام، در وهله اول ابزار تبليغ و ترويج مذهب بود تا به وسيله آن فضايل و مناقب اهل بيت نبوت كه گاه در اثر جهالت و عوام زدگي مردم و در بسياري از موارد از روي عمد يا در پي دسيسه‌هاي سفياني و مرواني و عباسي به فراموشي سپرده شد بود بار ديگر به گوش مردمان رسانده شود سپس جفاهايي كه در حق آنان روا گشته بود به تظلم وا گويه گردد تا آشكار شود كه در اثر اين نسيان و ظلم چه سيه‌روزي‌هايي گريبانگير مسلمانان و عالم اسلام شده است.
٢. مناقب خواني در وهله دوم به عنوان سلاحي قدرتمند در مبارزه‌اي بي‌امان ـ كه همه تاريخ اسلام را فرا مي‌گرفت ـ براي بقا و گسترش فرهنگ تشيّع شكل گرفت و توسعه يافت. آنان تلاش كردند با ذكر نام و ياد و فضايل اهل بيت و برتري آنان در تمامي شئون ديني و انساني بر ديگران، آشكار سازند كه آنان تنها افراد شايسته براي امارت بر جهان اسلام هستند.
٣. گرچه در دوره آل بويه با رويكرد شيعي سلاطين، مجال وسيعي براي فعاليت شيعيان پيدا شد، اما اين سلاطين نيز براساس مصالح خود گاه از اجراي آيين‌هاي شيعي جلوگيري مي‌كردند اين دليل محكمي است كه مذهب تشيّع در رشد و سازمان دادن به مكتب و پيروان خود و نيز چذب پيروان جديد، بر حكومت و حمايت شمشير و قلم دولتمردان متكي نبوده است.
٤. توجه به موقعيت‌ براي انتخاب روش و ابزار تبليغ و نيز بهره بردن از وضعيت محيط و فضاي فرهنگي حاكم در برگزيدن ابزار فعاليت بسيار مهم و نقش آفرين است.
٥. پايه‌هاي اوليه تعزيه خواني و شبيه گرداني در اين دوره بنا نهاده شد. نيز مراسم «كين سياوشان» كه در ايران باستان برپا مي‌شد نه زمينه‌اي براي پيدايش عزا و مرثيه براي ائمه بود و نه مرثيه بر ائمه جايگزيني براي آن در دوره ايران اسلامي؛ بلكه هر يك از آن دو، جايگاه خاصّ خود را در جامعه ايران داشته‌اند.
٦. ادامه فعاليت‌ مناقبيان كه به تدريج گسترده‌تر و پيشرفته گشت و تا كنون كه در اشكال مختلف از قبيل مداّحي و نوحه‌گري، پرده‌خواني، حمله خواني و شبيه خواني، منقبت خواني و تعزيه گرداني برگزار مي‌گردد، گوياي خاستگاه و جايگاه مطلوب مردمي اين نهاد مذهبي است. اگر چه هم در قرون چهارم و پنجم و هم در زمان حاضر از آسيب‌هاي جدي، هم در محتوا و هم در روش، مصون نبوده است.


پی نوشت ها:

* عضو هيأت علمي گروه تاريخ اسلام دانشگاه باقرالعلوم(علیه السلام)
** كارشناسي ارشد تاريخ اسلام دانشگاه باقرالعلوم(علیه السلام)

[١]محمّد بن عبدالجبّار عتبي، تاريخ يميني، ترجمه ابوالشرف ناصح ابن زفر جرفادقاني، تحقيق جعفر شعار، چاپ سوم (تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٧٤) ص ١٠

[٢]محمّد امين رياحي، كسائي مروزي، زندگي، انديشه و شعر او (تهران: توس، ١٣٦٨) ص٨٨
[٣]فخرالدين طريحي، مجمع البحرين، چاپ سوم (تهران: انتشارات مرتضوي، ١٣٧٥) ج ٢، ص ١٧٥، مدخل نقب.

[٤]محمد بن مكرم (ابن منظور)، لسان العرب (بيروت: دارالمعارف، بي‌تا) ج ٦، ص ١٥١١ و ١٥١٢، مدخل نقب.

[٥]علي اكبر دهخدا، لغت نامه، چاپ دوم (تهران: موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران: ١٣٧٧) ج ١٤، ص ٢١٥٦٨

[٦]ذبيح‌الله صفا، حماسه سرايي در ايران (تهران: اميركبير، ١٣٣٠) ص ٣١.

[٧]قاضي ابوعلي تنوخي، نشوار المحاضره و أخبار المذاكرة (بيروت: بي‌نا، ١٣٩١ ق) ج ٢، ص ٢٣٣.

[٨]همان.

[٩]ابوالفرج ابن الجوزي، المنتظم في تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد عبدالقادر عطا و مصطفي عبدالقادر عطا، الطبعة الأولي (بيروت: دارالكتب العلميه، ١٤١٢ ق) ج ١٣، ص ٢٤٨

[١٠]ابوعلي مسكويه رازي، تجارب الأمم، تحقيق ابوالقاسم امامي، چاپ دوم (تهران: انتشارات سروش، ١٣٧٩) ج ٦، ص ٤١٤ ـ ٤١٥

[١١]قاضي ابوعلي تنوخي، پيشين، ج ١، ص ١٧٤

[١٢]ابوالفرج بن الجوزي، پيشين، ج ١٣، ص ٢٤٧

[١٣]همان، ج ١٤، ص ٣٧

[١٤]همان، ص ٢٧

[١٥]شمس الدين الذهبي، العبر من خبر من غير (بيروت: دارالكتب العلميه، بي‌تا) ص ٢٣٢

[١٦]حسن بن ابي الحسن محمد ديلمي، ارشاد القلوب الي الصواب (قم: الشريف الرضي، ١٤٠٩ ق) ج ٢، ص ٤٣٦.

[١٧]ابوعلي مسكويه رازي، پيشين، ج ٦، ص ٤٥٧.

[١٨]رسول جعفريان، تاريخ تشيع در ايران، ج ١، ص ٣٦٢.

[١٩]احمد بن علي بن حجر عسقلاني، الإصابة في تمييز الصحابة، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و علي محمد معوض، الطبعة الأولي، (بيروت: دارالكتب العلمية، ١٤١٥ ق) ج ١، ص ٢٥.

[٢٠]خيرالدين زركلي، الأعلام، الطبعة الثامنة (بيروت: دارالعلم للملايين، ١٩٨٩ م) ص ٤٤.

[٢١]نرصه از محلات يا قراي ري است كه به نقل مقدسي دلگشا و يك دژ و شهرك دارد. (ر. ك: احسن التقاسيم، ص ٣٩١) نيز بليسان و زاد مهران و مصلحگاه از دروازه‌هاي مهم شهر ري بوده است.

[٢٢]عبدالجليل قزويني رازي، نقض، تصحيح ميرجلال محدث (تهران: انتشارات انجمن آثار ملي، ١٣٥٨) ص ٧٤

[٢٣]ابوبكر خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، الطبعة الاولي (بيروت: دارالكتب العلميه، ١٤١٧ ق).٧٣
[٢٤]همان، ج ٧، ص ٤٣٩

[٢٥]شمس الدين ذهبي، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمرعبدالسلام تدمري، الطبعة الثانية (بيروت: دارالكتاب العربي، ١٤١٣ ق) چ ٢٦، ص ١٢٩

[٢٦]قاضي ابوعلي تنوخي، پيشين، ج ٢، ص ٢٣٣

[٢٧]همان، ج ٣٠، ص ١٤٦؛ أبو سعيد سمعاني، پيشين، ج ١٠، ص ٢٨٨

[٢٨]ابومنصور ثعالبي، يتيمة الدهر (بيروت: دارالكتاب العربي، ١٣٥٢ ق) ج ٣، ص ١٨٣

[٢٩]سيد محسن امين، أعيان الشيعه (بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، ١٤٠٦ ق) ج ٨، ص ٢٨

[٣٠]خيرالدين زركلي، پيشين، ج ٧، ص ١٦٨

[٣١]عزالدين أبوالحسن بن الأثير، الكامل في التاريخ (بيروت: دارصادر، ١٣٨٥ ق) ج ٩، ص ٣٩٣

[٣٢]كامل شيبي، تشيّع و تصوف، ترجمه قراگزلو، ص ٤٣؛ به نقل از: علي اصغر فقيهي، آل بويه و اوضاع زمان ايشان (تهران: صبا، ١٣٥٧) ص ٤٦٧

[٣٣]ابن كثير دمشقي، البداية و النهايه (بيروت: دارالفكر، ١٤٠٧ ق) ج ١١، ص ٢٥٩

[٣٤]همان، ج ٨، ص ٢٠٢

[٣٥]عبدالجليل رازي قزويني، پيشين، ٤٠١ و ٤٠٣

[٣٦]اي زادگان احمد، قلبم در ماتم شما از هم گسيخت، كس نشنيد مثل آنچه در اين ماتم بر دل من رسيد.
هيچ بقعه و دياري در شرق و غرب عالم نيست جز اينكه در آنجا شهيد و مقتولي به خاك كرده‌ايد.
مورد ستم و قتل واقع شديد، حقوق شما را بين خود قسمت كردند تا آنجا كه جهان بر شما تنگ شد و در هيچ جا امان نيافتيد.
چه تن‌ها كه بر روي خاك افكندند و سرها كه بر نيزه‌ها بالا رفت.

[٣٧]شهاب الدين ابوعبدالله ياقوت حموي، معجم الأدباء (بيروت: دارالغرب الاسلامي، ١٤١٤ ق) ج ٤، ص ١٧٨٩

[٣٨]قاضي ابوعلي تنوخي، پيشين، ج ٢، ص ٢٣٢

[٣٩]عزالدين ابوالحسن بن الاثير، پيشين، ج ٧، ص ٣١٦

[٤٠]ابوسعيد ابن محمود گرديزي، زين الاخبار، تحقيق عبدالحي حبيبي، چاپ اول (تهران: دنياي كتاب، ١٣٦٣) ص ٤٦٦

[٤١]به گردش مي‌آورند پياله‌هاي شراب را براي ما زيبا روياني كه بوي خوش آنان مانند پياله‌هاست.

[٤٢]سيد محسن امين، پيشين، ج ٧، ص ٣٣٣؛ آنكه در برابر حق تسليم است. روز غدير را عيد قرار مي‌دهد؛ اما مجرم تبهكار انكارش كند.

[٤٣]عبدالحسين اميني، الغدير الطبعة الاولي (قم: مركز الغدير للدراسات الاسلاميه، ١٤١٦ ق) ج ٤، ص ٢٠٣ و ٢١٧؛ اي روز غدير اي روز سعيد! هر ساله در آي، با عيش و سرور.

[٤٤]أبو الفداء ابن كثير دمشقي، پيشين، ج ١١، ص ٢٤٣

[٤٥]أبوالفرج بن جوزي، پيشين، ج ١٥، ص ١٤

[٤٦]حسين پوراحمدي، آل بويه و نقش آنان در برپايي مراسم و مواسم شيعه اماميه در عراق (فصلنامه شيعه‌شناسي، ش ٣ و ٤، پاييز و زمستان ١٣٨٢، ص ١١٣).

[٤٧]أبو الفداء ابن كثير دمشقي، پيشين، ج ٨، ص ٢٠٢

[٤٨]شمس‌الدين ذهبي، پيشين، ج ٢٦، ص ١١

[٤٩]أبو الفرج بن جوزي، پيشين، ج ١٥، ص ٢٤١، و ج ١٦، ص ١٦

[٥٠]طبري در حوادث سال ٢٢٣ ه . مي‌گويد: وقتي معتصم، مقابل عموريه فرود آمد و وسعت خندق و بلندي ديوار آن را بديد، چنان ديد كه منجنيق‌هاي بزرگ بيارد به مقدار بلندي ديوار، كه هر منجنيق‌ گنجايش چهار مرد داشته باشد. از اين سخن معلوم مي‌شود كه اين گونه منجنيق‌ها براي حمل افراد به كار برده مي‌شد.

[٥١]عبدالجليل رازي قزويني، پيشين، ص ٣٤

[٥٢]شمس‌الدين ذهبي، پيشين، ج ٢٦، ص ٤٣

[٥٣]ابوبكر خطيب بغدادي، پيشين، ج ٣، ص ٣٦٧

[٥٤]همان، ج ١٨، ص ٩١مشابه اين گونه احاديث فراوان است. علامه اميني در جلدهاي ٧ و ٨ و ٩ الغدير برخي از آنها را آورده و نقد كرده است.

[٥٥]أبو الفداء ابن كثير دمشقي، پيشين، ج ٨، ص ٢٠٣

[٥٦]خيرالدين زركلي، پيشين، ج ٤، ص ٣١٨

[٥٧]شهاب الدين ابوعبدالله ياقوت حموي، پيشين، ج ١، ص ٢٤٩

[٥٨]ابن العماد، حنبلي دمشقي، شذّرات الذهب، تحقيق الأرناؤوط الطبعة الأولي (دمشق، بيروت:دار ابن كثير، ١٤٠٦ق) ج ٣، ص ١٣٠

[٥٩]عزالدين أبوالحسن بن الأثير، پيشين، ج ٩، ص ١٥٥

[٦٠]ابوالفداء بن كثير دمشقي، پيشين، ص ٣٢٥

[٦١]ناصرخسرو قبادياني، ديوان، تصحيح سيد نصرالله تقوي و مهدي محقق (تهران: بي‌نا ١٣٦٥) ص ١٩٤ ـ ١٩٦

[٦٢]شهاب الدين نويري، نهاية الأرب في فنون الأدب، الطبعة الاولي (قاهره: دارالكتب و الوثائق القوميه، ١٤٢٣ ق) ج ١، ص ١٨٥

[٦٣]وي عامل عبدالله بن زبير بر كوفه بود. همو مختار ثقفي را شكست داد و به قتلش رساند.

[٦٤]ابوالفداء بن كثير دمشقي، پيشين، ج ١١، ص ٣٢٦

[٦٥]عزالدين ابوالحسن بن الاثير، پيشين.

[٦٦]شمس الدين ذهبي، پيشين، ج ٥، ص ٥٢٤

[٦٧]ابوالفداء بن كثير دمشقي، پيشين، ج ١١، ص ٢٧٥

[٦٨]عبدالحسين اميني، پيشين، ج ٤، ص ٦٠؛ خود را بدانها بستم و از دشمنان‌شان بريدم. تو بي‌پدر هرچه مي‌خواهي ملامت كن: كم يا زياد.

[٦٩]أبو الفرج بن الجوزي، پيشين، ج ١٤، ص ١٥٥

[٧٠]عياران هميشه در دوران آشوب و ضعف حكومت‌ها عامل بسيار تأثيرگذار و مخربي در حيات جوامع شهري بودند. دسته‌هاي عياري در دوران عزالدوله پديد آمدند و هر يك بر قسمتي از شهر مسلط شدند و براي خود ماليات مي‌گرفتند و به محله‌هاي ديگر حمله مي‌كردند. مسكويه رازي، تجارب الأمم، تحقيق ابوالقاسم امامي، الطبعة الثانيه (تهران: انتشارات سروش، ١٣٧٩) ج ٦، ص ٨ و ٣٦٧
[٧١]أبو الفرج بن الجوزي، پيشين، ج ١٤، ص ٣٦١

[٧٢]همان، ج ١٥، ص ٣٧

[٧٣]شمس الدين ذهبي، پيشين، ج ٢٧، ص ٢٣٧

[٧٤]جوئل كرمر، احياي فرهنگي در عهد آل بويه، ترجمه محمد سعيد حنائي، چاپ اول (تهران: مركز نشر دانشگاهي، ١٣٧٥) ص ١٠٦

[٧٥]أبو الفرج بن الجوزي، پيشين، ج ١٥، ص ٨٢

[٧٦]همان، ص ١٢٥

[٧٧]عزالدين ابوالحسن ابن الاثير، پيشين، ج ٩، ص ٤١٩

[٧٨]همان، ص ٤٢٠

[٧٩]عبدالحسين اميني، پيشين، ج ٤، ص ٢١٧

[٨٠]ابوالفداء بن كثير دمشقي، پيشين، ج ١٢، ص ٦١؛ شمس الدين ذهبي، پيشين، ج ٣٠، ص ٧ و ٨

[٨١]عزالدين ابوالحسن بن الاثير، پيشين، ج ٩، ص ٥٧٦ ـ ٥٧٨

[٨٢]عبدالحسين اميني، پيشين، ج ٤، ص ٤١١

[٨٣]عبدالرحمن ابن خلدون، پيشين، ج ٢، ص ٧٠٧

[٨٤]عزالدين ابوالحسن بن الاثير، پيشين، ج ٨، ص ٥١٨

[٨٥]همان، ج ٩، ص ٢٩٦.

منابع

- ابن اثير، عزالدين ابوالحسن، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر، ١٣٨٥ق.
- ابن جوزي،ابوالفرج عبدالرحمن، المنتظم في تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد عبدالقادر عطا و مصطفي عبدالقادر عطا، الطبيعة الأولي، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٢ ق.
- ابن محمود گرديزي، ابو سعيد، زين الاخبار، تحقيق عبد الحي حبيبي، چاپ اول، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٣.
- ابن مكرم، محمد (ابن منظور)، لسان العرب، بيروت، دارالمعارف، بي‌تا.
- ابوالطيب باخرزي، نورالدين، دمية القصر و عصرة أهل العصر الطبعة الاولي، بيروت، دارالجيل، ١٤١٤ ق.
- ابن حجر عسقلاني احمد بن علي، الإصابة في تمييز الصحابه، تحقيق عادل احمد عبدالموجود و علي محمد معوض، الطبعة الأولي، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ ق.
- امين، سيد محسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، ١٤٠٦ ق.
- اميني، عبدالحسين، الغدير في الكتاب و السنه و الادب، الطبعة الاولي، قم، مركز الغدير للدراسات الاسلاميه، ١٤١٦ ق.
- تنوخي، قاضي ابوعلي، نشوار المحاضرة و أخبار المذاكره، بيروت، بي‌نا، ١٣٩١ ق.
- ثعالبي، ابومنصور، يتيمة الدهر، بيروت، دارالكتاب العربي، ١٣٥٢ ق.
- ديلمي، حسن بن ابي الحسن محمد، ارشاد القلوب الي الصواب، قم، الشريف الرضي، ١٤٠٩ ق.
- حنبلي، دمشقي، ابن العماء، شدزات الذهب، تحقيق الأرناؤوط، الطبعة الأولي، دمشق، بيروت، دارابن كثير، ١٤٠٦ ق.
- خطيب، بغدادي، ابوبكر، تاريخ بغداد، الطبعة الاولي، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٧ ق.
- دهخدا، علي اكبر، لغت نامه، چاپ دوم، تهران، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ١٣٧٧.
- ناصر خسرو قبادياني، ديوان، تصحيح سيد نصرالله تقوي و مهدي محقق، تهران، ١٣٦٥.
- ذهبي، شمس الدين، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمري، الطبعه الثانيه، بيروت، دارالكتاب العربي، ١٤١٣ ق.
- _____، العبر من خبر من غبر، بيروت، دارالكتب العلميه، بي‌تا.
- مسكويه، رازي، ابوعلي، تجارب الأمم، تحقيق ابوالقاسم امامي، الطبعة الثانيه، تهران، انتشارات سروش، ١٣٧٩.
- رياحي، محمّد امين، كسائي مروزي؛ زندگي انديشه و شعر او، تهران، توس، ١٣٦٨.
- زركلي، خيرالدين، الأعلام، الطبعة الثامنة، بيروت، دارالعلم للملايين، ١٩٨٩ م.
- سمعاني، ابوسعيد، الأنساب، تحقيق عبدالرحمن اليماني، الطبعة الأولي، حيدرآباد، مجلس دائرة المعارف العثمانيه، ١٣٨٢ ق.
- شهاب الدين نويري، نهاية الأرب في فنون الأدب، الطبيعة الاولي، قاهره، دارالكتب و الوثائق القوميه، ١٤٢٣ ق.
- صفا، ذبيح‌الله، حماسه سرايي در ايران، تهران، اميركبير، ١٣٣٠.
- طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، چاپ سوم، تهران، انتشارات مرتضوي، ١٣٧٥.
- عتبي، محمّد بن عبد الجبّار، تاريخ يميني، ترجمه ابوالشرف ناصح ابن زفر جرفادقاني، تحقيق جعفر شعار، چاپ سوم، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٧٤.
- فقيهي، علي اصغر، آل بويه و اوضاع زمان ايشان، تهران: صبا، ١٣٥٧.
- قزويني رازي، عبدالجليل، نقض، تصحيح ميرجلال محدث، تهران، انتشارات انجمن آثار ملي، ١٣٥٨.
- كرمر، جوئل، احياي فرهنگي در عهد آل بويه، ترجمه محمد سعيد حنائي، چاپ اول، تهران، مركز نشر دانشگاهي، ١٣٧٥.
- ياقوت حموي، شهاب الدين ابوعبدالله، معجم الأدباء، بيروت، دارالغرب الإسلامي، ١٤١٤ق.