پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - دهكدهاي با تمدن قارچي - فیاض ابراهیم
دهكدهاي با تمدن قارچي
فیاض ابراهیم
امريكا كشوري كم مانند در تاريخ بشري است؛ كشوري كه بدون سير تاريخي خاص به تمدني قارچي از ديگر تمدنها، رسيده و سپس ـ اين تمدن قارچي ـ بعنوان يك تمدن الگو و آرماني در جهان امروز به شبه امريكاها، يعني استراليا و كانادا رسوخ نموده و بر روي هم تمدنهاي قارچي الگووار ساختند است. و اگر تا ديروز جغرافياي سه تمدن قارچي محلّي براي تبعيديها و استانهاي فقير رانده شده از اروپا بود، امروز بر اروپا فخرفروشي ميكنند و حتي فرهنگ جهاني يا جهاني شدن فرهنگ با الگوي اين سه تمدن قارچي در دنياي امروز مطرح ميشوند. پس شناخت امريكا بعنوان نماد اين تمدنهاي قارچي سخت ضرورت دارد. شاخصهاي تمدني امريكا عبارتند از:
١. اين تمدن به جهت واقع شدن بين دو اقيانوس داراي ويژگي خاص خود شده است. اول اين كه از نظرامنيتي يك حالت حفاظت دارد و به اين سادگي نميتوان از راه اقيانوس، اين كشور را مورد حمله قرار داد و به همين دليل وارد دو جنگ جهاني شد، اما هيچ گلولهاي در امريكا شليك نشد. و لذا پيروز جنگ جهاني شد، بدون آن كه از نظر دروني جنگ بر روي آن تأثيرگذاشته باشد.
دوم آن كه از نظر جغرافيايي اين دو اقيانوس تأثيرات آب و هوايي شديدي بر امريكا ميگذارند كه نمونهي آن گردبادهاي اقيانوسي است كه خود را بر سواحل امريكا ميزنند كه در جاهاي ديگر كمتر ديده ميشود.
سوم اين حالت ميان اقيانوسي سبب شده است تا امريكا يك حالت دهكدهاي پيدا كند كه جهاني غير امريكا را سراغ نگيرد و جهان آنها فقط جهان امريكايي شود.
٢. امريكا يك كشور با تنوعّات فرهنگي بسيار متعدد و متنوع و قوميتهاي بسيار زياد در ميان كشورهاي جهان ميباشد. هر چند اكثريت امريكاييها از انگلستان ميباشند، ولي از كل جهان از جمله آسيا و اروپا و آفريقا به امريكا مهاجرت كردهاند و تنوّعات فرهنگي خاص خودش را بوجود آوردهاند و از همين زاويهي تقويت فرهنگ قوميتها است كه امريكا تهاجم فرهنگي به ديگر كشورها ميكند، مثل صدور فرهنگ لسآنجلسهاي ايراني به كشور ايران. و مهم آن كه امريكا سعي ميكند در حين تنوع فرهنگي خودش، استقلال فرهنگي اقوام درون فرهنگي خود را نيز از بين ببرد و با ساختن فيلمها به استهزاء فرهنگهاي استقلال طلب؛ مثل چينيها بعنوان محلههاي چيني جنايتكار پرور و يا ايراني خوشگذران، عياش و... بپردازد و آنها را به يك هويت ثانوي امريكايي وادار كند.
٣. اين تنوعّات فرهنگي و قوميتي يك حالت احساسي بودن به امريكا بخشيده است، چرا كه چند قومي بودن زماني ميتواند به يك نوع انسجام فرهنگي ـ اجتماعي نايل آيد كه همدلي بوجود آيد (چرا كه همدلي از هم زباني بهتر است) پس به يك حالت احساسي بودن و تحمل يكديگر و احساس ورزيدن به يك ديگر تبديل ميشود كه نظام سياسي امريكا سخت از اين حالت احساسي بودن بهرههاي فراوان سياسي ميبرد. مثل تهييج مردم در جهت جنگ،
٤.امريكا يك كشور مذهبي در بين كشورهاي صنعتي است، چرا كه امريكا يك كشور روستايي مانند است كه از روشنفكر برخاسته از قشر متوسط شهري اروپايي بيبهره بوده است و اين امر سبب شده است كه در قانون اساسي امريكا مذهب، تجلي يابد، كه «هر كس به خداوند اعتقاد ندارد به اين سرزمين (امريكا) وارد نشود» و يا پشت پول امريكا نوشته شده است كه «ما فقط بر خدا توكّل ميكنيم».
ولي بايستي توجه داشت اين مسأله به معناي مذهبي بودن حكومت، يا ديني بودن حكومت نيست، بلكه حكومت امريكا سكولار است، ولي گروههاي سياسي از مذهب براي اهداف سياسي خود بهره ميبرند، مثل جمهوري خواهان در مقابل دمكراتها.
مذهب در امريكا بواسطه بستر فرهنگي خاص، يك نوع مذهب خاص امريكايي بوجود آورده است كه در ايران توسط امام خميني(ره) به مذهب امريكايي يا اسلام امريكايي شهرت پيدا كرده است و امريكا بدنبال اين نوع مذهب در جهان ميباشد كه تقريباً حالت عرضه و تقاضا و كالايي دارد و بر يك نوع اباحيگرايي خاص استوار است.
٥. زبان مسلّط بر امريكا انگليسي خاص امريكايي است و انگليسي سادهترين زبان براي اروپاييها است، چون نسبت به ضماير متفاوت تغييري نميكند، چه اول شخص، چه دوم شخص و سوم شخص نيز با تغيير اندكي. بعد از جنگ جهاني دوم با پيروز شدن امريكا و انگليس اين زبان مسلّط بر جهان شد، و گسترش وسيعي پيدا كرد.
از طرف ديگر مدرنيسم با محوريت معرفتي ـ ساختاري علم همراه بود و علم حسّيترين و تجربيترين معرفت بشري است، پس سادگي زبان انگليسي با مدرنيسم علمگرا و علم محور همراه شد و انگليسي زبان علم در جهان امروز شد و زبان انگليسي امريكايي كه سادهتر از زبان انگليسي انگليس است، نقش محوريتري نسبت به علم در جهان امروز بازي كرد. امريكا با زبان انگليسي امريكايي خود يك نوع فرهنگ علمگرا را ترويج ميكند كه ديگر معارف بشري را به حاشيه علم ميراند كه دردراز مدت سبب فقر معرفت بشري خواهد شد.
٦. زبان تعيينگر جهانبيني است و انسانها در جهان با زبان خود زندگي ميكنند و زبان نوع جهانبيني انسانها را چارچوب و هويّت ميبخشند. زبان امريكاييها انگليسي است و زبان انگليسي سادهگرا ميباشد، و فرهنگ امريكايي نيز سادهانگار و ساده محور است فرهنگ امريكايي دو چيز را ساده ميكنند: از معارف بشري گرفته (مثل فلسفه و ادبيّات و هنر، دين و علم) تا ساختار اجتماعي خود. همهي ساختار و معرفت امريكايي ساده وسادهتر ميشود، تا آنجايي كه به فرهنگ مردمي نزديك ميشود.
٧. فرهنگ مردمي Popular Culture اصطلاح خاص امريكاييهاست كه در مقابل فرهنگ نخبهگرايي قرار دارد. يعني اين كه همه چيز بايستي در امريكايي ساده شود تا به مردم برسد. تاريخ تمدّن در زبان امريكايي به قصهي تمدن تبديل ميشود مثل قصه تمدن (ويل دورانت) يعني يكي از بهترين تاريخ تمدن براي مردم به صورت قصّه گفته ميشود و هيچ چيز نميباشد، مگر آن كه براي مردم بحث شود. اگر در امريكا معرفت و دانش بخواهد باقي بماند، بايستي به صورت مردمي درآيد تا مقبول عامه افتد و بقاي خود را تضمين كند و چون نخبهگرايي معرفتي مقبول نيست، پس نخبهگرايي ساختاري نيز معنا ندارد و سعي در مردمي كردن و ساده كردن سياست و اقتصاد و اجتماع دارند. رييس جمهور امريكا زياد جوك و لطيفه ميگويد، براي اين كه احساس مردمي شدن را نشان دهد. او گاهي كراوات نميزند تا با مردم كوچه و بازار همراهي كند و... .
٨. اگر سادهگرايي و مردمگرايي، وجه غالب فرهنگ امريكايي باشد، خودبهخود از حالت انتزاع خارج ميشود و به عالم حسّ و زندگي روزمره وارد ميشود، يعني اين كه ديگر بر فراز نظريهها نمينشيند و سخنان انتزاعي گفته ميشود، بلكه در زندگي روزمرهي مردم و با آنها فرهنگ امريكايي شكل ميگيرد.
خلاصه آنكه آنها دم و زمان حال را غنيمت ميشمرند و در اين حال زندگي و تصميم ميگيرند و فكر ميكنند. اين دم را غنيمت شمردن سبب شده كه آنها بتوانند نظام اجتماعي و دروني امريكا را كارآمد كنند و به جاي پرواز بر روي بالشتك نظريهاي، روي زمين حركت كنند ولذا با واقعيتها زندگي ميكنند و سعي در دستكاري واقعيتها با هدف زندگي واقعي دارند تا آن كه به اهداف آرماني متعالي فراتر از زندگي روزمره برسند.
ادامه دارد