پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

از واقعيت تا رويا
حقی پور رحمت

خدااشتباه نمي‌كند
نويسنده: كامران محمدي
ناشر: كتاب نيستان
چاپ اول: ١٣٨٠

داستان‌نويسيِ عصر ما، چه در حوزه‌ي شكل و ساختار و چه در عرصه‌ي مضمون و معنا، به صورت موازي در بسترِ پيشرفت، اعتلا و دگرگوني حركت مي‌كند، و روز به روز به افق‌هايي تازه‌تر و روشن‌تر دست مي‌يابد. اين قاعده همه‌ي حوزه‌هاي داستان‌نويسيِ معاصر (اعم از سنتي و مدرن) را در بر مي‌گيرد. امروزه حتي داستان‌هايي كه با رويكرد رئاليته نوشته مي‌شود نيز نمي‌تواند نسبت به مقوله‌ي نوآوري و ارايه‌ي نگاه تازه بي‌تفاوت باشد. هر نويسنده اين دغدغه را در خود دارد كه از حرف‌هاي تكراري، تصويرهاي كهنه و عبارت‌هاي كليشه‌اي پرهيز كند. بنابراين به جست‌وجوي مضامين جديد مي‌رود و در امتدادِ آن، به ايجاد شكل‌ها و ساخت‌هاي نو در بيان و شيوه‌ي نوشته مي‌انديشد.
اما در مجموعه داستانِ «خدا اشتباه نمي‌كند» وضعيت اين گونه نيست. خواننده در طول زمان خواندن كتاب، به نكته‌ها و مضامين نسبتاً تازه‌اي برخورد مي‌كند كه فرم و سازوكارِ جديدي را پيش چشم نمي‌گذارد. بي‌گمان هر داستان براي آن كه به اثري تبديل شود، اگر نه به همه‌ي عناصر داستاني، لامحاله بايد به كاربردِ برخي از آن‌ها التزام نشان‌دهد. در غير اين صورت اثر به قطعه‌اي ادبي يا گزارشي از يك موقعيت يا حادثه نزول خواهد كرد.
يكي از مؤلفه‌هاي برجسته و بارز داستان‌هايي كه با رويكردِ «ميني ماليست» نوشته مي‌شود، استفاده از عناصري مانند استعاره، تصوير و نماد است كه اگر با نثري زيبا و شاعرانه همراه گردد، اثري طُرفه و يگانه پديد مي‌آيد كه شگفتي و غافلگيري مخاطب را به دنبال مي‌آورد. اتفاقي كه در اولين داستانِ كتابِ «خدا اشتباه نمي‌كند» در اندازه‌اي قابل قبول به وقوع مي‌پيوندد، اما به بعضي از داستان‌ها تعميم داده نمي‌شود. در اين داستان كه «وقتي درشكه راه مي‌افتد» نام دارد، شاعرانگي نثر و عاطفي بودن لحن و فضا، به همراه كاربرد طبيعي استعاره و نماد، ضعف يا نبودِ عناصر داستاني ديگر مثل شخصيت‌پردازي، تعليق، حادثه و... را پوشش مي‌دهد و خواننده پس از به پايان بردنِ داستان، نه تنها احساس غبن نمي‌كند، بلكه داستان، تازه براي او شروع مي‌شود و ذهنش براي گشودنِ لايه‌هاي ديگري از معنا كه در متن وجود دارد، فعال مي‌شود. اين قابليتِ تاويل‌پذيري كه از كاركردِ استعاره و تصوير سرچشمه مي‌گيرد، در داستان ياد شده به خوبي به چشم مي‌خورد؛
«... وقتي سوارِ درشكه مي‌شوم، شاخه‌هاي بيد به صورتم مي‌خورد و جاي آمپولي كه سستم كرده است، دوباره تير مي‌كشد. تاريك روشنِ خنكاي[ساعت [پنج صبح است. هوا بوي پوست خيس درخت و بوي علف مي‌دهد. بوي پنج صبح در ايوانِ سردِ خانه‌مان، وقتي كه مادرم از راه مي‌رسيد و چيزي به رويم مي‌انداخت. مادرم هميشه آوازِ محلي مي‌خواند...(١)».
در قصه‌هاي اين مجموعه حضورِ نويسنده احساس نمي‌شود. هيچ رابطه‌اي بين متن و مؤلف وجود ندارد. اين ويژگي را نبايد در گرايشِ خود آگاهِ نويسنده به تئوري پسامدرن دانست، بلكه بايد آن را در ذاتِ اين قصه‌ها جست‌وجود كرد؛ قصه‌هايي كه كوتاه بودنِ غير معمول و مو جز گويي بيش از حد آن‌ها، فرصت نمي‌دهد تا نويسنده در عرصه‌هاي متن اظهار وجود كند. در هر داستان از كتاب، تنها بُرشي از زندگي روزمره آدم‌ها به تصوير كشيده مي‌شود. انگار صاعقه‌اي در تاريكي شب قابِ پنجره‌اي را روشن مي‌كند و ما از پشت آن، براي لحظه‌اي داخل اتاق را مي‌بينيم و بعد درباره‌ي آنچه كه ديده‌ايم، به فكر فرو مي‌رويم. در همه‌ي قطعاتي كه دراين كتاب جمع شده‌اند، نويسنده در كار پايان‌بندي متن و ادامه يافتنِ آن در ذهنِ خواننده، موفق بوده است.
در قلعه‌ي (پيش از خواب) كه فقط در هفت يا هشت صفحه نوشته شده، مكالمه زن و شوهري را مي‌شنويم كه در يك اتاق محقر و نمور زندگي مي‌كنند؛ زن بيمار و دردمند است و مرد بيكار و اندوهگين. داستان برمدار اين دو موضوع مي‌گردد. بدون هيچ گونه توضيح و حاشيه‌اي از جانب نويسنده:
«گفتم: پري، اتاق خيلي نم داره.
گفت: ولي پرياي دريايي كه از نم ترسي ندارن، اونا تو دريا زندگي مي‌كنند.
گفتم: پاهات اين طوري بدتر مي‌شه.
گفت: پرياي دريايي كه پا ندارن، دم دارن، من هم شبا كه تو خوابيدي دم درمي‌آورم.
گفتم: بايد خونه رو عوض كنيم، بريم يه جاي بهتر، ولي با اين وضع كار... .
گفت: پرياي دريايي كه كار نمي‌خوان، اونا خيلي پول دارن.
گفتم: اگه كارم تو اين روزنامه جورشه... .
گفت: پريا...ي... در... يا...(٢)»
«كامران محمدي» در اين كتاب نشان مي‌دهد كه دغدغه‌ي اصلي او را مسايل و مشكلات اجتماعي، فقر و تيره‌روزي اقشار فرودستِ جامعه تشكيل مي‌دهد. موضوعي كه دستمايه‌ي كار بسياري از نويسندگان دهه‌ي چهل و پنجاه به شمار مي‌آمد. در آن دوره نوشتن از فقر و تهي‌دستي مردم اعتبار و وجهه‌اي خاص به نويسنده مي‌بخشيد، و تمهيدي بود تا التزام و تعهد او نسبت به جامعه را به نمايش بگذارد. داستان‌ها بيشتر به گزارش و عكس‌برداري از واقعيات شباهت داشتند. تا به يك اثر كامل هنري. هر چند كه استثناهايي هم وجود داشت و امروز نيز از شاهكارهاي ادبيات داستاني ما مطرح هستند. اما اكثر داستان‌هايي كه در آن زمان منتشر مي‌شد، تنها روايتي خشك و كليشه‌اي از فقر و فاقه‌ي مردمان شهري و روستايي بود.
در مجموعه داستان «خدا اشتباه نمي‌كند» برخي از قطعه‌ها با همان حال و هوا به نگارش درآمده‌اند و تنها تفاوت آن‌ها با قصه‌هاي ياد شده، كوتاه‌تر و موجزتر بودن آن‌ها است. در حالي كه امروزه زمان دگرگون شده است و اين مساله طلب مي‌كند كه نگاه نويسنده‌ي امروز با نگاه نويسنده‌ي ديروز فرق داشته باشد.
نويسنده‌ي امروز بايد رويه‌هاي ديگر زندگي را نيز ببيند. زندگي عصر ما فقط دست‌خوش فقر و فاقه نيست. به قول «سهراب» «سيب هست، ايمان هست...». البته منظور اين قلم اين نيست كه نويسنده از رنج و درد و بدبختي مردم ننويسد؛ به هر حال نويسنده در ميان مردم زندگي مي‌كند و بايد از مصايب و آلام آن‌ها بگويد. اما «شستن چشم‌ها... و جورِ ديگر ديدن...» را نبايد از ياد برد. در غير اين صورت داستان‌هايي مثل «كتابخانه‌ي فلزي خالي(٣)»، «آشغال(٤)»، «شام(٥)» و... نوشته مي‌شود كه تازه‌گي فرم و محتوا، و ارزش‌هاي هنري را نمي‌توان در آن‌ها سراغ گرفت. واقع‌گرايي صرف، اين اصل مهم را ناديده مي‌گيرد كه واقعيت مدينه‌ي فاضله‌ي نويسنده نيست، بلكه سكوي پرتابي براي رسيدن به لايه‌هاي ديگري از واقعيت است كه پنهان و نامكشوف مانده است. در كتاب «خدا اشتباه نمي‌كند»، هرگاه كه نويسنده به اين جهت از داستان گرايش نشان داده، قطعاتي زيبا و درخور تأمل را خلق كرده است؛ قطعاتي كه نثر، لحن، فضا، نگاه و درك تازه‌اي از واقعيت را با حال و هوايي پرجذبه و با طراوت درهم آميخته است تا نويسنده‌اي خوش ذوق و خلاّق را به ادبيات داستاني ما معرفي كنند.

پي نوشت‌ها:
١. مجموعه داستان خدا اشتباه نمي‌كند، ص ٧.
٢. همان، ص ٩٥.
٣. همان، ص ٥٥.
٤. همان، ص ٥٣.
٥. همان، ص ٦٧.