پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - سكولاريسم شرط مدرنيته نيست - شجاعی آناهیتا

سكولاريسم شرط مدرنيته نيست
شجاعی آناهیتا

ترجمه: آناهيتا شجاعى

فرانسيس فوكوياما استاد اقتصاد سياسى بين الملل دانشگاه جان هاپكينز و نويسنده كتاب جنجالى"پايان تاريخ و آخرين انسان" است كه پيروزى ليبرال دموكراسى را آينده گريزناپذير بشر توصيف مى كند. او پيش از اين جزء نظريه پردازان نومحافظه كار به شمار مى آمد، اما در سال ٢٠٠٣ با اشغال عراق مخالفت كرد و در سال ٢٠٠٤ عليه بوش راى داد. فوكوياما در سال ٢٠٠٦ با انتشار مقاله اى بلند در نيويورك تايمز ضمن مقايسه نومحافظه كارى با لنينيسم پايان عصر نومحافظه كارى را اعلام كرد. اين مصاحبه به مناسبت بيستمين سالگرد انتشار كتاب تاثيرگذار فوكوياما انجام شده است.

× × ×

در ١٩٨٩ شما مقاله اى نوشتيد و بعد آن را در كتابى گسترش داديد و تئورى مشهور "پايان تاريخ" را اعلام كرديد. در آن زمان گفتيد: "آنچه ما شاهديم نه فقط پايان جنگ سرد، يا گذار از دوره اى خاص در دنياى پس از جنگ، كه پايان تاريخ است: نقطه پايانى تكامل ايدئولوژى بشر و همگانى شدن ايده دموكراسى ليبرال غربى به عنوان شيوه نهايى حكومت انسانى." در اين ٢٠ سال كدام بخش از تئورى شما زنده مانده است؟ كدام بخش نابود شده؟ جهان چه تغييراتى كرده؟
نقطه مبدا - كه دموكراسى ليبرال شيوه نهايى حكومت است - همچنان به طور اساسى درست است. اما من نمى گويم كه دموكراسى ليبرال سيستم بى نقصى است يا سرمايه دارى مشكل ندارد. ما در حال حاضر به خاطر نقصان بازارهايى كه كنترل شان نكرده ايم به اين ركود بزرگ جهانى پرتاب شده ايم. نكته اساسى اينجاست كه آيا در اين ٢٠ سال اخير يك سيستم حكومتى‌جديدى به وجود آمده كه بتواند ليبرال دموكراسى را به چالش بكشد؟ پاسخ همچنان منفى است.
آن مقاله در زمستان ٨٩-١٩٨٨ نوشته شده بود، درست پيش از سقوط ديوار برلين. من آن را نوشتم چون فكر مى كردم كه بدبينى نسبت به تمدن - كه ما به خاطر قرن وحشتناك بيستم و نسل كشى ها، گولاك ها و جنگ هاى جهانى دچارش شده بوديم - به معناى ناديده گرفتن بخشى از تصوير موجود است. در واقع تعداد زيادى روند مثبت در دنياى آن روز وجود داشت و يكى از آنها گسترش دموكراسى در ديكتاتورى ها بود. سام هانتينگتون اين را "موج سوم" نام گذاشته بود.
اين روند در دهه ٧٠ ميلادى و در اروپاى جنوبى آغاز شد؛ اول اسپانيا و پرتغال به دموكراسى تبديل شدند. بعد شاهد نابودى همه ديكتاتورى هاى آمريكاى جنوبى بوديم، البته به جز كوبا. و بعد سقوط ديوار برلين و باز شدن فضا در اروپاى‌شرقى . در آن سوى جهان هم دموكراسى جايگزين رژيم هاى استبدادى در كره جنوبى و تايوان شد. ما اوايل دهه ٧٠ ميلادى ٨٠ دموكراسى داشتيم و ٢٠ سال بعد شاهد ١٣٠ تا ١٤٠ دموكراسى بوديم.
بدون شك از زمان نوشته مقاله ام اين روند كاملا متوقف نشده است. البته ما در حال حاضر شاهد نوعى "ركود دموكراتيك" هستيم: در كشورهاى مهمى مثل روسيه روند برعكس شده و سيستم كريه استبدادى با بى قانونى بازگشته است. در ونزوئلا و ديگر كشورهاى آمريكاى لاتين هم كه دولت هاى پوپوليست بر سر كار آمده اند شاهد اين روند هستيم.
موج بزرگ به سمت دموكراسى تا آنجا كه مى توانست به پيش رفت و حالا در بعضى مناطق با ضد حمله مواجه شده ايم. البته هنوز هم روند بزرگتر و قوى تر در دنيا حركت به سمت دموكراسى است، نه گريز از آن.

يكى از قوى ترين بحث ها در مخالفت با "پايان تاريخ" را ساموئل هانتينگتون مطرح كرد. او گفت كه ما با "جنگ تمدن ها" روبرو هستيم و از اين پس فرهنگ و مذهب نقاط مركزى درگيرى هاى دنياى بعد از جنگ سرد خواهند بود. از ديد شمارى از تحليلگران حوادث يازدهم سپتامبر و وقايع پس از آن تئورى برخورد ميان اسلام و غرب را تاييد كرد. دلايل هانتينگتون چقدر درست بود؟
عموما اختلاف ميان من و هانتينگتون را بزرگنمايى مى كنند. من كتابى نوشته ام به اسم "اطمينان" كه در آن مى گويم فرهنگ يكى از عوامل كليدى است كه موفقيت اقتصادى و رفاه را تعيين مى كند. پس من نقش حياتى فرهنگ را ناديده نمى‌گيرم، اما سوال اينجاست كه آيا خصوصيات فرهنگى آنقدر ريشه دار هستند كه هيچ شانسى براى ارزش هاى همه گير يا همگرايى ارزش ها نمى ماند؟ من با اين بخش از تئورى هانتينگتون مخالفم.
او مى گفت كه دموكراسى، فردگرايى و حقوق بشر ارزش هايى جهانى نيستند و بازتاب هاى فرهنگى به حساب مى آيند كه در جهان مسيحيت - آن هم در غرب - ريشه دارد. اين از لحاظ تاريخى درست است اما ارزش ها وراى خاستگاهشان رشد مى‌كنند. به ژاپن، تايوان، كره جنوبى و اندونزى نگاه كنيد.
جوامعى كه در خاستگاه هاى فرهنگى متفاوت ريشه دارند اين ارزش ها را مى پذيرند، البته نه به اين خاطر كه آمريكا مى‌گويد بلكه چون دموكراسى در آنجا جواب مى دهد و به كارشان مى آيد. اين ارزش ها مكانيسمى را به وجود مى آورد تا دولت ها پاسخگو باشند. دموكراسى به مردم كمك مى كند وقتى اوضاع به هم مى ريزد از شر رهبران بد خلاص شوند. اين شايد بزرگترين مزيت دموكراسى باشد و مثلا چينى ها از اين بى بهره اند. در حال حاضر چين رهبران شايسته اى دارد اما پيش از آن آنها مائو را داشتند. بدون پاسخگويى دموكراتيك معلوم نيست كه چين دوباره گرفتار يك مائوى ديگر نشود.
اگر دموكراسى داشته باشيم مشكلات فساد يا نظارت ضعيف خيلى راحت تر حل مى شوند. تداوم شكوفايى اقتصادى بدون وجود مكانيستم هاى قانونى و نهادينه شده تغيير و پاسخگويى امكان ندارد.

هانتينگتون در يك كتاب قديمى ترش "نظم سياسى در جوامع در حال تغيير" مى گويد كه غربى شدن و مدرنيزاسيون با هم يكى نيستند. او معتقد است كه مدرنيزاسيون - يعنى دولتى كارآمد، شهرنشينى، تضعيف گروه هاى ابتدايى خويشاوندى، آموزش فراگير، اقتصاد مبتنى بر بازار و طبقه متوسط رو به رشد. آيا بدون غربى شدن يك جامعه، هنجارهاى دموكراتيك بر آن جامعه حاكم مى‌شود؟
ما امروز اين را در سنگاپور يا چين، تركيه يا مالزى مى بينيم. مثلا در چين پرتحرك حضور روح كنفسيوس را حس مى كنيم يا در تركيه مى بينيم كه يك حزب اسلام گرا كشورى سكولار را اداره مى كند و براى ورود زنان محجبه به دانشگاه ها مى جنگد.

فكر نمى كنيد اين "مدرنيزاسيون غيرغربى" هم - مثل غربى شدن از طريق جهانى شدن - يك گزينه كارآمد است؟
از ديد من مدرنيزاسيون سياسى سه جزء كليدى دارد. اولى مدرنيزاسيون دولت به عنوان نهادى غيرشخصى، كارآمد و پرثبات است كه مى تواند قوانين را در جوامع پيچيده اجرا كند. هانتينگتون بر اين بخش تمركز داشت. اما از ديد من مدرنيزاسيون دو جزء ديگر هم دارد. يكى مسئله "قانونمدارى" كه هدفش تحديد دولت است. به عبارت ديگر حاكم يا حزب حاكم نمى تواند هر كارى كه مى خواهد بكند. و ديگرى نوعى "پاسخگويى" قدرت است.
هانتينگتون مى گفت كه قانونمدارى و پاسخگويى ارزش هايى غربى اند. من فكر مى كنم جوامع غيرغربى به خاطر تجربه هاى تلخ خودشان به سمت پذيرش اين ارزش ها حركت خواهند كرد. شما بدون اينها نمى توانيد مدرنيزاسيون را ببينيد. در واقع اين سه جزء لازم و ملزوم همديگرند.اگر شما مدرنيزاسيون سياسى را به عنوان تشكيل دولت كارا تعريف كنيد شايد به يك فرم كارآمد تر ديكتاتورى راضى شويد.
در يك دولت استبدادى مى توانيد براى مدت زمانى هم كشور را بسازيد و هم شاهد رفاه باشيد. اين همان راهى است كه چينى ها در حال حاضر در پيش گرفته اند. اما من معتقدم اين شكوفايى نمى تواند دوام بياورد و مردم چين هم بدون حكومت قانون و پاسخگويى دولت نمى توانند مطمئن باشند كه در راه پيشرفت با آزار و مانع روبرو نخواهند شد. آنها بدون سه جزء كليدى مدرنيزاسيون نمى توانند به مرحله بعدى بروند. فساد و مشروعيت مشكوك حتى اگر به ناآرامى اجتماعى منجر نشود سرعت پيشرفت را به شدت كم خواهد كرد.

مدرنيزاسيون را عموما به معناى سكولاريزاسيون جامعه و تقدم علم و منطق معنى كرده اند. اما در تركيه مثلا ما مى بينيم كه مدرنيزاسيون و ديندارى شانه به شانه هم به پيش مى روند. اين يعنى آنها از مسير غربگرايانه اى كه آتاتورك برايشان ترسيم كرده بود كاملا فاصله گرفته اند.
موافقم. مدل كهنه ايده مدرنيزاسيون اروپامحور بود و بازتاب تحولات اين قاره. همان طور كه شما اشاره كرديد نكته مهم اينجاست كه مذهب و مدرنيزاسيون بدون ترديد مى توانند همزيستى داشته باشند. سكولاريسم شرط مدرنيته نيست. نياز نيست به تركيه مسافرت كنيد تا اين را ببينيد... در همين آمريكا هم يك جامعه خيلى مذهبى را مى بينيم كه در علم و تكنولوژى‌پيشرفت هايى عظيم داشته است. اين تصور كهنه كه قرار است عقل گرايى جايگزين مذهب شود هيچ وقت به حقيقت نخواهد پيوست.

آيا پاسخگويى دولتى - به عنوان يكى از پيش شرط هاى شما براى مدرنيزاسيون - بايد از همان شيوه هاى دموكراتيك و انتخاباتى اروپا يا آمريكا پيروى كند؟
شما مى توانيد با آموزش اخلاقى حاكمان آنها را ملزم به پاسخگويى به مردم كنيد. اينكه آنها ياد بگيرند به وظايفشان عمل كنند. اما متاسفانه اين كافى نيست. شما با تحريك اخلاقى نمى توانيد مشكل "امپراطور بد" را حل كنيد. و چينى ها در طول قرون گذشته امپراتورهاى واقعا بدى داشته اند.

عده اى از روشنفكران چينى مى گويند وقتى كه چين در اين جهان پساآمريكايى دوباره به عنوان يك تمدن عظيم سر بر آورد، بحث اصلى نه "دموكراسى عليه استبداد" كه "حكمرانى خوب عليه حكمرانى بد" خواهد بود. فكر نمى كنم با اين مسئله موافق باشيد.
درست مى گوييد، به اين نگاه اعتقادى ندارم. شما نمى توانيد به سادگى و بدون پاسخگويى دموكراتيك به خوبى حكومت كنيد. اين يك توهم خطرناك است.