پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - سفرنامه خيزران
سفرنامه خيزران
زخم هاى منتظر
سيد على ميرافضلى
ظهر ديگر روز
آن علم هاى رشيد
از شانه ها افتاد
خيمه ها را
باد آتش زد
گيسوان گريه ها پاشيد
چشم هايم سوخت
در گلويم
واژه ها در هم گره خوردند
هق هقى كردند و
پژمردند
آن طرف تر
رود تابستانى اندوه
جارى بود
من كنار زخم هاى منتظر ماندم
رودهاى خشك
زخم هاى انتظار ما
چارده قرن آبرو دارند
تعزيه
حميدرضا شكارسرى
ناگهان تير خود را شكست و به زانو درآمد
پيش لبخند اصغر
حرمله گريه سر داد...
ناگهان شمر فرياد زد:
نه
نميبرم اين شط ِّخون ِفصيح خدا را...
ناگهان مُلك رى سوخت
از سكّه افتاد
اِبن سعد انتخابى دگر كرد...
ناگهان خولى از كوره يك ماه آورد
شست و بوسيد
نالهاش كوفه را درنورديد...
ناگهان لشكرى حُر
موج برداشت
كربلا بيدريغ از فرات آب نوشيد...
ناگهان صحنه را جامه ى سرخ پر كرد
جامه ى پاره پاره، دريده
تعزيه
نيمهكاره
رها شد...
اى تشنه ى عشق
سيد على موسوى گرمارودى
اى تشنه ى عشق روى دلبند
برخيز و به عاشقان بپيوند
در جارى مهر شستشو كن
وانگاه ز خون خود وضو كن ...
رو جانب قبله ى وفا كن
با دل سفرى به كربلا كن
بنگر ، به نگاه ديده ى پاك
خورشيد ، به خون تپيده ، در خاك
افتاده وفا به خاك ، گلگون
قرآن به زمين فتاده ، در خون
عباسِ على ، ابوفضايل
در خانه ى عشق كرده منزل
×
اى سرو بلند باغ ايمان
وى قمرى شاخسار احسان
دستى كه ز خويش وانهادى
جانى كه به راه دوست ، دادى
آن ، شاخ درخت باوفايى ست
وين ، ميوه ى باغ كبريايى ست
... رفتى كه به تشنگان دهى آب
خود گشتى از آب عشق ، سيراب
×
آبى ز فرات، تا لب آورد
آه از دل آتشين برآورد
آن آب ، ز كف غمين فرو ريخت
وز آبِ دو ديده با وى آميخت
برخاست ز بار غم خميده
جان بر لبش از عطش رسيده
بر اسب نشست و بود بيتاب
دل در گرو رساندن آب
ناگاه يكى دو روبه خرد
ديدند كه شير آب مى برد
آن آتش حق خميد بر آب
وز دغدغه و تلاش ، بيتاب
×
دستان خدا ، ز تن جدا شد
وان قامت حيدرى دو تا شد
بگرفت به ناگزير چون جان
آن مشك ، ز دوش خود ، به دندان
وانگاه به روى مشك خم شد
وز قامت او دو نيزه ، كم شد
جان در بدنش نبود و مى تاخت
با زخمِ هزار نيزه ، مى ساخت
از خون ، تن او به گل نشسته
صد خار بر آن ز تير بسته
دلشاد كه گر ز دست شد ، دست
آبيش براى كودكان هست
چون عمر گل ، اين نشاط ، كوتاه :
تير آمد و مشك بر دريد ، آه
اين لحظه چه گويم او چه ها كرد!
تنها نگهى به خيمه ها كرد
×
" اى مرگ ! كنون مرا به بر گير
از دست شدم ، كنون ز سر گير "
مى گفت و بر آب و خون ، نگاهش
وز سينه ى تفته بر لب آهش
خونابه و آب ، بر مى آميخت
وز مشك و بدن ، به خاك مى ريخت
×
چون سوى زمين خميد آن ماه
عرش و ملكوت بود همراه
تنها نه فتاد "بوفضايل "
شد كفّه ى كاينات مايل
هم برج زمانه ، بى قمر شد
هم خصلت عشق ، بى پدر شد
حق ، ساقى خويش را فراخواند
بر كام زمانه تشنگى ماند
×
در حسرت آن كفى كه برداشت
از آب و فرو فكند و بگذاشت ،
هر موج به ياد آن كف و چنگ
كوبد سرِ خويش را به هر سنگ
كف بر لب رود و در تكاپوست
هر آب رونده در پى اوست
چون مَه ، شب چارده بر آيد
دريا به گمان ، فراتر آيد
اى بحر ! بِهِل خيال باطل
اين ماه كجا و بوفضايل!
گيرم دو سه گام برتر آيى
كو حد حريم كبريايى ؟!
لالايى براى اصغر
محمدحسين شهريار
گشودى چشم در چشم من و رفتى به خواب اصغر
خداحافظ ،خداحافظ ! بخواب اصغر، بخواب اصغر
به دست خود به قاتل دادمت هستم خجل امّا
ز تاب تشنگى آسودى و از التهاب اصغر
به شب تا مادرت گيرد به بر قنداقه ى خاليت
بگريند اختران شب به لالاى رباب اصغر
تو با رنگِ پريده غرق خون، دنيا به من تاريك
كجا ديدى شب آميزد شفق با ماهتاب اصغر
برو سيراب شو از جام جدّت ساقى كوثر
كه دنيا و سر آبش نديدى جز سراب اصغر
گلوى تشنه بشكافته بنماى با زهرا
بگو كز زهر پيكان ها به ما دادند آب اصغر
اَلا اى غنچه ى نشكفته پژمرده بهارت كو؟
چه در رفتن به تاراج خزان كردى شتاب اصغر
خراب از قتل ما شد خانه ى دين مسلمانان
كه بعد از خانه ى دين ، هم جهان بادا خراب اصغر
به چشم شيعيانت اشك حسرت يادگار توست
بلى در شيشه مانَد يادگار از گل گلاب اصغر
اَلا اى لاله ى خونين چه داغى آتشين دارى!
جگرها مى كنى تا دامن محشر كباب اصغر
تو آن ذبح عظيم استى كه قرآن را شدى ناطق
اَلا اى طلعتِ تأويل آيات كتاب اصغر
خدا چون پرسد از حقّ رسول و آل در محشر
نمى دانم چه خواهد داد اين امّت جواب اصغر!
در حوالى عطش
بهمن صالحى
تو كيستى كه جهان تشنه ى زلالى توست
بهار عاطفه مرهون ِخشكسالى توست
شب زمانه كه مقهور بامدادان باد
شكيب خاطرش از خونِ لايَزالى توست
ز قصّه ى عطشت چشم عالمى گريان
هزار چشمه ى جوشنده در حوالى توست
تو ماه من به كدامين ظلامهات كشتند
كه پشت پيرفلك تا ابد هلالى توست
نديد نقش تو را كس به حجم آينهها
حكايت همه از صورت خيالى توست
چه عاشقى تو كه در دفتر قصايد سرخ
هر آن چه خواند دلم، شاه بيت عالى توست
سزد كه رايحه ى درد، سازَدم مدهوش
كه باغ عشق، به داغ شكسته بالى توست
فغان كه وارث بانوى آبهاى جهان
تويى و تشنه ى يك قطره، مشك خالى توست
تو شهر عشقى و دروازهات به باغ بهشت
دل شكسته ى من يك تن از اهالى توست
ذوالجناح
سيد عبدالله حسينى
به استاد محمود فرشچيان
جوشنى از زخم بر تن اشك افشان ذوالجناح
بازگشت آشفته يال از گرد ميدان ذوالجناح
تا بَرد از قتلگاهِ گُل خبر بر خيمه ها
يال را تر كرد با خون شهيدان ذوالجناح
تا كنار خيمه هاى منتظر خود را رساند
حلقه اى را ديد گردِ خويش گريان ذوالجناح
حلقه زد بر دورِ مركب اهل بيتِ سوگوار
اشكباران اهلبيت و اشكريزان ذوالجناح
زينب آمد از ميان خيمه بيرون با شتاب
ديد برگشته ست بى صاحب ز ميدان ذوالجناح
گيسوان خويش را آغشته با خون كرده بود
تا ببندد با حسين اين گونه پيمان ذوالجناح
پرسش از حال برادر كرد امّا در جواب
ريخت تنها از دو چشمش خون غلطان ذوالجناح
كودكى پرسيد بابا كو؟ جوابى چون نداشت
كرد يال خويش در پاسخ پريشان ذوالجناح
گاه مى ساييد سُم بر سنگ ، گاه از همدلى
نرم مى بوئيد روى و موى طفلان ذوالجناح
برده اند اسبان نجابت را همه از او به ارث
گرچه حيوان بود ، اما داشت وجدان ذوالجناح
بود حيوان ليك تا آخر به ميدان ايستاد
تا دهد درس فداكارى به انسان ذوالجناح
بود حيوان ليك در ميدان ايثار و شرف
گوى سبقت برده بود از انس و از جان ذوالجناح
بود حيوان ليك در رتبت فراتر زآدمى
اوّلين حيوان كه خورد از آب حيوان ذوالجناح
آنقدَراز بى كسى بر سنگ ها كوبيد سر
تا كه داد آخر به رسم عاشقان جان ذوالجناح
كاش من جاى تو مى بودم در آن ظهر غريب
اى غبار سم تو كَحلِ دو چشمان ذوالجناح !
در ستايش دست
ابوالفضل زرويى نصرآباد
شراره مىكشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوى دفتر دست؟
قلم كه عود نبود، آخر اين چه خاصيتى است
كه با نوشتن نامت شود معطّر دست؟
حديث حُسن تو را نور مىبرد بر دوش
شكوه نام تو را حور مىبرد بر دست
چنين به آب زدن، امتحان غيرت بود
و گرنه بود شما را به آب كوثر دست
چو دست بُرد به تيغ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر دست؟
براى آنكه بيفتد به كار يار، گره
طناب شد فلك و دشت شد سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر كران و راهش بست
شد اسب، كشتى و آن دشت، بَحر و لنگر دست
بريده باد دو دستى كه با اميد امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بينداز دست و دوست بگير
چنين معاملهاى داده است كمتر دست
صنوبرى تو و سروى، به دست حاجت نيست
نزيبد آخر بر قامتِ صنوبر دست
چو شير طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نيايد به كار ديگر دست
گرفت تا كه به دندان ابوالفضايل مشك
به اتّفاق به دندان گرفت لشكر دست
هواى ماندن و بردن به خيمه آبِ زلال
اگر نداشت، چه انديشه داشت در سر دست؟
مگر نيامدنِ دست از خجالت بود
كه تر نشد لب اطفالِ خيل و شد تر دست
به خون چو جعفر طيّار بال و پر مىزد
شنيده بود شود بال، روز محشر، دست
حكايت تو به اُمّالبنين كه خواهد گفت؟
وزين حديث، چه حالى دهد به مادر دست؟
به همدلى همهكس دست مىدهد اول
فداى همت مردى كه داد آخر دست
در آن سموم خزان آنقدر عجيب نبود
كه از وجود گلى چون تو گشت پرپر دست
به پاىبوس تو آيم به سر به گوشه ى چشم
جواز طوف و زيارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبورى دهد پياپى پاى
نه افتخار زيارت دهد مكرر دست
به حكم شاه دل، اى خواجه، خشت جان بگذار
ز پيك يار چه سرباز مىزنى هر دست؟
به دوست هر چه دهد، اهل دل نگيرد باز
حريف عشق چنين مىدهد به دلبر دست
شكفتن در بهار زخم
ساعد باقرى
چه رود است اين كه از آن سوى سدهاى زمان جاريست
خروشان، موج در موج از كران تا بيكران جاريست
كه مى داند چه خواهد رست از باران خون آلود
كه گويى از گلوى پاره هفت آسمان جاريست
هنوز آن گردباد گرم " هوهو"ى جنون ورزان
ز دشت خونفشان تا كوچه هاى بى نشان جاريست
سحرگاهان به صحن باغ هاى همجوار عشق
به هم پيوسته ؛ عطر خونِ گل هاى جوان جاريست
از آنِ كيست اين مركب كه خون غيرتش در چشم
به پيوندِ نگاهى حرف آموز زبان جاريست
زبانم لال ، گويى بر گلويى بوسه زد خنجر
كه عطر بوسه ى پيغمبر از رگ هاى آن جاريست
هجوم باد پاييز و شكفتن در بهار زخم
گلِ اين باغ را بوى بهاران در خزان جاريست
شهيدا! بانگ "هل من ناصر"ت موجى است آتشناك
كه چون خون در عروق آفرينش ، بى امن جاريست
زيارت نامه
زكريا اخلاقى
آخر اى مردم،ما هم عتباتى داريم
كربلايى داريم، آب فراتى داريم
ما پر از بوى خوش سيب ، پر از چاووشيم
وز چمن هاى مجاور نفحاتى داريم
داغ هفتاد و دو گل تشنگى از ماست اگر
دست و رو در تپشِ رشته قناتى داريم
آن سبكبارترينيم كه بر محمل موج
ساحل امنى و كشتى نجاتى داريم
در تماشاى جمال از جبروتى سرخيم
كه شگفت آينه ى جلوه ى ذاتى داريم
در همين روضه ى سر بسته، خدا مى داند
دست در شرح چه اسما و صفاتى داريم !
زير اين خيمه كه از ذكرِ شهيدان سبز است
كس نداند كه چه احساس حياتى داريم
همه ى هستى ما عين زيارتنامه ست
گر از اين گونه سلام و صلواتى داريم!
عطش
محمدشريف سعيدى
ميدود اسبى با يال پريشان در باد
پشت زين خشم دگر دارد توفان در باد
مرد اگر داد زند صاعقهآسا اينك
از تب حنجرهاش سوزد ميدان در باد
تيغ اگر در كف اين كوه نباشد اينك
مىرود سبزترين جنگل ايمان در باد
از شرار نفس سوختهاش چون خورشيد
شعله ميگيرد گيسوى بيابان در باد
مىرود از جگر معركه برمىگردد
بىسوار، اما آن سوختهى كران در باد
تا نشيند عطش معركه، اينك زينب
كوه ابرى است كه مى بارد باران در باد
خيمه مىسوزد و طفلى كه تمامى عطش است
مىدود تلخ و برافروخته دامان در باد
رودها مرثيه مىخوانند از دلتنگى
آسمان نيز دريده است گريبان در باد
در تن پوشى از شمشير
كريم رجب زاده
به ميدان مى برم از شوقِ سربازى، سرخود را
تو هم آماده كن اى عشق كم كم خنجر خود را
مرا گر آرزويى هست ، باور كن به جز اين نيست
كه در تن پوشى از شمشير بينم پيكر خود را
هواى پر زدن از عالم خاكى به سر دارم
خوشا روزى كه بينم بى قفس، بال و پر خود را
ز دل تاريكى باد ِخزان تا پرده بردارم
به روى دست مى گيرم گل نيلوفر خود را
من از ايمان خود يك ذرّه حتى، بر نمى گردم
تلاوت مى كنم در گوش نى هم باور خود را
سوگوارى
سعيد بيابانكى
هزار آينه مبهوتِ بى شمارى تو
هزار باديه مجنونِ نى سوارى تو
بهار آمده با لاله هاى سينه زنش
پى زيارت باغ بنفشه كارى تو
هلا كه جمع نقيضين ِبوسه و عطشى
نديده ام لب ِخشكى به آبدارى تو
چه جاى نغمه در اين روزگار يأس مگر
به روى دست تو پرپر نشد قنارى تو ؟
هم او كه نامه برايت نوشت با خنجر
ببين كه آمده از پشت سر به يارى تو
دريغ، كارى از اين طبع مرده ساخته نيست
به جز شمردن ِگلزخم هاى كارى تو
به ما مخند كه جاى گريستن بر خويش
نشسته ايم دمادم به سوگوارى تو....
خونبهاى دست
صادق رحمانى
كاش مى گشتم فداى دست تو
تا نمى ديدم عزاى دست تو
خيمه هاى ظهرِ عاشورا هنوز
تكيه دارد بر عزاى دست تو
از درخت سبز باغ مصطفى
تا فتاده شاخه هاى دست تو
اشك مى ريزد ز چشم اهل دل
در عزاى غم فزاى دست تو
رود شد، دريا شد، اقيانوس شد
چشمه اى از ماجراى دست تو
مى توان آن سوى اقيانوس رفت
تا خدا با ناخداى دست تو
يك چمن گل هاى سرخ نينوا
سبز مى گردد به پاى دست تو
در شگفتم از تو اى خون خدا
چيست آيا خونبهاى دست تو ؟