پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - باشد برای بعد - حامدی ناصر
باشد برای بعد
حامدی ناصر
باشد براى بعد
١
آخرين زخمه به جان و تنِ تارى غمگين
آخرين فرصت فرياد سوارى غمگين
آخرين ثانيه ها منتظر پاييزند
در تب و تاب رسيدن به قرارى غمگين
هفتمين روزِ همين فصل تَرك خواهم خورد
خويش را مى شكنم مثل انارى غمگين
آسمان وارث چشمانم اگر شد، خوب است
تا شود ابر و زنَد دست به كارى غمگين
زندگى حس بدى نيست ، ولى مى شكند
مردى از جنس دل آينه ، آرى غمگين
خودمان مساله داريم كه بد مى بينيم
ورنه پاييز بهار است ، بهارى غمگين
٢
ابر وقتى از غمِ چشم تو غافل مى شود
جاى باران ميوه اش زهر هلاهل مى شود
سر بچرخان ،از هوا سرشار شو،قدرى بخند
دين من با خنده ى گرم تو كامل مى شود
هر طرف رو مى كنم ، محرابى از ابروى توست
رو بگردانى ، نماز خلق باطل مى شود
مى توانى تب كنى بغض زمين را بشكنى
بى نگاهت، آب اقيانوس ها گل مى شود
چشم هايم را بگير و چشم هايت را مگير
اى كه بى چشم تو كار عشق مشكل مى شود
٣
من پير شدم ،دير رسيدى،خبرى نيست
مانند من آسيمه سر و دربدرى نيست
بسيار براى تو نوشتم غم خود را
بسيار مرا نامه ،ولى نامه برى نيست
يك عمر قفس بست مسير نفسم را
حالا كه درى هست مرا بال و پرى نيست
حالا كه مقدر شده آرام بگيرم
سيلاب مرا برده و از من اثرى نيست
بگذار كه درها همگى بسته بمانند
وقتى كه نگاهى نگران پشت درى نيست
بگذار تبر بر كمرِ شاخه بكوبد
وقتى كه بهار آمد و او را ثمرى نيست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگرى نيست
٤
آه،اين روزها كه مى گذرد ، زنده ام گاه و گاه مى ميرم
مرگ بد نيست،كاش مى گفتى: به كدامين گناه مى ميرم ؟
گفته بودند زندگى خوب است ؛ گاه بنشيند و بسوزاند
اين منم- جان شعله ور شده اى - كه در آغازِ راه مى ميرم
هر گلى بود بر سرم زده است ،دست تقدير را چه بايد كرد؟
از دو چشم سياه زاده شدم، در دو چشم سياه مى ميرم
دلم آشفته ، روحم آشفته ،من و بختى كه سال ها خفته
خسته ام، خسته ام، نگاهى كن،من كه با يك نگاه مى ميرم
دستى از دوردست ها انگار ، مى كشد اين قطار خالى را
دلم ، اى اتفاق سرگردان! در كدام ايستگاه مى ميرم؟
چاره اى نيست،غصه پيرت كرد كم كم از ياد مى روى دل من
تو شبى زنده زنده مى سوزى ، من شبى بى گناه مى ميرم
٥
رسم زمانه بود كه بازيگرت كند
خشكت كند،دوباره بيايد؛ ترت كند
آنقدرتركه نرم شوى،زيرورو شوى
درخلقتى دوباره كسى ديگرت كند
آرى،زمانه خواست بگيرد دل تو را
هرخاك را اراده كند بر سرت كند
آماده شدبه عشق توآتش به پاكند
چرخت دهددرآتش وخاكسترت كند
حتى زمانه دردلت ابليس خلق كرد
دستورداد سيب شوى،نوبرت كند
قيچى زد و بريدو تورا تكّه تكّه كرد
اصلازمانه خواست گلى پرپرت كند
تصميم داشت دّره شود زير پاى تو
پيراهن عزا به تن مادرت كند
گاهى شبيه پيرزنى بدقواره شد
تا با تنى فلك زده هم بسترت كند
حتى هوس نكرد رهايت كند كمى
حتى نفس نداد كسى باورت كند
در زشتى زمانه گرفتار شد دلت
مرگى مگر بيايد و زيباترت كند
٦
روحم به گِل نشسته ، برايم دعا كنيد
آيينه اى براى دلم دست و پا كنيد
احساس مى كنم كه به دريا نمى رسم
اى رودهاى تشنه مرا هم صدا كنيد
اى زخم هاى كهنه كه سرباز كرده ايد
با شانه هاى خست؟ من خوب تا كنيد
دارم به ابتداى خودم مى رسم - به عشق -
راه مرا از اين همه آتش جدا كنيد
حالا كه خويش را به تماشا نشسته ام
با آخرين غريبه مرا آشنا كنيد
٧
دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذاريد
گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد
دوست دارم كه به پابوسيِ باران بروم
آسمان گفته كه پا روى پرم نگذاريد
اين قَدَر آينه ها را به رخ من نكشيد
اين قدَر داغ جنون بر جگرم نگذاريد
چشمى آبى تر از آيينه گرفتارم كرد
بس كنيد ، اين همه دل دور و برم نگذاريد
آخرين حرف من اين است زمينى نشويد
فقط ... از حال زمين بى خبرم نگذاريد
٨
يك نامه ام بدون شروع و بدونِ نام
امروز هم مطابقِ معمول ناتمام
خوش كرده ام كنارِ تو دل واكنم كمى
همساى؟ هميشه نا آشنا ... سلام
از حال وروز خود كه بگويم حكايتى است
يك صفحه زندگانى بى روح وكم دوام
جوياى حال از قلم افتاده ها مباش
ايّام خوش خيالى وبى حالى ات به كام
دردى دوا نمى كند از متن تشنه ام
چيزى شبيه يك دلِ در حال انهدام
باشد براى بعد !! اگر حرف ديگرى است
تا قصه اى دوباره از اين دست....والسلام
٩
تو اى پرنده پر بسته رها درخون
بخوان دوباره غم آلود و بى صدا در خون
بخوان دوباره كه آتش به گريه بنشيند
هزار پاره شود چشم هاى ما در خون
بخوان به لهجه دريا و ناشكيبى موج
بخوان به حرمت اين آخرين شنا در خون
بيا و باز به آواز تازه اى ما را
ببر به محفل آيينه و خدا در خون
نماز مستى ما، بيش از اين دو ركعت نيست
وضو در آينه عشق و ربّنا در خون
١٠
گفته بودن به خدا به قدرى معصومه دلت
كه تُو هر جاى حرم انگارى معلومه دلت
گفته بودن كه بايد پيش تو دلخسته اومد
مث مرغاى غريبِ بال و پر بسته اومد
گفته بودن كه بيام؛ دردِ دلامو رو كنم
فقط از تو طلب عزّت و آبرو كنم
اين منم مسافرى از كوچههاى سوت و كور
كولهبارم پُره از رودخونههاى بىعبور
اومدم كه عصمتت شامل حال من بشه
اومدم كه اسمت آويز خيال من بشه
اومدم كه با نگات روحمو دلدارى بدى
مرهمى هميشگى به زخماى كارى بكن
مىگن اسمت مث بارون دلارو تر مىكنه
مىگن عصمتِ تو دلها رو كبوتر مى كنه
اگه فرصتى كنى و منو قابل بدونى
دست مهربونتو مهمون اين دل بدونى
با خيال تو پريشونى مو بيرون مىكنم
دلمو به ياد خوبىهات چراغون مى كنم
دستاى خالى من منتظر جوابته
دل من منتظر بارش بى حسابته
قَسَمِت مىخوام بدم به زائرايِ حرمت
به بزرگى و صداقتت، به مِهر و كرمت
قسمت مىدم به عزّتت كه دستمو بگير
قسمت مىدم كه دست دل خستهمو بگير
١١
براى مادر مهربانم
اين روزا حال مردنو ندارم
خيال غصه خوردنو ندارم
نه خيلى خسته ام،نه خيلى پيرم
نه از گل و نه از پرنده سيرم
دنيا اگه گمم كنه، مهم نيست
خوراك مردمم كنه ، مهم نيست
مهم اينه كه هر نفس تو باشى
حتى تو گوشه ى قفس تو باشى
مهم اينه تو خاطرت بمونم
هر جا باشم مسافرت بمونم
از اينجا و از اونجا رونده ت منم
بركه ى خرد تنها مونده ت منم
پروانه ى تو پيله مونده ت منم
بلبل پشت ميله مونده ت منم
كاشكى يه امشب ببينم خوابتو
خواب نگاه گرم و بى تابتو
يه خونه ى نقره نشون نمى خوام
خورشيد و ماه و كهكشون نمى خوام
يه پر مى خوام رهاترين پر باشه
جايى برم كه عطر مادر باشه
مادره و يه دنيا رمز و رازش
مادره و عطر چادر نمازش
مادره و نجابت شمالى ش
مادره و گونه ى پرتقالى ش
دل من و مادرم از شالى يه
اينم خودش يه جور خوش اقبالى يه
كاش برسه به من صداى مادر
بهشتاى خدا فداى مادر...