پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - عرفان پوچ گرا - کیانی محمدحسین
عرفان پوچ گرا
کیانی محمدحسین
قسمت اول
مشرق زمين گهواره ى فرهنگ دينى و مسالك عرفانى است. بسيارى از تفكرات معنوى و الهامات روحانى در شرق جهان پديد آمده. شرق مولد انبوهى از مكاتب عظيم دينى - عرفانى عصر حاضر است. ريشه ى بسيارى از عرفانهاى غربى و تعاليم و آموزههاى آنان برگرفته از مكاتب غنى مشرق است. اين نقطه ى جغرافيايى در جهان مركز بروز بزرگترين اديان الهى است. پيامبران عظيم الهى صرفاً در اين منطقه به تبليغ تعاليم كبير معنوى گماشته شده اند. از اين سو چه قبل از پيام آوران الهى و چه بعد از ايشان مسلكهاى عرفانى در قالبهاى متفاوت آموزشى در اين منطقه از دنيا كانون معنويت و روحانيت را پديد آورده اند. اكنون مشرق زمين مهد پيدايش و پرورش بسيارى از عرفانهاى كوچك و بزرگ است .
علل ظهور گرايشات معنوى در اين نقطه از جغرافيا ريشه در تاريخ غنى اين منطقه دارد . اما بعضاً تنوع طبيعت بكر، اعم از دريا، كوهستان، صحرا، دشت و ... از يك طرف و كثرت اقوام مختلف با گرايشات گوناگون قومى - قبيلهاى باعث شده تا تفكرات متغاير معنوى بوجود آيد و عقائد فلسفى و نظرات روحانى را در اين منطقه به اوج پراكندگى ممكن رساند .
نگارنده در اين مقال سعى بربيان علل گرايشات عرفانى شرق ندارد. لكن كثرت گروهاى عرفانى را ريشه در طبيعت متنوع جغرافيايى، روانشناسى اجتماعى، روانشناسى فردى و زمينههاى فكرى و ذهنىبرگرفته از تاثيرات روحانى اقوام و دهها علت ديگر مىداند .
معانى دين در دايره علوم
لفظ دين به مثابه يك مشترك لفظى است و انتظارات و تعابير متعدد از دين در ملت هاى مختلف موجب شده تا هيچ دين شناسى نتواند تعريفى جامع افراد و مانع اغيار ارائه نمايد،و معناى دين را در بند الفاظ كشيده تعريف كلى از دين با توجه به گرايشات مختلف به دست آورد .
تعريف انديشمندان به واسطه تأثير از رشته علمى- تخصصى، فرهنگ قومى، انتظارات گوناگون روحانى و ديد اشراقى و شهودى در مقايسه با هم بسيار متفاوت است .
تشخيص قدمت دين در جوامع بشرى برابر با شناخت قدمت انسان بر روى كره خاكى است. اگر از منظر تاريخ، حيات انسان را به دو نيمه اختراع زبان و دوران قبل از اختراع زبان تقسيم نماييم. در هر دوره آثار دين و امور قدسى و عبارت چه در غالب تصاوير يا الفاظ نمايان است. اگر در حوزه دين شناسى قدمت انسان متدين را در بعد طولى در نظر بگيريم و تعابير متفاوت از دين را در اعصار در بعد عرضى، با يك پهناى وسيع از امر دين اعم از نظرى و عملى مواجه مىشويم. و اين نكته هر پژوهشگر دين را به چالش مىكشاند.
تعاريف دين عمدتا به شرح و تفسير اين اصطلاح مىپردازد از جمله مىتوان از تعريف روانشناختى دين نام برد. مانند اين تعريف " احساسات اعمال و تجربيات افراد در هنگام تنهايى، آنگاه كه خود را در برابر هرآنچه كه الهى مىنامند، مىيابند " ( ويليام جيمر)تعاريف ديگر جامعه شناختى هستند مانند اين تعريف"مجموعه اى از باورهااعمال ، شعائر و نهادهاى دينى كه افراد بشر در جوامع مختلف بنا كردهاند " ( ت. پارسونز) و برخى از تعاريف نيز طبيعت گرايانه هستند. مانند اين تعريف " مجموعه اى از اوامر و نواهى كه مانع عملكرد آزاد استعدادهاى ما مىگردد" ( اس رايناخ) يا اين تعريف كه با همدلىبيشترى همراه است " دين همان اخلاق است كه احساس و عاطفه به آن تعالىگرما و روشنى بخشيده است " (ماتيو آرنولد ) با وجود اين تعاريف دينى در باب دين نيز وجود دارد مانند اين تعريف كه" دين اعتراف به اين حقيقت است كه كليه موجودات تجليات نيروهايى هستند كه فراتر از علم و معرفت ماست ". ( هربرت اسپنر )و يا " دين پاسخ انسان است به نداى الهى"١.
تفاسير متعدد از دين به قدرى فراوان است كه پژوهشگران بعضاً به اشتراكات موجود در تعاريف مىپردازند. شايد قدر مشترك تعاريف به دين بنيادى نزديكتر باشد. جان هيك قدر مشترك اديان بزرگ و متكامل جهانى را اعتقاد به رستگارى و مبحث نجات شناسى معرفى مىكند. و ديگرى ويژگىهاى مشترك همه دينها را در دو ويژگى مىداند. يكى آن كه همه ى آنها يك مرجع فراطبيعى يا قدسى را به رسميت مىشناسند. ديگر اين كه يك نوع ايدئولوژى ( به معناى دقيق آن) دارند كه جهان را سر و سامان مىدهد .٢
مراد نگارنده از دين در مسلك اين مقاله صرفاً هر جهان بينى برگرفته از اين باور است. به اين معنا كه دين به هر مكتب و حوزه اعتقادى گفته مىشود كه در باب سروسامان دادن به نظام اجتماعى انسان صاحب ايدئولوژى بوده و و در راه نجات و رستگارى انسان متدهاى جديد و متمايز به ماسبق را بيان نمايد .
تنوع اديان در سرزمين هند
هندوستان بزرگترين سرزمين از لحاظ كثرت و تنوعات دينى و عرفانى است. قديمى ترين كتابى كه انسان از آن سراغ دارد و تاريخ مشخصى در مورد آن در دست نيست. كتاب قانون فقهى هند و يا " منو دهر ماساسترا Manu Dharma Sastra " است. در مولفات دانشمندان قرن هفتم پيش از ميلاد نام اين كتاب ديده مىشود .
در عصر حاضر سرزمين هند داراى مسالك متفاوت عرفانى و اخلاقى است. گروهى از اين مكاتب رابطه نزديكى با اديان بزرگ هند دارند و چه بسا زير مجموعه اديان عظيم هندو قرار گيرند و گروهى ديگر كاملاً مجزا و متفاوت از اديان قديم هندى هستند .
اما اديان بزرگ هندو اغلب مانند استوانه اى قدرتمند، تكيه گاه بسيارى از مذاهب نوظهور هندى است. برخى از اين استوانههاى عرفان هندو به اختصار عبارتند از :
هندوسيم : آيين هندوسيم يا "برهمنيزم" داراى فرقههاى بى شمارى است. كه هريك از آن با تكيه بر قسمتى از آيين هندوسيم و تفسير گوناگون از آن پديد آمده اند. بنيانگذار اين آيين شناخته شده نيست و در آن از فرهنگ و آداب و رسوم اجتماعى سخن گفتهشود كه با رياضت و تهذيب نفس پيچيده شده برهمنيزم بدين اصل معتقد است كه خطاى عمده انسان در طى انديشه و تفكر اوست و شقاوتها و بدبختىهاى او نتيجه مطالعه و فريبى است كه در مظاهر اشياء موجود است و ربطى به گناهها و خطاهاى او در زندگى ندارد. هندوها و بودايىها فكر مىكنند كه رستگارى انسان بسته به رهايى او از مظاهر فريبنده و حدود گمراه كننده عالم جسم است كه بايد خود را از قيد آن رها كرد. به جهان روحانيت و عقلانيت پناه برند و در آنها به حقيقت محض كه ضامن سعادت جاويدى است نائل گردند ٣.
جينيزم : جين به معناى پيروز اقتباس از آيين هندو است. آيين جين علاوه بر پذيرش معارف هندويى، مسائل تازه اى را مطرح مىكند و بر قواعد اخلاقى شديدى اصرارورزد. به عقيده جينىها رستگارى بر دو اصل استوار است .يكى رياضت كشى و ديگرى اهيمسا يا پرهيز از آزار جانداران كه تا نباتات و جمادات پيش مىرود كندن زمين براى كشاورزان ممنوع شمرده مىشود. با آنكه خوردن ميوه درختان مجاز است. استفاده از محصولات زيرزمين همچون چغندر، هويج، شلغم و ... كه كندن زمين را همراه دارد حرام است ٤.
از عجيب ترين آداب اين مذهب فضيلت بسيار و ثواب فراوان خودكشى از طريق ترك غذا و آب است. همچنين پوشيدن لباس حرام است در حالى كه فرقه عظيمى از ايشان هيچ لباسى را نمىپوشيدند .
آيين جينيزم اعمال دينى خود را سرچشمه سعادت و راه نجات مىداند. و معتقد است كه انسان نتيجه اين اعمال را خواهد ديد و راه صعود را آلايش از ماده بيان مىكند .
آيين سيك : برگرفته از عرفان اسلامى و هندى است و بزرگترين تعليم آن اعتقاد به خداى واحد قادر و خالق جهان خلاصه مىشود و راه وصول به رستگارى و نجات را غوطه ور شدن در ذكر حق مىداند و عبادات و طاعات ظاهرى مسلمانان و هندوان را كارى عبث دانسته اصالت را به انديشه و تعمق در ياد حق خلاصه مىداند .
مريدان آيين سيك براى خود پنج شعار قرار دادند كه هريك در زبان پنجابى با حرف " كاف " شروع مىشود:
١) كس : باقى گذاشتن موى سر و صورت
٢) كونكا : همراه داشتن شانه
٣) كاچك : پوشيدن زير شلوار كوتاه
٤) كارا : داشتن دستبند آهنين
٥) كاندا : حمل شمشير يا خنجر فولادى .٥
بوديسم : بودا به معناى بيدار لقب گوتاماشاكيامونى بنيانگذار مكتب اصلاحى بوديسم است. بودا احساسات ظاهرى انسان را مظهر ضلالت مىداند و منشاء تمام بدبختىهاى نوع بشر را توجه به محسوسات دانسته براى رسيدن به آسايش جاودانگى و سعادت ابدى روح مىبايد به عالم روحانى وارد شود .
در مسلك بودا خدايان و آلهه از مقام الوهيت منعزلند و مرتبت آسمانى ايشان فقط عبادت از مراتب تحول و انتقال علت و معلول مىباشد. اعتقاد به " آله " به معناى نام اين كلمه نزد بودا وجود ندارد. آداب و مناسك و عبادات به عقيده او باطل و لغو است و مسئله نماز و دعا مطرح نمىشود. تنها اصل اساسى آيين بودا بر روى مسئله علم و جهل قرار گرفته و علم حقيقى و صحيح فقط مىتواند در حلقه محدود و تنگ راهبان و گوشه نشنيان يافت شود. عالم محسوس در نزد بودا محلى ندارد و مورد التفات قرار نمىگيرد طريقه وصول به سرمنزل فلاح و رستگارى از مهر عالم وجود نمىگذرد و بلكه آن گوهر مقصود در بيرون جهان هستى يافت مىشود .
در دوران اعتكاف و انزوا هر فردى بايد با جد و جهد بسيار شخصاً رستگارى را از طريق خودآموزى، تصفيه، تزكيه خويش، مطالعه انديشيدن، مراقبه و تمركز تامين كند٦ .
تاريخ سرزمين هند شاهد ظهور و افول اديان و مسالك عرفانى گوناگونى بوده استهرچند اديان بزرگ هندو همواره داراى پيروان زيادى بوده و هستند اما در سالهاى اخير مكاتبى در هند بوجود آمدهاند كه متشابهات فراوانى با اديان سابق و بزرگ هند و غيره دارند .
بزرگترين تفاوت اين عرفانها با اديان سابق متأثر بودن از جريانات سياسى - فرهنگى غرب و شرق و پيامدهاى جهان مدرنيته و بالاخص آموزههاى علم متافيزيك اعم از چاكراشناسى، هاله شناسى و... است. از اين رو صاحب عقائد و دستورى شدند كه با بسيارى از اديان بزرگ و الهى جهان مخالفت دارد و به طبع تئوريسينهاى اين مكاتب سرعناد و دشمنى با اديان الهى را گرفتند. هرچند در بعضى از موارد دوستىو توافق با اديان الهى را موزيانه ابراز مىدارند .
مخالفتهاى حاصله با اديان الهى نشأت گرفته از كسب منافع شخصى صاحبان مكاتب است. لذا پشت ظاهر زيبايى اين عرفانها افكار خبيثى است كه قلب حقيقت جوى هرانسان آزاده اى را هدف گرفته است .
باگوان شرى راجنيش " اوشو "
اوشو، عارف و فيلسوف معاصر هندى است. وى در ١١ دسامبر ١٩٣١ در روستاى كوچك و دورافتاده " كوچ وادا " در ايالت " مادهيا پرادش " بدنيا آمد. و از همان آغاز كودكى بيشتر تحت تاثير پدربزرگ و مادربزرگ مادرى خود بود. وى علاقه وافرى نسبت به آنان داشت.
در سن هفت سالگى پدربزرگ مادرى اش را از دست داد و به گفته خويش اين واقعه تاثير عميقى بر زندگى درونى او گذاشت و پنجره اى شد براى ايجاد اراده اى در جهت كشف حقايق عرفانى او .
اوشو، تحصيلات مقدماتى را در هند گذراند. سپس به دانشگاه سائوگر وارد و موفق به اخذ مدرك فلسفه از آن دانشكده شد. و حدود نه سال در دانشگاه جلال پور هند به آموزش فلسفه پرداخت. معروف است كه اوشو در سن ٢١ سالگى تقريباً در سال ١٩٥٣ به درجه روشن ضميرى رسيد .
وى در دوران تدريس در دانشگاه به اقصى نقاط هند سفر نمود. و علاوه بر بررسى تمام آداب و رسوم مذهبى اقوام هندى و مطالعه در اين زمينه به ايراد سخنرانىهايى پرداخت. و در اين مدت عقائد عرفانى و مراقبههاى خودش را ترويج و تعليم مىنمود.
وى بيش از ٣٥ سال به تعاليم آموزههاى خود ادامه داد. اوشو طرفداران و شاگردان فراوانى را در هند به دور خود جمع نمود در سال ١٩٧٤ كمون خود را در شهر "پونا" هندوستان بنا كرد. شاگردان اوشو كه به عنوان " سانياسين" مشهورند تصميم گرفتند وى را " اوشو" بنامند. اوشو برگرفته از كلمه Oceanic به معناى اقيانوس است .
لفظ اوشو از عبارت Oceanic experience به معناى حل شدن در اقيانوس ويليام جيمز فيلسوف و ورانشناس آمريكايى (١٩١٠-١٨٤٢) اقتباس شده است .
البته اوشو در دوران حياتش به چندين نام شهره بود :" راجا " نام زمان كودكى، سپس "راجنيش"، " آچاريا راجنيش" در سال ١٩٦٠، " با گوان شرى راجنيش " از ١٩٧١، از ماه دسامبر ١٩٨٨ هرچهار نام تغيير يافته و از سپتامبر ١٩٨٩ به سادگى به عنوان " اوشو" ناميده شد٧ .
اوشو در دوران تدريس تعاليماش در زمينههاى مختلف روشهاى درمانى، فلسفه و حكمت، روانشناسى و شيوههاى رسيدن به آگاهى ناب و ... سخنرانىهايى ايراد نمود كه پس از گردآورى آثارش قريب بر ٦٠٠ عنوان كتاب و بيش از ١٠٠٠ سخنرانى ثبت و ضبط شده و بسيارى از آثار وى به بيش از ٣٠ زبان زنده دنيا ترجمه شده است .
وى همواره اذعان مىنمود كه من سرآغاز خودآگاهى مذهبى كاملاً نوينى هستم. لطفاً مرا با گذشته پيوند نزنيد. گذشته حتى ارزش به خاطر سپردن ندارد. چه نعمت بزرگى براى بشريت خواهد بود. اگر سراسر تاريخ گذشته را به كنارى نهيم. همه گذشته را به گنجه هزارهها بسپاريم و به انسان آغازى جديد بخشيم آغازى غيرتحميلى و دوباره او را آدم و حوا كنيم تا بتواند از صفر شروع كند. انسانى نو، تمدنى نو، فرهنگى نو. به ديده اوشو انسان امروزى در هيجان چرخه دنياى مدرن گرفتار است و سنتهاى كهنه ديروز در جهت معنويت راهى را به انسان مدرن نشان نخواهد داد. وى انسان را به سوى پاك سازىعميق افكار دينى ترويج مىكند و خواهان فراگيرى تعاليم معنوى خود است. تعاليم خويش را در اوج ظرافت معنوى و بهترين روش جهت انسان خواهان حقيقت بيان مىكند .
اوشو در سال ١٩٨١ جهت درمان بيمارى جسمى خود به ايالات متحده امريكا رفت و در آنجا حدود پنج سال اقامت كرد، وى تحت پافشارى شاگردانش قصد ماندن در ايالت متحده كرد. مريدان اوشو در مدت چهارماه اراضى دورافتاده كوهپايههاى ايالت اورگون را خريدارى و شهرى را به نام اوشو با عنوان " راجنيش پورام Rajneesh Param " تاسيس كردنداما در سال ١٩٨٦ دولت امريكا به بهانه ىنقص قانون مهاجرت به شهرك راجنيش پورام وارد شد و اوشو را به دادگاه كشانيد و پس از زندانى و محاكمات گوناگون وى را مجبور به بازگشت به هند كردند.
به نظر مىرسد علت اخراج اوشو ترس دولت امريكا از محبوبيت روزافزون اوشو بوده ويا اختلافات گوناگون دينى_ سياسى پشت پرده اوشو با سياستمداران امريكايى. هرچند بحث بر سرعلت اصلى اين اختلاف بسيار سخت است اما بايد گفت ظاهر ماجرا ترس از رونق گيرى تعليمات اوشو بوده است.
اوشو چهارسال بعد يعنى در سال ١٩٩٠ در ١٩ژانويه براثر زهرى كه هنگام بازگشت به هند به وى خورانده بودند كشته شد. زهر چنان بود كه بعد از گذشت مدت طولانى علائم خود را در بدن وى نمايان ساخت و به تدريج او را از پاى درآورد .
گمان مىرود كه در زندان ايالت اوكلاهوما، يك منبع قدرت متوسط تشعشع راديو اكتيو را در تشك خواب او پنهان كرده بودند .تا ناتوانىهاى عقلانى، قابليتهاى گفتارى و سيستم دفاعى بدنش را نابود كنند. در صبح پنجم نوامبر تشك كثيفى كه شب پيش به زور اوشو را برآن خوابانيده بودند تعويض شده بود. براى صبحانه نير دو قطعه نان تست خيس خورده در يك سس بى طعم و بى بو را به وى خوراندند .
بلافاصله بعد از خوردن آنها، اوشو احساس تهوع شديد كرد. بعدها طبق دريافت دكترش ، مشخص شد كه وى را جز قرار دادن در معرض تشعشع راديواكتيو، با زهر مهلك »تاليوم« ( فلز سنگين مورد استفاده در زهر موش صحرايى ) نيز مسموم كرده اند٨ .
اوشو و جنبشهاى نو پديد عرفانى
تعاليم عرفانى اوشو مصداقى از عرفانهاى منهاى شريعت است. عرفان سكولار در بستر جهان غرب با سابقه آموزههاى سكولاريسم پديد آمدند. عرفانى كه براساس جامعه از دين گريخته غرب زاده شده. از اين رو محال است كه عرفان اوشو را يك عرفان سكولار ناميد. البته اگر تعريف ما از عرفان سكولار صرفاً عرفان حاصله در جامعه سكولار غرب باشد .
اما از آن جهت كه عرفان اوشو هم عصر عرفانهاى سكولار غربى است. و شباهتهايى بين موازين عرفانى اوشو و مولفههاى عرفان سكولار وجود دارد. مسلك اوشو را به جهت نيل به اهداف عرفان سكولار مىتوان زير مجموعه اين پديده دانست .
مشرب اوشو به عنوان يك عرفان شرقى سرشار از ترغيب به سوى جدى نبودن، شاد بودن، عاشق شدن، خنديدن، آزاد شدن، رقصيدن و آواز خواندن است. در گوشه گوشه عرفان اوشو انسان تشويق به زندگى مادى شده و لذت بردن از لذايذ زندگى مادى و به دست آوردن آرامش و دورى از ناملا يمىها و رجوع به هرآنچه انسان را در اين دنيا با تمام تعلقاتش خوشحال مىنمايد. كل كائنات يك شوخىاست. خنده عبادت است. اگر بتوانى بخندى چگونه عبادت كردن را آموخته اى. جدى نباش. آدم جدى هرگز نمىتواند مذهبى باشد. آدمى كه بتواند بى چون و چرا بخندد، آدمى كه همه مسخرگى و همه بازىزندگى را مى بيند در ميان آن خنده به اشراق مىرسد٩ .
عبادت تفريح است. بنابراين چنانچه به معبدى رفتى و خيلى جدى شدى معبد را عوضى گرفتى. براى خنديدن به معبد برو براى شادمانى و لذت به معبد برو براى جشن و سرور به معبد برو. سرمست باش، با نشاط باش در حال جشن و پايكوبى، در حال آواز خوانى و در حال رقص. بگذار كائنات از طريق تو مجال بازيگوشى بيابند. بگذار بازيگوشى تنها عبادت تو باشد بگذار نشاط و شادمانى تنها نيايش تو باشد و ... خوش باش، لذايذ را درياب. خداوند شى نيست موضع است. موضع جشن و سرور. غصه را دور بريز !
او به تو خيلى نزديك است. به پايكوبى برخيز. اين چهره ماتم زده را كنار بگذار. اين توهين به مقدسات است چه او بسيار نزديك است ...
با جسم خود به مخالفت برنخيز، آن خانه توست.
برضد آگاهى ات نباش زيرا بدون آگاهى شايد خانه ات بسيار آراسته باشد اما صاحب خانهاى نخواهد داشت، تهى خواهد بود. آنها در كنار هم زيبايى و زندگى برتر و كاملترى مىآفرينند ١٠.
خنده از فصول انسان است. انسانى كه شاد و مسرور نيست بيمار است. همه آزادى و خنده را دوست دارند.
انسان از موسيقى و تفريح لذت مىبرد. لذت و آرامش گمشده دنياى متجدد است. نوع انسان مدرن خواهان رسيدن به شادى و آرامش براى پيشبرد اهداف و پيروزى بر مشكلات است اما در عرفان اوشو اهميت به اين مسائل كمى بيشتر و به صورت افراطى مطرح مىشود و به جايى مىرسد كه همه چيز به باد سخره و پوچى گرفته مىشود. زيرا انسانى كه هدف متعالىاش در اين دنيا شادى و لذت بردن است هميشه شوخىكند نمىرقصد و آواز نمىخواند و نمىخندد.
اوشو مىگويد :" خداوند هميشه در حال شوخى است. به زندگى خودت نگاه كن خنده آور است ! به زندگى ديگران نگاه كن همه اش شوخى خواهى يافت. شوخى، شوخى، شوخى. جديت بيمارىاست. جديت را با معنويت هيچ سروكارى نيست. معنويت خنده، نشاط و تفريح است١١ "
در حالى كه معنويت مثبت بر خاسته از نظرات و تأييدات عقل است. انسان عاقل به دنبال معنويت است و بواسطه جديت به معنويت مىرسد. شخصى كه همواره در حال شوخى و خنده باشد نه تنها زندگىديگران را شوخى و پوچى مىپندارد بلكه خداوند را شوخ مىداند اگر جديت را در مقابل شوخ طبعى قرار دهيم اين دو از خصوصيات انسانى است و انسان كامل در مقابل هر پديده يكى را به تناسب اتخاذ مىكند. اين دو از واقعيات انسانى است و عرفان صحيح هيچ واقعيتى را انكار نمىكند .
يكى از مولفههاى عرفان سكولار توجه تمام و كمال انسان به سوى لذايذ دنياى مادى و گرايش شخص به دنيا از دريچه بى توجهى به واقعيات اجتماعى است.
در اين عرفانها انسان تمام توجه اش را به زندگى بدون دغدغه اجتماعى معطوفكند. زندگى عارى از جامعه و مسائل سياسى. هدف صرفاً لذت بردن از زندگى شخصى است. فرد ملاك است، لذت فرد، احساس خوشى فرد و ...
در عرفانهاى سكولار سياست واقعه پليدى است و سياستمدار انسانى شيطانى. در اين عرفانها سياست نفى شده است و سياستمدار جزء نابكارترين افراد جامعه معرفىشود. سياستمداران از اخلاق و عرفان و عشق عقب مانده و بويى از آزادى و معنويت نبرده اند. اين مسائل موجبات انزجار مردم از سياست و مسائل اجتماعى را فراهم مىكند و بدين سان مردم جامعه به تدريج از مناسبات سياسى دور مىشوند و امپرياليسم به طور عام و چپاولگران و سرمايه داران شرايط را براى چپاول ملتها مناسب مىبينند .
عرفان سكولار يك پديده كاملاً سياسى است. پديده سياسى كه برضد سياست در جهت پيشبرد اهداف سياسى - اقتصادى شخصى تبليغ مىشود در گام نخست سعىشود انسان معنوى دست از جامعه بشويد و به زندگى فردى خود توجه كند و همواره به دنبال لذت بردن از زندگى شخصى خود باشد و در گام بعد منسب سياستمدار و نقش سياست را دارى قبح ذاتى معرفى مىكنند تا اين مفاهيم معناىمخوفى را در ذهن انسان معنوى پديد آورند .
اوشو مىگويد : " سياستمداران آدمهايى كودن اند. از كودنى ست كه به سياست رو آورده اند. كسى كه كودن نباشد از ميان شعر و شور و شعور و قدرت، قدرت را انتخاب نمىكند انتخاب قدرت نشانه ضعف اوست نه قدرت او. آنها آدمهايى ضعيف و كم جنبه اند. كه قدرت را به دست گرفته اند. از اين رو همه شان براى زندگى سالم و انسانى خطر آفرينند١٢ "
سياست بازان نابالغ ترين اذهان دنيا هستند. فقط ذهنهاى دست سوم به تزوير علاقه مند مىشوند.
افراد پيش پا افتاده و افراديكه از عقده حقارت رنج مىبرند. سياست باز مىشوند١٣آدم عاقل زندگى را شادمانه زندگى مىكند او در وسوسه قدرت نيست شايد به موسيقى، به آواز به رقص علاقمند باشد اما به سلطه گرى علاقمند نيست شايد علاقمند باشد آقاى خودش شود ولى علاقه ندارد آقاى ديگران شود. سياستمداران مردمانى ديوانه اند. تاريخ برهانى كافى است١٤ .
اطاعت ترفند سلطه گران و سياستمداران است كه تو را استثمار كنند. تا تو را به اسارت نگه دارند در اسارت ذهنى ١٥. به مردم كمك كن طبيعى باشند. به مردم كمك كن آزاد باشند. به مردم كمك كن خودشان باشند هرگز سعى نكن كسى را به زور وادار كنى. به زور بكشى و به زور هل بدهى و تحت كنترل خود دراورى اينها همه ترفندهاى نفس است و سياست سرتا پا همين است١٦.
سياستمدار در تعاليم اوشو به انسانى گفته مىشود كه به دنبال كسب قدرت در جهت اسير كردن انسانها است لذا در آموزههاى عرفان اوشو، مصداق انسان منفى است در مقابل تشويق به صوفى گرى و سرور و خوشى مىشود و تعاليمى همچون رقص، آوازسكس و غيره را مسير رسيدن به انسان معنوى مىداند و شخص صاحب اين كردار و افعال را مصداقى از انسان مثبت مىپندارد. لاجرم فرد مشتاق به آموزشهاى عرفانى در مقابل مكتب اوشو مىبايست يكى را اختيار نمايد و جمع اين دو باهم كانه اجتماع نقيضين. اوشو مىگويد : " هيچ سياستمدارى نمىتواند قديس نيز باشد. براى سياستمدار شدن بايد از قداست صرف نظر كرد براى سياستمدار شدن بايد ابتدا عروس شيطان شدقداست و بى پيرايگى و درستى به درد سياست نمىخورد. ١٧"
انسان در مقابل اين فرآيند به گزينش يكى از اين دورويكرد ملزم است وى در اين محيط به طور غيرمستقيم ترغيب به انتخاب عرفان منهاى سياست مىشود و دست از سياست و امور اجتماعى جامعه خويش مىشويد و مكتب سياست در حوزه ترويج و گسترش اين تعليم خالى مىماند.
در نتيجه مروجين اين فرهنگ در انتخاب و مسير سياسى سياستمداران داراى اختيارى تام مىشوند .
بنابراين معتقديم آموزههاى عرفان سكولار پديده اى سياسى است كه برضد سياست و سياستمداران تبليغ سوء مىكند هرچند اشاعه آن در جهت پيشبرد اهداف سياسى - اقتصادى مبلغين آن است .
عرفان حقيقى آن مسلكى است كه نه تنها از سياست فرار نمىكند بلكه عرفان را لازمه اجتماع و سياست را لازمه عرفان مىداند .
هر مسئله اى به واسطه سياست قابل اجتماعى شدن است و انسان با توجه به مدنى بودنش قادر نيست عرفانى را برگزيند كه منهاى سياست و اجتماع است. آموزههاى عرفان صحيح فراگير است و سياستمدار و غيرآن را مىپذيرد عرفان صحيح در بستر سياست گسترش مىيابد و سياستمدار با توجه به تمام وظايف خويش ملزم به رعايت قوانين عرفانى مىشود وهيچ تقابل و برخوردى پيش نمىآيد .
حوزه سياست بسترى است كه امكان ايجاد عناصر مخرب و افعال ضداخلاقى در آن مى رود. لاجرم محتاج موازين اخلاقى بيشترى است عرفان صحيح با فهم اين مهم رويكرد مناسبى را در قبال سياست اتخاذ مىكند. نه از آن فرار مىكند و نه آن را مخرب مى داند. بدون شك عرفان صحيح براى مردم جامعه است و سياست جزء لاينفك اجتماع. عرفان صحيح راه گشاى انسان مدنى بالطبع است .
»كان الناس امه واحده فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه«١٨
مردم در آغاز يك دسته بودند و تضادى در ميان آنها وجود نداشت. بتدريج جوامع پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد در اين حال خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت مىكرد با آنها نازل نمود تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داورى كند. عرفانى كه در جهت سعادت بشرى و نيل به اهداف الهى است برگرفته از حركت انبياء در مسير حل اختلافات اجتماعى انسان است. عرفانى كه جداى از اجتماع و مسائل آن باشد بدون شك قادر به رساندن انسان به معنويت صحيح نيست .
مبارزه با اديان و مذاهب در عرفان اوشو
اوشو در اين مقام دوهدف را دنبال مىكند.
١) تلاش جهت به فراموش سپردن تاريخ. فراموش كردن تاريخ دين به منظور يكتاز شدن در حوزه دين و عرفان است. در عرفان اوشو تاريخ و مطالعه آن به شدت مذموم است . وى در برخى موارد كلام پيامبران الهى و استادان بزرگ عرفانى را براى تاييد گفتار خود به كار مىبرد و بعضاً از آنان تمجيد به عمل مىآورد و در ديگر سخن آموزههاى آنان را انكار و بيهوده مىداند و خود را سرلوحه آگاهى مذهبى و توانايى دينى به شمار مىآورد و با ديگر آموزههاى اديان بزرگ كه حاميان فراوان دارند سرجنگ مىآورد و مىگويد " از گوروهاى (استادهاى اخلاقى ) دروغين برحذر باشيد آنها بسيارند. گوروى دروغين به شما اين دنيا را وعده مىدهد. حتى اگر قرار باشد براى جهان ديگر قولى بدهد باز هم به معيار اين دنيايى است او به شما زنى زيبا در بهشت - فردوس را وعده مىدهد. او به شما قول جويبارهاى شراب در بهشت را مىدهد. اما اين چيزها هميشه در حد وعده باقى مىمانداو به شما قلعههاى طلايى كاخهاى تزيين شده با الماس و طلا و نقره و زن و شراب در بهشت وعده دهد - اما حقيقت اين است كه اين چيزها به اين دنيا تعلق دارند. او صرفاً در حال تحريك شماست. او فقط قصد دارد شما را گول بزند ١٩"
اوشو در ديگر سخن معتقد است تاريخ خود را تكرار مىكند. زيرا تاريخ به جماعت ناآگاه تعلق دارد. هستى هرگز خود را تكرار نمىكند. هستى بسيار پويا و بسيار متكبر است٢٠ .
من سرآغاز آگاهى مذهبى كاملاً نوينى هستم. لطفاً مرا با گذشته پيوند نزنيد. گذشته حتى ارزش به خاطر سپارى ندارد. چه نعمت بزرگى براى بشريت خواهد بود. اگر سراسر تاريخ گذشته را كنارى نهيم. همه گذشته را به گنجينه هزارهها بسپاريم و به انسان آغازى جديد بخشيم - آغاز غيرتحميلى - و دوباره او را ادم و حوا كنيم تا بتواند از صفر شروع كند - انسانى نو، تمدنى نو، فرهنگى نو٢١ .
وى در مسير كشيدن خط ابطال برروى تمام استادان الهى و عرفانى و كنار راندن پيامبران و استادان بزرگ در اين حوزه مىگويد : " وقتى يك استاد زنده است. طريقش نيز زنده است. او مزه اى دارد تند و تيز. يك استاد را در حالى كه زنده است بچشيد .ابلهان مرده پرستند. انسان خردمند دوستدار زندگى است. ٢٢"
تمام دانش پژوهان چه در حوزه الهيات و ماورالطبيعه و غيره از تعاليم استادان گذشته خود استفاده مىكنند آيا اينان همه ابلهند و مرده پرست. اگر يك استاد كلامى زيبا و شهرين داشت ابلهى است كه كلامش را پيروى كرد و اگر اين چنين باشد اين سخن در درجه نخست به پيروان اوشو برمى گردد كه شاگردان او بودند و هم اكنون به شدت خواهان تعاليم و آموزههاى عرفانى وى هستند .
٢) نفى فلسفه و منطق در جهت حركت به سوى عرفان ضد تعقل .
اوشو مىگويد:
" قوانين منطقى زنده نيستند. حيات يك جريان سيال و زنده است. كسانى كه قوانين منطق را ارزش مىنهند و سعى دارند تا زندگى كنند آن را به گونه اى تمام مىكنند كه در دستانشان چيزهاى مرده دارند. ولى كسانى كه خود را از چهارچوبه منطق دور مىكنند و به درون زندگى بپرند. قادر به درك راز حيات مىباشند به اين دليل است كه سوتراگويدتمام اصول منطق را بشكنيد ... شما بايد بخاطر آوريد كه فلاسفه كسانى هستند كه سعى دريافتن حقيقت زندگى به مدد عقل دارند.
تاكنون نتوانستهاند هيچ چيز كشف كنند هزاران كتاب نوشتهاند. اما كتابهاىشان فقط بازى با كلمات است. آنها براى تفسير كلمات نگاشته شده اند. و شبكه اى از كلمات را زيركانه و وسيع گسترده اند. كه مشكل مىتوان راه خروج از آن پيدا نمود اما آنان هيچ چيز نمى دانند. اصلاً هيچ چيز. كسانى كه حقيقت زندگى را مىدانند حكما و عرفا هستنداينان كسانى هستند كه بجاى تمرين زبانى ترفند هستى، درون آن غوطه مىخورند٢٣ ."
اوشو با تمام نظامهاى فلسفى مخالف است بحث برسر اين نيست كه فلان سيستم فلسفى مناسب و ديگرى نادرست است بلكه از منظر وى هرآنچه رنگ و بوى فلسفى گرفت غلط است و بايد از آن دور شد. به عبارت ديگر او با جولان عقل در هر نظام عرفانى مخالف است. او معتقد است همه نظامهاى فلسفى معركه اند. هگل، كانت، ماركس حرف ندارند. تنها نقطه ضعف اين نظامهاى فلسفى آن است كه همه شان مرده اند. من صاحب هيچ نظام فلسفى اى نيستم. نظام فلسفى نمىتواند زنده بماند. من يك رونده ام. يك جريان مثل رود. من حتى نمىدانم كه ديروز چه گفته ام. به اين موضوع هم اصلاً فكر نمىكنم. من فقط پاسخگوى اين لحظه ام. من پاسخگوى حرفهاى ديروز نيستم. برو از ديروزى بپرس. قطعاً پيدايش نخواهى كرد. فردا نيز مرا نخواهى يافت. نه ديروزى وجود دارد و نه فردايى تنها همين لحظه است كه واقعيت دارد٢٤ .
آيا عقل و تفكر در مقابل عرفان و طريقت است و انتخاب يكى منجر به رد ديگرى است؟
همانگونه كه خداوند قوه عاقله را جهت راه گشايى انسان آفريد. سكوت و طريقت نيز در امتداد راه گشايى انسان معنوى به سوى قرب الهى است. منطق و فلسفه برگرفته از تفكر و تعقل سالم و در مسير سير و سلوك مقتبس از جهان بينى و بينش عالى است تفكر بزرگترين عطيه الهى است. تعقل انسان را از ديگران متمايز نمود. اگر تفكر را از انسان بگيرند نقطه تمايزى با ديگر موجودات ( حيوانات ) ندارد. از اين رو براى پيروزى و پايدارى چهره حوزه عرفان و غيره مىبايست فكر كرد تا صراط سالم را شناخت. بدون شك هيچ موفقيتى بدون تفكر و تعقل پديد نيامده است لااقل كشف نشده است و پيروزى در جهان حاصل نشد مگر در صراط يك تفكر و تأمل صحيح .
اوشو انسان جوينده معنويت را تشويق به فكر نكردن مىكند و مىگويد : " گرايش خود را از ذهن به قلب تغيير بده. اين نخستين تغيير است. كمتر فكر كن. بيشتر احساس كنكمتر هوشمندى به خرج بده. بيشتر از شم خود مدد بگير . فكر كردن فرايندى بسيار فريبنده است. باعث مىشود احساس كنى دارى كارهاى مهمى انجام مىدهى اما فقط در هوا، در بالاى ابرها، قصر مىسازى. افكار چيزى جز قصرهاى معلق در هوا نيست ٢٥"
معتقديم منطق و فلسفه اگر سالم باشد بدون شك در امتداد عرفان است. عرفان اگر در طريق درست باشد از منطق و تعقل بالغ كمكها گرفته است. عرفان بدون گذر از منزلگاه برهان به بى راهه مىرود. انسان فقير از تفكر و هوش ،چگونه كارى را موفق به پايانرساند. عرفان پويا به واسطه تفكر انتخاب مىشود. انسان معنوى كه صاحب يك سلوك درست است مديون عقل خويش است. عقل است كه درست و نادرست را مشخص مى كند. پيامبر اكرم (ص) مىفرمايند :
" انما يدرك الخير كله بالعقل و لادين لمن لاعقل له ". خير و خوبى تماماً با عقل به دست مى آيد. و كسى كه عقل ندارد دين ندارد.
در جايى ديگر امام حسن مجتبى (ع) مىفرمايند : " بالعقل تدرك الداران جميعاً و من حرم من العقل حرمهما جميعاً " با عقل است كه هردو سرا به دست مىايد. هركه از عقل محروم باشد از هردوسرا محروم است٢٦ .
عقل و تفكر نه تنها در مقابل عرفان و طريقت نيست بلكه در كنار هم و با جمع هم معنا مى شوند.
اين مهم در همان ابتداى انتخاب عرفان توسط انسان به كمك عقل و تفكر روشن است. عرفان به تفكر و منطق وابسته است تا هيچگاه از صراط راست خارج نشود و تفكر و منطق بالغ به عرفان محتاج است تا متعالى شود و پوسته ظواهر را بشكافد .
حال به سراغ اعتقاد اوشو و سانياسينها در مورد اديان و مذاهب مىرويم. وى در اين موضع معتقد است. " مذهب سركش است و انسان مذهبى عصاينگر. او برضد همه راست دينىها، برضد همه سنتها برضد همه ايدئولوژىها به عصيان برمى خيزد. تنها عشق او، عشق به حقيقت است. همه عشق او براى دستيابى به حقيقت. فقط چنين انسانى آن را مى يابد " ٢٧
وى به تمام انسانهاى مذهبى مىگويد درون مايه جستجوگرى شما نيكو است امإ؛ كيشى را كه برگزيده ايد نادرست است او مىگويد : »همه آئينها برپايه دستاويزى ساختگى بنا شده است. همه شيوهها دروغين اند. آنها تنها يك موقعيت را پديد مىآورند و انگيزه نيستند. مىتوان دستاويزهاى تازه اى به بار آورده و دينهاى تازه اى پديد آورد. دستاويزهاى كهنه فرسوده مىشوند. دروغهاى كهنه از رنگ و بو مىافتند و به دروغهاى نوترى نياز خواهد بود٢٨ " اما اينكه مكتب اوشو مصداقى از دروغ نوين است يا خير برعهده خواننده بماند .
اوشو در مورد اديان مىگويد : " از آن زمان كه دين دل مشغولى بوده است همگان دارند دروغ مىگويند : مسيحيان، يهوديان، جنينها همگان در حال دروغ گفتن هستندهمگى آنان از خدا مىگويند. از بهشت و از دوزخ، فرشتگان بدون آنكه هيچ چيزى را در كل شناخته باشند ٢٩" وى در مورد اسلام و صوفى گرى مىگويد: »نيازى نيست كه صوفى مسلمان باشد. صوفى مىتواند به هر صورتى و به هرشكلى باشد به دليل اينكه صوفىگرى هسته اصلى همه ى مذاهب است.
صوفىگرى به طور خاص با اسلام كارى ندارد. صوفى گرى مىتواند بدون اسلام هم وجود داشته باشد. اما اسلام بدون صوفى گرى نمىتواند وجود داشته باشد. بدون صوفىگرى٣٠«.
او تمام تعاليم عميق اعتقادى - شريعتى اسلام را، ماحصل تلاش و جهد هزارساله عالمان اسلامى را رها مىكند و از درياى عميق آموزههاى اخلاقى - عرفانى اسلام تنها صوفيگرى باطله را مىبيند و كار را به جايى مىكشاند كه اسلام را بدون صوفى گرى فاقد حيات و ارزش مىپندارد .
وى ماجراى تابناك بعثت پيامبر اسلام را اينگونه معرفى مىكند:
»سال ٦١٠ ميلادى محمد در غارى در كوهستان حرا بود. همين كه نخستين تجربه معنوى اش را درك كرد از اينكه مبادا ديوانه يا شاعر شده باشد ترسيد. پس با اضطراب به نزد همسرش رفت و با ترس گفت : اندوهى دارم. من شاعرم يا جن زده ؟ او حتى براى از بين بردن خود به فكر پرت كردن خود از صخرههاى بلند هم افتاده بود. اين حالت براى او مثل يك ضربه روحى قوى مثل نيروى بزرگى از عشق بود او به مدت سه روز مدام در حال لرزيدن بود. طورى كه انگار به تب عميقى و خطرناكى مبتلا شده بود. او ترسيده بود فكر مىكرد كه شاعر يا ديوانه شده است. در اثر اين تجربه در محمد چشمه صوفىگرى جوشيدن مىگيرد. هميشه هردوحالت شاعرى و ديوانگى با هم همراه بوده است. او هردو بود. او هم شاعر و ديوانه بود. او ديوانه و عارف شده بود٣١. "
اما هنگامى كه پيامبر اكرم (ص) در كوه نور غار حرا به بعثت برانگيخته شد. هيچگاه لقب صوفى گرى به خود نداد و آموزشهايش را در مسير صوفى گرى معرفى ننمود. اوشو همانند كافران و دشمنان پيامبر اكرم (ص) در عصر ظهور اسلام پيامبر را متهم به ديوانگى و شاعرى مىكند با اين تفاوت كه آنان به طور مستقيم پيامبر را ديوانه و شاعر و ساحر مىخواندند و اوشو در لواى تجربه معنوى و حالات شاعرى و صوفى گرى.
در قران كريم مىخوانيم : " ما علمنه الشعر و ما ينبغى له ان هو الاذكر و قرآن مبين٣٢ " ما هرگز شعر را به او پيامبر نياموختيم و شايسته او نيست كه شاعر باشد اين كتاب آسمانى - فقط ذكر و قران مبين است .
در قرآن كريم به كرّات به اين نكته اشاره شده كه كفار پيامبر اسلام و پيامبران هم عصر خود را ديوانه و ساحر و شاعر مىخواندند در حالى كه واقعيت چيز ديگرى بود. خداوند در قرآن كريم مىفرمايند : " كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحرا و مجنون٣٣"
اينگونه است كه هيچ پيامبرى به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند او ساحر است يا ديوانه. همچنين در سوره قمر ايه (٩) كفار به حضرت نوح گفتند كه تو ديوانه اى و در سوره شعرا آيه (٢٧) حضرت موسى را خطاب به ديوانه كردند. خداوند به پيامبر اكرم (ص) فرمان مىدهد كه به كفار اينگونه فرما " فذكرفما انت بنعمت ربك بكاهن و لا مجنون ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون٣٤ "
پس تذكر كرده كه به لطف پروردگارت تو كاهن و مجنون نيستى بلكه آنها مىگويند او شاعرى است كه ما انتظار مرگش را مىكشيم. خداوند در جايى ديگر مىفرمايند : " و انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلاً ما تومنون٣٥ " اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است و گفته شاعرى نيست و كمتر ايمان مىآورند .
اوشو مىگويد : " محمد در قرآن مىگويد كه حتى موسى نيز وقتى با خدا ملاقات مىكرده رداى پشمى مىپوشيد وقتى او با خدا سخن مىگفت رداى پشمى به تن مىكرداما چرا ؟
اينجا يك نماد گرايى عميق وجود دارد. و آن اين است كه پشم لباس حيوانات است و صوفى بايد به بى گناهى يك حيوان برسد. بايد به بى گناهى اوليه برسيد. بايد همه انواع مدنيت را كنار بگذارد.
او بايد هرگونه آداب و رسوم و فرهنگى را كنار بگذارد. بايد هرنوع شرطى شدن را به فراموشى بسپارد. او بايد دوباره حيوان بشود. در اين صورت اين نماد معناى خودش را پيدا مىكند. وقتى انسان حيوان بشود نه تنها سقوط نمىكند بلكه به مرتبه ى بالاترىرسد. وقتى انسان حيوان مىشود واقعاً حيوان نيست. وجود ديگرى است شما سقوط نمىكنيد. وقتى انسان حيوان شد قديس مىشود٣٦ "
در قرآن كريم هيچ آيهاى صراحتا دال بر پوشيدن رداى پشمى توسط حضرت موسى هنگام ملاقات با خدا ديده نمىشود و اگر هم اينچنين باشد اين سوال مطرح است كه ايا قصد حضرت رسيدن به بىگناهى حيوان بوده است و بنابر عبارات اوشو هدف متعالى حضرت حيوان شدن است. زيرا وقتى انسان حيوان مىشود قديس مىشود !
ضمناً اوشو به طور كلى وجود گناه را منكر مىشود و گناه را ترفندى براى به سلطه كشيدن مردم مىداند. حال اگر بنابر معتقدات اوشو گناهى وجود نداشته باشد پس دليلى ندارد انسان خواهان رسيدن به بىگناهى حيوان باشد و رياضتها را به جان بخرد. وى در نفى وجود گناه مىگويد : " گناه يكى از قديمى ترين ترفندها براى سلطه بر مردم استآنها در تو احساس گناه ايجاد مىكنند. آنها ايدههايى بس احمقانه به خودت مىدهند كه قادر به محقق ساختن آنها نيستى. سپس گناه به وجود مىآيد و همين كه گناه به وجود آمد تو به دام افتادى. گناه راز كاسبى همه به اصطلاح اديان شرك است٣٧ " اگر گناه ترفند اديان شرك است و احساس گناه يك احساس كاذب است دليلى نيست انسان خواهان بى گناهى همچون حيوان باشد. و اگر گفتار اوشو صادق باشد بواسطه تمجيد و ترغيب رسيدن سايناسينها به بى گناهىحيوان، خود و مكتباش مصداقى از كسانى مىشوند كه خواهان به اسارت كشيدن انسانها هستند .
ادامه دارد
پى نوشتها:
١) جان هيك، فلسفه دين. ترجمه بهزاد سالكى. انتشارات الهدى. چاپ سوم ١٣٨١ص ١٧
٢) دانيل بيتس، فرد پلاگ. انسان شناسى فرهنگى. ترجمه محسن ثلاثى. انتشارات گلرنك يكتا. چاپ دوم ١٣٨٢. ص ٦٧١
٣) جان بى ناس. تاريخ جامع اديان. ترجمه على اصغر حكمت. انتشارات علمى و فرهنگى. چاپ سيزدهم ١٣٨٢. ص ١٢٨
٤) حسين توفيقى. آشنايى با اديان بزرگ. سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانىچاپ چهارم ١٣٨٠. ص ٤٤
٥) همان. ص ٥١.
٦) جان بى ناس. تاريخ جامع اديان. ص ٢٠٤.
٧) اوشو. اينك بركهاى كهن. ترجمه سيروس سعدونديان. انتشارات نگارستان. چاپ دوم ١٣٨٢. ص ٤١.
٨) همان. ص ١٩.
٩) اوشو، الماس اشو. ترجمه مرجان فرجى. انتشارات فردوس. چاپ چهارم ١٣٨٢. ص ١٠٥.
١٠) همان. ص ١٣٠
١١) همان. ص ٢٦٦
١٢) اوشو. ريشهها و بالها. ترجمه مسيحا برزگر. آويژ. چاپ اول ١٣٨٢. ص ١٠٥
١٣) الماس اوشو. ص ٢٠٦
١٤) همان. ص ٣٥٤
١٥) همان. ص ٣٩٠
١٦) همان. ص ٢٥١
١٧) ريشهها و بالها، ص ٣٣٤
١٨) قرآن كريم. بقره ايه ٢١٣. ترجمه ايه ا... مكارم شيرازى
١٩) اوشو. آواز سكوت. ترجمه ميرجواد سيد حسينى. انتشارات هودين چاپ اول ١٣٨٤ص ٩٤
٢٠) الماس اوشو. ص ١٨٧
٢١) همان. ص ٣٦٦
٢٢) آواز سكوت. ص ١٠٠
٢٣) اوشو. ضربان قلب حقيقت مطلق. ترجمه دكتر لوئيز ( مرضيه ) شنكايى. انتشارات فردوس. چاپ اول ١٣٨١. ص ٤٠٤
٢٤) ريشهها و بالها. ص ١٧٥
٢٥) الماس اوشو. ص ٢١٩
٢٦) محمد محمدى رى شهرى. ميزان الحكمه. ترجمه حميدرضا شيمى. انتشارات دارالحديث. چاپ اول ١٣٧٧. جلد ٨. ص ٣٨٧٤
٢٧) الماس اوشو. ص ٢٠٣
٢٨) اوشو. مراقبه هند وجد و سرور. ترجمه فرامرز جواهرى نيا. انتشارات فردوس. چاپ اول ١٣٨٠. ص ٢٠
٢٩) اينك بركه اى كهن. ص ٩١
٣٠) آواز سكوت. ص ١
٣١) همان. ص ٣٧
٣٢) قرآن كريم سوره يس. ايه ٦٩
٣٣) سوره ذاريات. آيه ٥٢
٣٤) سوره طور. آيه ٢٩ و ٣٠
٣٥) سوره حاقه. آيه ٤٠ و ٤١
٣٦) آواز سكوت. ص ٨
٣٧) الماس اوشو. ص ٢٥٨