نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - مصاحبه با آية الله سيد حسن مدرس هاشمى
از يادها نرفته بود. وقتى سراغ او راازاهل فضل گرفتيم با شور و شعف فراوان ما را به منزلش رهنمون شدند.
در برابر سيماى پرحشمتش قرار گرفتيم . به چالاكى از جاى برخاست و ما را پذيرا شد.
آنچنان گرم و صميمى بود كه گويى از ديرگاه با ما آشناست . بوى آشنايى مى داد. محفلش جذاب و صميمى بود. علاقه مندان به مسائل علمى و اخلاقى در گردش حلقه زده بودند.
مباحث فقهى اصولى كلامى فلسفى ادبى و مطرح و به دقت تبيين مى شد.
مريضى با لجاجت تمام گريبانش را گرفته واو را خسته و كوفته كرده بود اما در حوزه انديشه و زبان راه نيافته بود.
استاد دقيق مى انديشيد و بدون ابهام با فصاحت تمام مطالب راالقاء مى كرد.
آيات روايات اشعارالفيه نصاب الصابيان قواعداصولى و فقهى اشعار منظومه را درگاه استدلال واستشهاد چنان عرضه مى كرد كه به شگفتى دريافتيم : شكر خدا گذرايام رنج و حرمانها بيمارى كهنه و دير پاى و... نتوانسته است يافته ها واندوخته هاى او را كه يگانه سرمايه و گرمى بخش محفل اوست مورد تاخت و تاز خود قرار بدهد واز صفحه ذهنش بزدايد. دراين حوزه مريضى مقهور بود واستاد به لطف خداوند قاهر و پيروزمند!
استاد وقتى كه از چشمان ما دريافت كه مبهوت تسلط وى بر مباين شده ايم با دريغ وافسوس گفت :
[نمى دانم چه مصلحتى در كار بود كه مريضى ازاوان جوانى آن گاه كه در محافل مطرح شدم و همه چشم اميد به من دوخته بودند گريبانم را گرفت و مرااز ترقى و كمال و رسيدن به مراتب بالاى علمى بازداشت].
استاد افزون بر برخوردارى ازاخلاص تام و مايه ورى از معارف اسلامى مردى است هوشمند اهل تعمق و تفكر و عارف ژرف بينى نكته جويى و نكته گوييهاى او مصاحبتش را دلنشين مى كند.
اينك آنچه در پيش روى داريد شمه اى است ازاين مصاحبت دل انگيز.
اميد آن كه خداوند دل و جان ما رااز آلايشها پاك و شايسته بهره ورى از محضراين بزرگان كند.
حوزه : با تشكراز حضرت عالى كه قبول زحمت فرموديد و مصاحبه با مجله حوزه را پذيرفتيد لطفاابتدا شرحى كوتاه از زندگى علمى تحصيلى خود را بيان كنيد.
استاد: بنده در سال ١٢٩٠ هجرى شمسى در شهراصفهان متولد شدم . بيشتر تحصيلاتم را در همان شهر گذراندم . تنها دو سال كه مصادف بود بااواخر عمر مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى براى تحصيل به قم رفتم .
ادبيات را در خدمت آيه الله حاج آقا آخوند زفره اى فرا گرفتم .
ايشان علاوه بر تبحر درادبيات در علوم غريبه هم دستى داشت .
قوانين را در محضر آيه الله مفيد و جلداول و دوم شرح لمعه را در خدمت حاج شيخ على يزدى و آيه الله ميرزااحمداصفهانى خواندم .
رسائل و مكاسب را در محضر آيه الله حاج سيدمرتضى خراسانى كه از شاگردان مبرز مرحوم آخوند بود خواندم .
سطح و خارج كفايه رااز محضر آيه الله سيدمحمد نجف آبادى استفاده كردم .
ايشان يگانه مدرس اصفهان بود و خيلى منظم درس مى گفت .
به خلاف مرحوم آيه الله سيدعلى نجف آبادى خيلى پراكنده و با حواشى درس مى گفت . به همين خاطر حوزه درس ايشان گرم نبود. يادم هست : قوانين را پيش ايشان شروع كرده بوديم صحفه اول آن يك ماه به طول انجاميد! همچنين از درس خارج مرحوم آيه الله حاج شيخ محمدرضا نجفى مسجد شاهى و آيه الله سيدمهدى درچه اى نيزاستفاده كردم .
شوارق را خدمت آيه الله آقاى سيدعلى نجف آبادى فرا گرفتم .
انصافا اين مرد جامع معقول و منقول بود.
از خصوصيات اين مرد بزرگ اين بود كه : با همه فضل و كمال اهل منبر هم بود و به وعظ وارشاد مردم اهميت مى داد.
شرح اشارات را در محضر حكيم حاج شيخ محمد خراسانى ( عموى آقاى بهلول ) منظومه را در خدمت حاج ميرزا باقر (كه در حكمت مشائى خيلى مهارت داشت ) اسفار را خدمت آيه الله مفيد الهيات شفا را در خدمت حاج سيدمحمدباقرامامى و هيات را در نزد محروم آيه الله ارباب فرا گرفتم .
حوزه : حضرت عالى چه نسبتى با مرحوم ميرسيدحسن مدرس معاصر شيخ انصارى داريد.
استاد: پدر من مرحوم آيه الله آقاى مير سيدمحمد مدرس نوه مرحوم مدرس است . پدرم از شاگردان مرحوم آيه الله ميرزا محمدهاشم چهارسوقى و آيه الله آقاسيد محمدباقر درچه اى و آيه الله ميرزا بديع درب امامى و آيه الله ميرزا عبدالمعالى كلباسى بوده است .
جد ما مرحوم آيه الله ميرسيدعلى از شاگردان مرحوم آيه الله محقق انصارى و پسر بزرگ مرحوم سيدحسن مدرس است .
حوزه : فرموديد مرحوم والد و همچنين جد حضرت عالى از علماء و مجتهدين بزرگ اصفهان بوده اند.اگر ممكن است درباره دو بزرگوار بيشتر توضيح بدهيد.
استاد: جد ادناى ما مرحوم آقا ميرزا سيدعلى است كه از شاگردان مرحوم شيخ انصارى رحمه الله عليه بوده است . جداعلاى ما آقا ميرزا سيدحسن است كه معاصر بوده با مرحوم سيد شفتى .البته به نظر من از ايشان كوچكتر بوده است . ولى حوزه درسش هم از مرحوم سيد هم از مرحوم حاج محمدابراهيم كلباسى گرمتر بوده است . قريب چهارصد نفر شاگرد داشته كه همه از فضلاء و مجتهدين حوزه بوده اند.
ايشان هم مباحثه مرحوم شيخ انصارى بوده است و برخى او را بر شيخ انصارى ترجيح
مى داده اند. مرحوم صاحب روضات الجنات كه قسمتى از درسهايش را پيش ايشان خوانده است واجازه هم از جد ما دارد درباره آن مرحوم چنين مى نويسد:
[كان بمكان من تاسيس] .
بعد مى نويسد:
[كانه ماالا بالرضا والتسليم و مااتى الله الابقلب سليم].
مثل اين كه سرشت ايشان جز به رضا و تسليم عجين نشده بود و به پيشگاه خدا جز با قلب سليم نرفت .
از نظر معنوى و ملكات اخلاقى زبانزد بوده است .
مى گويند:
[ يك وقتى مرحوم حاجى كلباسى روى منبراز جد ماانتقاد مى كند و مى گويد: اين آقا مجتهد نيست و فتوا مى دهد].
اصل قضيه اين بوده است كه : نشستن بر كرسى تدريس يك مقام بزرگى بوده و مرحوم سيدشفتى به خاطراحترام به مرحوم حاجى كلباسى بركرسى نمى نشسته است ولى مرحوم جدما به خاطر كثرت شاگردان برايش سكويى از گل درست مى كنند كه بر آن سكو بنشيند تا صدايش به همه برسد. در حقيقت كرسى نبوده است . ولى عده اى به حاجى كلباس گفته بودند:
فلانى به شما بى احترامى كرده و بر كرسى درس مى نشيند!
بالاخره آن مرحوم در بالاى منبر آن سخنان را عليه جد ما مى زند.
البته مرحوم كلباسى خيلى مهم بوده است . برعكس اين سخن موجب شهرت بيشتر جد ما مى شود!
به طورى كه منوچهر معتمدالدوله كه آن وقت از طرف محمدشاه حاكم اصفهان بوده مى گويد:
[من بايداز نزديك ببينم اين شخص كيست كه حتى سيد شفتى به خاطر احترام به حاجى كلباسى بر كرسى نمى نشيند ولى اواين گونه بى اعتنايى مى كند]!
بدون وقت قبلى مى آيد تا حوزه درس ايشان ببيند. وقتى مى آيد كه درس تمام شده و شاگردان از منزل آقا خارج مى شوند.
معتمدالدوله وقتى اين همه فضلاء را مى بيند كه در درس آقا شركت كرده اند شگفت زده مى شود.
خدمت آقا عرض مى كند:
پس اين كرسى كه حاجى كلباسى بالاى منبر گفت كجاست .
آقا مى فرمايند:
كرسى نيست .اين سكوى گلى است كه از روى ناچارى درست كرده ايم .
من به احترام حاجى كلباسى بر كرسى نمى نشينم . حاجى هم تقصير ندارد به او درست گزارش نداده بودند .
معتمدالدوله مى گويد:
من تااين جا نشسته ام بايد براى آقا كرسى تهيه كنيد.
ظرف دو سه ساعت كرسى براى ايشان تهيه كرده بودند. آن گاه از آقا تقاضا كرده بود: ازاين به بعد بر كرسى بنشينيد و براى فضلاء درس بگوييد .
البته تا حاجى زنده بود آقا به احترام ايشان بر كرسى ننشسته بود.
وقتى عده اى از مردم به خدمت آقا مى رسند و مى گويند:
[مااز وقتى حاجى اين سخن را درباره شما گفته است به خاطر نادرستى آن در عدالت ايان دچار ترديد شده ايم].
آقا با تحليل از مرحوم حاجى ياد مى كند و مى گويد:
هرگز نبايد كسى در عدالت حاجى شك كند. من هم هنوز برخى از مسائل رااز محضرايشان سئوال مى كنم .
واقعا مخالفا لهواء بوده است .
بااين مقام علمى زندگى بسيار زاهدانه اى داشته است . نقل مى كنند:
يك وقتى منوچهر معتمدالدوله خدمت آقا مى رسد.ايشان مقدارى در آمدن تاخير مى كنند. معتمدالدوله گمان مى كند: آقا به او بى اعتنايى كرده است . ناراحت مى شود.
آقا مى گويد: وقتى شما تشريف آوريد پيراهنم را تازه شسته بودند و من پيراهن ديگرى نداشتم . به وسيله آتش آن را خشك كردم لذا مقدارى تاخير شد .
ديواراطاقهاى منزلش گلى بوده است . به جاى شيشه پارچه كرباس به پنجره ها
مى زده است . طرف راست كرسى درس ايشان مرحوم ميرزاى شيرازى مجدد بوده است و سمت چپ آن آقا ميرزا محمدحسين چهارسوقى . (آن كرسى را ما تااين اواخر داشتيم !).
نقل مى كنند:
مرحوم ميرزاى شيرازى مجدد انسان خوش ذوقى بوده است . عقيده اش اين بوده است ه طلبه بايد پنج شنبه و جمعه براى تفريح يك جايى برود واستراحتى بكند تااين كه براى درك مطالب علمى در باقى هفته آمادگى داشته باشد.
روى همين جهت آقا شيخ محمدكاظم كه نسبتا متمول هم بوده است پنج شنبه ها فسنجانى درست مى كرده و عده اى از همدرسيهاى خود از جمله محروم ميرزا را دعوت مى كرده و آن روز را به تفريح و مشاعره مى گذرانده اند. يك روز جد مااز آقا شيخ محمدكاظم سوال مى كند: فسنجان كذايى رااين هفته درست كرديد؟
مى گويد: بله . ولى چون گوشت مرغ نبود با گوشت بره درست كرديم ! آقا مى فرمايد: عجب ! عجب !
مى افزايد: قدراين نعمتها را بدانيد واز آنها خوب استفاده كنيد.
خوب درس بخوانيد. ما وقتى مثل شما طلبه بوديم و درس مى خوانديم وضع معيشتى ما خيلى بد بود. به طورى كه من واخويم آقا ميرزامحمدحسين كه با هم هم مباحثه بوديم و در كربلا مدرسه خان درس مى خوانديم دو روز به روز نان گير ما نمى آمد واز بس گوشت حيوانى نخورده بوديم كه از جز غاله روغن چراغ لذت مى برديم .
چون امكانات نداشتيم اواخر شب كه مى شد كتابهاى درسى را بر مى داشتيم و مى رفتيم از چراغ مستراحها براى مطالعه استفاده مى كرديم . چراغهاى آن جا با روغن چراغ مى سوخت . وقتى شعله چراغ زبانه مى كشيد مطالعه مى كرديم و وقتى فروكش مى كرد فكر مى كرديم .
در هر صورت مقام تقوايى و فضل اين بزرگوار بسياراست .
تاليفاتى هم داشته است : حاشيه اى بر شفاى بوعلى شرح مبسوطى بر مختصرالنافع در چند جلد كه هيچ كدام اينهااثرى نيست .
در فقه واصول هم آثارى داشته است كه يكى - دو جلد آن در نزد مرحوم والدم بوده است كه يك جلد آنها را مرحوم سيدمحمدرضا خراسانى گرفته است و يكى را سيدحسن على
نجف آبادى .الان متاسفانه چيزى از آثار آن بزرگوار دراختيار نيست .
قبرايشان كنار مسجد رحيم خان است . مسجد را هم خودايشان ساخته است ولى چون ناتمام مانده فردى به نام رحيم خان كه جزء دستگاه حكومت بوده آن را تكميل مى كند و مسجد هم به نام او مى شود.اما مرحوم پدر ما مردى متقى شاكر ذاكر و بى نيازاز دنيا بود و قيامت را تا حدى باور كرده بود.از نظر فضل و كمال جزء شاگردان سيدمحمدباقر درچه اى بود واز مدرسين سطوح عاليه . رسائل و مكاسب را خوب درس مى داد ولى كثرت عيال و فقر زياد مانع پيشرفت علمى او مانند پدرانش شده بود .
اهل منبر بود و نسبت به امر به معروف و نهى از منكر شديدا تعصب مى ورزيد. به همين خاطرازاعمال رضاخان زيادانتقاد مى كرد.
يكى از آرزوهاى مهم ايشان كه هميشه روى منبر و در دعاها از خداوند مى خواست اين بود كه :
در نجف اشرف و در جوار مرقد مولا على ( ع ) دفن شود.
يك سال قبل از فوت با زاد و توشه اندك به همراه همسرش (خانمى بود كه پس از فوت مادرم به صيغه ايشان در آمده بود) روانه عتبات مى شود. يك سال تمام زيارت مخصوصه را به طور كامل مى خواند و همواره از خداوند مى خواهد كه در جوار مرقد جدش على بن ابيطالب دفن شود. آن هم در بقعه استادش آقا ميرزا محمدهاشم عموى مادرم .
دراين بين نتيجه مرحوم ميرزا هاشم را كه گويا جايى در بقعه جدش آقا ميرزا محمدهاشم داشته است مى بيند وازايشان درخواست مى كند كه آن جا را به او بدهد ولى ايشان موافقت نمى كند.
در عين حال نااميد نمى شود و كرارااين خواسته را با خدا مطرح مى كند.
بالاخره در شب اربعين در كربلا از دنيا مى رود. با آب فرات غسل داده مى شود واز آن جا براى دفن به نجف اشرف منتقل مى شود. تشييع جنازه با شكوهى انجام مى گيرد.
در همين اثناء نتيجه مرحوم ميرزا هاشم چشمش به جنازه مى افتد و خواسته آن مرحوم به يادش مى آيد دلش مى سوزد و تنها جاى باقى مانده در مقبره را به جنازه پدرم اختصاص مى دهد و آن مرحوم در آن جا به خاك سپرده مى شود.
دقيقا همانطور كه خواسته بود.اين نشاندهنده خلوص و تقواى آن بزرگواراست .
حوزه : در زمان اشتغال شما به تحصيل حوزه اصفهان در چه وضعى بود.
استاد: حوزه اصفهان تا قبل از رضاخان بسيار گرم و پر رونق بود ولى پس از رضاخان متاسفانه حوزه اصفهان تا قبل از رضاخان بسيار گرم و پر رونق بود ولى پس از رضاخان متاسفانه حوزه اصفهان از آن جوشش و تحركى كه داشت افتاد و برخى از مدارس از بى كسى به صورت متروكه در آمدند. در عين حال افراد فاضل و ملا در حوزه زياد بودند.
حوزه : حوزه اصفهان چه برخوردى با فلسفه داشت .
استاد: جو حاكم مخالف فلسفه بود. هركس مى خواست مرجعيت و زعامت عامه پيدا بكند شرط اولش اين بود كه اسم فلسفه را نبرد. چه بسيار افرادى كه واقعا زحمت فوق العاده اى در فلسفه كشيده بودند ولى موقعى كه در آستانه مرجعيت قرار مى گرفتند فورا فلسفه را ترك مى كردند:
يك زمانى بود كه كتاب مثنوى مولوى را ممنوع اعلام كرده بودند.اگر كسى اسم مولوى را مى برد مى بايست او را لعنت كند.
درسهاى فلسفه خيلى محدود و بيشتر به صورت خصوصى برگزار مى شد. انگيزه اين كار يا به خاطر حفظ عقايد عوام و كسانى كه اهليت آموختن فلسفه را ندارند بود و يا به خاطر ترس از جو موجود.
اساسا حوزه ها نسبت به فلسفه بدبين بوده اند. نقل مى كنند:
آقا سيد محمد كه مرد فقيه و ملا بوده و بر قوانين حاشيه دارد و فقه را از طهارت تا ديات به شعر در آورده است با فلسفه شديدا مخالف بوده است به طورى كه آن را كفر مى دانسته است . آقاى ملا اسماعيل دركوشكى استاد ملاهادى سبزوارى مى رود خدمت ايشان كه فقه بخواند.
از او مى پرسد: چه درسهايى خوانده اى ؟
مى گويد: فلسفه و عرفان .
مى پرسد: فصوص هم خوانده اى ؟
مى گويد: بله . درسش را هم گفته ام .
مى گويد: براى تو درس نمى گويم تااين كه بروى بين خود و خدا از گذشته ات توبه كنى و تصميم بگيرى كه ازاين پس به سراغ فلسفه نروى .
او هم ناراحت مى شود و مى گويد: من هم فقهى كه با فلسفه مخالف باشد نخواستم .البته يكى ديگراز علماء ايشان را مى پذيرد و برايش درس فقه مى گويد .
غرض اين كه مخالفت گاه به اين شدت بوده است .
حوزه : به نظر حضرت عالى خواندن فلسفه براى طلبه چه اندازه لازم است .
استاد: به مقدارى كه آنان را در فهم قرآن واحاديث كمك كند.
حوزه : يعنى مى فرماييد كه آموختن فلسفه در فهم قرآن و حديث دخالت دارد.
استاد: بله . معارف بسيار بلندى در قرآن خصوصا دراحاديث هست كه بدون كمك فلسفه فهميدن آنها مشكل است . آيا مساله عينيت ذات بارى تعالى با صفاتش را جزاز راه فلسفه مى تواند فهميد؟ براى اين كه بدانيد فلسفه چه اندازه در فهم احاديث كمك مى كند شرح اصول كافى ملاصدرا را ملاحظه كنيد. دقتهاى فلسفى كه اين مرد بزرگ در فهم احاديث به كار گرفته انصافا دريايى از معارف را بر روى انسان مى گشايد و بسيارى از رواياتى را كه به ظاهر فهم آنها مشكل مى نمايد حل كرده است . به عنوان مثال :
دراصول كافى ازامام موسى بن جعفر( ع ) حديثى در تفسير آيه شريفه :
(خلق الله السموات والارض فى سته الايام) .
آمده است كه آنچه مرحوم ملاصدرا در توضيح و تفسيراين حديث گفته است با گفته هاى ديگران قابل مقايسه نيست .
حوزه : با توجه به اين كه حضرت عالى ساليانى به تدريس اشتغال داشته ايد نظر خاصى نسبت به متون درسى و يا شيوه تحصيل در حوزه هااگر داريد بفرماييد.
استاد: به نظر من در گذشته طلبه ها نوعا عميقتر و محققانه تر درس مى خوانده اند و آن موقع ها بيشتر سعى بر خوب خواندن بوده است نه زود خواندن لذا حوزه هاى علميه شيخ انصاريها صاحب جواهرها و... داشته است كه امروز نظيراين افراد يا نيستند يا خيلى كم هستند كه علت اصلى در كيفيت درس خواندن است . بنده بااين كه قابل نيستم ولى توصيه مى كنم : طلاب عزيز كلاس پيما نباشند سعى كنند تا مى توانند پايه و مبانى ادبى خود را محكم كنند زيرا بخش مهم فهم كتاب و سنت متوقف برادبيات است . به هر ميزان كه فهم ادبى بيشتر باشد ارتقاء علمى بيشتر و درك قرآن و سنت آسانتر مى شود.
فهم ادبى قدرت استنباط را قوى تر مى كند.
گذشتگان به ادبيات خيلى اهميت مى دادند. به عنوان مثال مى گويند:
مرد ملا و مجتهدى بوده به نام : حاج محمد عطاآبادى كه در سفر مكه همراه با سيد شفتى با علماى چهار مذهب اهل سنت مناظره داشته و آنان را مجاب كرده است .اين شخص از وجوهات استفاده نمى كرده است و براى گذران زندگى به امر تجارت مى پرداخته است . يك وقتى آقا شيخى مى آيد خدمت ايشان و تقاضاى اجازه اجتهاد مى كند.ايشان طبق رسم خودش هم فرع فقهى هم فرع اصولى به آن آقا مى دهد تا تحقيق كند و ارائه دهد. آن آقا زحمت بسيار مى كشد ولى به هنگام تقرير مطالب خودش مى نويسد : [اختلف الاصوليين] به جاى اين كه بنويسد : [ اختلف الاصوليون ] مرحوم حاج محمدعطاء درانتهاى ورته مى نويسد: .
والدين مكرم جناجب شيخ ... خواهش مى كنم به آقازاده بفرماييد تا درس بخوانند و ملا شوند آن گاه بيايند تا به ايشان اجازه اجتهاد بدهم .
يا حاج آقا رحيم ارباب كه استاد خود ما هم بود خيلى به ادبيات بها مى داد و اگر
طلبه اى عبارتى رااشتباه مى خواند خيلى ناراحت مى شود و برعكس وقتى عبارت عربى رااز نظرادبى خوب مى خواند او را مورد تشويق قرار مى داد.
اما درباره كتب درسى موجود به نظر من بايد تغيير و تحولاتى ايجاد كرد. مثلا[ قوانين] يكى از كتب مشكل است كه اگرالان در حوزه اى مورد تدريس است . حتما بايد تلخيص شود و قسمتهايى از آن حذف شود. همچنين[ كفايه] به نظر من يك معماست . يااين همه شرحهايى كه بر آن نگاشته شده است هنوز هم بسيارى از مطالبش به صورت رمز باقى مانده است . براى طلاب فهم چنين كتابى مشكل است لذا بايد به شكلى اصلاح و تغيير داده شود.
به نظر من اگر طلبه سطح را فقها واصولا خوب بخواند و خوب هم بفهمد نياز چندانى به درس خارج ندارد.
مرحوم ارباب درس خارجى شركت نكرده بود ولى انصافا مجتهد و ملاى جامعى بود و خيلى دقيق و تحقيقى درس مى گفت .
حوزه : به نظر حضرت عالى چه مقدار لازم است كه براى فهم مسائل فقهى طلبه اصول فرا بگيرد.
استاد: نظر بنده اين است كه شخص هر چه بيشتر براصول بيفزايد و در آن غور كند از آن قوه عرفى و ذوق فكرى كه دراجتهاد لازم است باز مى داند. چنين نيست كه هر كس بيشتر در علم اصول مهارت داشته باشد واصطلاحات اصول را بداند دراستنباط احكام هم قوى تراست .
مرحوم شريف العلماء در علم اصول معروف است واساسا اهل تاسيس بوده است ولى بسيارى از علماء و بزرگان دراجتهاد و قوه استنباط ايشان تشكيك كرده اند. يا مرحوم آقا شيخ محمدتقى صاحب هدايه المسترشدين حاشيه بر معالم كه حاشيه بسيار خوبى است ولى در اجتهاد ايشان من شك دارم .
يا مرحوم آقا ضياء عراقى معروف است كه بعداز مرحوم نائينى كسى مثل ايشان دراصول نيست ولى شما كافى است كه حاشيه ايشان را برعروه ببينيد.اكثرا دارد:[لايترك
الاحتياط] [ فيه نظر] [ فيه تامل] و كمتر تحقيق وارائه نظراست .اين حاشيه را مقايسه كنيد با حاشيه مرحوم آيه الله بروجردى رحمه الله عليه .
بنابراين دروس مقدماتى مانند:ادبيات منطق اصول تا حدى كه ما را در فهم كتاب و سنت كمك كند لازم است واصول فقه بيشتر مباحث تعادل و تراجيح را بايداهميت داد.اما همانطور كه عرض كردم اين بدان معنى نيست كه هركس هر چه بيشتر بداند مجتهدتراست !
حوزه : فرموديداز محضر مرحوم ارباب بهره برده ايد لطفا درباره موضوع فكرى ايشان در رابطه بااهل سنت توضيح بدهيد.
استاد: بله يكى از خصوصيات مرحوم ارباب اين بود كه اساسا با لعن كردن مخالف بود.
يكى وقتى در محضرايشان بودم صحبت ازاستفتايى بود كه ازايشان شده بود در آن استفتاء پرسيده شده بود:
[آيا لعن افضل است يا صلوات]! .
مرحوم ارباب خيلى ناراحت شدند گفتند:
[ديديداين آقا با طرح اين سوال چه اختلافى انداخت بين مسلمين و چه خيانتى كرد.اينهااول آمدند پيش من واز من چنين سوالى كردند. من به آنان گفتم :
آقايان ! برويد شكيات نمازتان را درست كنيد.اين چه كارى است كه مى پرسيد: آيا لعن افضل است يا صلوات ! لعن چيست ؟]
من باايشان عرض كردم : آقااصل لعن را مى فرماييد گر چه به جا باشد؟ يااين كه لعن نابجا منظورتان است ؟
ايشان اصل[ لعن] را حرف داشت .
البته بنده دراين مورد باايشان بحثهاى متعددى داشتيم .
در هر صورت ايشان نسبت به اين موضوع حساس بودند. ظاهرااين حساسيت را پس از مسافرتى كه به حج داشتند و با قاضى القضاه آن جا تماسى مى گيرند پيدا مى كنند.
مرحوم ارباب خيلى نسبت به اهل بيت ارادت مى ورزيد واهل ولايت بود. خصوصااسم مبارك حضرت على ( ع ) را خيلى با عظمت به زبان مى آورد.
حوزه : شايد مرحوم ارباب به خاطراهتمام حساسيتى كه به اتحاد شيعه و سنى واتحاد مسلمانان داشته اند اين گونه برخوردها را صحيح نمى دانسته اند.
استاد:البته ايشان به مساله وحدت مسلمين اهتمام داشتند ولى تنها به اين خاطر نبود زيرا همانطور كه عرض كردم ايشان اصل جواز لعن را مورد مناقشه قرار مى دادند و گرنه مساله حفظ وحدت مسلمين بايد مورد توجه قرار بگيرد وازانجام هركارى كه وحدت مسلمين را خدشه دار مى نمايد شديدا بايداجتناب كرد.
من به شدت از برخى كارهاى عوامانه كه بعضى به عنوان : تبرى و اظهار ولايت انجام مى دهند ناراحتم و چنين كارهايى را عاقلانه نمى دانم گر چه تصادفا شخص بزرگى هم سر بزند. مثلا مى گويند :[مرحوم محقق ثانى صاحب جامع المقاصد معاصر شاه طهماسب صفوى و شيخ الاسلام حكومت شاه طهماسب وقتى در خيابان حركت مى كرده است دو نفراز جلو دو نفراز يسار و يمين بااو حركت مى كرده اند و با صداى بلند خلفاء را لعن مى كرده اند]!.
اين كار نسنجيده و ناصحيح است . لذا همان زمان چند نفراز علماى حرمين شريفين براى ايشان نامه مى نويسند كه :
[ اين چه كارى است كه شما مى كنيد. شما فكر ما وامثال ما را كه در ميان اهل سنت زندگى مى كنيم نمى كنيد؟ فكر نمى كنيد كه اين عمل شما ممكن است چه عواقب شومى را براى ما در برداشته باشد. تا چه رسد به مسائل ديگر]!
ائمه اطهار( ع )از چنين اعمالى نكوهش كرده اند. در روايت دارد: (به اين مضمون .( شخصى آمد خدمت حضرت صادق ( ع ) عرض كرد:
فلانى كه از دوستان شماست در مسجد مى نشيند و صريحا به مخالفين لعن مى كند!
امام ناراحت شدند و عمل او را محكوم كردند. سپس فرمودند: مگر نخوانده است اين آيه شريفه را:
ولاتسبوالذين يدعون من دون الله فيسبوالله عددا بغير علم .
شما خدايان شرك را كه مشركان به جاى خداوند رحمان به خدايى مى خوانند ششم و ناسزا مگوئيد كه آنان از روى بى دانشى تحريك شوند و متقابلا خداوند شما را شتم و ناسزا بگويند.
همين ها سبب مى شوند كه آنان نيز به جد ما على بن ابى طالب ( ع ) بيشتر لعن كنند !
حوزه : در زمينه تدريس تاليف و فعاليتهاى تبليغى خوداگر ممكن است توضيخ بفرماييد.
استاد: يكى از خصوصيات من اين بود كه از همان ابتداى طلبگى به تدريس اهميت مى دادم . هر درسى را كه در نزداستاد مشغول مى شدم درس پايين تر را تدريس مى كردم . رسائل و مكاسب كه مى خواندم معالم و قوانين را تدريس مى كردم .اهل نوشتن درسها نبودم ولى مطالعات جنبى درباره موضوع درس بسيار داشتم . به طورى كه گاه مى شد براى يك موضوع ده كتاب و حاشيه جنبى را مطالعه مى كردم .
تا هفت - هشت سال قبل به تدريس اشتغال داشتم . رسائل و مكاسب و همچنين اسفار را براى عده اى خاص مى گفتم .
روشن من در تدريس به صورت پرسش و پاسخ بود.ابتداء سوال را مطرح مى كردم و در حد توان و درخور فهم به پاسخ آن مى پرداختم .
متاسفانه بااين كه استعداد خوبى داشتم واهل مطالعه هم بودم و مرحوم پدرم به آينده من خيلى اميدوار بود ولى از بيست و چهار سالگى دچار مريضى صعب العلاجى شدم كه هنوز هم دچار همان مريضى هستم .
به خاطراين مريضى شور و شوق تحصيل در من فرو كش كرد و نتوانستم ازاستعدادم بهره ببرم .
در كنار تدريس به منبر هم اهميت مى دادم . سالها از طريق منبر معارف اسلامى در سطح عموم بنيان مى كردم . دراين منبرها بيشتر تكيه من احاديث اهل بيت ( ع ) بود. براى فهم احاديث بيشتر به شرح اصول كافى نوشته مرحوم ملاصدرا و مرآه العقول نوشته مرحوم مجلسى توجه مى كردم . جلسه تفسيرى هم داشتم .اين تفسير هم عمومى بود. خيلى خوب مورداستقبال قرار گرفت . براى اين بحث تفاسير متعددى را مطالعه مى كردم و با توجه به روايات اهل بيت ( ع ) سعى مى كردم تفسيرى كه براى عموم مورداستفاده باشد بيان كنم .البته چون بيشتراوقات طلاب هم شركت مى كردند مطالبى كه براى آنان هم مفيد باشد بيان مى كردم .
حوزه : چه شد كه حضرت عالى به تفسير قرآن كه تقريبا در حوزه ها كمتر بدان پرداخته مى شود روى آورديد؟
استاد: قرآن سرچشمه همه معارف و علوم اسلامى است .اصل واساس قرآن است و بقيه فرع .
تا بااصل آشنا نباشيم آشنايى با فرع معنى ندارد. براى همين هم روايات بسيار داريم كه ما را به فهم و تدبر در قرآن تشويق مى كند. ولى حوزه هاى ما متاسفانه به اين مهم توجه ندارند. حوزه اصفهان كه در گذشته چنين بود: درس تفسير يا نداشتيم يا خيلى كم داشتيم .
درس اخلاق هم همين جور بود. نهج البلاغه كه دريايى از علوم است تدريس نمى شد و نمى شود.
البته مرحوم حاج شيخ ميرزاعلى شيرازى يك حوزه مختصرى داشت كه هفت يا هشت نفر شركت مى كردند و آن مرحوم براى آنان نهج البلاغه مى گفت !
اساسا حوزه هاى ما به فكراين گونه مسائل نبودند و شايدالان هم نباشند. همه اش به دنبال فقه واصول بودند و غافل از مسائل اصولى و اساسى .
حوزه : در پايان از محضر حضرت عالى خواهش مى كنيم كه ما و ديگر طلاب عزيز را موعظه و نصيحت بفرماييد
استاد: من خودم را قابل نمى دانم كه به ديگران تذكر بدهم اما آنچه كه از كلمات معصومين ( ع ) با تجربه دريافته ام بازگو مى كنم .
١.اولين چيزى كه طالب علم لازم است داشته باشد اخلاص در طلب علم است .
علم را فقط براى خدا خواستن نه براى رسيدن به دنيا و ماديات . طالب علم اين آيه شريفه را هميشه باشد در نظر داشته باشد.
من كان يريد حرث الاخره نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نوتيه منها و ماله فى الاخره من نصيب .
طالب علم وقتى كه علم را براى خدا تحصيل كرد هم دنيايش اداره مى شود هم اجر و پاداش اخروى نصيبش مى شود.امااگر علم را براى دنيا بخواهد نه به دنيا خواهد رسيد نه هم ازاجر و پاداش اخروى بهره اى خواهد برد.
البته اين سخن بدين معنى نيست كه از همان ابتداى ورود لازم است طلبه قصد قربت داشته باشد چه بسا درابتداى ورود خيلى هم متوجه اين مسائل نباشد به خاطر صغر سن ياامور ديگر در عين حال بايد سعى كند و به مرور زمان روحيه اخلاص را در خود تقويت كند. نقل مى كنند:
مرحوم شيخ انصارى يك وقتى به عنوان موعظه به شاگردانش گفته بوده است : نسبت بهسه كار به شما تذكر مى دهم :
١. كارى كه چه قصد قربت داشتيد چه نداشتيد انجام ندهيد. آن قضاوت است . زيرا بسيار كار مشكلى است . تا مى توانيداز آن اجتناب كنيد.
البته مقصود شيخ آن جايى نيست كه به صورت واجب عينى يا كفايى به انسان واجب شده باشد كه در آن صورت ترك آن فراراز تكليف خواهد بود.
٢. كارى كه چه قصد قربت داشتيد چه نداشتيد انجام دهيد. آن كسب علم و
دانش است زيرا درابتدا نمى توان به هر طالب علمى فهماند كه بايد قصد قربت داشته باشى .
٣. كارى كه اگر قصد قربت داشتيد انجام بدهيد و گرنه انجام ندهيد. آن منصب امامت جماعت است .اگر در محراب قرار گرفتيد واحساس كرديد كه براى خداست و توجه به كم و زياد بودن مريدان نداريد و يااگر ديديد شخصى بهتراز شما آمده واين مسؤوليت راانجام مى دهد بدون هيچ ناراحتى آن را به او واگذار مى كنيد دراين صورت معلوم مى شود كه اخلاص داريد و مى توانيدامامت جماعت را به عهده بگيريد.
اگر ديديد چنين روحيه اى نداريد ازابتدا دنبال چنين منصبى حركت نكنيد .
٢. دومين مساله مهم به نظر من توجه به مسائل اخلاقى است كه هم طلاب بايد خودار مودب به اخلاق اسلامى كنند هم حوزه ها بايد مسائل اخلاقى را در درجه اول اهميت قرار بدهند.
حوزه :اگر ممكن است در زمينه اهميت مسائل اخلاقى بيشتر توضيح بدهيد.
استاد: در احاديث معصومين ( ع ) نسبت به اهميت مسائل اخلاقى مطالب فراوان است به عنوان نمونه : پيامبر اكرم ( ص ) مى فرمايد:
انا العلوم ثلاثه : آيه محكمه فريضه عادله و سنه قائمه .
شرف انسان به علم است و بزرگترين نعمت الهى پس نعمت وجود و هستى نعمت علم است . لذا خداوند متعال دراولين سوره اى كه بر پيامبر(ص ) نازل كرده است پس از ذكر خلقت و آفرينش مساله تعليم را تذكر مى دهد:
اقرا باسم ربك الذى خلق . خلق الانسان من علق اقرا و ربك الاكرم . الذى علم بالقلم . علم الانسان مالم يعلم .
واقعا پس از نعمت وجود نعمتى بالاتراز علم نيست .
پيامبر( ص ) دراين حديث شريف علمى را كه مفيد به حال بشراست و رساننده او به مدارج و كمالات معنوى است در سه رشته منحصر مى كند: (گر چه ساير علوم هم براى
زندگى مادى انسان مفيداست و در جاى خود لازم) .
١. آيه محكمه :اشاره است به اصول و معارف الهى .
٢. فريضه عادله :اشاره است به فروع ( احكام) .
٣. سنه قائمه :اشاره است به علم اخلاق .
البته برخى از علماء دو فقره اخير را به عكس بيان داشته اند يعنى فريضه عادله را به اخلاق و سنه قائمه را به احكام تعبير نموده اند. در هر صورت نتيجه يكى است و آن انحصاراين سه علم در كمال انسان .
حال بايد ديد كدام مقدم است ؟
قاعده[ آيه محكمه] مقدم باشد هم از حيث اصالت هم از حيث نهايت زيرا همانطور كه معارف اصل و زيربنا هستند نتيجه نهايى نيز هستند. ولى از نظر طريقت تصور مى شود كه علم اخلاق مقدم باشد زيرا اخلاق و خويهاى درونى انسان اگر آن طور كه بايد شايد نباشد چه بسا كه در مرحله توحيد هم انسان نمى تواند موحد باشد. ملاحظه كنيد ابليس به خاطر كبر مطرود درگاه احديت مى شود و يااين كه آدم ( ع ) به خاطر حرص از بهشت رانده مى شود و به زمين هبوط مى كند.
اين است كه قرآن كريم رستگارى نهايى را تنها در سايه تزكيه نفس مى داند:
قد افلح من زكيها .
اخلاق عبارت است از تخلى نفس از رذايل و تحلى آن به فضايل . علماى اخلاق از رذايل به مهلكات واز فضايل به منجيات تعبير كرده اند زيرا كه خويهاى ناپسند منشا هلاكت در دنيا و آخرت مى شود و خويهاى پسنديده مايه رشد و كمال انسان و نجات در دنيا و آخرت .
بنابراين مى توان گفت :از جهت مقوميت و مصوليت ريشه علم اخلاق است و لازم است در حوزه هاى علميه اساتيد و مدرسين كه خود متخلق به صفات حميده و تا حدامكان متخلى از صفات ناپسند هستند براى طلاب به بيان فضايل و رذايل بپردازند و تربيت طلاب را به عهده بگيرند و خود طلاب هم همت كنند درت علم و عمل به دستورات اخلاقى اسلام . بدانند اگر طالب علم متخلق به اخلاق اسلامى شد و روح تقوا دراوايجاد شد از ناحيه[ مفيض علم] به اوافاضه علم و توفيق مى شود.
قرآن كريم مى فرمايد:
واتقوالله يعلمكم الله .
در جاى ديگر مى فرمايد:
من يتقى الله يجعل له مخرجا .
[مخرج] از هرگونه ضرر و چيزى كه منافى با مقام انسانيت باشد. خداوند روزنه اى باز مى كند تاانسان متقى از آن خارج شود.
ويرزقه من حيث لايحتسب .
رزق صورى و رزق معنوى و حكمت و معرفت و دانش همه در سايه تقوا نصيب انسان مى شود. پس همه افراد بخصوص علما و طلاب و مدرسين محترم و كسانى كه در لباس روحانيت هستند لازم است خود را متحلق به فضايل اخلاقى كنند و با كوشش و مجاهدت خود راا ز رذايل اخلاقى تخليه كنند تا گفتارشان در ديگران موثرافتد چه آن كه موعظه اگراز دل برآيد بر دل نشيند.
امام باقر( ع ) مى فرمايد:
ان الموعظه اذا خرجت عن القلب دخلت فى القلب واذا خرجت عن مجرد اللسان لن تتجاوز الاذان .
موعظه اگراز دل خارج شود در دلها مى نشيند واگر صرف لقلقه زبان باشد از گوشها تجاوز نمى كند.
انسانى كه خود عاشق دنيا و ماديات است خودپسند و خودخواه است رذايل نفسانى رااز خود نزدوده است و... دعوت او ديگران را به فضايل جز لقله زبان نخواهد بود. نقل مى كنند.
حسن بصرى روى منبر مردم را موعظه مى كرد. بزرگى وارد آن جمع شد و اين شعر خواند:
و غير تقى يامرالناس بالتقى طبيب يداوى الناس و هو عليل .
آدم بى تقوايى كه مردم را به تقوا مى خواند طبيبى را ماند كه خود عليل و بيماراست و مى خواهد ديگران را معالجه كند .
آخرين سخن اين كه طالب علم بايد مواطب آفات علم كه مهمتر آنها عجب و غرور
است باشد. مطالب بزرگان را خوب درك كند و نسبت به اعمال عبادى مقيد و در توسل به ائمه هدى ( ع ) مداومت داشته باشد.
حوزه :ازاين كه مزاحم حضرت عالى شديم معذرت مى خواهيم واز خداوند توفيق مى خواهيم كه بتوانيم به نصايح شما جامعه عمل بپوشيم .
استاد: خواهش مى كنم . من هم از شما تشكر مى كنم واز خداوند براى شما آرزوى توفيق دارم .