آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - آوردگاه طف در آينه قرآن - مهدوى راد محمدعلى
آوردگاه طف در آينه قرآن
مهدوى راد محمدعلى
قرآن كتاب زندگى است و آموزه هاى آن در جاريِ زمان رهگشايِ راهيانِ حق و رهروانِ صدق و صداقت.
انسانِ مؤمن, موضع ها, حركت ها, نشاط ها, كين ها و مهروزى هايش را بايد با آموزه هايِ الهى بسنجد و (ره چنان رود) كه آيات الهى بدو نشان مى دهد و برايِ او چگونگى هايش را رقم مى زند. قرآن برنامه حركت, آيين نامه سلوك فردى و اجتماعى و قانون انقلابى است. بنيادگر و ويران گر كه نظام جاهلى و آيين برخاسته از معيارهايِ شرك آلود را ويران ساخته, نظامى الهى ـ انسانى شايسته شأن و منزلت الهى انسان بنياد نهاد.
قرآن (تنزيلى) دارد و (تأويلى). حضرت باقرالعلوم(ع) فرمود:
ظهره تنزيله وبطنه تأويله, منه ما قد مضى ومنه ما لم يكن يجرى كما تجرى الشمس والقمر…; ظاهر قرآن (تنزيل) آن و باطنش (تأويل) آن است. برخى از مصاديق تأويلى گذشته و برخى تحقق نيافته, قرآن چونان آفتاب و ماه در جريان است.١
و فرمود:
(ظهر) قرآن كسانى هستند كه قرآن درباره آنها نازل شده است و بطن آن, كسانى هستند كه به شيوه آنان رفتار مى كنند. آنچه درباره آنان نازل شده است درباره اينان نيز صدق مى كند.٢
بدين سان آيات الهى با (تنزيلش) در روزگار نزول تاريكزار آن روزگاران را روشن مى كرد. گره هاى فكرى, اعتقادى, فرهنگى و اجتماعى مردمان را مى گشود, و آنان را در مسير زندگانى از بن بست مى رهانيد و چنين است جايگاه آموزه هاى قرآن براى همگان در درازناى تاريخ و گذرگاه زمان با (تأويل) و تطبيق مفاهيم والاى قرآنى بر آنچه مى گذرد و ديدن حوادث را در آينه قرآن, و پاسخ گرفتن از آموزه هاى الهى درباره چندى و چونى موضع ها, حركت ها, انديشه ها و….
به ديگر سخن, آموزه هاى الهى و معارف قرآنى و رهنمودهاى وحيانى (فراتاريخى) است; گو اين كه براى فهم آن و چگونگى هايش بايد بدان (تاريخى) نگريست, اما پس از فهم (نص) و (حادثه) و پيوند (نص) و (حادثه) و يا (فضاى فرهنگى و…) روزگاران با تأمل در چگونگى پيوند ياد شده و تجريد ويژگى هاى (حادثه) و مقتضيات (فرهنگ زمانه) بايد به پيام فراتاريخى (نص) دست يافت. اين تلاش فكرى و تعامل با (نص) گو اينكه دشوار, دقيق و باريك است, اما نكته آموز, تنبه آفرين است و كارآمد.
امامان(ع) در چگونگى بهره ورى از معارف قرآن و آموزه هاى وحيانى آن از جمله شيوه هاى كارآمد و ارجمندى كه بدان تأكيد ورزيده اند, همانا نكته ياد شده است. اكنون تنها يك مورد را بياوريم و بحث را پى بگيريم. على(ع) در هنگامه نبرد با (قاسطين) در شناسايى و شناساندن جايگاه نيروهاى آن آوردگاه, آيات الهى را برخوانده و با تكيه به آموزه هاى وحيانى صف هاى گونه گون را باز شناسانده است. آياتى كه امام(ع) بدان استناد مى كند و در آينه آن چگونگى جريان شكل گرفتن آن روز را مى نماياند, به ظاهر پيوندى با حادثه ندارد, اما امام(ع) از يك سوى با تكيه به اين آيات, واقع صادقِ دو اردوگاه را نمايانده و از سوى ديگر شيوه اى كارآمد از بهره گيرى از آيات الهى را برنموده است.
آن بزرگوار نيروهاى لشكرش را براى نبرد با معاويه بسيج كرد و در ضمن خطبه اى بلند فرمود:
هان مسلمانان, در جهاد با معاويه ستم پيشه و بيعت شكن و ياران ستم گسترش بكوشيد و به آنچه از كتاب الهى مى خوانم, گوش فرادهيد و پند گيريد. از مواعظ الهى سود جوييد و از گناهان دور باشيد. خداوند با گزارش چگونگى زندگانى امت هايى ديگر, شمايان را پند داده است.
آن گاه قرائت فرمود:
الم تَرَ الى المَلأ مِن بَنى اسرائيل مِن بعد موسى اذ قالوا لنَبى لهم أبعث لنا مَلكاً نُقاتل فى سبيل الله قال هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الاّ تُقاتلوا قالوا و ما لَنا الاّ نُقاتل فى سبيل الله وقد اخرجنا من ديارنا و ابنائنا فلما كتب عليهم القتال تولّوا الاّ قليلاً منهم والله عليم بالظالمين* وقال لهم نبييهم انّ الله قد بعث لكم طالوت مَلكاً قالوا اَنّى يكون له المُلك علينا ونحن احقُّ بالملك منه ولم يؤتَ سعة مِن المال قال انّ الله اصطفاه عليكم وزاده بسطة فى العلم والجسم والله يُؤتى ملكه من يشاء والله واسع عليم. (بقره, آيه ٢٤٦ـ٢٤٧)
(آيا آن گروه از بنى اسرائيل را پس از موسى نديدى كه به يكى از پيامبران خود گفتند: براى ما پادشاهى نصب كن تا در راه خدا بجنگيم. گفت: نپنداريد كه اگر قتال بر شما مقرر شود از آن سرباز خواهيد زد؟ گفتند: چرا در راه خدا نجنگيم در حالى كه ما از سرزمينمان بيرون رانده شده ايم و از فرزندانمان جدا افتاده ايم؟ و چون قتال بر آنها مقرر شد, جز اندكى, از آن روى برتافتند. خدا به ستمكاران آگاه است.)
(پيغمبرشان به آنها گفت: خدا طالوت را پادشاه شما كرد. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهى باشد؟ ما سزاوارتر از او به پادشاهى هستيم و او را دارايى چندانى نداده اند. گفت: خدا او را بر شما برگزيده و بر دانش و توان او بيفزوده است, و خدا پادشاهيش را به هر كه خواهد دهد كه خدا در برگيرنده و دانا است.)
هان مردم در اين آيات شما را عبرت است تا بدانيد كه خداوند خلافت و حكومت را پس از پيامبران در خاندان آنها نهاده و طالوت را با افزودنى در توان و علمش زبده گزينى كرده و بر ديگران برترى بخشيده است. اكنون يكى بنگريد! آيا خداوند بنى اميه را بر بنى هاشم برگزيده و معاويه را در دانش و توان بر من برترى داده است؟ بندگان خدا, تقوا پيشه كنيد و در راه خداوند, پيش تر از آن كه به خشم خداوند گرفتار آييد, جهاد كنيد.٣
على(ع) با اين بيان, جايگاه امامت را نشان داده و آيات الهى را در گستره زمان تفسير مى كند و از آنچه درباره امت هاى پيشين است, بهره مى گيرد و ويژگى هاى رهبرى را براساس آيات الهى رقم مى زند.٤ اين گونه روشنگرى ها در حقيقت تطبيق دقيق مفاهيم قرآنى بر جارى هاى زمان و به ديگر سخن تأويل راستين قرآن كريم است كه در كلام معجزشيَم رسول الله(ص) درباره على(ع) آمده بود كه (على بر تأويل قرآن مى جنگد بدان سان كه من بر تنزيل قرآن نبرد كردم.)
اكنون با اين نگاه برآنيم تا آوردگاه (طف) را در آينه قرآن بنگريم و چگونگى (صيرورت) انسان را در اين هنگامه شگرف در نگاه قرآن بازكاوييم. به ديگر سخن چگونگى انديشه ها, آرمان ها, جهت گيرى هاى دوسوى آن اردوگاه را چونان نمونه اى عينى و واقعى برايِ (آيات الهى) بررسى كنيم.
*
بسم الله الرحمن الرحيم والتين والزيتون وطور سنين, وهذا البلد الأمين. لقد خلقنا الأنسان فى احسن تقويم. ثم رددناه اسفل سافلين. الاّ الذين آمنوا وعملوا الصالحات فلهم اجر غير ممنون.
(به نام خداوند مهرگسترِ مهربان. سوگند به انجير و زيتون. سوگند به كوه سين و قسم بدين شهر بى ترس و بيم, محققا آدمى را در نيكوترين نگاشتى (تصوير و تعديلى) آفريديم. باز پس او را به پست منازل بازگردانديم مگر آنان كه گرويدند و كارهاى شايسته كردند پس ايشان راست مزد بى منت.)٥
سوره با آياتى اندك و سوگندهاى تنبه آفرين, آهنگ آن دارد كه نشان دهد انسان به لحاظ ساختار ظاهرى و امكانات معنوى, خلاقيت ها, استعدادها, زمينه ها, به گونه اى است كه در جهت رشد, تعالى و اوج گيرى تا بدان جا مى تواند اوج گيرد كه (به جز خدا نبيند) و از سوى ديگر چون از سير فطرت جدا شود و در حركت پر شتاب جهت گيرى را عوض كند و در مسير مخالف مقتضاى فطرت پيش رود چنان سقوط مى كند و به زشتى ها و پلشتى ها دچار مى گردد كه در تصور نمى گنجد.٦ قرآن كريم اين حقيقت والا را پس از سوگندهاى مكرر با دو آيه (لقد خلقنا الأنسان فى احسن تقويم, ثم رددناه اسفل سافلين) نشان داده است.
اكنون تفسير اين دو آيه را درباره انسان در نگاه مفسران بنگريم و آنگاه در پرتو معناى به دست آمده مقصود را در اين مقال بكاويم.
(انسان) در نگاه قرآن چگونه موجودى است؟ آموزه هاى قرآنى شخصيت انسان را چگونه تبيين مى كنند؟ و بالاخره (انسان) قرآنى چگونه انسانى است؟ زشت يا زيبا؟ از متفكر بى بديل تاريخ معاصر و مفسر فقيد, شهيد آيةاللّه مطهرى بشنويم:
قرآن, انسان را مدح ها و ستايش ها كرده و هم مذمت ها و نكوهش ها نموده است. عالى ترين مدح ها و بزرگترين مذمت هاى قرآن درباره انسان است; او را از آسمان و زمين, از فرشته برتر و در همان حال از ديو و چهارپايان پست تر شمرده است. از نظر قرآن, انسان موجودى است كه توانايى دارد جهان را مسخّر خويش سازد و فرشتگان را به خدمت خويش بگمارد و هم مى تواند به (اسفل سافلين) سقوط كند. اين خود انسان است كه بايد درباره خود تصميم بگيرد و سرنوشت نهايى خويش را تعيين نمايد.٧
كلام استادانه شهيد (فضيلت) را شنيديم. استاد نگاه قرآن را به انسان به استوارى تبيين كرده اند و با اشاره اى در پايان سخن نشان داده اند كه قرآن كريم, اين حقيقت والا و اين آموزه بيدارگر را در جاى جاى آيات خود تبيين كرده و از جمله در سوره ياد شده و در آيه هايى كه آورديم.
در نگاه مفسران كهن
مفسران سده هاى آغازين, آيات ياد شده را به گونه اى ساده و غالباً نشانگر چگونگى (خَلق) انسان و خلقت ظاهرى او تفسير كرده اند.٨
ابوبكر بن طاهر شايد اولين كسى باشد كه مفهوم آيه را گسترانده و آن را شامل خرد, انديشه و… دانسته و در تفسير (احسن تقويم) گفته است:
يعنى آراسته شده به خرد, راه يافته به انديشه جداساز سره از ناسره, استوار قامت و مؤيد به امر الهى.٩
پس از وى ماوردى در ميان مفسران, شايد از اولين كسانى باشد كه احسن تقويم را به برترى انسان بر ديگر موجودات در خردورزى و انديشه گر دانسته و اين احتمال را در كنار احتمالات ديگر ياد كرده است.١٠ ثعلبى نيز آنچه را از ابوبكر بن طاهر١١ گزارش كرديم, آورده است١٢. ابن عطيه نيز اين معنا را به نقل از ابوبكر بن طاهر و با استناد به گزارش ثعلبى نقل كرده است.١٣ اما متأخران از مفسران با نگاهى ژرف تر به آيه نگريسته و با توجه به آهنگ كلى سوره و آيات پيشين و پسين, نكات ارجمندى را در تفسير آيه آورده اند.
ابى السعود گفته است:
خداوند, انسان را موزون, استوار و راست قامت, آفريده و ويژگى هاى دانش, حيات, قدرت, اراده, كلام, شنوايى و بينايى و ديگر ويژگى هاى والايى را كه نمونه و نمادى از صفات سبحانى است در نهاد انسان قرار داده است. از اين حقيقت برخى از عالمان با حديث قدسى مشهور (خلق آدم على صورته) ياد كرده اند.
وى آنگاه به تفصيل چگونگى اتصاف انسان به اين صفات و تأثير آنها را در اوج گيرى انسان به مراحل والاى معنوى و الهى تبيين كرده و در پرتو اين درايت چگونگى سقوط انسان به (حضيض زشتى ها را چون از مقتضاى اين ويژگى هاى روى برتابد نيز نشان داده است.١٤
عبده نيز با اشاره با آوردن آنچه از ابى السعود آورديم, تأكيد كرده است كه (سوگندهاى) آغاز سوره براى توجه دادن انسان به اين جايگاه بلند و امكانات گسترده و زمينه هاى مساعد براى رشد و تعالى است, و تكيه بر (اسفل سافلين) نيز از آن روى است كه انسانِ روى برتافته از (فطرت پاك) و روى آورده به تباهى و فساد به لحاظ بهره مندى از استعداد و امكانات ويژه و به كارگيرى آن در جهت تباهى و سياهى, در حركت در جهت زشتى و پلشتى نيز بسى فراتر آن چيزى است كه حيوانى به مثل در درندگى و شهوت رانى و… حركت كند.١٥ سيد قطب ابتدا به تبيين آهنگ كلى سوره مى پردازد و تصريح مى كند كه حقيقت بنيادين كه سوره آن را طرح كرده است, توجه دادن انسان به فطرت استوار و الهى او است, و زمينه تعالى وى با ايمان به كمال والايى كه براى او رقم خورده است و آنگاه تنبه به اين كه چون از آن جهت و مكانت به انحراف كشيده شد, به چه جايگاهى سقوط خواهد كرد. آنگاه در تفسير آيه مى نويسد:
خداوند هر آنچه آفريد زيبا آفريده است. بدين سان تخصيص انسان به (حسن تركيب), (تقويم) و… در اينجا نشانگر عنايت ويژه خداوند به اين آفريده است. اين عنايت الهى در زيبايى جسمانى, و خرد بى مانند و روح و معنويت شگفت او تبلور يافته است, … او آمادگى آن را دارد; حركت در مسير فطرت الهى از جايگاه فرشتگان فراتر رود… و نيز چون وارونه گردد و در مسير متضاد با اقتضاى فطرتش حركت كند, به زشت ترين و هولناك ترين جايگاه سقوط كند و از (حيوانات) پست تر شود… (رسيدن به جايگاهى والاتر از جايگاه فرشتگان) و (سقوط به زشت ترين و پست ترين مراحل وجودى) فرجام نقطه نهايى در حركت است, استوارى بر فطرت و كمال بخشى بدان با ايمان و فراز آمدن با عمل صالح… انحراف از فطرت, جدايى از حقيقت و سقوط در جهنم زشتى ها, پلشتى ها, درندگى ها, فضيلت كشى ها و….١٦
سخن اين مفسر گويا و خواندنى است. مفسرى كه در (سايه قرآن) زندگى كرده و كوشيده است آموزه هاى قرآنى را در متن حيات انسانى به نمايش بگذارد.
علامه طباطبايى(ره) با نگاه دقيق و با توجه به ديگر آيات الهى دو عنوان (احسن تقويم) و (اسفل سافلين) را به نيكويى تبيين كرده است:
لقد خلقنا الاِنسان فى احسن تقويم
اين آيه جواب چهار سوگند قبل است, و منظور از (خلق كردن انسان در احسن تقويم) اين است كه: تمامى جهات وجود انسان و همه شؤونش مشتمل بر تقويم است, و معناى (تقويم انسان) آن است كه او را داراى قوام كرده باشند, و (قوام) عبارت است از هر چيز و هر وضع و هر شرطى كه ثبات انسان و بقايش نيازمند بدان است, و منظور از كلمه (انسان) جنس انسان است. پس جنس انسان به حسب خلقتش داراى قوام است. و نه تنها داراى قوام است, بلكه به حسب خلقت داراى بهترين قوام است, و از اين جمله و جمله بعدش كه مى فرمايد: ثم رددناه اسفل سافلين الاّ الذين… استفاده مى شود كه انسان به حسب خلقت طورى آفريده شده كه صلاحيت دارد به رفيع اعلى عروج كند, و به حياتى خالد در جوار پروردگارش, و به سعادتى خالص از شقاوت نائل شود, و اين به خاطر آن است كه خدا او را مجهز كرده به جهازى كه مى تواند با آن علم نافع كسب كند, و نيز ابزار و وسائل عمل صالح را هم به او داده, و فرموده: ونَفس و ماسوّيها فاَلهَمها فُجورها وتقويها پس هر وقت بدانچه دانسته ايمان آورد, و ملازم اعمال صالح گرديد, خداى تعالى او را به سوى خود عروج مى دهد و بالا مى برد, همچنان كه فرمود: اليه يصعد الكلمُ الطيّب والعمل الصالح يرفعه, و نيز فرموده: (ولكن يناله التقوى منكم), و نيز فرموده: يرفع الله الذين امنوا منكم والذين اوتوا العلم درجات, و نيز فرموده: فاولئك لهم الدرجات العُلى, و آيات ديگر از اين قبيل, كه دلالت مى كند بر اين كه مقام انسان مقام بلندى است, و مدام مى تواند به وسيله ايمان و عمل صالح بالا رود, و اين از ناحيه خدا عطايى است قطع ناشدنى, و خدا آن را پاداش خوانده, همچنان كه آيه ششم اين سوره به آن اشاره دارد, و مى فرمايد: فلهم اجر غير ممنون.
ثم رددناه اسفل سافلين
كلمه (ردّ) كه مصدر فعل (رددنا) است, ظاهرش اين است كه به همان معناى معروفش باشد. در نتيجه كلمه (اسفل) به خاطر افتادن حرف جر يعنى حرف (الى) از اولش منصوب شده, و تقديرش (رددناه الى اسفل) است, و مراد از (اسفل سافلين) مقام منحطى است كه از هر پستى پست تر, و از مقام هر شقى و زيانكارى پايين تر است.
و معناى آيه اين است كه: سپس ما همين انسان را كه در بهترين تقويم آفريديم, به مقام پستى برگردانديم كه از مقام تمام اهل عذاب پست تر است.
احتمال هم دارد كه كلمه (ردّ) در اينجا به معناى جعل باشد; يعنى ما او را پست ترين پست ها قرار داديم. و نيز احتمال دارد به معناى تغيير باشد, و معنا چنين باشد كه: ما سپس همين انسان را كه آنطور آفريديم, تغيير مى دهيم, و مراد از (سفالت) به هر حال شقاوت و عذاب است.١٧
استاد محمدتقى شريعتى(ره) در اثر گرانقدر خود, نكات ارزشمندى را در تفسير آيه آورده است كه با اندكى تلخيص مى آوريم:
لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم: يعنى ما آدمى را محققاً در بهترين تركيب و تعديل آفريديم.
هيچ لفظى در فارسى نمى تواند, معنى كامل تقويم را بفهماند و حتى در عربى. بنابراين چاره اى جز توضيح آن با الفاظ فراوان نيست. علامه ابى السعود مى گويد, (ما او را در بهترين تقويم و تعديلى كه يك موجود مى تواند داشته باشد, هم از حيث صورت و هم از جهت معنى آفريديم; راست بالا با اندام معتدل و اعضاى متناسب بدون كژى و كاستى و با صفات و نيروهاى لازم از حيات و علم و قدرت و اراده و گويايى و بينايى و شنوايى و غير آنها از نمونه هاى اوصاف پروردگار. بعد آن روايت معروف را مى آورد كه ان الله خلق آدم على صورته يا على صورة الرحمن و آنها را تشريح مى كند و مطلب را ادامه مى دهد. حاجى سبزوارى در كتاب اسرارالحكم مى گويد:
معنى فرمايش پيغمبر كه خداوند آدم را بر صورت خود يا بر صورت رحمان آفريده, اين است كه آدم مظهر همه صفات خداوند است; زيرا صورت پروردگار همان صفات جمال و جلال او است و اميرالمؤمنين و فرزندش حضرت صادق(ع) فرموده اند. (صورت انسانى بزرگ ترين حجت هاى خدا بر خلق است و كتابى است كه خداوند با دست خود او را نوشته و كاخ رفيعى است كه با حكمتش آن را ساخته و مجموعه اى از جميع كائنات و موجودات همه عوالم است….) ما براى رعايت اختصار به همين مقدار از حديث و از بيانات حاجى در دنبال آن, قناعت مى كنيم و جمله آخر حديث نامبرده در اين شعر تشريح شده است:
قبضه اى از دو عالم سرشته
خاك و افلاك و ديو و فرشته
سر وحدت در آن قبضه هشته
اسم اعظم بر او بر نوشته
گر خبر خواهى از مبتدايم
ساخته جسم و جانم ز دو جهان
در نهادم نهاده دو كيهان
وز دو گيتى چه پيدا چه پنهان
كرده انموزجى نك منم هان
ساخته جام دو جهان نمايم
(حاج ميرزا حبيب خراسانى)
قرآن كريم انسان را بزرگ ترين و شريف ترين موجودات جهان از مجرد و مادى و محسوس و غير محسوس معرفى مى كند و در شأن او همين بس كه خليفةالله و مسجود ملائكه است. در اين سوره نيز با چهار سوگند, عظمت مقام و علو مرتبه آدمى را در عباراتى كوتاه يادآورى مى كند. حال ببينيم اولا چه تناسبى ميان چيزهاى مورد قسم و ثانياً ميان آنها با اين مطلب است كه جواب قسم واقع شده است. در نظر قرآن انسان مركب از تن و روان است. اعضاى بدن و نيروهاى روحيش هماهنگ و متناسب و در يكديگر مؤثرند استعداد شگفت و عميقى در فراگرفتن دانش و هنر دارد با ديدن سيبى كه از درخت مى افتد, نيروى عظيم جاذبه را كشف مى كند. وقتى سر در زير آب مى كند و حس مى نمايد كه آب او را بالا مى آورد. به فشار مايعات پى مى برد. با ديدن شعرى١٨ در ديوان حنظله بادغيسى سرنوشتش عوض مى شود و از خر بندگى به اميرى خراسان مى رسد. از تجارب و اطلاعات ديگران استفاده مى نمايد و از آنچه مى داند, ديگران را آگاه مى سازد.
زبانش طورى ساخته شده كه مى تواند سخن بگويد و دستش مى تواند بنويسد. با اين دو وسيله افكار و انديشه هايش را به ديگران انتقال مى دهد و خلاصه مقومات وجودى, يعنى اجزاى تن و قواى روانش به بهترين وجه تركيب يافته و در نيكوترين تقويم آفريده شده اند. اين كيفيت در هيچ يك از جانوران ديگر نيست. آرى بسيارى از حيوانات از قبيل طاووس مثلا به مراتب زيباتر از انسانند; ولى اين استعداد ممتاز و وسائل تكميل آن را ندارند. و قرن ها بر عمرشان مى گذرد و هم آنند كه بوده اند و بشر همواره در پيشرفت است. به همين جهت نفرموده در زيباترين تركيب (اجمل) بلكه به احسن تقويم, يعنى نيكوتر و بهتر تعبير فرموده است.
٦. ثم رددناه اسفل سافلين: يعنى (پس او را پست تر از همه پست ها گردانيديم) يا (به جايگاهى پست تر از همه منازل پست باز گردانيديم). در آيه پيش, خداوند با چهار قسم و با تأكيد شديد (لام و قد) بيان فرمود كه ما انسان را در عالى ترين تركيب از اعضاى جسمى و قواى روحى و در بهترين تقويم از لحاظ صورت و معنى آفريديم. اين تأكيدات براى اين است كه آدمى خود را حيوانى راست بالا و پهن ناخن نينگارد و در رديف ميمون و از نژاد او نپندارد و مانند گوريل و شمپانزه به درندگى و شهوترانى نپردازد. جامى, بسيار خوب اين معنى را پرورانده است:
حد انسان به مذهب عامه
حيوانى است مستوى القامه
پهن ناخن برهنه پوست ز موى
بدو پا رهسپر به خانه و كوى
هركه را بنگرند كاينسان است
ميبرندش گمان كه انسان است
آدمى چيست؟ برزخى جامع
صورت خلق و حق در او واقع
متصل با حقايق جبروت
مشتمل بر رقايق ملكوت
پس هرگاه از اختيار و آزادى اى كه به طور كامل منحصراً به او داده شده, سوءاستفاده كند و سرمايه هاى گرانبهاى عقل و فطرت را تباه سازد, بديهى است كه به مراتب از ديگر جانورها كه چنين بضاعتى نداشته اند, گمراه تر و بدكارتر بوده, بيشتر سزاوار نكوهش خواهد بود. در معنى آيه مفسران وجوهى بيان داشته اند:
١. عبده مى گويد معنى آيه اين است كه ما انسان را پست تر از هر حيوان پستى گردانيديم; زيرا هر عملى از هر جانورى صادر شود برحسب مقتضاى فطرتش, صدور مى يابد. مثلا يك جانور درنده به حكم غريزه اش مى كشد و مى درد يا روباه به حكم سرشتش به حيله گرى مى پردازد و همچنين است هر كارى كه از هر جانورى بروز و ظهور كند.
ولى مقتضاى فطرت انسان دلسوزى و مهربانى و صراحت و صداقت و خلاصه, ديندارى است و اگر به درندگى و فريبكارى پرداخت, برخلاف فطرت خود عمل كرده است.١٩
مفسّر بزرگ قرآن در روزگار معاصر, حضرت آيةاللّه طالقانى, با نگاهى ژرف دو عنوان ياد شده را تفسير كرده و پيوند آن دو را با سوگندها بازگفته. با توجه به ديدگاه فيلسوفان درباره انسان نكات شايان تأمل و توجهى را در تفسير دو آيه ياد شده آورده است; كه دريغ در اين مجال از تفسير وى بهره بگيريم:
لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم: اين آيه مورد استشهاد و جواب چهار قسم است. خلق, ايجاد و ابداع صورت نخستين است, خواه در ذهن صورت گيرد يا در ماده تكوين شود. مخلوق ذهنى وابسته به اراده فاعل و منشأ وجود خارج از ذهن است كه وابسته به ماده و زمان و مكان و لوازم آنها مى باشد. ضمير متكلم (نا) اراده پروردگار را با همه علل و اسباب مى نماياند. الف و لام الانسان اشاره به صورت نوعى انسان است. فى, دلالت به ظرف تكوين و تقويم آن صورت نوعى دارد. احسن, صفت تفضيلى و مفضل عليه مقدر آن, ديگر آفريدگان است. از اصل لغوى تقويم كه از قيام است و وزن تفعيل, معنايى بيش از تسويه و تعديل يا تقدير برمى آيد. تقويم به معناى مصدرى و فاعلى به صورت شايسته گرداندن و به پا داشتن و مقومات وجود را تركيب و تحكيم نمودن و به معناى حاصل مصدر, دريافت تركيب و مقومات است, اين معانى بيش از تسويه و تعديل: الذى خلقك فسواك فعدلك تركيب از قوا و استعدادهايى را مى رساند كه مى توانند موجود تسويه و تعديل شده را از جاى و وضعى كه دارد برانگيزند و به پايش دارند و به صورت هاى برترش درآورند. گرچه همه مركبات, داراى بهترين تركيب و تسويه و تعديل مى باشند, ولى همه آنها استعدادهاى تقويمى ندارند تا خود را در مسير تكامل درآورند و گرچه گياه ها و حيوانات داراى قوا و استعدادهاى مقوم و محدود هستند, ولى اين انسان است كه در ميان بهترين و برترين مقومات فطرى و غريزى و ارادى آفريده شده و هرچه بيشتر قابليت تكامل دارد و مى تواند خود را از مقومات حيوانى برهاند و آزاد شود. و چون برترى و قابليت كمال هر موجودى وابسته به همين قوا و استعدادهاى مقوم است, هرچه سرشت و تركيب اين مقومات نيكوتر باشد, قدرت تحرك و تكامل بيشتر است و انسان در حد نيكوترين و برترين مقومات آفريده شده:
ولقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم. اين سوگندها
والتين والزيتون… شواهد و نمونه هايى از مقومات جسمى و روحى انسان است. انجير و زيتون دوگونه ميوه مركب از مواد عنصرى و دو نوع غذاى طبيعى و به اندازه و سالمند كه در كارخانه اعضاى درخت ساخته و پرداخته مى شوند و در دسترس انسان قرار مى گيرند و به كامش مى رسند و منشأ پرورش و قوام بدنش مى گردند و هر دو مكمل يكديگرند و هر دو شاهد محسوس از تعديل كامل و تقويم احسن و ساختمان بدنى انسان مى باشند.
كوه سينا و سرزمين پيوسته به آن كه محل اولين تابش وحى كامل و نزول شريعت است شاهد بهترين تقويم قواى فكرى و اخلاقى انسانند, شريعت الهى كه نخست از آنجا طلوع نمود راه تعالى و به فعليت رسيدن نيروهاى معنوى انسان و نمونه هاى گزيده اى از آن را نماياند. بلد امين هم نمونه اى از شهر و اجتماعى را نشان داده كه مناديان خدا و مردان گزيده پايه گذارى نموده اند و شريعت كامل الهى از آن طلوع نموده و در آن تحقق يافت. اين سوگندهاى چهارگانه ضمناً و صريحاً, به آفاق طلوع و گسترش و انعكاس وحى در مرزهاى ميان شرق و غرب است تا شايد انسان غافل و رها شده و ساقط گشته را به قواى فعال و مقومات عالى خود متوجه و هشيار كند و طريق تكامل و تعالى را به او بنماياند. همان انسانى كه قواى بدنى و روحيش به صورت احسن تقويم سرشته گشته و با اين سرشت مى تواند خود را به برترين مقام برساند:
لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم.
چون الف و لام الانسان, اشاره به نوع و راجع به سرشت اصلى يا منصرف به فرد كامل مى باشد, از افرادى كه دچار انحراف ها و نقص ها هستند, متصرف است. زيرا نقص در مقومات اصلى, عوارضى است كه از عوامل تكوين يا انحراف هاى ارادى ناشى شده است.
ثم رددناه اسفل سافلين: عطف به ثم فاصله و تأخير رددناه را از خلقنا الانسان… مى رساند. رد, برگرداندن از وضع و حالتى است كه پيش از رد متناسب و شايسته مردود بوده. چنان كه ارجاع, برگرداندن به سوى وضع و حالتى است كه شايسته مرجوع است. اضافه اسفل شايد كه اضافه به متعلق و مفضل عليه مقدر, يا اضافه به مفضل عليه باشد. سپس او را از مقام اصلى و شايسته اش به جايگاه پست ترى برگردانديم كه از ان سافلين است يا او را به پايين تر از پايين ها برگردانديم. بنابر معناى اول اسفل سافلين در مقابل اعلى عليين و مقام اصلى و مقدر انسان است و بنابر معناى دوم مى شود اسفل سافلين در مقابل احسن تقويم يا اعلى عليين باشد. به هر صورت جمع مذكر سافلين, مانند عليين ناظر به مراتب پست است, چنان كه عليين وصف مراتب و مقامات بلند است. سافلين وصف مراتب پستى است كه قوا و مقومات انسانى تا حد غرايز پست ترين حيوانات تنزل يافته است.
صفت لازم سافلين با دوران پيرى چنان كه بعضى گفته اند تطبيق نمى نمايد, زيرا پيرى صفت عارضى و بعد از مراحل رشد است و نيز اين تطبيق و مانند آن با سياق آيات و استثناء الا الذين آمنوا, تناسب ندارد و انسان در مرحله پيرى به اسفل سافلين برنمى گردد, در اين مرحله گرچه قواى جسمى ناتوان و سست مى شود: (ومن نعمره ننكسه فى الخلق) ولى قواى عقلى و اخلاقى نيرومندتر مى گردد. ظاهر آيه همين است كه انسان در عالى ترين و بهترين صورت تقويم و تقدير شده آنگاه به سوى پست ترين موجودات فرود آورده شده. پست ترين مراتب صورت حياتى همان صورت هاى بسيط و اولى حيات گياهى و حيوانى است. اين تنزل به مقتضاى اراده حكيمانه پروردگار بوده تا با همان مقومات مكمون از حدود عوالم حيات بگذرد و به سرحد فطرت و بيدارى كامل قوا و غرايز حيوانى رسد و گرفتار جوانب مختلف شود و در ميان اين جوانب, اراده و عقل فطريش بيدار و فعال گردد و طريق استقلال و اختيار به رويش باز شود. اگر در اين مرحله مقومات انسانى اش تقويت شود, مى تواند خود را از جوانب پست برهاند و بر آنها حاكم گردد و اگر در معرض دريافت امدادها واقع نشد و يك يا چند از جوانب و قواى بهيمى بر عقل و اراده فطريش چيره گرديد, خوى و غرايز آن را مى پذيرد و به همان صورت درمى آيد و همان مى شود; زيرا واقعيت هر موجودى وابسته به صورت معنوى آن است نه شكل و هيأت ظاهرى آن و چون غرايز هر حيوانى محدود است و انسان محكوم غرايز, داراى اختيار نامحدود در شهوات و بى بند در اعمال و منشأ هرگونه فساد و تجاوز مى شود, از هر حيوانى پست تر و از هر سافلى سافل تر مى گردد.٢٠
آنچه را كه تا بدين جا از مفسران نقل كرديم, نشانگر حركت اختيارى انسان در دو سوى صيرورت, و رسيدن به اوج معرفت و نيك نهادى و يا سقوط در پست ترين و رذل ترين مراحل ممكن براى انسان است. مفسران بسيارى با تفسير و تبيين و تحليل هايى گونه گون آورده اند.٢١
اكنون يك بار ديگر در آنچه تاكنون آورديم, تأمل مى كنيم. انسان چگونه موجودى است؟ انسان در نگاه قرآن موجودى زشت است يا زيبا؟ يا انسان موجود زشت و زيباست؟ آن هم زشتِ زشت, و زيباى زيبا؟ آيا انسان موجودى دو سرشتى است؟ قرآن كه انسان را بسيار ستوده است و فراوان بر او طعن زده است, به واقع از چه منظرى بر انسان مى نگرد؟ باز هم از استاد شهيد بشنويم:
حقيقت اين است كه اين مدح و ذمّ, از آن نيست كه انسان يك موجود دو سرشتى است: نيمى از سرشتش ستودنى است و نيم ديگر نكوهيدنى. نظر قرآن به اين است كه انسان همه كمالات را بالقوه دارد و بايد آنها را به فعليت برساند و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشد. شرط اصلى وصول انسان به كمالاتى كه بالقوه دارد, (ايمان) است. از ايمان, تقوا و عمل صالح و كوشش در راه خدا برمى خيزد. به وسيله ايمان است كه علم از صورت يك ابزار ناروا در دست نفس اماره خارج مى شود و به صورت يك ابزار مفيد درمى آيد.
پس انسانِ حقيقى كه خليفةالله است, مسجود ملائكه است, همه چيز براى اوست و بالاخره دارنده همه كمالات انسانى است, انسانِ به علاوه ايمان است نه انسانِ منهاى ايمان. انسانِ منهاى ايمان, كاستى گرفته و ناقص است. چنين انسانى حريص است, خونريز است, بخيل و ممسك است, كافر است, از حيوان پست تر است.
در قرآن آياتى آمده است كه روشن مى كند انسانِ ممدوح چه انسانى است و انسانِ مذموم چه انسانى است. از اين آيات استنباط مى شود كه انسانِ فاقد ايمان و جدا از خدا انسان واقعى نيست. انسان اگر به يگانه حقيقتى كه با ايمان به او و ياد او آرام مى گيرد, بپيوندد, دارنده همه كمالات است و اگر از آن حقيقت ـ يعنى خدا ـ جدا بماند, درختى را ماند كه از ريشه خويشتن جدا شده است. ما به عنوان نمونه دو آيه را ذكر مى كنيم:
والعصر. إن الانسان لفى خسر. إلا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وتواصو بالحق وتواصوا بالصبر. [سوره عصر]
(سوگند به عصر, همانا انسان در زيان است, مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كرده و يكديگر را به حق و صبر و مقاومت توصيه كرده اند.)
ولقد ذَرأنا لجهنم كثيراً مِن الجن والإنس, لهم قلوب لايَفقهون بها ولهم اعين لايُبصرون بها ولهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل. [اعراف, آيه١٧٩]
(همانا بسيارى از جنّيان و آدميان را براى جهنم آفريده ايم (پايان كارشان جهنم است), زيرا دل ها دارند و با آنها فهم نمى كنند, چشم ها دارند و با آنها نمى بينند, گوش ها دارند و با آنها نمى شنوند. اينها مانند چهارپايان بلكه راه گم كرده ترند.)٢٢
پس اين انسان است كه با قرار گرفتن در مسير (فطرت) و (كشش ها و جاذبه هاى) غير مادى مى تواند كمال والاى خود را رقم بزند, از چنبر زشتى ها برهد, و در كوران حوادث با نگريستن به ارزش هاى والاى معنوى و قرار گرفتن در پرتو نفحات الهى به همه آنچه انسان را از اوج گرفتن باز مى دارد, پشت پا زند. قفس تن را بشكند. جانفشانى كند, زندگى مادى را وانهد (ايثار) كند و از همه آنچه دنيامداران و حيوان صفتان و سياه دلان براى رسيدن به آن (سر و دست) مى شكنند بگذرد و…
و هم او خود و با اراده خود و سوءاختيار خود, مى تواند به مقتضاى (فطرت) خود پشت پا بزند و از ابزار رشد و تعالى الهى, وارونه بهره گيرد و بدين سان نفهمد حقيقت را نبيند و حقايق را نشنود و خود را در كانون جاذبه هاى مادى قرار دهد, و به آنچه حيوانات دل خوش مى كنند, دل خوش كنند; رسيدن به خوردن, (ترفّه), (شهوت رانى) برايش اصل باشد (استئثار) كند, و در سايه رسيدن به (خود) همه را قربانى كند; رذالت و پستى (طبيعت) ثانوى او گردد, به گونه اى زشتى, فساد, دژم خويى از (بتراود) چون درونش چنان شده است. به پندار من آوردگاه (طف), نمونه روشن اين حقيقت والاى قرآنى است. دو اردوگاه اين آوردگاه جلوه اى است بس روشن از تعالى انسان تا بدانجا كه (جز خدا نبيند) و سقوطش بدانسان كه به پست ترين و زشت ترين كارها خود را آلوده كند. به تاريخ برگرديم:
دواردو:
سرزمين (طف)٢٣ از ٢محرم تا ١١محرم٦١ صحنه نمايش شگفتى است. آوردگاهى است بى نظير. اردوگاهى است كه درازناى تاريخ مانندى بر آن نمى شناسد. چگونگى رويارويى دو لشكر تركيب درونى آن دو مجموعه, هدف ها, آرمان ها, روحيه ها و نگاهشان به دنيا, زندگى و فرجام آن و… همه و همه شگفت انگيز است و تأمل كردنى. از پيشوايان اين دو اردوگاه كه بگذريم تأمل درنگريستن در چگونگى دواردو نيز حيرت آور است. حسين بن على(ع) در ستيغ كرامت, انسانيت, والايى, بزرگى, شرف, رادي… و تمامت ويژگى هاى الهى ـ انسانى است, و يزيد در پست ترين و ناهنجارترين و زشت ترين و ناپاك ترين جايگاهى كه انسان پس از سقوط در آن قرار مى گيرد. چنين است شخصيت, منش و درونمايه چهره هايى كه آن دو اردو را رقم زده اند. عباس محمود عقاد در كتاب زيبا و خواندنى اش (ابوالشهدا) در چهره نمايى از اين دو طيف نوشته است:
موضع قاطع حسين[ع], موضع صريح جوانمردى, سخاوتمندى, بزرگى و ايثار, در برابر دنيازدگى منفعت پرستى, دستيابى به لذت هاى حيوانى و… است. هر دو [حسين(ع) و يزيد] در اين موضع ها در جايگاه نهايى آن ايستاده اند. حسين در دستيابى به شرافت, كرامت انسانى و غيرت بر حق مدارى و ستيز با نفاق و سازش به پيروزى رسيد. از سوى ديگر يزيد نيز در دستيابى به پست ترين مراحل سقوط انسانى, آزمندى و شكم بارگى, پستى و فرومايگى, ذلت و تن دادن به خردترين چيزهاى مقتضاى سبعيّت و هوى و هوس پيروز شد!
حسين در واپسين شب زندگى كه جز ساعت هايى با مرگ فاصله ندارد, به يارانش مى گويد: اگر براى جدايى و (سرخويش گرفتن و برون رفتن از كربلاى ما) در پرتو خورشيد شرمگين هستيد, از تاريكى شب بهره گيريد و برويد. اما آنان جز به مرگ سرخ در كنار حسين راضى نشدند… پس از شهادت حسين فرماندار كوفه سرمست از باده پيروزى مردمان را به مسجد فرا خواند و در انبوه اجتماع مردم از اين چيرگى سخن گفت و آن را ستود و گفت: سپاس خداى را كه راست گويان را بر دروغ گويان چيره ساخت… هنوز سخن در كامش مى چرخيد كه پيرمردى نابينا از گوشه اى از مسجد پرواز گرفت و بر فرماندارى كه تازه از چيرگيش سرمست شده است, فرياد زد كه:
هان پسر مرجانه [تعمد در نسبت او به مادرش تنبّه به چه و چها بودن مادر اوست] فرزندان پيامبران را مى كشى و بر جايگاه صديقان در منبر مى ايستى و… دروغگوى تو, پدر تو و آن كس است كه ترا امارت داده است و پدر اوست. گزمه هاى حكومت بر سر پيرمرد هجوم بردند… هنوز خورشيد بامداد فراز نيامده بود كه مردمان پيكر او را بر چوبه دار ديدند… چنين بودند حسين و همراهان و هم انديشان او كه سوداى شرف, كرامت و انسانيت داشتند كه تا فرازمندترين نقطه عزت, حق مدارى, بزرگى و سخاوتمندى اوج گرفتند و آن سوى, يزيد و همگنان و همراهانش كه در دست يابى به خسّت, رذالت, شكم بارگى و منفعت پرستى مى تاختند و بدين سان دورترين جايگاه (سقوط جنبه انسانى وجودشان) سقوط كردند.٢٤
ترسيمى است زيبا و نمايشى است گويا از واقع صادق دو سوى آن آوردگاه, و به گونه اى نشان دهنده (صيرورت) انسان در جريان زندگى.
كلام عقاد, گويا و خواندنى است. اكنون پيش از بسط سخن, از دو چهره سخن مى گويم; دو چهره اى كه از همه برجسته ترند پس از پيشوايان اين دو اردوگاه: ابوالفضل العباس در اردوى حسينى و عمر بن سعد در اردوى يزيدى.
عباس در دامن شيرزنى پاك سرشت, قهرمان بانوى پيراسته جان, با نيايى گشاده دست و برنا دل, شير اوژن و ستيهنده, برآمده و رشد كرده است٢٥ و در محضر چنان پدر بزرگى, انسانيت, كرامت و ويژگى هاى انسانى ـ الهى بياموخت و آنها را در جان درآميخت و جوانى برومند شد. در كنار پدر در صحنه هاى اجتماعى و سياسى حضور يافت و با حضور در گردونه هاى زندگى (بصيرت) و (آگاهى) فوق العاده اى فراچنگ آورد. به واقع عباس بن على با بهره گيرى از نعمت هاى الهى و حركت در مسير حق و مقتضاى فطرت به بالاترين مراحل معرفت و اوج خصائص انسانى دست يافت و چنين شد كه در هنگامه نبرد و در صحنه زندگى و مرگ چون (پيشنهاد وانهادن حسين(ع) و برگزيدن زندگى را) براى برادرانش, از زشت خويى بدسگال و تاريك جان (شمر بن ذوالجوشن) شنيد, بدون درنگ گفت:
نفرين خداى بر تو و (امان نامه ات) باد! آيا ما را امان مى دهى در حالى كه فرزند دخت رسول الله(ص) امانى ندارد؟٢٦
پس از آن نيز ابوالفضل ـ اين قهرمان بى بديل صحنه رزم و ايثار ـ جلوه شگرفى دارد ـ ايثار, كرامت, شكوه, شهامت, تعهد, تعبد, حراست و حفاظت از امام(ع) و آل الله, ستيهندگى, رزم آورى و… جلوه هايى از واقع صادق حضور (قمر بنى هاشم) و (عبد صالح) خداوند در صحنه كربلا است. آن عزيز ارجمند را در والايى و ارجمندى همين بس كه در كلمات معصومان(ع) با عناوينى چون: (عبد صالح), (ايثارگرى), (بصيرت در دين), (جانفشانى), (ابتلاء نيكو) ستوده شده است, و در هنگامه قيامت از جايگاه برخوردار خواهد بود كه تمام شهيدان بدان رشك خواهند برد٢٧ و… اين همه نشانى است از امكان صيرورت انسان و رسيدنش به والاترين مرحله انسانى عروج به كمال والاى الهى ـ انسانى, و مصداقى روشن براى تعبير زيباى قرآنى از انسان (احسن تقويم).
آن سوى را بنگريد! عمر بن سعد بن وقاص فرمانده سپاه يزيد و نفر دوم جريان طف در آنسوى نيز چهره اى شگفت دارد. او نيز انسان است, اما چگونه انسانى؟! انسانى مصداق روشن سقوط در (اسفل سافلين). سرسپردگى به نظام حاكم, آزمندى در رسيدن به قدرت, فرومايگى پستى و رذالت, ترسويى, تحيّر و سرگردانى از ويژگى هاى اين چهره پليد, تيره جان تاريك روان و زشتخوى بد انديش است.٢٨ بسيارى از كسان, او را از پذيرش چنين موقعيت پليد و دست زدن به آن عمل شيطانى باز داشتند;٢٩ اما او كه از مسير فطرت منحرف شده بود و كژراهى را پيشه خود ساخته بود و سرمستى دنيا, چراغ خرد را در جانش خاموش كرده بود و آزمندى حيوانى پرده اى زخيم در پيش ديده اش افكنده بود ـ بدان گونه كه ديگر نه حق را مى فهميد و نداى حق را مى شنيد و نه چهره زيبا حق را مى ديد ـ از آن همه نيك انديشى ها و خيرخواهى ها گذشت و با ترديد در فرجام سرود:
يقولون: ان الله خالق جنة
و نار و تعذيب و غل يدين٣٠
مى گويند خداوند: بهشتى را آفريده است
و آتشى, و عذابى و غل زنجيرى بر دستان
و چون ابن زياد پس از واگذار كردن ملك رى به وى پيشنهاد جنگ با اباعبدالله الحسين(ع) را نيز پيشنهاد كرد, يك شب مهلت خواست و پس از آنكه شب را در انديشناكى به صبح آورد, عزم را بر نبرد جزم كرد و سرود:
أأترك ملك الرى والرى بغيتى
ام ارجع مأثوماً بقتل حسين
وفى قتله النار التى ليس دونها
حجاب وملك الرى قرة عينى٣١
آيا حكومت رى را وانهم در حالى كه آن خواسته من است؟ يا اينكه با كشتن حسين گنهكار بازگردم در كشتن حسين آتشى است كه در برابرش مانعى نيست؟ اما از سوى ديگر ملك رى هم نور چشم است.
بدين سان آنكه در چنبر هوس گرفتار مى آيد و در كمند رذالت و پستى قرار مى گيرد و در سراشيبى سقوط افسار خويش برمى گيرد و مى تازد, و زشتى و پليدى را پيشه مى سازد, فرجامى جز (تكذيب آيات الهى) و پشت پا زدن به (مقتضاى فطرت انسانى) و سقوط در منجلاب درنده خويى نخواهد داشت كه ثم كان عاقبة الذين أسئوُا السوأى ان كذبّوا بايت الله وكانوا بها يستهزئون;( آنگاه فرجام كسانى كه بدى كردند [بسى] بدتر بود [چرا] كه آيات خدا را تكذيب كردند و آنها را به ريشخند گرفتند.)٣٢
تيره بختى, سياه جانى و تاريك روانى ابن سعد تا بدانجا پيش مى رود كه سخنان تكان دهنده و وعده هاى الهى جارى بر زبان مطهر امام(ع) نيز در او تأثير نمى كند و در برابر سفارش اكيد امام در نشستى محرمانه براى سر باز زدن از نبرد با فرزند رسول الله به بهانه هاى پوچ و دنيامدارى پلشتى چون از دست دادن, (خانه و كاشانه) و (باغ و راغ) پناه مى برد, بهانه هايى كه نشانگر نهايت ذلت, فرومايگى, زشتى و سقوط و قرار گرفتن در (اسفل سافلين) است.٣٣ اكنون بر سر سخن بازآييم و درباره دو اردوى شكل دهنده آوردگاه طف سخن را پى بگيريم.
يزيديان
بر پايه آنچه پيشتر آورديم, اكنون چگونگى شكل گيرى اين دو اردو, هدف ها, ويژگى ها و آرمان هايشان را بررسى مى كنيم.
١. عناصر شكل دهنده اردو
بررسى عناصرى كه بر روى هم سپاه يزيد را شكل مى دادند, تأمل برانگيز است. به ويژه از آن جهت كه سمت و سوى كلى اين مقال را شكل مى دهد; يعنى چگونگى صيرورت انسان در زندگى و در مسير حركتى كه به سوى فرجام دارد.
١ـ١. فرصت طلبان
در تاريخ كم نيستند كسانى كه هماره با چشمانى تيز و نگران فرصت ها را مى پايند. موضعى استوار و قاطع ندارند و مى كوشند همواره با (جبهه غالب) باشند. به ديگر سخن (تذبذب) و حركت با وجه غالب جامعه نه از روى باور به ارزش هايى كه آن وجه غالب دارد, بل به لحاظ امتيازها و امكانات و ملازماتى كه حركت با غالب دارد, همسوى آن حركت هستند. اين گونه كسان از هوشيارى ويژه اى براى رنگ عوض كردن برخوردارند. به هنگام دگرسانى چهره و تغيير موضع هم هرگز حاشيه حركت را نمى پسندند, بل در صف اول حركت قرار مى گيرند. يك نمونه از اين گونه كسان شبث بن ربعى است. او روزگارى (مؤذن) (سجاح) بود; به روزگار عمر اسلام آورد و در جامعه اسلامى زيست. در هنگامه شورش مسلمانان عليه عثمان شركت كرد, و پس از آن در زمره اصحاب مولى(ع) شد و تا بدان جا پيش رفت كه امام(ع) او را همراه (عدّى بن حاتم) نزد معاويه فرستاد. در نبرد صفين همراه على(ع) جنگيد, اما در مسير حركت به سوى نهروان از اطاعت امام(ع) سر باز زد و به خوارج پيوست, و پس از آن توبه كرد. پس از مرگ معاويه به همراه كسانى از سران كوفه, به امام(ع) نامه نوشت و با تأكيد از آن بزرگوار براى رفتن به سوى كوفه دعوت كرد. آنگاه در سپاه يزيد پس از (تمارض) شركت كرد و فرماندهى بخشى از لشكر را به عهده گرفت.
پس از حادثه كربلا و در هنگامه قيام مختار عليه امويان و قاتلان امام حسين(ع) مختار را همراهى كرد و رياست (شرطه) (=پليس) مختار را به عهده داشت و بالاخره در هشتاد سالگى در كوفه پس از اين همه تلوّن, جنايت و شيطنت در كام مرگ رفت.٣٤
از اين گونه كسان ـ گو اين كه نه در اين حد از تلون و فرصت طلبى ـ باز هم بودند, كسانى كه (نان را به نرخ روز) مى خورند, و از هر سوى كه باد بوزد, بدان سوى مى روند. آيا نه اين است كه اين گونه كسان از مقتضاى فطرت كه داشتن موضعى است خدايى و مآلاً حركت است در مسير حق و در مدار حق منحرف شده اند و در جهت سقوط به (اسفل سافلين) گام برمى دارد.
١ـ٢. جيره خواران
انسانى كه از مسير (فطرت) پاكش جدا مى شود و جذبه ها و كشش هاى دنيايى برايش هدف مى شود, در مسير دست يابى بدان از هرگونه حق, نيكى, صداقت و… دست مى شويد. اين گونه كسان گاه در مسير دستيابى به اين هدف, جنايت هاى بزرگى انجام مى دهند و گاه آنچه را كه براى دستيابى بدان خيز برداشته اند و با حق به ستيز برخاسته اند, بسى ناچيز است. اينان در هنگامه نبرد, و پس از آن به هنگام غارت (خيمه ها) زشت ترين و پست ترين و رذالت بارترين صحنه هاى آزمندى را به نمايش گذاشتند.
مردكى, زيور فاطمه فرزند امام حسين(ع) را مى كَند و در همان حال اشك مى ريخت! فاطمه گفت چرا گريه مى كنى؟ گفت خلخال فرزند پيامبر(ص) برُبايم و گريه نكنم!؟ گفت: اگر چنين است رهايش كن! گفت از آن مى هراسم كه كسى جز من بدان دست يابد.٣٥
قيس بن اشعث كه يكى از فرماندهان سپاه يزيد بود, جامه امام(ع) را ربود و أخنس بن مرشد (عمامه) امام را و پليدتر از همه آنكه چون چيزى نيافت, براى دست يافتن به (انگشتر) امام(ع) انگشت مطهر را بريد٣٦ و… شگفتا كه انسان چون در مسير سقوط قرار مى گيرد تا به كجا مى رود. آيا بهتر از تعبير قرآنى مى توان براى آن مرحله, رقم زد: ثم رددناه الى اسفل سافلين.
١ـ٣. مسخ شدگان
در آوردگاه (طف) از كسانى كارهايى سر زده است كه نمى شود بر اين باور بود كه آن گونه كسان هنوز حالت انسانى داشته و چنان كرده اند. انسان در مسير انحراف از فطرت بى گمان تا تبديل به (درنده خويى) كه هيچ چيز جز درندگى و انباشته ساختن درون از جسم و جان ديگران او را آرام نمى كند, پيش مى رود.
اين گونه كسان را كه در سپاه يزيد كم نبودند, اباعبدالله الحسين انسان هاى (مسخ شده) تلقى كرده است٣٧ و عالمانى هم كه گروهى از سپاه يزيد را (مسخ شدگان)٣٨ ياد كرده اند گويا متأثر از تعبير امام(ع) بوده اند. آن كه فرزند پيامبر(ص) را مى بيند و او را مى شناسد و به جايگاه والاى او نيز اعتراف دارد, با اين همه بدن مطهرش را آماج شمشير مى كند و روح مطهرش را مى فَسُرد, آيا انسان است؟ شمر بن ذى الجوشن به هنگام ارتكاب آن جنايت هولناك, خطاب به امام حسين(ع) به صراحت مى گويد: تو را به شايستگى مى شناسم, پدرت را, مادرت را, جدّت را, با اين همه از كشتن تو باكى ندارم.٣٩ سنان بن أنس از ابن سعد مى خواهد كه گام هايش را به (طلا و نقره) آذين ببندد; چون بزرگوارى را به قتل رسانده است كه پدر و مادرى بى مانند دارد.٤٠ مسر* بهنگام بازنگاشت صفحات ميانى اين مقاله, مادر عزيزم بانو سكينه يساقى زندگى را بدرود گفت بقيه مقاله را در هنگامه داغ و دريغ, حسرت و اندوه, و آه و سوز نگاشتم اين مقالت را به آن عزيز از دست رفته كه از يادآوران حسينى و شيفتگان زهرا(س) و زينب(س) بود تقديم مى كنم. روحش شاد و غريق رحمت الهى باد.
١. بصائر الدرجات, ص١٩٥; بحارالانوار, ج٩٢, ص٩٧.
٢.معانى الاخبار, ص٢٥٩; بحارالانوار, ج٩٢, ص٨٣.
٣. الارشاد, ج١, ص٢٦٢; الاحتجاج, ج١, ص٤٠٧; بحارالانوار, ج٨, ص٦٤٤ (چاپ قديم)
٤. ر.ك: الميزان, ج٢, ص٢٨٧; دراسات فى ولاية الفقيه, ج١, ص٣٢١.
٥. سوره تين, آيه١ـ ٥ ترجمه از مفسر فقيد استاد محمدتقى شريعتى(ره).
٦. بنگريد به: الميزان, ج٢٠, ص٣١٩; من وحى القرآن, ج٢٤, ص٣٢١; فى ظلال القرآن, ج٦, ص٣٩٣٢; التحرير والتنوير, ج١٥, ص٤٢٤; تفسير و تبيين محمدطاهر بن عاشور از آنچه ياد شد, بسى دقيق و خواندنى است, و نيز نگاه سيد قطب كه بيدارگر و ديده گشاست.
٧. مجموعه آثار, ج٢, ص٢٦٧.
٨. ر.ك: جامع البيان, ج١٥, ص٣٠٦; تفسير القرآن العزيز, لأبن أبى المؤمنين, ج٥, ص١٤٥; تفسير مقاتل بن سليمان, ج٤, ص٧٥١; تفسير القرآن العزيز, عبدالرزاق بن همام الصغانى, ج٢, ص٣١١; الوسيط فى تفسير القرآن المجيد, ج٤, ص٥٢٤; بحرالعلوم, سمرقندى, ج٣, ص٤٩١.
٩. حقايق التفسير, ج٢, ص٤٠٦.
١٠. النكت والعيون, ج٦, ص٣٠٢.
١١. از عارفان و مشايخ قرن چهارم. او را از مشايخ (جبل) دانسته اند و از اقران شبلى. ر.ك: طبقات الصوفيه, تقريرات خواجه عبدالله انصارى, ص٤٦٤, طبقات الصوفيه, ابوعبدالرحمن سلمى, ص٥٠٧; تاريخ نيشابور, ترجمه محمد بن حسين خليفه نيشابورى, ص٢٣٢.
١٢. الكشف والبيان, ج١٠, ص٢٣٨.
١٣. المحرر الوجيز, ج٥, ص٤٩٩.
١٤. ارشاد العقل السليم الى مزايا الكتاب الكريم, ج٥, ص٨٨٤.
١٥. تفسير جز عم, ص١١٨ـ١١٩.
١٦.فى ظلال القرآن, ج٦, ص٣٩٣٣ـ٣٩٣٤ (با تلخيص).
١٧. الميزان, ج٢٠, ص٣١٩ ترجمه, ج٢٠,
١٨. داستانى است بسيار معروف كه بعضى آن را به احمد بن عبدالله خجستانى از امراى طاهريان و بعضى به جد سامانيان نسبت داده اند و شعرش نيز معروف است. گر بزرگى به كام شير در است الخ.
١٩. تفسير نوين, ص٣٤١ـ ٣٤٥ با تلخيص.
٢٠. پرتوى از قرآن, ص١٦٦ـ١٦٩.
٢١. تفسير المراغى, احمد مصطفى المرغى, ج٣٠, ص١٩٥; التفسير القرآن للقرآن عبدالكريم خطيب, ج٨, ص١٦١٦ـ١٦٢٠, اطيب البيان فى تفسير القرآن, سيد عبدالحسين طيب, ج١٤, ص١٥٩; تفسير نمونه, ج٢٧, ص١٤٤; التفسير الحديث محمد عزة دروزه, ج١٢, ص١٦٣; قبس من نور القرآن الكريم, ج١٦, ص٢٦٩; التفسير المنير, ج٣٠, ص٣٠٦; التفسير الواضح, ج٣٠, ص٨٨٠; معارج التفكر و دقائق التدبّر, ج٢, ص٤٠٣ـ٤٠٩ و….
٢٢. مجموعه آثار, ج٢, ص٢٧٣ـ٢٧٤.
٢٣. سرزمينى كه سپاه امام(ع) در آن اردو زد و بالاخره رويارويى و نبرد هم در همان جا چهره بست, به نام هاى گونه گونى نقل شده است, از جمله به (طف), (كربلا) مشهورترين اين نام هاست. مورخان و محدثان آورده اند كه امام(ع) چون بدين موضع رسيد, پرسيد اين سرزمين چه نام دارد؟ گفتند: (كربلا) امام(ع) فرمود: اللهم انى اعوذبك من الكرب والبلاء (خداوند من از غم و اندوه و بلا به تو پناه مى برم) … آنگاه با همراهانش سخن گفت و فرمود: (اينجا جايگاه غم و اندوه, زانو زدن مركب هاى ما, فرود آمدن محمل ها و ريخته شدن خون ماست…) ابن اثير, ج٣, ص٢٨٢; معجم البلدان, ج٤, ص٤٤٤; حياة الحيوان, دميرى, ج١, ص٨٧; درباره (طف) حموى نوشته است: … طف سرزمينى است در حومه كوفه كه مقتل حسين بن على(ره)[ع] در آن واقع شده است. معجم البلدان, ج٤, ص٤٠ و نيز ر.ك: الروض المعطار, ص٣٩٦; معجم ما استعجم, ج٣, ص١٥٩.
٢٤. ابوالشهدا, ص١٤ـ٢٣. آنچه به نقل از عقاد آوردم, از صفحات ياد شده به گونه گزينشى بود.
٢٥. درباره شخصيت و نياى اين بانوى با فضيلت و اسوه شكيبايى جلالت بنگريد: بطل العلقمى, عبدالواحد مظفر, ج١, العباس, عبدالرزاق مقرم, ص١٢٥; اعلام النساء المؤمنان, ص٤٩٧.
٢٦. انساب الاشراف, ج٣, ص٣٩١; الارشاد, ج٢, ص٨٩; الطبرى, ج٤, ص٣١٥; الكامل فى التاريخ, ج٣, ص٢٨٤.
٢٧. اشاره به وصف امام سجاد(ع) از آن بزرگوار, امالى صدوق, ص٣٧٣, مجلس٧, ح١٠ و حضرت صادق(ع) عمدة الطالب, ص٣٥٦; قاموس الرجال, ج٦, ص٢٩; زيارت آن بزرگوار منقول از امام صادق(ع), بحارالانوار, ج١٠١, ص٢٧٨.
٢٨. حياة الامام الحسين, ج٣, ص١٠٩ـ١١٤ به بعد. محقق عاليقدر باقر شريف قرشى به خوبى شخصيت ابن سعد را تحليل كرده است.
٢٩. مانند خواهرزاده اش حمزة مغيره… حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١١٤. به نقل از انساب الاشراف, ج١ و الفتوح ابن اعثم, ج٥, ص١٥٢.
٣٠. همان, ص١١٠.
٣١. حياة الامام الحسين, ج٣, ص١١٣ به نقل از مرآة الجنان, ص١٣٢.
٣٢. سوره روم, آيه١٠.
٣٣. البدايه والنهايه, ج٨, ص١٧٥; مقتل الحسين, خوارزمى, ج١, ص٣٤٧; حياة الامام الحسين, ج٣, ص١٣٤.
٣٤. الأعلام زركلى, ج٣, ص١٥٤; قاموس الرجال, ج٥, ص٣٨٨; تنقيح المقال, ج٢, ص٨٠.
٣٥. سير اعلام النبلاء, ج٣, ص٣٠٢.
٣٦. حياة الامام الحسين, ج٣, ص٣٠٠ به نقل از كنوز الفاطمين, ص٥٤; مقتل الحسين, ص٢٣٠ و….
٣٧. مقتل الحسين, خوارزمى. چون زهير بن قين به زمين افتاد امام(ع) فرمود: (لايبعدنّك الله يا زهير ولعن الله قاتلك, لعن الذين مسخهم قردة وخنازير)
٣٨. محقق عاليقدر حضرت شيخ باقر شريف قرشى, حياة الامام الحسين, ج٣, ص١٥٧.
٣٩. بحارالانوار, ج٤٥, ص٥٦.
٤٠. البدايه والنهايه, ج٨, ص١٨٩.
٤١. تاريخ الطبرى, ج٣, ص٣٢٢; المنتظم, ابن جوزى, ج٥, ص٣٤١; الكامل, ابن اثير, ج٣, ص٢٩٥; عبرات المصطفين, محمودى, ج٢, ص١٣٠; اعيان الشيعه, ج١, ص٦١٤ و….
٤٢. الارشاد, ج٢, ص١٠٨; انساب الاشراف, ج٣, ص٤٠٧; تاريخ الطبرى, ج٣, ص٣٣٢. نقل هاى مختلف آن را بنگريد در مع الركب الحسين (الجزء الرابع مع الأمام الحسين فى كربلاء) ص٤٠٦.
٤٣. الفتوح ابن اعثم, كوفى, ج٥, ص١٥٧; نفس المهموم, ص٢١٣; الامام الحسين واصحابه, ج١, ص٢٢٧; بحارالانوار, ج٤٤, ص٣٨٥.
٤٤. عبرات المصطفين, ج٢, ص٤٢٩ به نقل از انساب الاشراف بلاذرى.
٤٥. الاخبار الطوال, ص٢٥٢; الامام الحسين وأصحابه, ج١, ص٢٢٩; مقتل الحسين, مقرم, ص٢٤١.
٤٦. انساب الاشراف, ج٣, ص١٨٤.
٤٧. همان, ص٤٢٤; طبرى, ج٥, ص٣٩٢.
٤٨. حياة الامام الحسين, ج٣, ص١٥٨.
٤٩. ابصار العين, ص١٥٩ به نقل از الحقائق الورديه, ص١٢٢ و نيز ر.ك: تنقيح المقال, ج٢, ص١٢; قاموس الرجال, ج٥, ص٢٨; مستدركات علم الرجال, ج٤, ص٢٧.
٥٠. در باب منع تدوين حديث و رازها و رمزهاى آن كه اينك به اشارتى آن را آوردم در مقامى ديگر به تفصيل و با تكيه بر منابع و مصادر بسيار سخن گفته ام, بنگريد به: مجله علوم حديث, شماره٨, ص٧.
٥١. امالى صدوق, مجلس٢٤, ص١٧٧, ح١٧٩.
٥٢. همان, مجلس٧٠, ص٥٤٧, ح٧٣١; الخصال, ص٦٨, ح١٠١.
٥٣. حضرت باقر(ع) اين جوّ سياه و خفقان و سكوت جهل آفرين را در كلامى بلند به گونه اى تنبه آفرين باز گفته اند, بنگريد به: شرح ابن ابى الحديد, ج١١, ص٤٤; الامام الصادق(ع), ابوزهره, ص١١١ـ١١٢.
٥٤. التهذيب, ج٦, ص١٢٦.
٥٥. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٣٨٦; العقد الفريد, ج٢, ص٢٦٨; الاخبار الطوال, دينورى, ص٢٤٥.
٥٦. حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١٥٤.
٥٧. همان, ص١٥٤; برخى ديگر از گفته هاى او را در مواردى در هنگامه عاشورا بنگريد: بحارالانوار, ج٤٥, ص٢٠٢١.
٥٨. بحارالانوار, ج٤٥, ص١٩; حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١٥٥.
٥٩. حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١٥٥.
٦٠. حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١٥٦.
٦١. اندكى در نقل هاى مختلف منابع اختلاف وجود دارد. بنگريد: اللهوف, ص١٧١; تاريخ الطبرى, ج٣, ص٣٣٣; الفصول المهمه فى معرفة الائمة, ج٢, ص٨٢٧. در نقل ابن صباع آمده است يا (شيعة الشيطان). مقتل الحسين, خوارزمى, ج٢, ص٣٣; البيان والتبيين, جاحظ, ج٣, ص١٧١; كشف الغمه, ج٢, ص١٢٦ و….
٦٢. مقتل الحسين, للخوارزمى, ج٢, ص٢٤.
٦٣. تذكرة الخواص, ص٢١٨.
٦٤. حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١٥٢ـ١٥٣.
٦٥. ابصار العين فى انصار الحسين, ص٢٢١.
٦٦. ابصار العين, ص١٧٥; حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص٢٢٩ و نيز بنگريد به نوشته تحقيقى و ارجمند آقاى محمدرضا عبدالامير الانصارى با عنوان: (جون مسك للزنوج)
٦٧. بشارة المصطفى, ص٤٢٦; بحارالانوار, ج٤٥, ص٦٥ ـ٦٩; مع الركب الحسين من المدينه الى المدينه, ج٤, ص٢٠٠. مؤلفان با تتبعى شايسته در منابع تاريخى, اين مشهورترين قول را استوارترين نيز دانسته اند.
٦٨. ابصارالعين, ص٢٢١; مع الركب الحسين, ج٤, ص٢٠٣.
٦٩. ابصار العين, ص١٤٧.
٧٠. همان, ص١٥١.
٧١. مع الركب الحسين, ج٤, ص٢١٢.
٧٢. المناقب, ج٤, ص١٠٨; نفس المهموم, ص٣٣٤; تاريخ امام حسين(ع), ج٤, ص٢٢٦; مع الركب الحسين, ج٤, ص٤٠٢.
٧٣. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٣٥٧; نهاية الادب, ج٢٠, ص٣٨٩; نفس المهموم, ص٩٠.
٧٤. الفتوح ابن اعثم, ج٥, ص١٧; مقتل الحسين, الخوارزمى, ج١, ص١٨٤; مشير الاحزان, ابن نما, ص١٠; بحارالانوار, ج٤٤, ص٣٢٦.
٧٥. اللهوف على قتلى الطفوف (=الملهوف), ص١٢٦; مقتل الحسين, الخوارزمى, ج٢, ص٦ ـ ٥; مشير الاحزان, ص٢٠ـ٢١.
٧٦. الارشاد, ج٢, ص١٠٣; انصار العين, ص١٤٩; بحارالانوار, ج٤٥, ص١٩ رجز را براساس نقل (ابصار العين) آوردم. در منابع مختلف اندك تفاوت هايى وجود دارد, اما آهنگ و محتواى رجز يكى است.
٧٧. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٠٣; مقتل الحسين, المقرّم, ص٢٣١; نفس المهموم, ص١٩٠.
٧٨. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٠٣; العبرات, ج١, ص٣٩٦.
٧٩. اللهوف (=الملهوف), ص١٣٨; مع الركب الحسين, ج٣, ص٢٥٤.
٨٠. البداية والنهايه, ج٨, ص١٧٢; حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص٢١٢.
٨١. تاريخ الطبرى, ج٣, ص٣٣٠; ابصار العين, ص١٧٢; الكامل فى التاريخ, ج٣, ص٢٩٣ .
٨٢. ابصار العين, ص١٥٥.
٨٣. المناقب, لأبن شهرآشوب, ج٤, ص١٠٥; ابصار العين, ص١٥٦.
٨٤. مشير الاحزان, ص٦١.
٨٥. مقتل الحسين, للمقرم, ص٢٥٣.
٨٦. ابصار العين, ص١٥٩; مقتل الحسين للخوارزمى, ج٢, ص٢٥ـ٢٦; مع الركب الحسين, ج٤, ص٣٢٠.
٨٧. بحارالانوار, ج٤٥, ص٢٧ـ ٢٨; مقتل الحسين, للخوارزمى, ج٢, ص٢٥ـ٢٦.
٨٨. اين گونه سُرايش رجز ابتكارى بود كه اين نوجوان با انديشه بلندش به كار بست. استاد شهيد مطهرى به اين نكته لطيف اشاره كرده اند:
(… وقتى اين بچه به ميدان آمد, برخلاف اغلب افراد كه خودشان را به پدر و مادر و جدّشان معرفى مى كردند كه من فلانى هستم پسر فلانى, اين كار را نكرد; بلكه طور ديگرى حرف زد كه در منطق گوى سبقت را از همه ربود.)
مجموعه آثار, ج١٧, ص٣٩٣.
به واقع او هويت حقيقى اش را رقم زده است. همانچه در واپسين زندگانى همه انسانها رخ خواهد نمود كه:
يوم نَدعو كُلَّ اُناسٍ بأمامهم. [الاسراء, آيه٧١]
٨٩. مقتل الحسين, للخوارزمى, ج٢, ص٢٥ـ٢٦; بحارالانوار, ج٤٥, ص٢٧ـ ٢٨; مع الركب الحسين, ج٤, ص٣٢٢ .
٩٠. الكامل فى التاريخ, ج٣, ص٥٠٨.
٩١. احنف بن قيس از اشراف بصره و چهره هاى بلند آوازه اى است كه به (حلم) و (بردبارى) شهره بوده است. درباره چگونگى شخصيت او و موضعش در برابر على(ع) رجاليان و شرح حال نگاران ما يك داستان نيستند. بنگريد به: قاموس الرجال, ج١, ص٦٨٧; مستدركات علم رجال الحديث, ج١, ص٥١٩; موسوعة الامام على(ع) فى الكتاب والسنه والتاريخ, ج١٢, ص٤٧.
٩٢. مشير الاحزان, ص٥٠; بحارالانوار, ج٤٤, ص٣٨٥; نفس المهموم, ص٢١٣; الامام الحسين واصحابه, القزوينى, ج١, ص٢٢٧.
٩٣. الفتوح, ابن اعثم الكوفى, ج٥, ص١٠٦.
٩٤. الفتوح, ج٥, ص١١٠; ابصار العين, ص١٤٩; مع الركب الحسين, ج٤, ص٣١٧.
٩٥. مجموعه آثار, ج١٧ (حماسه حسينى), ص٤٥ به بعد… در حدودى كه تاريخ عاشورا را ـ كه خوشبختانه اين تاريخ مضبوط است ـ مطالعه كرده و خطابه ها و نصايح و شعارهاى حسين(ع) را به دست آورده ام, مى توانم اين طور بگويم كه از نظر من كليد شخصيت حسين(ع) حماسه است, شور است, عظمت است, صلابت است, شدت است, ايستادگى است, حق پرستى است. استاد فقيد پس از اين با گزارش اشعار, خطابه ها, كلمات و مواضع آن حضرت, مى كوشد اين دريافت را استوار دارد. آن عزيز خونين, چهره بيشتر به خطابه ها و گفتارى از امام استناد كرده است كه در آنها بر استوار گامى عزت و به دورى از ذلت و… تاكيد شده است.
٩٦. الفتوح, ج٥, ص١٤; اللهوف, ص٩٨.
٩٧. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٢٦.
٩٨. حياة الأمام الحسين(ع), ج٣, ص٢٤٣. در هنگامه نبرد عاشورا چون على اكبر روى به ميدان نهاد, امام(ع) در زمزمه اى با خداوند ـ تبارك و تعالى ـ گفت
اللهم اشهد على هؤلاء القوم قد برز اليهم علام أشبه الناس برسولك محمد(ص) خَلقاً و خُلقاً ومنطقاً…
٩٩. الارشاد, للشيخ المفيد, ج٢, ص١٠٦; اعلام الورى, ج٢, ص٤٦٢; مشير الاحزان, ص٦٨ و….
١٠٠. الارشاد, ج٢, ص١٠٦; ابصار العين, ص٥١; مقتل الحسين للخوارزمى, ج٢, ص٣٥.
١٠١. شرح ابن ابى الحديد, ج٣, ص٢٦٣; حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١٥٠.
١٠٢. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٣٣; حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١٥٠.
١٠٣. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٣٥.
١٠٤. الطبرى, ج٥, ص٤٣٥.
١٠٥. ابصار العين, ص١٤٩; مع الركب الحسين, ج٤, ص٣١٦.
١٠٦. الارشاد, ج٢, ص١٠١; تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٢٩.
١٠٧.تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٣٨; ابصار العين, ص٢٢٧. سخنان حسين بن على از مدينه تا كربلا, ص١٩٣. مؤلف محقق به يك اشتباه تاريخى تنبه داده اند كه خواندنى است, ص١٩٥ـ ١٩٨.
١٠٨. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤١٦; نصوص من تاريخ ابى مخنف, استخراج و تنسيق و تحقيق, كامل سليمان الجبورى, ج١, ص٤٥٢; الارشاد, ج٢, ص٩٠; حياة الحسين, ج٣, ص١٩٢ به بعد. شگفتا از سياه دلى و تيره جانى ابن سعد, كه براى فرصتى چند ساعته, آن هم براى راز و نياز! براى فرزندان رسول الله(ص) به رايزنى مى پردازد تا مبادا دستگاه حاكمه, اندك مجامله اى را از او مشاهده كند; كه شايد در آن صورت در دستيابى به دنياى موهومش خللى به وجود آيد.
١٠٩. الفتوح, ج٥, ص١٧٩.
١١٠. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٢١; العبرات, ج١, ص٤٥٧.
١١١. اللهوف, ص٩٤; بحارالانوار, ج٤٤, ص٣٩٤; نفس المهموم, ص٢٨٣; مشير الاحزان, ص٥٢.
١١٢. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٣٩; ابصار العين, ص١٢٠.
١١٣. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٣٤; ابصار العين, ص٢٠٩; حياة الأمام الحسين, ج٣, ص٢٢١.
١١٤. نفس المهموم, ص٣٠٣; اللهوف, ص١١٢.
١١٥. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤٤٤; ابصار العين, ص١٢٦; حياة الأمام الحسين, ج٣, ص٢٢٧.
١١٦. تاريخ الطبرى, ج٥, ص٣٩٦; ابصار العين, ص١٦٢.
١١٧. مع الركب الحسين, ج٤, ص٢١٧.
١١٨. همه آنچه را آورديم ـ جريان گفتگوى امام(ع) با يارانش را ـ ابومخنف در مقتل خود آورده است و طبرى يكسر از او نقل كرده است. بنگريد به: تاريخ ابى مخنف, استخراج و تحقيق و تنسيق, كامل سليمان الجبورى, ج٢, ص٤٥٦ به بعد; تاريخ الطبرى, ج٥, ص٤١٨ به بعد; حياة الامام الحسين(ع), ج٣, ص١٦٥ به بعد.
١١٩. الفتوح, ج٥, ص٩٩; مقتل الحسين, للخوارزمى, ج١, ص٣٥٦; مع الركب الحسين, ج٤, ص١٥٣.
١٢٠. سيد رضا صدر, پيشواى شهيدان, ص١٩٥ـ١٩٦.