آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - از عاشوراى حماسه تا عاشوراى مرثيه - اسفنديارى محمد
از عاشوراى حماسه تا عاشوراى مرثيه
اسفنديارى محمد
(بازخوانى آثار استاد محمّدرضا حكيمى)
راست اينكه تاريخ اسلام, خاصه تاريخ تشيّع, آميزه اى است از دو عنصر حماسه و تراژدى. لختى بنگريد كه در ٢٥٠ سال از دوران امامت, يعنى از درگذشت پيامبر تا غيبت حضرت وليّ عصر, چه حماسه هاى رشك آميزى خلق شد و چه تراژدى هاى اشك انگيزى پديد آمد. اين دوران, سرشار بود از قيام و شهادت, اقدام و قتال, مرزبانى و جانفشانى, مبارزه و خون. پيشوايان شيعه و پيروانشان, پرچم مبارزه را زمين نگذاشتند و يكى در پى ديگرى, عليه جهل و جور و جوع, به پا خاستند و با خون شعله ور خويش, بزرگ ترين حماسه ها را بر صفحه تاريخ رقم زدند. در هيچ دوره اى از تاريخ بشريت, چون دوره امامت, اين همه حماسه و مبارزه و شهادت ثبت نشده است.
نمونه را, مى سزد به عاشورا اشاره كرد كه هم اوج حماسه است و هم اوج تراژدى. چشم تاريخ, چنين حماسه شكوهبار و چنين تراژدى خونرنگى را, در سراسر حيات بشريت, هرگز نديده است. رامايانه و ايلياد و اوديسه و انه ئيد و شاهنامه و هاملت را چه جاى قياس با كتاب عاشورا؟
عاشورا, حماسه است; از آن رو كه حسين(ع) يك تنه و بى سلاح, روياروى يك حكومت وحشى ايستاد. به يزيد دست بيعت نداد و گفت: كسى چون من, با كسى چون يزيد, بيعت نخواهد كرد. به ذلت, هيهات گفت و در مقابل زور, گردن خم نكرد و نماياند كه, در نزد او, مرگ در راه حق, (زندگى) است.
پيران و پاسبانان وضع موجود و سازگاران با روزگاران هرچه حضرت را اندرز دادند كه بنشيند و صبر پيش گيرد و با مشت به مصاف درفش نرود, كارگر نيفتاد و با كم ترين عِدّه و عُدّه, بزرگ ترين حماسه تاريخ را رقم زد و به همه انسان هاى در پس خود, آزادگى و ستم سوزى و ايستاده مردن را آموخت; مردنى كه (غبطه بزرگ زندگانى شد.) راستى را چه حماسه اى بلندتر و ژرفتر از عاشورا؟ حماسه اى زمينى كه در همين خاكدان پستى و پلشتى رقم خورد, اما چندان شگفت و شگرف است كه افسانه و اسطوره را مى مانَد.
آرى, عاشورا, حماسه است; ولى فقط اين نيست; نيز تراژدى است. كدام تراژدى از اين غمبارتر كه يكايك ياران و اعضاى خانواده امام حسين, از برادر تا طفل شيرخوارش, در جلو ديدگانش, در خون تپيدند؟ سپس فرزند پيامبر خدا, به دست مدّعيان پيروى از آن پيامبر, كشته شد. به اين هم بسنده نشد, تا اينكه سر از تن حسين بريده شد. به اين هم كفايت نشد, تا اينكه بدنش زير سمّ ستوران قرار گرفت. به اين هم قناعت نشد, تا اينكه سرش به نيزه زده و شهر به شهر گردانده شد. به اين هم اقتصار نشد, تا اينكه چوب بر لب و دندانِ آن سرِ بريده زده شد. به اين هم بسنده نشد, تا اينكه به خيمه هاى خانواده او دست اندازى شد. به اين هم كفايت نشد, تا اينكه خانواده او به اسيرى گرفته و شهر به شهر گردانده شد. براستى كدام تراژدى, دردآورتر و تلخ تر است از تراژدى عاشورا؟ كدام تراژدى, پس از گذشت ده ها قرن از آن, هنوز از يادها نرفته است و سرشك از ديدگان روان مى سازد.
عطار نيشابورى, قرن ها پيش از اين, سخنى گفته بود كه سخن اين قرن است و هنوز جاودانه است و هماره جاودانه خواهد بود: خون حسين نمى خُسبد و هميشه مى جوشد. يعنى نام و ياد حسين, در همه زمان ها, نقشبند ذهن و زبان هاست:
بسى خون كرده اند اهل ملامت
ولى اين خون نخُسبد تا قيامت
هر آن خونى كه بر روى زمانه ست
برفت از چشم و اين خون جاودانه ست
چنانكه مى نگريم, عاشورا تركيبى است از حماسه و تراژدى و اين دو تفكيك ناپذير. اينك سخن در اين است كه در كداميك از اين دو عنصر بايد نگريست: حماسه يا تراژدى؟ دقيق تر بگويم كه كداميك از اين دو, اصل است؟ هر پاسخى به اين پرسش و التزام به آن, در تعيين سمت و سو و جهتگيرى زندگيمان تأثير دارد. اينكه زاويه ديد (point of view) ما به عاشورا چيست, در نتيجه اى كه از آن مى گيريم, دخيل است.
اگر به (حماسه عاشورا) نگريسته شود و آنْ اصل قرار گيرد, نتيجه اش آن مى شود كه هيچگاه تن به ذلت و زور ندهيم و در برابر يزيديان بايستيم و آزادگى پيشه سازيم و, خلاصه, مبارزه و حريّت و عزت و ستم ستيزى و شهادت. حاصل (عاشوراى حماسى), يا اصل قرار دادن حماسه در عاشورا, (اسلام حماسه) است.
اما اگر به (تراژدى عاشورا) نگريسته شود و آن اصل قرار گيرد, حاصلش همين مى شود كه يكسره مصيبت زده باشيم و مرثيه سرايى كنيم و روضه خوانى برپا نماييم و بگرييم و, خلاصه, اشك و علَم و زنجير و قمه و هيئت. حاصل (عاشوراى تراژيك), يا اصل قرار دادن تراژدى در عاشورا, (اسلام مرثيه) است.
شك نيست كه آنچه در عاشورا اصل است, حماسه است و نه تراژدى. البته فرجام اين قيام حماسى, چون بسى ديگر از حماسه ها, تراژيك است, اما و البته كه اصل و اساس آن بر حماسه است. مضافاً اينكه در ديده نزديك بين ما تراژيك است, ورنه به ديده شيرزن كربلا, (زيبايى) است. نه مگر حضرت زينب, پس از مشاهده آن همه رخدادها, گفت: مارأيتُ الاّ جَميلاً؟ حسين كشته نشد تا امتى را, تا ابدالآباد, مصيبت زده و گريان سازد, بلكه جان داد تا امتى را درس ستيهندگى و آزادگى و عزتخواهى دهد و روزگار امت جدّش را بسامان سازد. مگر نفرمود: اِنّما خَرجتُ لطلبِ الاصلاح فى امَّة جدِّى؟ و نه مگر فرمود: لكُم فيَّ اُسوة؟ پس آن حضرت الگوى اصلاح (انقلاب) است و ستم ستيزى, نه دستمايه اشك ريزى و مرثيه سرايى بى هدف و ميان تهى.
در گذشته بيشتر به تراژدى عاشورا نگريسته و اين عنصر, اصل قرار گرفته مى شد. در مجالس و مساجد و كتاب ها و رساله ها يكسره سخن از يك روى عاشورا بود. شاهد اينكه واژه هايى كه بسامد و تواتر داشت و محور بود, عبارت بود از: بكاء (گريستن), دمع (اشك), مصيبت, حزن و غم, بلاء و ابتلاء, عزاء, ماتم, تشنگى, اسارت.١
اما امروزه بيشتر به حماسه عاشورا نگريسته و اين عنصر, اصل قرار گرفته مى شود. شاهد اينكه كليدواژه ها و واژه هاى داراى بسامد عبارت است از: آزادى و آزادگى, انقلاب, نهضت, قيام, مبارزه, جهاد, امر به معروف, نهى از منكر, اصلاح, حكومت, سياست, عدالت.٢
از ميان انبوه واژه هايى كه گذشتگان براى قيام امام حسين(ع) به كار مى بردند, دو كليدواژه عبارت است از: (مصرع) (به زمين افكنده شدن) و (مقتل) (كشته شدن). حتى عنوان بسيارى از كتاب ها مقتل بود و مقتل خوانى رواج داشت و نام حرفه اى بود. حال آنكه امروزه از آن حضرت با اين دو كليدواژه ياد مى شود: (قيام) و (شهادت). و پيداست كه تفاوت اين واژه ها از كجا تا به كجاست. و نيز پيداست كه اين تفاوت, بحث لفظى نيست و تفنّن در تعبير قلمداد نمى شود, بلكه ناشى از دو زاويه ديد و دو نگاه متفاوت به امام حسين و عاشوراست.
از دو واژه مصرع و مقتل, مظلوميت امام حسين آشكار مى شود و اينكه آن حضرت مظلوم بود, چه بسا, منفعل و بى آنكه اقدامى كرده باشد, بدو ظلم شد. همچنين دور نيست كه اين واژه ها, يا تكرار آنها, موجب انكسار آن حضرت گردد. حال آنكه از دو واژه قيام و شهادت, مجاهدت امام حسين دانسته مى شود و اينكه آن حضرت مجاهد بود و اهل اقدام و ستيهنده. حاصل اينكه واژه هايى چون مصرع و مقتل, ترحّم برانگيز و غم انگيز است و ناشى از نگاه عاطفى به عاشورا و تراژدى آن. اما واژه هايى مانند قيام و شهادت, حركت برانگيز است و مولود نگاه حماسى و سياسى به عاشورا و حماسه آن.
قيام عاشورا را از دو نظرگاه و با دو زاويه ديد مى توان نگريست: اگر به حماسه آن نگريسته و آن حماسه در كانون توجه و اصل قرار گيرد, نتيجه اش (اسلام حماسه) مى شود و (حسين شهادت) (نه (حسين شفاعت)), و (حسين خون) (نه (حسين اشك)). اين اسلام با الگوگيرى از حماسه حسينى, حماسه ها مى آفريند و كاخ ستمبارگان را با سلاح شهادت ويران مى سازد و درخت آزادى را با خون خويش بارور مى كند. البته در اين اسلام, اشك براى حسين هست, اما حسين براى اشك نيست; شفاعت حسين هست, ولى حسين تنها براى شفاعت نيست و شفيع هركس نه.
اما اگر به تراژدى عاشورا نگريسته شود و فقط آن تراژدى مطمح نظر و اصل قرار گيرد, حاصلش (اسلام مرثيه) مى شود و (حسين شفاعت) (نه (حسين شهادت)), و (حسين اشك) (نه (حسين خون)). در اين اسلام, اصل بر مرثيه است و, اساساً, هدف از مرثيه و مصيبت و عزادارى مطرح نيست. اقامه عزاى حسينى براى احياى مرام حسينى نيست, بلكه همان عزادارى موضوعيت دارد. وسيله و ابزار به هدف و غايت تبديل شده و آنچه طريقيّت دارد, موضوعيت يافته است. قطره اى اشك در اين اسلام, گناهانى را مى شويد كه كفاره اش, در ميزان شرع خدا, بس سنگين است. اشك, خود, (عمل) است و هدف, و جاى آن را مى گيرد و چون مطهّرات مى گردد و نجاسات زندگى را مى شويد. نتيجه اين مى شود كه پيروان اين دين, پشتگرم به گريه مى شوند و جرى بر گناه و بى رغبت به عمل.
اين مقدمه براى توجه دادن خواننده به نظر استاد محمدرضا حكيمى درباره عاشوراست و اينكه نظر او با نظر روحانيت سنتى متفاوت است. تفسير حكيمى از عاشورا, حماسى و انقلابى است و براى تغيير وضع موجود. در ديده او عاشورا و ظلم دو ضد جمع ناشدنى است و نمى شود در جامعه اى امام حسين زنده باشد و ظلم هم باشد. آنجا كه امام حسين زنده است, ظلم نيست و هرجا كه ظلم هست, لاجرم, امام حسين زنده نيست. او مى نويسد:
عاشورا واقعيتى است مركب از سه بُعد: پيام, حماسه و سوگ. و اين تركيب بدين گونه است كه سوگ و مصيبت در خدمت حماسه قرار دارد و حماسه در خدمت پيام; نه اينكه اين هر دو در خدمت سوگواري…
روضه خوانى و عزادارى مظهر بُعد, سوم عاشوراست; يعنى مصيبت, و جنبه احساسى و عاطفى دارد و براى فراموش نشدن عاشوراست تا جنبه حماسه و پيامش زنده بماند. پس اين بُعد هنگامى ارزشى دارد كه با منشأ اصلى آن, از هر حيث, مطابق باشد….
هنگامى كه در جامعه ستم وجود دارد… و مجالس عاشورايى از تعرّض به ظلم و مبارزه با محو دين بركنار مى ماند, اصل عاشورا تباه شده است, حماسه و پيام آن بر باد رفته است و فقط صورتى از كم اهميت ترين سه بُعد وجودى آن تكرار شده است.٣
حكيمى بر آن است كه عاشورا مركب از (قيام) و (پيام) است, اما (شيعه بيشتر به آن بُعد عاطفى داد تا بُعد حماسى.)٤ در نتيجه (پيام عاشورا, يعنى عدالت, به كلّى, فراموش گشت.)٥ وى, با اشاره به وضع موجود, مى گويد:
عاشورا اين نيست كه با تلاش شمارى منبرى و مداح حرفه اي… مردم را در يك روز معين به سر و سينه زدن وادارند و در معابر روان سازند… عاشورا همه اش روضه و غمگسارى نيست. عاشورا حركتى براى نفى ظلم و اجراى عدالت است….٦
حكيمى متأسف است كه شيعه بيشتر به عاشورا (بُعد عاطفى) داد تا (بُعد حماسى) و بيشتر به (مصائب عاشورا) عنايت كرد تا (مسائل عاشورا):
…افسوس كه شيعه بيشتر بر (مصائب عاشورا) گريست و كمتر در (مسائل عاشورا) انديشيد. شيعه عاشورا را نگاه داشت, ليكن درست نشناساند. آفرين بر او كه نگاه داشت و دريغا از او كه نشناساند.٧
دوست, به گونه اى, عاشورا را ننمايانده است و دشمن, به گونه اى, عاشورا را پوشانده است. دوستان و معتقدان, بيشتر از هرچيز, به بُعد عاطفى عاشورا گراييدند و در راه تحقق بخشيدن به رسالت هاى گران عاشورا كوتاهى كردند….
ذات عاشورا نماز است و عدالت, نه تنها عزادارى و مصيبت… واژه هاى عاشورا تنها (تشنگى), (شهادت) و (اسارت) نيست; (نماز) و (عدالت) نيز هست; بلكه واژه هاى اصلى همين دوتاست. نماز واژه شب عاشوراست و عدالت واژه روز عاشورا. يعنى پيام شب عاشورا نماز است و پيام روز عاشورا عدالت.٨
حكيمى در ذيل عنوان هايى چون (عاشورا در دست يزيديان) و (شهادت تن و شهادت انديشه) و (عاشورا مظلوميتى مضاعف), بر عاشوراى تاريخى (عاشورا در تاريخ), خُرده مى گيرد و آن را بر پايه تاريخ عاشورا (عاشوراى سال٦١), نمى داند. وى مى گويد كه گاه در تاريخ (مظاهر حسينى) در خدمت (مقاصد يزيدى) درآمد و (فكر امام حسين(ع) و انديشه اسلامى او, در مبارزه با يزيد, نيز به شهادت رسيد; علاوه بر بدن او كه پايمال سمّ ستوران گشت.)٩ وى در جايى ديگر مى گويد:
…بجز اينكه امام حسين(ع) در عاشورا شهيد شده است, عاشورا نيز در تاريخ شهيد شده و پيام اصلى عاشورا (عدالت) فراموش گشته است. پس در هر عاشورايى دو شهيد موجود است و بر هر شهيدى نوحه اى واجب.١٠
بارى, در نظر حكيمى, در هر عاشورا دو شهيد, موجود است (حسين و عاشورا), و لذا مظلوميت آن مضاعف شده است. پس بايد يك عاشورا براى حسين برپا داشت و, افزون بر اين, (بايد عاشورايى باز براى (عاشورا) گرفت.)١١ به عبارت ديگر, يك مصيبت براى (حسين عاشورايى) است و مصيبت ديگر براى (عاشوراى حسينى). و مصيبت دوم بيشتر است و مظلوميت عاشورا, بيشتر از مظلوميت حسين:
اگر كسى عاشورا را, با همه ابعاد آن بشناسد, اصل مصيبت امام حسين(ع) را فراموش مى كند و براى (عاشوراى حسينى) به سوگ مى نشيند.١٢
مختصر اينكه در ديده حكيمى, يك حسين مظلوم در عاشورا وجود دارد و يك عاشوراى مظلوم در تاريخ. ظلمى كه بر عاشورا رفته, بيش از ظلم بر حسين است و مصيبت آن بيشتر. عاشورا را دو مظلوميت است و دچار مظلوميت مضاعف:
مظلوميت مضاعف… به معناى اين است كه در عاشورا دو ظلم واقع شده است: يكى بر حضرت امام حسين(ع) و خاندان پيامبر(ص) و ديگرى بر خود عاشورا. عاشورايى كه براى عدالت برپا شد, در راه تكاثر و اتراف و اسراف و اجحاف و اتلاف مال مردم مصرف مى شود. كسى در عاشورا گامى براى عدالت برنمى دارد و… باز بايد عاشورايى براى عاشورا گرفت.١٣
به هر حال, عاشورا در تاريخ حامل دو مظلوميت و مصيبت است و يكى از ديگرى بزرگ تر: در يك عاشورا به امام حسين(ع) ظلم شد و در هزاران عاشورا, بر عاشوراى حسينى ستم رفت و از درون, تهى شد و اهداف آن حضرت محو و مسخ گرديد. البته آنكه عاشورا را نمى شناسد, يا عاشورا را مى شناسد, اما تاريخ عاشوراها را نمى داند,از اين داورى متعجب مى شود و, چه بسا, آن را گزافه آميز داند. اما اگر تاريخ را ورق بزنيم و سرنوشت عاشورا را در تاريخ مطالعه كنيم, خواهيم ديد كه عاشورا چه سرنوشت غمبارى داشته است.
راست اينكه شيعه از عاشورا, چنانكه بايد, استفاده نكرد و آن را الگوى خويش نساخت و به اين اهرم براى مبارزه با حكومت هاى ستمگر دست نينداخت و از اين انرژى براى ستم سوزى بهره نبرد و آن را بيشتر دستمايه عزادارى ساخت. حال آن كه عاشورا مالامال از شخصيت هاى الگوست و سرشار از درس هاى ستيهندگى و اقتدا به آن ضامن آزادگى و عدالت گسترى. اگر عاشورا, آرى فقط عاشورا, الگو مى شد, هيچ حكومت ستمگرى در سرزمين هاى اسلامى برجاى نمى ماند.
اما و افسوسا كه عاشوراى حماسه, در عاشوراى تاريخ, به عاشوراى مرثيه مبدل گشت و از آن همه حماسه, دسته هاى عزادارى و مجالس روضه خوانى نصيب شد. گويا امام حسين(ع) به هدف عزادارى براى خويش قيام كرده بود و خود را به كشتن داد تا امتى را بگرياند و عزادار سازد; همين و همين. بدتر اينكه همان عزادارى هاى بى هدف, به خرافات و بدعت ها نيز آلوده گرديد….
گاه همين نمايش هاى عزادارى, به جنگ و زد و خورد ميان دسته هاى عزادارى تبديل مى شد; زيرا هر دسته مى كوشيد بر دسته ديگر پيشى گيرد و كوچه و خيابان را قرق كند. چه فراوان كه در اين زد و خوردها, كه با چوپ و چماق بود, عده اى كشته و به شدت مجروح شدند. منشأ اين نزاع ها همان نخاله ها بودند كه سركردگى دسته هاى عزادارى را به عهده داشتند و انرژى خود را در اين مراسم تخليه مى كردند و روحيه قلدرى خود را اشباع مى نمودند.
پى پترو دِلا واله, جهانگرد ايتاليايى, كه سال ها در ايران به سر مى برد و با شاه عباس اول همنشين بود, گزارشى از اين مراسم عزادارى و زد و خوردهاى آن ارائه كرده كه موجب تأسف است. وى در جايى تصريح كرده است كه گاه شاه عباس اين دسته ها را به جان يكديگر مى انداخت و, خود, براى تفريح, به تماشا مى نشست:
دسته ها, معمولاً, ميدان اصفهان را دور مى زنند و در برابر كاخ شاه (عالى قاپو) و مسجد بزرگ, كه روبروى خانه شاه است, اندكى توقف مى كنند و بعد از آنكه كار عزادارى و دعا پايان يافت, پراكنده مى شوند.
وزير اصفهان و خزانه دار شاه, با گروهى سوار… مراقبت مى كنند كه در مدخل كوى ها, ميان دسته هاى مختلف, زد و خورد درنگيرد و, چنانكه مكرر اتفاق افتاده است, مردم بى گناه كشته و زخمى نشوند. ولى شاه عباس, گاه به قصد تفريح, در برخورد دو دسته مداخله مى كند و بعد از آنكه به ميل خويش آن دو را به جان هم انداخت, بچابكى از ميدان بيرون مى رود و در كنار پنجره خانه اى به تماشاى زد و خورد دو دسته و نتيجه شوم آن مى نشيند.١٤
از اين صحنه ها در تاريخ فراوان است كه مردم يا بر سر و سينه خويش مى زدند و يا بر سر و صورت برادر خويش, اما كلمه اى عليه ظالمان نمى گفتند و مشت به روى آنان گره نمى كردند و يا, اساساً, ظالمان عصر خويش را نمى شناختند و يا, بدتر اينكه, هيچ حساسيتى در اين باره نداشتند. حال آنكه عاشورا در هر سال بايد يادآور حسينيان و يزيديان هر سال باشد. چون عاشورايى بر ملتى مى گذرد, بايد آن ملت بينديشد كه در اين عاشورا, حسينيان و يزيديان كيستند و تكليف چيست و چه بايد كرد و خود در كدام سوست. به آنان يارى رساند و با اينان بستيزد و به سيره حسين در عاشورا اقتدا كند و عاشورايى در عاشوراها برپا نمايد.
در سال ١٣٢٦, كه هيئت هاى عزادارى به منزل روحانى آگاه و مهتوك سياسى, آيةاللّه سيد ابوالقاسم كاشانى رفتند, وى خطابه اى ايراد كرد كه عاشورايى بود و تنبه برانگيز و از معدود خطابه هاى عاشورايى روحانيت. وى در اين سخنان با اشاره به اهداف امام حسين و لزوم اقتدا به آن حضرت, از انحطاط كشورهاى اسلامى و ظلم حاكم بر مردم ايران و پاكستان و فلسطين سخن گفت و مردم را براى برپايى عاشورا بسيج كرد و گفت آنچه را ديگران نمى گفتند يا نمى فهميدند. در بخشى از اين سخنان آمده است:
آقايانى كه براى عزادارى گرد هم آمده ايد! آيا مى دانيد چرا حضرت حسين بن على تن به شهادت داد. اينكه گفته مى شود كه فقط براى شفاعت امت خود بوده, بى جاست. آن بزرگوار دشمن كسانى است كه پشت پا به مقصد مقدسش مى زنند و از هتك نواميس اسلام خوددارى ندارند. آيا بر روضه خوانى فواحش شهر اثرى مترتب است؟
حسين مى خواست بازار ظلم و تعدى را كه رواج يافته بود, از بين ببرد و مردم را درس شهامت و فداكارى بدهد. حسين مى خواست به مردم بفهماند كه نبايد زير بار ظلم و جور رفت و در راه احقاق حق بايد دريغ نداشت. حسين براى جلوگيرى از اوضاع و احوالى نظير آنچه امروز ما داريم, تن به شهادت داد. اگر ما درس فداكارى را از حسين فرا گرفته بوديم, گرفتار اوضاع غير قابل تحمل امروزى نمى شديم….
آقايان! اگر شما در كربلا بوديد و ناله حسين(ع) را مى شنيديد, آيا آماده همراهى با آمال و هدف [اهداف] مى شديد يا خير؟ اگر, واقعاً, آماده كمك به حسين بوده ايد, پس چرا حالا, حاضر به متابعت از دين و روش مقدس او نيستيد؟…
وضع مسلمانان در زمان يزيد بهتر از حالا بود: كفار به مسلمين باج و خراج مى دادند, ولى حالا بر سر ما مى كوبند. اسلام رو به توسعه مى رفت و حالا رو به زوال است. وضع اجتماعى ما امروز, به مراتب, بدتر از زمان يزيد شده است….١٥
بد نيست اشاره كنيم كه آيةاللّه كاشانى به سبب همين قبيل سخنان سياسى, مهتوك بود. از قضا وى, در ادامه همين سخنان, مى گويد: (بعضى از شنيدن اين قبيل مطالب, مرا سياسى مى خوانند و مى گويند آقا سياسى شده است….)١٦
به هر حال, در آن ايام, چنين سخنانى براى عزاداران امام حسين گفتن و آنان را به الگوگيرى از آن حضرت دعوت كردن, غريب و عجيب مى نمود. امام حسين دستمايه عزادارى بود, نه الگوى آزادى و ستيهندگى. براى مظلوميت آن حضرت گريسته مى شد, اما انديشيده نمى شد كه چرا ظلم بر او رفت. عاشورا بود, اما روح آن ستانده و عاشوراى بى حماسه شده بود. در حالى كه به گفته حكيمى:
(يك عاشورا, اگر آن طور كه مى بايد و ائمه طاهرين نظر داشته اند, برگزار گردد, بس است تا سرنوشت ملت هايى را عوض كند.)١٧
عاشورا در تاريخ چندان تحريف گرديده و اهداف امام حسين(ع) چنان محو و مسخ شده بود كه هيچ خطرى از جانب آن متوجه زورگويان نبود. در بى ضرر و بى خطر بودن عاشورا براى زورگويان حاكم همين بس كه خود آنان بانى و متولى مراسم عزادارى بودند. فى المثل پادشاه سفاك و ستمباره اى چون شاه عباس, مجالس عزا برگزار مى كرد و در دسته هاى عزادارى شركت مى نمود. (و ديكتاتورى چون ناصرالدين شاه, هيچ تعارضى بين شيوه هاى ظالمانه حكومتش و تأمين بهترين و پيشرفته ترين امكانات براى برگزارى تعزيه نمى ديد.)١٨ بيفزايم مراسم عزادارى اى را كه پهلوى در ماه محرم برگزار مى كرد و, خود, در آن حضور مى يافت و پاى منبر مى نشست.
دكتر محمد مهدى ركنى, از رجال دينى و آگاه خراسان, درباره مراسم عزادارى در مشهد, در فاصله سال ١٣٢٠ تا ١٣٤٠, مى گويد: (هيأت هاى مذهبى و دسته هاى سينه زنى در آن زمان, با چند واسطه, تحت نظر حكومت و مجرى مقاصد طاغوتيان بودند و بيشتر حساسيت و خرده گيرى متجددان از آنان به همين علت بود كه مى فهميدند, چگونه از احساسات پاك آنان سوءاستفاده مى شود. گفتنى است كه آن وقت در مشهد حدود ٧٠هيأت و دسته سينه زنى وجود داشت.)١٩
همچنين على اميرپور, از ديگر رجال دينى و مطلع خراسان, در همين باره, چنين گواهى مى دهد: (هيأت هاى مذهبى را كه امروز مى بينيم به بركت انقلاب اسلامى و در سايه آموزش هاى روحانيت متعهد و آگاه, از عوامل حفظ كيان مملكت و در خط انقلابند, آن روز, ندانسته, بازوى اغراض استعمارى بودند.)٢٠
به هر حال, عاشورا در تاريخ ماند و ياد و خاطره آن از ميان نرفت, اما چنان از خاصيت و هدف افتاد كه ظالمان و خودكامگان هيچ منعى و خطرى براى عزادارى نمى ديدند و, حتى خود, پيشقدم مى شدند. در واقع حاصل عزادارى بى هدف و بى توجه به فلسفه عزادارى, كه در ميان مردم رايج بود, همان شد كه عزادارى و برپايى مراسم عاشورا به دست ظالمان نيز افتاد و آنان هيچ منافاتى ميان عزادارى و ستمكارى نمى ديدند. اگر عزادارى صرفاً هزينه اى چون اشكى و اظهار تأسفى بطلبد, چه چيز آسانتر از آن و چرا ممانعت از آن؟
قدما گفته اند كه (غم با بيان بكاهد و لذت شود زياد.) غمى كه از ظلم بر عاشورا رفته است, سخن را دراز كرد. از عاشورا بگذريم و با سخن از اسلام حماسى استاد حكيمى, سخن را به پايان آوريم.
حكيمى نه تنها از رخداد عاشورا, بلكه از ديگر وقايع تاريخ اسلام و سيره امامان, تفسيرى حماسى و انقلابى به دست مى دهد. دين او اسلام درگير است نه اسلام سر به زير. اسلام مبارز است نه اسلام قاعد. اسلام جوان است نه اسلام فرتوت. اسلام برپايان است نه اسلام بازنشستگان. مرده وشى و ستم سازى و خمود و سكون و سكوت در آيين او راه ندارد. وى دعوتگر به دين زندگيساز و ستم ستيز و تحرك و فرياد است. اسلام او را به انسانى مبارز مى توان تشبيه كرد كه خون در رگ هايش است و فرياد در گلويش و استقامت در گام هايش. بيهوده نيست كه سال ها پيش آرزو كرده بود:
مى خواهم توفان باشم; تنها خروشى كه مى تواند در برابر سكوت درياها خودنمايى كند… مى خواهم حماسه باشم, معبد دلاورى هاى پروا نشناخته… مى خواهم… خروش باشم….٢١
حكيمى منادى (دين حماسه و اقدام)٢٢ است و (اسلام انقلابى و مبارز).٢٣ يعنى (اسلامى كه براى جامعه اى كه در آن حق مستضعفان از مستكبران گرفته نشود, پشيزى ارزش قائل نيست.)٢٤ به عبارت ديگر (اسلام درگير و قائم, نه اسلام تسليم و ساكت).٢٥ (اسلام زداينده سردى ها و سياهى ها و تبعيض ها و ستم ها و سستى ها و يأس ها).٢٦
وى از (قلب هاى بى حماسه) و (فقه خواندگان بى خبر) و (رساله نويسان بى رسالت)٢٧ انتقاد مى كند و بر (منابر رخوت آور) و (گفته هاى بى حماسه و موضع بر باد ده)٢٨ خرده مى گيرد. متأسف است كه تعليمات حركت آفرين اسلام دستخوش فراموشى گرديده است و (مردم بيشتر به سوى تكليف هاى آسان مى گرايند; حتى بسيارى از آنان كه ادعاى هدايت و زعامت دارند.)٢٩ پس بر آنان نهيب مى زند كه (اين همه دم از امامان زدن و به نام آنان مجلس برپا كردن و علَم و عمارى كشيدن و منبر رفتن و فقه نوشتن, و اين همه از روش آنان دور بودن, چگونه تواند بود؟)٣٠ براستى (آنان كه حماسه ييشان نيست, چه امامتيشان هست؟)٣١
سخن كوتاه كه اسلام حكيمى, اسلام سياسى و حماسى است, نه اسلام مصيبت و مراثى. اگر مرثيه و ماتمى هست, كه هست, بايد در خدمت حماسه باشد و براى خلع يد از ستم. مرثيه سرايى بايد براى مبارزپرورى باشد و عدالت ياورى, نه سبب دلمردگى و زبونى. از قلم او بخوانيم:
…نبايد مرثيه اى ساخت كه دلمردگى بيافريند. هيچيك از شهادت ها و مصيبت هاى ائمه ما و مجاهدان بزرگ شيعه خالى از عنصر حماسه نبوده است. هيچگاه انكسار, زبونى, ضعف در آنها راه نداشته است. پس چرا آدم معتقد, اين گونه بر مفاهيم و وقايع والاى مذهب خويش وهن وارد كند, به اين نام كه مرثيه مى سرايد و ثواب مى برد. كدام ثواب؟ در برابر چه خدمتى؟ يا چه عرض ارادتى؟ يا چه اعتلا بخشيدنى به سطح معنويات؟
مرثيه يعنى تكرار يك مصيبت در ظرف زمانى شنونده و گوينده. و مصيبت, در مورد مردان بزرگ, حماسه اى است روبه رو شده با غرورهاى كاذب دژخيمانه. پس همواره حماسه جزء حقيقت آن و عنصر اصلى آن است. بنابراين هنگامى اين مصيبت به گونه اى راستين سروده شده است كه عنصر اصلى آن ذبح نشود. البته مى توان تا حدى معقول و وزين, به هنگام سرايش بر آن, جامه عاطفى پوشيد, از نوع عاطفه هايى كه, خود نيز, بزرگند و بلند.٣٢١ . بنگريد كه در عنوان كتاب هاى گذشتگان, واژه هاى تراژيك فراوان به كار رفته است; مثلاً: طريق البكاء, طوفان البكاء, محيط البكاء, عمّان البكاء, امواج البكاء, رياض البكاء, مفتاح البكاء, منبع البكاء, مخزن البكاء, معدن البكاء, مناهل البكاء, مجرى البكاء, سحاب البكاء, عين البكاء, كنزالباكين, مبكى العيون, مبكى العينين, المبكيات, بحرالدموع, بحار الدموع, فيض الدموع, عين الدموع, سحاب الدموع, ينبوع الدموع, منبع الدموع, دمع العين, مدامع العين, مخازن الاحزان, رياض الاحزان, قبسات الاحزان, مثير الاحزان, مهيّج الاحزان, نوحة الاحزان و صيحة الاشجان, احزان الشيعة, بحر الحزن, كنزالمحن, بحرالغموم, بحر غم, داستان غم, غمكده, ماتمكده, همّ و غم, نشتر غم, كنزالمصائب, مجمع المصائب, وجيزةالمصائب, اكليل المصائب. (براى تحقيق بيشتر رجوع شود به: محمد اسفنديارى, كتابشناسى تاريخى امام حسين(ع), چاپ اول, تهران, وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, ١٣٨٠, ص٣٨ـ٣٩).
٢ . بنگريد كه در عنوان كتاب هاى معاصران, واژه هاى حماسى و سياسى فراوان به كار رفته است; مثلاً: در سايه سرو آزادى, رهبر آزادگان, حسين پرچمدار آزادى, حسين بزرگ مرد آزاده, حسين(ع) يا مظهر آزادگى, راه حسين, راه حسين رهنمودى براى انسان ها, درسى از مكتب حسين, درسى كه حسين(ع) به انسان ها آموخت, حماسه حسينى, حماسه عاشورا, حماسه كربلا, مردان انقلاب, رسالت انقلابى, امام حسين در سخت ترين شرايط, ثورةالحسين, ثورةالطّفّ, رستاخيز حسينى, رستاخيز عاشورا, هدف هاى اجتماعى حسين بن على(ع) و تحليل انگيزه هاى قيام كربلا, قيام جاودانه. (براى تحقيق بيشتر به مرجع پيشين رجوع شود.)
٣ . تفسير آفتاب, ص٢٦٣ـ٢٦٤ .
٤ . عاشورا مظلوميتى مضاعف, ص١٦.
٥ . همان, ص١٧.
٦ . همان, ص٧٦ـ٧٧.
٧ . قيام جاودانه, ص٧٨.
٨ . همان, ص٩١ـ٩٣.
٩ . تفسير آفتاب, ص٢٦٦.
١٠ . جامعه سازى قرآنى, ص٨٨.
١١ . سرود جهش ها, ص٧٢.
١٢ . قيام جاودانه, ص٩٢.
١٣ . عاشورا مظلوميتى مضاعف, ص٢٠ـ٢١.
١٤ . نصرالله فلسفى, زندگانى شاه عباس اول, چاپ سوم, تهران, دانشگاه تهران, ١٣٥٤, ج٣, ص٧, به نقل از: سفرنامه پى يترو دلا واله.
١٥ . م. دهنوى (گردآورنده), مجموعه اى از مكتوبات, سخنرانى ها و پيام هاى آيةاللّه كاشانى, چاپ اول, انتشارات چاپخش, ١٣٦١, ج١, ص٢١ و٢٦ـ٢٧.
١٦ . همان, ج١, ص٢٧.
١٧ . سرود جهش ها, ص٧٢. صدق اين گفتار حكيمى در عاشوراى ١٣٩٩ (آذر ١٣٥٧), نمايان است. در اين روز, بزرگ ترين راهپيمايى در تاريخ ايران عليه حكومت پهلوى برگزار شد و مردم, با نام و ياد امام حسين و به پيروى از آن حضرت, با ستمگران ستيزيدند. هيچ روزى در تاريخ انقلاب اسلامى ايران, مهم تر و سرنوشت سازتر از اين روز نبود. در حقيقت, رژيم شاه در اين روز سقوط كرد. اين چنين است كه از اين روز با تعبير (رفراندوم) و (رفراندوم بدون شمارش رأى) ياد مى شود.
١٨ . حميد عنايت, انديشه سياسى در اسلام معاصر, ترجمه بهاءالدين خرمشاهى, چاپ سوم, تهران, انتشارات خوارزمى, ١٣٧٢, ص٣١٣.
١٩ . يادنامه استاد محمدتقى شريعتى مزينانى,به كوشش جعفر پژوم, چاپ اول, قم, نشر خرم, ١٣٧٠, ص٤٧, مقاله (چراغى كه در كانون درخشيد).
٢٠ .همان, ص٢٤٥ـ٢٤٦, مقاله (نورى در ظلمت). مشابه همين سخنان را بنگريد در مقاله دكتر غلامعباس توسلى, ذيل عنوان (جايگاه استاد شريعتى در تاريخ معاصر ايران), در همان كتاب, ص٢١٧.
٢١ . فرياد روزها, ص١٢ـ١٤.
٢٢ . حماسه غدير, ص٨٠.
٢٣ . همان, ص١٠٨.
٢٤ . گزارشى درباره جلد سوم تا ششم الحياة, ص٩.
٢٥ . همان, ص٥٦.
٢٦ . همان, ص١١.
٢٧ . حماسه غدير, ص٢٩٤.
٢٨ . امام در عينيت جامعه, ص٥٣.
٢٩ . همان, ص١٦٨.
٣٠ . همان, ص١٦٩.
٣١ . تفسير آفتاب, ص١٢.
٣٢ . شيخ آقابزرگ, ص٥٤ ـ ٥٥ .