آیینه پژوهش
(١)
عاشورا ، بعثت دوباره -
١ ص
(٢)
يك ماجرا ،يك مقتل و دو گزارش - رستگار پرويز
٢ ص
(٣)
از عاشوراى حماسه تا عاشوراى مرثيه - اسفنديارى محمد
٣ ص
(٤)
از مرثيه تا تعزيه - گلى زواره غلامرضا
٤ ص
(٥)
جاودانگى قيام امام حسين - مهريزى مهدى
٥ ص
(٦)
عزادارى ؛ سنّت يا بدعت؟ - بابايى رضا
٦ ص
(٧)
گزارش هاى نادرست از حادثه كربلا - سلطانى محمدعلى
٧ ص
(٨)
شور حسينى در شعر اقبال لاهورى - موحدى محمدرضا
٨ ص
(٩)
آوردگاه طف در آينه قرآن - مهدوى راد محمدعلى
٩ ص
(١٠)
در شام هم حديث ز خورشيد مى رَوَد - جهانبخش جويان
١٠ ص
(١١)
هاشميات - عبدالعظيم زاده محمد
١١ ص
(١٢)
عاشورا در ديوان ابوالاسود - صحتى سردرودى محمد
١٢ ص
(١٣)
درنگى در آستانه آتشكده - صحتى سردرودى محمد
١٣ ص
(١٤)
ذريعة النجاة - لسانى فشارکى محمدعلى
١٤ ص
(١٥)
بازخواني فرهنگ عاشورا - صحتى سردرودى محمد
١٥ ص
(١٦)
معرفى هاى اجمالى -
١٦ ص
(١٧)
مجله هاى پژوهشى -
١٧ ص
(١٨)
كتابشناسى توصيفى انتقادى پيرامون تحريف هاى عاشورا - آلاندوزلى محمد
١٨ ص
(١٩)
فهرست موضوعى سال سيزدهم
١٩ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - شور حسينى در شعر اقبال لاهورى - موحدى محمدرضا

شور حسينى در شعر اقبال لاهورى
موحدى محمدرضا

نعره زد عشق كه خونين جگرى پيدا شد
حُسن لرزيد كه صاحب نظرى پيدا شد
فطرتْ آشفت كه از خاك جهان مجبور
خودگرى, خودشكنى, خودنگرى پيدا شد
خبرى رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر اى پردگيان! پرده درى پيدا شد
محمد اقبال لاهورى (متولد: ١٢٩٤ق/ ١٨٧٧م. وفات: ١٣٥٦/١٩٣٨) در ميان پژوهشگران ايرانى, بيشتر به عنوان نظريه پردازى سياسى ـ مذهبى شناخته مى شود و براى نسل پيشين, از رهبران فكرى و فرهنگى مسلمانان شبه قاره هند به شمار مى رفته است. از آنچه خود وى نوشته و نزديكانش در زندگينامه و يادنامه ها نوشته اند, برمى آيد كه شيخ نور محمد پدر اقبال, خود از دوستان شيخ عبدالعلى هروى, واعظ و معلم شيعى مذهب اهل مشهد, بوده است كه در خواندن مثنوى معنوى, تبحر داشته و آن را تفسير مى كرده است. پيداست كه نخستين شعله هاى اشتياق به مثنوى خوانى و الهام گيرى از اين كتاب شبه آسمانى را اين مدرس مشهدى در دل پدر و پسر پيرو مسلكِ شبير* افكنده است.
خانواده اقبال, مذهب تسنّن داشتند, اما تمايلى معتدل نيز به تصوف داشته اند و از برخى اقوال پيداست كه در جهت تقريب ميان تشيّع و تسنّن كوشيده اند.
اقبال با كمك سيد ميرحسن رضوى شمس العلما, كه از دوستان پدرش بود, در مدرسه اسكاتلندى هاى سيالكوت به تحصيل پرداخت. سيد ميرحسن, اقبال را با افكار و انديشه هاى سيد احمدخان و نهضت عليگر آشنا كرد. اقبال به پيروى از چنين انديشه اى به مطالعه در علوم طبيعى براى تشريح و تأييد عقايد اسلامى, روى آورد و در اين زمينه آثارى نيز قلمى كرد.
وى سپس در لاهور (مركز فرهنگ اسلامى و زبان و ادب فارسى در هند), فلسفه و علوم انسانى را آموخت و در همين محيط نيز به سرودن شعر روى آورد. البته بايد گفت كه اين توانايى از عنفوان شباب در اقبال وجود داشته است و در چنان محيطى تنها مجال ظهور يافته است. اقبال به سبك و شيوه شاعران كلاسيك فارسى زبان و اردو, علاقه بسيار داشت و به همين شيوه نيز طبع آزمايى مى كرد. در همين زمان است كه قصايدى در منقبت اميرالمؤمنين على(ع) سرود و به اين امام همام و دودمانش تمسّك جست.

نام و آوازه اقبال در ميان مسلمانان هند و به ويژه شيعيان, از همين جا رونق يافت.١
نكته ديگر در شناخت اقبال, تأثيرگذارى تامس آرنولد, اسلام شناس انگليسى است كه پرده تعصب و تنگ نظرى را از برابر چشمان اقبال برداشت و او را براى ادامه تحصيل در انگلستان تشويق كرد. اقبال در سفر سه ساله خود به اروپا با جمعيت اتحاد اسلام (پان اسلاميسم) و پيروان سيد جمال الدين اسدآبادى آشنا شد. در همين سفر همچنين با فرهيختگان و بزرگانى همچون ادوارد براون و رينولد نيكلسون, در دانشگاه كمبريج به گفتگو نشست و اين خود آغاز راهى شد براى آشنايى عميق تر او با فلسفه و عرفان اسلامى. در سيرى مطالعاتى كه نيكلسون به وى پيشنهاد كرد, به سراغ كتاب الانسان الكامل فى معرفة الاواخر والاوائل رفت و بر مبانى عبدالكريم جيلى وقوف يافت. اقبال با سابقه ذهنى كه از مقام ولايت و قطبيّت نزد شيعيان داشت, توانست به نظرات تازه فلسفى و اجتماعى و سياسى راه يابد كه يكى از آن ديدگاه ها, (فلسفه خودى) و شرح اعجاز آن در بازسازى ملل استمارزده شرق بود. وى اين افكار بلند را در مثنوى هاى اسرار خودى و رموز بيخودى و ديوان هاى جاويدنامه و پيام مشرق و رساله سير فلسفه در ايران به تفصيل بيان كرده است.
يكى از همين افكار بلند, در نظام فكرى وى ـ كه برخاسته از فرهنگ اصيل اسلامى بوده است ـ ديدگاه ويژه او درباره مقام انسان است. اقبال براى انسان سه ويژگى برمى شمرد: ١. انسان (برگزيده خدا) است, ٢. آدمى به واقع (خلافت و جانشينى خدا) را بر عهده دارد, ٣. انسان (امانتدار خدا و آزاد و مختار) آفريده شده است.٢ او در اسرارِ خودى بر آن است كه تنها انسانى به خودى خود رسيده است كه حق در جان و تن او منزل كرده باشد. چنين انسانى بى شك هيچ گاه نزد باطل ـ در هر مقام و موقعيتى باشد ـ گردن خم نمى كند و مرعوب غير خدا نمى گردد; سهل است كه براى پاسدارى از آن (خودِ خداييِ) خويش, از ماسِوا قطع نظر كرده, از خون خود و جان فرزندان درمى گذرد:
هركه حق باشد چو جان اندر تنش
خم نگردد پيش باطل گردنش
خوف را در سينه او راه نيست
خاطرش مرعوب غير الله نيست
مى كند از ماسِوا قطع نظر
مى نهد ساطور بر حلقِ پسر٣

يكى از بُن مايه هاى شعر اقبال نيز همين مفهوم (ساطور بر حلق پسر نهادن) و مقامِ ذبيح اللهى است كه معمولاً همراه مى شود با يادكردِ حضرت اميرالمؤمنين على(ع) و سالار شهيدان امام حسين(ع):
الله الله باى بسم اله, پدر
معنى ذبح عظيم آمد پسر٤

نيز در جاى ديگر به صراحت در شأن امام حسين, مى سرايد كه:
سرّ ابراهيم و اسماعيل بود
يعنى آن اجمال را تفصيل بود

تأكيد و اصرار غيرقابل انكار اقبال بر بازآفرينى انسان مسلمان به عنوان (مرد حُر) و بيان ويژگى هاى حُريّت با تعابير گوناگون, خود گواهى است بر اين كه اقبال از ميان ساير صفات انسان, اين اسم اعظم خدا, صفت آزادگى و اختيار را مؤثرترين ويژگى براى نزديك شدن او به مرتبه انسان كامل مى داند:
مرد حُر محكم ز ورد (لاتخف)
ما به ميدان سر به جيب, او سر به كف
مرد حُرّ از (لا اله) روشن ضمير
مى نگردد بنده سلطان و مير
سرّ دين ما را خبر, او را نظر
او درون خانه, ما بيرونِ در
ما كليسا دوست, ما مسجد فروش
او ز دست مصطفى پيمانه نوش
چهره گل از نم او احمر است
ز آتش ما, دود او روشن تر است!
دارد اندر سينه تكبير امم
در جبينِ اوست تقدير امم
صحبت از علم كتابى خوش تر است
صحبت مردان حُر آدمگر است
مرد حُر درياى ژرف و بى كران
آبگير از بحر و نى از ناودان
روز صلح آن برگ و سازِ انجمن
همچو بادِ فرودين اندر چمن
روز كين آن محرم تقدير خويش
گور خود مى كند با شمشير خويش
اى سًرًت گردم, گريز از ما چو تير
دامن او گير و بى تابانه گير
اندر اين عالم نيرزى با خسى
تا نياويزى به دامان كسى٥

اقبال سرّ اين آزادگى و حريّت را اتّكا به خدا و پيمان بستن با او مى داند; يعنى آن كس كه به عشق الهى ايمان آورد, هر ناممكنى براى او ممكن مى شود:
هركه پيمان با هو الموجود بست
گردنش از بند هر معبود رست
مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن است
عشق را ناممكنِ ما, ممكن است

آنگاه در بخشى تحت عنوان (در معنى حريّت اسلاميّه و سرّ حادثه كربلا) به نزاع ديرينه عشق و عقل پرداخته و برخى مضامين عرفانى را مولوى وار بيان داشته است و در پايان, حريّت را موجب آرامش عشق دانسته, آزادگى را چونان ساربانى براى ناقه عشق, ديده است:
عقل سفّاك است و او سفاك تر
پاك تر, چالاك تر, بى باك تر
عقل در پيچاك اسباب و علل
عقل چوگان بازِ ميدان عمل
عقل را سرمايه از بيم و شك است
عشق را عزم و يقين لاينفك است
آن كند تعمير تا ويران كند
اين كند ويران كه آبادان كند
عقل چون باد است ارزان در جهان
عشق كمياب و بهاى او گران
عقل مى گويد كه خود را پيش كن
عشق گويد امتحانِ خويش كن
عقل گويد: شاد شو, آباد شو
عشق گويد: بنده شو, آزاد شو
عشق را آرام جان, حريّت است
ناقه اش را ساربان, حريّت است

از اين جا به بعد, در تشريح نزاع عشق و عقل, پاى به صحراى پر بلاى كربلا مى گذارد تا اين نزاع را جلوه اى ديگر دهد:
آن شنيدستى كه هنگام نبرد
عشق با عقل هوس پرور چه كرد؟
آن امام عاشقان, پورِ بتول
سروِ آزادى ز بستان رسول
الله الله باى بسم اله, پدر
معنيِ ذبح عظيم آمد پسر
بهر آن شهزاده خيرالملل
دوش ختم المرسلين, نعم الجمل٦
سرخ رو, عشق غيور از خون او
شوخيِ اين مصرع از مضمون او
در ميان امت كيوان جناب
همچو حرف (قل هو اله) در كتاب

اقبال دو جبهه ممتدّ تاريخى را كه همواره در برابر يكديگر ايستاده اند, از ملازمات حيات دانسته است; يعنى در زندگى همواره دو قوت و نيرو به تلاش عليه يكديگر مشغولند, جبهه حق از قوّت شبيرى (حسينى ـ ع ـ) زنده است, اما جبهه باطل, در نهايت با داغ حسرت خواهد مُرد
موسى و فرعون و شبير و يزيد
اين دو قوّت از حيات آيد پديد
زنده حق از قوت شبّيرى است
باطل, آخر داغِ حسرت ميرى است

سپس به نيكى, به خاستگاه انحراف در سده نخستين هجرى, اشاره مى كند و مى گويد: از آن هنگام كه رشته خلافت از قرآن گسيخته شد, در كام حريّت زهر ريختند و اين ركن عمده دين و ديانت متزلزل شد و امام حسين كه خود مردى حُرّ بود و ارزش اين گوهر دينى را مى دانست به پاسدارى از اين گوهر برخاست:
چون خلافت رشته از قرآن گسيخت
حريّت را زهر اندر كام ريخت
خاست آن سر جلوه خير الامم
چون سحاب قبله باران در قدم
بر زمين كربلا باريد و رفت
لاله در ويرانه ها كاريد و رفت
تا قيامت, قطع استبداد كرد
موج خون او چمن ايجاد كرد
بهر حق در خاك و خون گرديده است
پس بناى لا اله گرديده است

كه در مصراع پايانى, گويا اقتباس دارد از مصراع معروفِ خواجه معين الدين چشتى كه فرمود: (حقا كه بناى لا اله است حسين).
اقبال نيز به صراحت اين ديدگاه را مردود مى داند كه امام حسين به خاطر رسيدن به حكومت, قيام آغاز كرده باشد;
مدعايش سلطنت بودى اگر
خود نكردى با چنين سامان سفر
دشمنان چون ريگ صحرا, لاتعد
دوستان او به يزدان هم عدد
سرّ ابراهيم و اسماعيل بود
يعنى آن اجمال را تفصيل بود

پيداست كه چه شاعرانه به ترجمه (السلام عليك يا وارث ابراهيم خليل الله…) دست يازيده است.
عزم او چون كوهساران استوار
پايدار و تند سير و كامكار
تيغ بهر عزت دين است و بس
مقصد او حفظ آيين است و بس٧

و باز اين سخن تكرار مى شود كه خون حسين(ع), تفسير اين نكته ظريف بود كه مسلمان نبايد بنده غير خدا شود و مبادا كه سر در برابر فرعونيان به زير افكند:
ماسِوا الله را مسلمان, بنده نيست
پيش فرعونى سرش افكنده نيست٨
خون او تفسير اين اسرار كرد
ملت خوابيده را بيدار كرد
تيغ لاچون از ميان بيرون كشيد
از رگِ ارباب باطل, خون كشيد

اقبال بر آن است كه حسين(ع) با خون خود, نقش (الا الله) (ثبت و حصر يگانگى خداوند پس از نفى خدايگان پوشالى) را بر صحراى وجود ما نوشت تا موجب نجات مسلمين از ورطه عبوديت غير خدا شود:
نقش الاّ الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسين آموختيم
ز آتش او شعله ها اندوختيم

و در پايان نيز با اشاره به اينكه شكوه و شوكتِ حكومت هاى به ظاهر اسلامى كه مدت ها در شام و بغداد و اندلس, تحت لواى اسلام, به جبهه باطل خدمت كردند, همه از پا درآمد, ولى ماهيت نهضت حسينى(ع) همچنان استمرار و تازگيِ خود را حفظ كرده است. آرى آنچه هنوز تارِ دل ما را مى لرزاند, زخمه ياد حسين(ع) است كه همواره سنگرِ ايمان را با تكبير خويش استوار نگاه داشته است:
شوكت شام و فرِ بغداد رفت
سطوت غرناطه٩ هم از ياد رفت
تارِ ما از زخمه اش لرزان هنوز
تازه از تكبير او ايمان هنوز
اى صبا, اى پيكِ دور افتادگان
اشكِ ما بر خاك پاك او رسان١٠

گويى انديشه ور بزرگ لاهور, همه جا, حرّيت را ملازم با حسين(ع) و نواى زندگى سوز او مى بيند, حسينى كه مولاى ابرار و قوت بازوى احرار جهان است:
آن يكى شمع شبستان حرم
حافظ جمعيت خيرُ الامم
تا شنيد او آتش پيكار و كين
پشت پا زد بر سر تاج و نگين
و آن دگر مولاى ابرار جهان
قوت بازوى احرار جهان
در نواى زندگى سوز از حسين
اهل حق, حريت آموز از حسين…١١

نيز در مثنوى (پس چه بايد كرد؟) آنجا كه (حرفى چند با امت عربيه) به ميان مى آورد, يادآورى مى كند كه افتخار و عزتى كه اينك اعراب يافته اند, همه مرهون ديانتى است كه با نعره (لا قيصر و لا كسرى) آغاز شد و الاّ اعراب تنها با اتكا به قوميّت و نژاد خود, هيچ سخنى براى گفتن نداشتند. ايشان نبايد فراموش كنند كه علم و حكمت, ريزه اى از خوانِ رسول اكرم است و از دمِ آن پيامبر امى بود كه در ميان ريگزارهاى صحراى عرب كه حاكى از جهالت و خمودى ايشان بود, لاله آزادگى رشد كرد و حريت پرورده شد:
رمز الاّ الله كه را آموختند؟
اين چراغ اول كجا افروختند
علم و حكمت, ريزه اى از خوان كيست؟
آيه فاصبحتم اندر شأن كيست
از دم سيراب آن امّى لقب
لاله رست از ريگ صحراى عرب
حريّت پرورده آغوش اوست
يعنى امروزِ اُمم, از دوش اوست
او دلى در پيكر آدم نهاد
او نقاب از طلعت آدم گشاد
هر خداوند كهن را او شكست
هر كهن شاخ از نم او غنچه بست
گرميِ هنگامه بدر و حنين
حيدر و صديق و فاروق و حسين١٢

همين جا بى مناسبت نيست كه به يكى ديگر از كليدواژه هاى شعر اقبال توجه كنيم و آن واژه سرخ فام (لاله) است كه گاه به معناى مطلق شهيد و گاه مترادف با آزاده به كار مى رود. يافتن ارتباط ذوقى و معنوى ميان لاله و امام شهيدان چندان سخت نيست. بى سبب نيست كه اقبال نيز بيش از دويست بار از واژه و تركيبات لاله در اشعار خود بهره برده است. لاله چونان نمادى است از شيرازه وجودى هر شخص كه گاه عجين مى شود با داغى ديرپاى و ماندگار. هم از اين روست كه اقبال همواره چون چراغ لاله مى سوزد و خود را در اين اسطوره غم, غرق مى بيند.
همچنين در رموز بيخودى, (در معنى اين كه سيدة النساء فاطمة الزهراء, اسوه كامله اى است براى نساء اسلام) مقايسه اى دارد ميان حضرت فاطمه(ع) و حضرت مريم. و مى گويد:
مريم از يك نسبتِ عيسى, عزيز
از سه نسبت حضرت زهرا عزيز

چرا كه حضرت زهرا هم (نور چشم رحمةً للعالمين) است و هم (بانوى آن تاجدارِ هل اَتى/ مرتضى, مشكل گشا, شير خدا) و نيز: (مادرِ آن مركز پرگار عشق/ مادرِ آن كاروان سالارِ عشق); پس حضرت زهرا برخلاف حضرت مريم كه تنها از يك نَسَب (فرزندش, عيسى ـ ع ـ) عزيز گشته است, از سه ناحيه, عزت يافته است. آنگاه در همين بخش )خطاب به مخدرات اسلام) مى سرايد:
اى ردايت پرده ناموس ما
تاب تو سرمايه فانوس ما
طينت پاك تو ما را رحمت است
قوت دين و اساس ملت است
كودك ما چون لب از شير تو شُست
لا اله آموختى او را نخست
مى تراشد مهر تو اطوار ما
فكر ما, گفتار ما, كردار ما…
… اين چمن زادان كه پر نگشاده اند
ز آشيان خويش دور افتاده اند

اقبال در اينجا خطاب به زن مسلمان مى گويد: اگر به فطرت اسلامى خود توجه كنى, اين فطرت با آن جذبه هاى بلندش به تو خواهد گفت كه همواره به حضرت زهرا به عنوان اسوه اى بنگر, تا بلكه از درختِ تناور تو نيز شاخه هاى حسينى سر زند و اين شاخه ها به بار بنشيند و موجب شكوفايى گلزار دين شود:
فطرت تو جذبه ها دارد بلند
چشم هوش از اسوه زهرا مبند
تا حسينى شاخ تو بار آورد
موسم پيشين به گلزار آورد١٣

همين معنا را در جاى ديگر چنين بيان مى كند:
اگر پندى ز درويشى پذيرى
هزار امت بميرد, تو نميرى
بتولى باش و پنهان شو از اين عصر
كه در آغوش, شبيرى بگيرى١٤

اقبال حتى در جاويدنامه, آنگاه كه در وصف نادر شاه سخن مى گويد, با واژه شهيد, لاجرم به ياد امام شهيدان مى افتد و مى سرايد:
… آن شهيدان محبت را امام
آبروى هند و چين و روم و شام
نامش از خورشيد و مه تابنده تر
خاك قبرش از من و تو زنده تر
عشق رازى بود بر صحرا نهاد
تو ندانى جان چه مشتاقانه داد
از نگاه خواجه بدر و حنين
فقر سلطان, وارث جذب حسين١٥

در ابتداى منظومه (پس چه بايد كرد؟) نيز وقتى به شرح و تفسير (فقر) مى پردازد كه:
فقر, كار خويش را سنجيدن است
بر دو حرف لا اله پيچيدن است

در باب تفاوت فقر مؤمن و فقر كافر, مى گويد: فقر مؤمن به گونه اى است كه به (بنده), صفات مولا را مى بخشد, اما فقر كافر, كه مقبول قرآن نيست, خلوت دشت و عزلتِ جمع را اختيار كردن است. زندگى براى صوفى مبتلا به فقر كافرانه, عبارت است از سكون غار و كوه, در حالى كه زندگى از ديدگاه مؤمن به فقر واقعى, همان مرگ باشكوه است. صوفى راحت طلب, خدا را در تركِ بدن مى جويد, اما عارف راستين, خودى خود را بر سنگ محك خدا مى زند تا خود را بسنجد. يكى, خودى را مى كشد و ديگرى خودى را چون چراغ مى افروزد تا در جهان شعله افكند١٦ و ناب ترين و عريان ترين نمونه فقر بانگ تكبير حسين(ع) است:
فقر مؤمن چيست؟ تسخير جهات
بنده از تأثير او, مولا صفات
فقر كافر, خلوت دشت و در است
فقر مؤمن, لرزه بحر و بر است
زندگى, آن را سكون غار و كوه
زندگى, اين را ز مرگِ باشكوه
آن خدا را جستن از ترك بدن
اين خودى را بر فسانِ حق زدن
آن خودى را كشتن و واسوختن
اين خودى را چون چراغ افروختن
فقر چون عريان شود زير سپهر
از نهيب او بلرزد ماه و مهر
فقرِ عريان, گرمى بدر و حنين
فقر ِعريان, بانگِ تكبير حسين
فقر را تا ذوق عريانى نماند
آن جلال اندر مسلمانى نماند.١٧* تير و سنان و خنجر و شمشيرم آرزوست با من ميا كه مسلك شبيرم آرزوست (كليات اقبال, ص ٢٤٨) ١. دايرةالمعارف تشيع, زير نظر: احمد صدر حاج سيد جوادى و…, نشر شهيد سعيد محبى, تهران, ١٣٧٥, ج٢, ص٢٩٥ـ٢٩٧. ٢. اقبال با چهارده روايت, محمد بقائى (مقاله معيار ارزش هاى انسانى از ديدگاه اقبال, نوشته محمدمهدى ناصح), ص٢٠٠. ٣.كليات اقبال, اسرار خودى, با مقدمه احمد سروش, انتشارات كتابخانه سنائى, ص٣٠. ٤. همان, ص٧٤ . ٥ . همان, ص ٣٩٩ . ٦ . اشاره اى به حديث مشهور از پيامبر(ص) كه فرمود: نعم الجمل جملكما و نعم العدلان انتما. ٧ .يادآور اين بيت از مولانا در مدح اميرالمؤمنين على(ع) است كه فرمود: گفت من تيغ از پى حق مى زنم بنـده حـقـم نـه مـأمـور تـنم ٨ . يادآور اين روايت از امام حسين(ع) كه: لاتكن عبد غيرك وقد جعلك الله حُرّاً. ٩ . شهرى است قديمى در ناحيه اندلس از كشور اسپانيا… كه چند قرن مهد تمدن اسلامى و كانون انتشار فرهنگ و علوم اسلامى بود و قصر زيباى (الحمراء) از بقاياى آن تمدن است. ر.ك: فرهنگ فارسى معين, ج٦, ص١٢٤٦. ١٠ . كليات اقبال, ص٧٥. ١١ . همان, ص١٠٣. ١٢ . همان, ص٤٠٧. ١٣ . همان, ص١٠٤. ١٤ . همان, ص٤٦٦. ١٥ . همان, ص٣٦٦. ١٦ . تفاوت اين دو نوع عرفان, در همه آثار اقبال مشهود است; نمونه را: حضرت محمد(ص) به آسمان به معراج رفت و بازگشت. يكى از شيوخ بزرگ طريقت, عبدالقدوس گنگهى را كلامى است بدين مضمون: (سوگند به خدا كه اگر من به آن نقطه رسيده بودم, هرگز به زمين باز نمى گشتم.) شايد در سراسر ادبيات صوفيانه نتوان چند كلمه معدود را پيدا كرد كه در يك جمله, اختلاف روانشناختى ميان دو نوع خودآگاهى پيغمبرانه و صوفيانه را به اين خوبى آشكار سازد. ر.ك: محمد اقبال لاهورى, احياى فكر دينى در اسلام, ترجمه: احمد آرام, كانون نشر پژوهشهاى اسلامى, چاپ اول, ص١٤٣. ١٧ . كليات اقبال, ص٣٩٧