آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - در شام هم حديث ز خورشيد مى رَوَد - جهانبخش جويان
در شام هم حديث ز خورشيد مى رَوَد
جهانبخش جويان
الحسين(ع) سماتُه و سيرتُه, السيد محمدرضا الحسينى الجلالى, قم: دارالمعروف, بى تا [١٤١٦هـ.ق.؟]
(آن سيد حجاز, كه در كيش اهل راز/ كفر است سجده اى كه نه بر خاك راه اوست),١ حسين بن على ـ صلوات الله وسلامه عليهما ـ آشناى دل باورمندان است٢ و در حلقه ايمانيان فارغ از ياد و سوز او هيچ دلى نيست كه نيست.٣ حتى اگر نبود آنچه وحى و وحى گزاران در منقبت او بازگفتند و مناقبى كه از او برشمردند, و اگر نبود مكارم ايام حيات ظاهرى اش كه همروزگاران او به ديده سر ديدند و پسينيان شنيدند, و اگر حسين(ع) جز روز عاشورا هيچ روزى در اين جهان به سر نبرده و اگر جز آنچه در عاشورا كرد هيچ كارى نكرده بود, باز هم (چراغ هدايت) بود و (كشتى نجات).٤
خونى به خاك ريخته شد در ره خدا
كو را ز قدر, غير خدا, خونبها نبود
دين خدايْ زنده شد از خون پاك او
اين شد كه خونبهاش بغير از خدا نبود٥
راست از همين روست كه تا امروز هيچ مدقّق كتابشناس و هيچ محقق عاشورا پروژه نتوانسته است كتابشناسى جامع و فهرستِ حتى نسبتاً كاملى از آنچه در قلمرو اقاليم قبله و بيرون از آن درباره سالار شهيدان به قلم آمده و مكتوب شده است, به دست دهد و كتاب ها و رساله ها و مقالات اهل كلمه را در اين زمينه احصا كند ـ كه از شمار بيرون افتد.
و يا عَجَباً منّى أ ُحاول وَصْفَه
وقد فنيَتْ فيه القراطيس والصُّحُف٦
هرچند, به اقتضاى طبع قلم و معمول خداوندگاران آن و تفاوت معهودى كه در تراوش ذهن و زبان آدميان هست, جميع اين آثار در يك پايه نيستند: برخى استوارتر و بديع ترند و بعضى در دلپذيرى و اتقان چنان جايگاهى ندارند.
نگارش هاى متقن و دلپذير هريك از وجوهى چند, مطلوب افتاده و مرغوب اهل نظر گرديده اند, و از اين ميان, دو خصيصه در شمار ويژگى هاى ناگزير ولابد منه هر نگارش امروزى است كه به شخصيت تاريخى سيدالشهدا(ع) مى پردازد: يكى ريشه داشتن در منابع و مصادر و اسناد قديم, و ديگرى بهره ورى از نگاه تحليلى ژرف و پژوهشيانه.
هردو خصيصه يادشده, در كتاب الحسين(ع) سماته و سيرته كه به قلم حديثْ شناس نكته سنج و صاحبْ نظر صائب نظر, علامه آيةاللّه سيد محمدرضا حسينى جلالى, نگاشته شده است, هويداست.
الحسين(ع) سماته وسيرته (كه نگارنده اين مقال عنوان آن را با اندكى تسامح, به (سيره و سيماى امام حسين(ع)) ترجمه كرده) ـ آنگونه كه نويسنده دانشورش شناسانيده است ـ (سرگذشتنامه اى تحليلى بر بنياد گزارش هاى محدث و مورخ شامى, ابن عساكر, در كتاب بزرگ تاريخ دمشق او) است.
از اين رو, بجاست كه نخست ببينيم: ابن عساكر كيست؟ و تاريخ دمشق چيست؟
ابن عساكر و تاريخ دمشق
ابوالقاسم على بن حسن بن هبةالله بن عبدالله بن حسين, معروف به (ابن عساكر), حافظ نامدار حديث و فقيه شافعيِ اهل دمشق است كه به سال ٤٩٩هـ.ق. زاده شده و در يازدهم رجب سال ٥٧١هـ.ق. از دنيا رفته و در مقبره باب الصغير دمشق مدفون گرديده است.٧
(بنوعساكر) را خاندانى مهم دانسته اند كه در فاصله سال هاى ٤٧٠ تا ٦٦٠ق. (نزديك به دو قرن) در شهر دمشق موقعيتى ممتاز داشته و سلسله اى از عالمان شافعى را تشكيل مى داده اند;٨ هرچند دقيقاً معلوم نيست كه چرا هم ابوالقاسم على و هم بعض ديگر از نامداران اين خاندان لقب (ابن عساكر) داشته اند و مراد از (عساكر) شخص خاص است يا يك مفهوم و معناى اجتماعى و اصطلاحى.٩
به هر روى حافظ ابوالقاسم على بن حسن, مشهور به ابن عساكر, به اذعان تراجِمنگاران به نام عامه, نزد اهل تسنن از برترين محدثان روزگار خويش و همه روزگاران به شمار مى رفته١٠, و از رهگذر دقت و مواظبتى كه در صرف اوقات و ممارست علمى داشته,١١ مجموعه كبيرى از از آثار مكتوب (عمدتاً: حديثى و تاريخى) پديد آورده است و بخش معتنابهى از آن نيز, اعم از مخطوط و مطبوع, هنوز برجاست.١٢
با اين همه مهم ترين تأليف او بى گمان تاريخ دمشق هشتاد مجلدى او١٣ مى باشد كه در واقع تاريخ بلاد شام, بل دائرةالمعارفى است١٤ كه جنبه حديثى نيز در آن بر جنبه تاريخى مى چربد.١٥ حتى به قولى ديگر مؤلفات و مكتوبات ابن عساكر, هركدام به نحوى از دل تاريخ دمشق بركشيده شده, و با دستكارى هاى مقتضى, قالب كتابى مستقل يافته اند.١٦
تاريخ دمشق ابن عساكر يكى از تاريخنامه هايى است كه بر محور پيشينه يكى از شهرهاى اسلامى ـ غالباً به دست محدثان ـ نگارش يافته اند و در اين زمينه, كتاب هايى چون تاريخ اصبهان حافظ ابونُعَيْم اصفهانى و تاريخ نيسابور حاكم نيشابورى و تاريخ بغداد خطيب بغدادى بر آن تقدم داشته اند.
در تأليف تاريخ دمشق, تاريخ بغداد خطيب, مقتداى ابن عساكر بوده است و البته ابن عساكر دامنه كار را قدرى فراخ تر گرفته و راه اندك متفاوتى را سپرده است.١٧
نمودار اهميت تاريخ دمشق ابن عساكر, ذيول چندگانه و تلخيص و تهذيب هاى متعددى است١٨ كه از براى آن فراهم ساخته اند.
از تاريخ دمشق, سرگذشتنامه اميرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) (در ٣جلد), سرگذشتنامه امام حسن مجتبى(ع) (در يك جلد), سرگذشتنامه سيدالشهدا(ع) (در يك جلد) و سرگذشتنامه هاى امام سجاد و امام باقر(ع) (با هم در يك جلد), همه به همت عالى محقق بزرگ معاصر, استاد علامه شيخ محمدباقر محمودى در بيروت و قم طبع شده است.
همچنين تراث پژوه كبير و خادم گرامى حديث اهل البيت(ع) استاد علامه سيد محمدحسين جلالى ـ متعنا الله بطول بقائه ـ تلخيصى از تاريخ دمشق فراهم ساخته كه ناظرست به حيات طيبه پنج تن آل عبا(ص) و اين تلخيص به نام الاكتفاء بما رُوى فى اصحاب الكساء(ع) در شهر مقدس قم طبع و نشر گرديده است.١٩
اين سرگذشتنامه ها و اين روايات تاريخ دمشق, آنگاه بيش از پيش درخور عنايت و توجه مى گردد كه بدانيم:
ابن عساكر در دوران حكومت اتابك طغتكين در خانواده اى بزرگ شد كه در تسنن متعصّب بودند و با پيروان تشيع كه از سوى فاطميان قاهره حمايت مى شدند و باطنيان اسماعيليه كه در شام سخت فعاليت مى كردند, عناد مى ورزيدند.٢٠
زمانى هم كه نورالدين زنگى به سال ٥٤٩ دمشق را گشود, بلافاصله با ابن عساكر پيوند يافت و نخستين دارالحديث را براى ابن عساكر ساخت و از آن پس, بنوعساكر در تاختن به شيعيان سردسته و پيشتاز بودند.٢١
همچنين دانستنى است كه حسن بن هبةالله, پدر ابن عساكر, از راه ازدواج با خانواده بنوقرشى ـ كه از احفاد امويان بودند ـ خويشى يافت و ابن عساكر از مادرى اموى زاده شده٢٢ و در تاريخ دمشق هم به رجال بنى اميه ـ كه خاندان مادرى اويند ـ اهتمامى بليغ نموده است.٢٣
به هر روى, هرچند تاريخ دمشق در نگاه نخست, تاريخنامه اى عمومى يا حديثنامه اى متنوع به نظر مى رسد, از بعض جهات و در شاخه هاى خاص, از جمله آنچه درباره اهل بيت(ع) گزارش مى كند, اهميت ويژه دارد.
اسلوبى بديع و دستاوردى طُرفه
الحسين(ع) سماته و سيرته, دستاورد سير و نظاره و سلوك و طى طريق محققانه علامه سيد محمدرضا حسينى جلالى, در روايات و اخبار حسينى تاريخ دمشق است.
نويسنده كتاب در مقدمه توضيح داده است كه وى معمولاً در مناسبت ها و سالگردهاى مذهبى به مطالعه متون و آثار مرتبط با آن مناسبت خاص مى پردازد و بر همين اساس در آغاز محرم الحرام سال ١٤١٥هـ.ق. خواندن (بخش سرگذشت امام حسين(ع)) را از تاريخ دمشق ابن عساكر آغازيده است. چون كتاب ابن عساكر را واجد روايات مهم و آموزنده يافته و از سوى ديگر بهره بردارى از متن اثر, براى عموم آسان و زودياب نبوده است, به نگارش كتاب حاضر بر پايه گزارش هاى ابن عساكر پرداخته و كوشيده است با جاى دادن روايات ابن عساكر در چارچوب مناسب و با سود جستن از قرائن حاليه و مقاليه مختلف خواننده را با جان كلام و مقصود و محتوا و مدلول و اقتضاى روايات مورد بحث آشنا كند. (ص٧و٨)
استاد جلالى درست تشخيص داده است كه شيوه قدمايى اِسناد كه بر كتاب ابن عساكر حكمفرماست و تعداد و تكرار احاديث به روش محدثان قديم, هرچند در عرصه مطالعات تراثى واجد اصالت و اهميت است, خواننده امروزى را خوش نمى افتد. افزون بر آن, فهم نص جامد و احياناً مبهم منقولات و مأثورات و مرويّات ابن عساكر, بدون ورود به فضاى گفتارها و رخدادها شدنى نيست; چنين ورود و وقوفى نيز خاص اهل تخصص است. (ص٧و٨)
مؤلف هوشيارانه مى كوشد خواننده را به (لوازم) و (مقتضيات) اخبار و روايات توجه دهد و لايه هاى قابل احتجاج و استناد منقولات را نيك هويدا سازد; نمونه را:
وقتى از قول پيامبر(ص) و در نقل ابن عساكر, پيوند نام حسن و حسين(ع) را با نام فرزندان (هارون) خاطرنشان مى كند, به ارتباطى كه ميان (هارون) و پدر اين دو سبط ارجمند هست اشارت مى نمايد و حديث متواتر (منزلت) را فراياد مى آورد٢٤ كه در آن مناسبتى مهم و ربطى وثيق ميان اميرمؤمنان(ع) و هارون ياد گرديده و در اينجا هم نامگذارى فرزندان اميرمؤمنان(ع) با نامگذارى فرزندان هارون گره خورده است. (ص١٤)
هنگامى كه ـ در نقل ابن عساكر ـ پيامبر(ص) در واپسين بيمارى, با دخت گرامى اش, زهراى مرضيه(س) همداستانى مى كند كه چيزى براى حسنين(ع) به ارث بگذارد, نويسنده خاطرنشان مى سازد كه رسول خدا(ص) نفرمود: (انا معاشر الأنبياء لانورث)!٢٥ (ص٢٣); و بدين ترتيب بار ديگر طشت رسوايى غاصبان فدك از بام مى افتد!!
حتى اى بسا احاديث مشهور و زبانزد كه بسيارى بر زبان مى رانند ولى نه فقط لايه هاى نهان و بطون درون, كه لايه ظاهر و پوسته بيرونى آن نيز, تنها در پرتو روشنگرى هاى اهل نظر دريافته و شكافته مى گردد و مؤلف در چنين كتابى بايد به گزارش و درون كاوى آنها بپردازد. و از همين رهگذر, نويسنده ـ نمونه را ـ در تبيين حديث شريف (حسين منّى و أنا من حسين) مى نويسد:
…اين كه حسين از پيامبرست, واقعيتى است روشن; زيرا حسين نوه پيامبر و پسر دخت اوست;…. به رغم وضوح اين معنا, چرا پيامبر آن را اعلام مى كند, و از اعلام آن چه مى خواهد؟ آيا اين, تأكيدى است از جانب پيامبر(ص) بر آن كه (على), پدر حسين, همانا (نفس رسول) است; يعنى حقيقتى كه آيه مباهله اعلام نمود…؟
يا آنكه پيامبر(ص) مى خواهد با جمله (حسين منّى), ادامه آن, يعنى (و أنا مِن حسين) را زمينه سازى كند؟ جمله اى كه براستى پرسش انگيز است: چگونه پيامبر از حسين است؟
پاسخ اين است كه پيامبر(ص), پس از رسالت, ديگر يك تن نبود, بلكه يك مثال و رمز و نماد بود كه رسالت با همه رويه ها و شكوهمندى اش در آن نمودار مى گرديد. زندگى او, رسالت او بود, و رسالت او, زندگى او.
روشن است كه هر پدر در طول زندگانى فرزندى از خود بر جاى مى گذارد تا جانشين او و استمراربخش هستى او باشد; آنگاه تا پاى مرگ از او دفاع مى كند و حريصانه براى تندرستى و آسودگى اش مى كوشد, زيرا كه او را وجودى ديگر از براى خويشتن به حساب مى آورد.
هرگاه در زندگى مادى پيوند پدر و فرزند چنين باشد, حسين(ع) براى احياى رسالت محمدى بيش از اين كوشيده و بيش از آنچه پدرى براى فرزندش نثار مى كند, نثار كرده است. به واقع او, در راه پاسدارى رسالت, همه دارايى هاى گرانبهاى خويش, حتى جگرگوشگانش, يعنى فرزندان خرد و كلان خود را, تقديم نمود, و با خون خود و ايشان, ريشه هاى درخت رسالت را سيراب ساخت.
حسين(ع) بيش از آنچه يك پدر به فرزندش تقديم مى كند, تقديم رسالت نمود; بنابر اين, او رسالت را از فرزندان خويش گرامى تر داشته است; و شگفت نيست كه اين رسالت (از او) (/(منه)) باشد.
پس از كربلا, همگان دانستند رسالتى كه محمديّة الوجود بود, حسينية البقاء شد.
پس رسالت محمدى كه وجود پيامبر را باز مى نمود, در روزگارى كه با دستان بزه ناك امويان نابود مى شد, (از حسين) جانى تازه گرفت; و پيامبر(ص) از اين روى فرمود: (…و أنا مِن حسين) (… و من از حسين ام). (ص٤١ و٤٢).٢٦
درباره حديث مشهور (الحسن والحسين سيدا شباب اهل الجنة) هم, استاد جلالى بر اين نكته انگشت مى نهد كه چرا در برخى روايت ها, اين حديث, تكمله اى مهم دارد; بدين صورت كه: (…وأبوهما خير منهما) (ص٤٣ و٤٤). اگر سخن از حسن و حسين(ع) است, چرا از پدرشان بدين گونه ياد مى شود؟ (ص٤٤)
پاسخ از اين قرار است: (پيامبر(ص) با وحى در پيوندست و از رهگذر وحى مى داند كه دشمنان اسلام در ادوارى تيره و تار از تاريخ اين دين, خواهند كوشيد وارونه نمايى كنند و آوازه امام على(ع) را ـ به رغم شرافت نسب و دامادى پيامبر خدا و مقام پدرى حسن و حسين ـ بد و زشت نمايند; اين دشمنان تنها از راه جدا كردن سبطين, يعنى حسن و حسين, از على, توانستند توطئه خود را به پيش برند; بدين ترتيب كه حسن و حسين را به ارجمندى ياد مى كردند و على(ع) را گمراه مى خواندند!
… پيامبر… اين جمله را افزود تا تأكيد كند كسانى كه… مى كوشند كه خاندان پيامبر و دو نواده بزرگوارش را… گرامى شمرند, ولي… از (على) رويْ برمى گردانند… بر روش و سيره پيامبر نيستند.) (ص٤٤ و٤٥)
يكى از مهم ترين رواياتى كه در كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته مورد گزارش و كاوش قرار گرفته است, روايت جُعَيد همدانى است (ص١٠٠) كه در آن ژرفاى اهتمام و نظارت و عنايت امام(ع) به جامعه اسلامى نمودارست.
در اين روايت, امام حسين(ع), در زمانى كه در نظام حاكم دستى ندارد و در پى تغلب بنى اميه از مقام رياست ظاهرى رانده شده و به عبارتى خانه نشين است, از جعيد درباره حال و وضع (جوانان عرب) و (موالى) پرسش مى فرمايد. جعيد ـ كه نمودار مردم نسبتاً عادى آميخته با درون اجتماع است ـ خاطرنشان مى كند كه (جوانان عرب) به بازى و محفل نشينى سرگرم اند و (موالى) هم, يا رباخوارند, و يا آزمند به دنيا!; اين جا است كه امام(ع) مى فرمايد: (إنا لله و إنا اليه راجعون! به خدا سوگند اينان همان دو گروهند كه مى گفتيم خداوند ـ تبارك و تعالى ـ با ايشان دينش را يارى مى كند…).
استاد جلالى چند مدلول مهم را در اين بهره از روايت كاويده است: يكى آن كه امام(ع) مى فرمايد: (…كه مى گفتيم…) و اين بيان نشان مى دهد ديرى بوده است كه آن حضرت و ياران و همراهانشان در اين ابواب تأمل و رايزنى مى كرده و در پى برنامه ريزى و ساماندهى نيروهاى كارآمد بوده اند.
و ديگر آن كه تأكيد بر (جوانان عرب) به طور خاص, نشان دهنده تكيه بر جنبه كيفى در نيروهاى اجرايى است; چون تحرك سريع و دليرانه با جوانان متحقق مى شود و (جوانان عصب فعال حيات اند; اميدها متوجه ايشان است; و به منزله قواى ضربت اند); و (موالى) هم (شالوده و بنياد پهناور امت اند) و (كسانى اند كه از سر حقْ پذيرى و دادجويى به اين دين درآمده اند).
سه ديگر آن كه عبارت (إنا لله و إنا اليه راجعون) را به هنگام مصيبت بر زبان مى رانند و (مصيبت راستين آن است كه روح توانمندى و جانفشانى و پيكار در اين دو پاره مهم امت فرو بميرد).
و چهارم آن كه (هرچند امام در نظام حاكم دستى نداشته باشد, از پايگاه امامتش كناره نمى جويد و براى آن برنامه ريزى مى كند), و به نظارت بر روندهاى اجتماعى و سياسى و… مى پردازد. (ص١٠٠ـ١٠١)
بايد افزود كه ـ از بن ـ آوردن روايت جعيد همدانى در كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته, گروگان بصيرتى است كه مؤلف از پيش در (علم روايت) به هم رسانيده است; زيرا ابن عساكر اين حديث را در بخش سرگذشت امام حسن(ع) و به عنوان حديث آن حضرت نقل كرده است, ولى مؤلف, به سنجش گزارش ابن سعد و متقى هندى كه آن را از امام حسين(ع) روايت كرده اند و نيز با تكيه بر نام (سكينه) (بنت الحسين(ع)) كه در متن روايت به عنوان دختر امام(ع) مذكور گرديده, روايت را از امام حسين(ع) دانسته و در اين كتاب آورده است. (ص١٠٠, هامش)
كوشش پى گير مؤلف با كاويدن لايه هاى درونى روايات و قرار دادن هر نقل در چارچوبى كه فهم آن را شدنى تر سازد, و نيز انگشت نهادن بر دقايق اخبار و لوازم و مقتضيات آنها كه گاه از نظر اهل فن نيز پوشيده مى ماند, كتاب الحسين(ع) سماته و سيرته را آكنده از باريك بينى ها و روشنگرى ها و نكته سنجى هايى ساخته كه يكى پس از ديگرى دل و ديده و خرد خواننده را به توجه و تأمل و تعمق بيشتر فرا مى خواند; نكته سنجى ها و روشنگرى هايى از اين شمار:
تحليل رفتار ابوهريره و گمانه زنى در باب انگيزه اش از بازگو كردن پاره اى اخبار (ص٢٨); تأمل در اين كه چرا پيامبر(ص) بخصوص در مورد گريستن حسين(ع) حساس است و چه پيوندى ميان اين طفل و (بكاء) مى يابد (ص٤٦ و٤٧); تبيين ملازمتى كه رسول خدا(ص) ميان حب خود و حب حسنين(ع) قرار داده است(ص٤٧ و٤٨); بيان چرايى تأكيد پيامبر(ص) بر حب خاندانش, و چرايى فرض بغض حسنين(ع) در احاديثى چون: (…ومن أبغضها فقد أبغضنى) (ص٤٨ـ٥١); همچنين بيان چرايى مطرح ساختن و فرض ستيز و آشتى با اهل بيت(ع) (ص٥٥ ـ ٥٨); بيان مدلول سياسى (پايين آمدن از منبر) در احتجاج امام حسين(ع) با عمر (ص٦٩و٧٠); تحليل جزء به جزء مواجهه و رفتار نافع بن ازرق با امام حسين(ع) (ص٨٢ و٨٣); تبيين ايستار ابوهريره در برابر اهل بيت(ع) (ص٨٧ و٨٨); ايضاح سنجيدگى و حسن انتخاب زمان و مكان در تشكيل گردهمايى بزرگ (مِنى) (ص١٠٥); يادآورى آن كه شهادت سيدالشهدا(ع) چگونه خود از (دلايل و شواهد نبوت و امامت)٢٧ به شمار رفته است و مى رود (ص١٤٥ـ١٥١); تنبيه به تفاوت مهم برخى اخبار همسو در روايت ام سلمه با روايت عايشه و زينب بنت جحش و حتى ام الفضل, دايه امام حسين(ع) (ص١٥٢ و١٥٣); باريك شدن در شأن فرود آمدن (مالك القطر) و خبر دادن او از شهادت امام حسين(ع) (ص١٤٥); گونه شناسى و صنف كاوى ياران امام حسين(ع) در كربلا كه به رغم شمار اندكشان, نمودار همه طبقات و گروه هاى برجسته در جامعه آن روز بودند (ص١٥٨ـ١٦٠); تأمل در رويه ها و سويه هاى رخداد عاشورا و فرا نمودن تلائم باطنى در ستيز نمودهاى ناساز واقعه اى كه هم سرشار از (عظمت و افتخار)ست و هم آكنده از (درد گزاينده و سوز جانكاه) (ص١٦٢ـ١٦٤); رسواسازى مدعاى كسانى كه امت را در تعيين سرنوشت سياسى خود بالغ (به معناى مستقل از امام(ع)) مى دانند و از جمله اين پندار را در حق اهل سقيفه روا مى دارند, با گواهى جستن از بى خبرى و نادانى و بى تميزيى كه پنجاه سال پس از سقيفه به چشم مى خورد (ص١٧٥ به بعد); و….
گاه نويسنده به توضيح و تشريح و تبيين پاره اى مفاهيم و حدود و ثغورشان پرداخته است, تا از اين رهگذر روشنايى بيشترى بر پيرامون مدلول برخى احاديث و اخبار بتاباند, معناى حديث را بهتر و پالوده تر بستاند و حقيقت روايات را پديدارتر كند. از اين دست است:
توضيح درباره (بيعت) و اهميت و شروط آن (ص٣٧); ايضاح مواضع رفتارى و گفتارى اهل بيت(ع) درباره (حج) (ص٩١ـ٩٣); تبيين منزلت و كاركرد شاعرى و شعر در جامعه روزگار امام حسين(ع) (ص٩٤و٩٥); و….
شيوه مختار مؤلف در كارش گاه نه فقط خواننده را به زير و بم سيره حسينى وقوف مى دهد, كه ابعاد مهم و گوناگونى از تاريخ عمومى جوامع اسلامى را نيز در روزگاران دور روشن مى سازد.
نمونه را, كثرت عدد (ناصحان) امام حسين(ع) كه او را به خارج نشدن از حرمين و راهى عراق نشدن نصيحت مى كردند, يكى از مواضع تفصيل و تأمل و تحليل در كتاب است.
مؤلف كوشيده از منظر تعمق در گفتار اين ناصحان و چون و چند پاسخى كه امام(ع) به فراخور حال و مقال, به هريك مى دهد, پرتوى بيشتر و رهگشاترى بر اوضاع آن زمان و انگيزه ها و اذهان جماعتى بيندازد كه نمودار طبقات و اصناف مختلف همروزگاران آن حضرت در سرزمين حجازند: نزديك و بيگانه, پير و جوان, مرد و زن, صحابى و تابعى, دوست و دشمن. (ص١٢٩ـ١٤٠)
در همين ميانه است كه گاه, نشانه هايى از دسيسه اى پنهان در پس برخى نصيحت گرى ها (ص١٣١), يا نمود خلط و اشتباه مورخان در پاره اى گزارش ها (ص١٣٤ـ١٣٦), به چشم مى خورد.
طبيعى است در اين گونه تحقيقات كه مبتنى بر گزارش و نقادى اخبار و منابع قديم است, آرا و اقوالى برخلاف اقوال مشهور نيز مجال طرح بيابد; در كتاب الحسين(ع) سماته و سيرته نيز چنين شده است; چنان كه استاد جلالى ـ برخلاف مشهور٢٨ ـ ولادت حضرت سيدالشهدا(ع) را در روز سوم شعبان نمى دانند, بلكه از راه جمع و تحقيق و تطبيق ميان منابع, از جمله با استفاده از گزارش ابن عساكر, نتيجه گرفته اند كه ولادت آن حضرت در پايان ربيع الاول بوده است. (ص١٨و١٩)
چه بسا آنچه تاكنون راقم اين سطور درباره كتاب عزيز حسين(ع) سماته وسيرته به قلم آورده است, اين پندار را در ذهن برخى خوانندگان پديد آورد كه او از سر شعف و اعجاب, طريق (حبّك الشىءَ يُعمى و يُصمّ)٢٩ مى پيمايد يا مقلدوار اين كتاب را پذيرفته و از عيارسنجى خرده گيرانه آن ابا دارد.
چنين نيست و اين شاگرد خرد و ابجدخوان تنك مايه را نيز تلميذوار مناقشاتى در پاره اى از مواضع و مقالات كتاب هست. خاصه آن كه راست مانند خود ابن عساكر مى گويم و مى گوييم:
(…التقصير من الاوصاف البشريّة, وليست الاحاطة بالعلم الاّ لبارئ البريّة, فهو الذى وسع كل شىء علماً واحصى مخلوقاته عيناً واسماً).٣٠
يكى از مواضع مناقشه, خطبه (منى) و روايت آن است.
استاد جلالى در باب خطبه (منى) و حدود و ساختار آن بر تحقيق استاد شيخ محمدصادق نجمى در كتاب خطبه حسين بن على(ع) در منى (انتشارات آستان قدس رضوى, مشهد, ١٤١١ق) تكيه كرده و بازسازى خطبه را آن گونه كه آقاى نجمى انجام داده است, پذيرفته اند.
صاحب اين قلم در مقالتى ديگر خدشه وارد بر اين بازسازى و پژوهش آقاى نجمى را فرانموده است;٣١ از اين رو در اين مقام به بسط مقال دست نمى يازد; ولى خاطرنشان مى كند كه حتى اگر راقم اين سطور در مخدوش دانستن بازسازى استاد نجمى مصيب باشد ـ والله أعلم بحقائق الامور ـ به تحليل هايى كه در كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته عرضه شده و بيشتر ناظر به مقطعات كلام است, لطمه چندانى وارد نمى آيد.
يكى ديگر از مواضع مناقشه نيز پاره اى مبانى و پيشفرض هاى مورد تكيه و تأكيد استاد است; از جمله در بحثى بديع و مهم و صواب آميز كه درباره برخى اشعار منسوب به اهل بيت(ع) مطرح كرده اند.
استاد جلالى, از اين رهگذر كه امام حسين(ع) با دهش هاى خويش و حمايت شاعران روزگار, از رويكرد ايشان به طاغوت ها مى كاستند و فرصت سوءاستفاده حكومتگران فاسد را از شعر سرايشگران از ميان مى بردند, به اشعار منسوب به خود امامان(ع) پرداخته و گفته است:
(شايد از اين ديدگاه بتوان پديده روايت اشعار منسوب به ائمه(ع) را تفسير كرد; چه, نه تنها شعر گفتن درخور چنين عالمانى راهبر و سرور كه اشتغالاتى بس بزرگ تر از شاعرى دارند, نيست, بيشترينه اشعار منسوب هم به ضعف وزنى و لفظى دچار است و در گستره زبان و ادب پايگاهى ندارد; تا چه رسد به آنكه با سخنان منثور اهل بيت(ع) كه بر چكاد رسايى و شيوايى است, سنجيده شود.
ليك شايد اين شعرها ـ اگر نسبتشان صحيح باشد ـ براى پُر كردن يك جاى خالى در دنياى شعر سروده شده باشند; دنيايى كه شاعران با مقاصد ديگر در آن فرورفته اند و همت و اهتمام دينى در ايشان اندك است; پس دور نيست ائمه(ع) شعرى سروده باشند كه بخشى از اين فضاى خالى را پر كند و دل مردمان را به سوى معانى و آرمان هاى شايسته اى كه در بر دارد, جذب نمايد.
يا شايد برخى از هواداران ائمه(ع) بدين كار دست يازيده باشند; معانى را از ائمه گرفته و آنها را به طرزى سهل به نظم كشيده باشند تا حفظ و به كار بردن آن براى همه مردم شدنى باشد; و آنگاه اين سروده ها, به اعتبار معانيشان, به ائمه(ع) منسوب شده باشند.) (ص٩٥ و٩٦)
مى نويسم: آنچه بجد مى پذيريم و بر آن تأكيد مى كنيم, همين احتمال اخير است; يعنى اين كه گروهى از شيعيان و دوستداران حكمت اهل بيت(ع) مضامين پاره اى از احاديث آن بزرگواران را به نظم كشيده باشند و آنگاه اين سروده ها ـ كه بطبع, از حيث زبانى, همطراز احاديث عالى و كلمات بليغ و فصيح خاندان وحى(ع) نيست ـ به خطا به خود اهل بيت عصمت و طهارت نسبت داده شده باشد.
اين گونه اشتباه, شاهد و نمونه هم دارد, و از همين روى علامه سيد محمدحسين حسينى جلالى در پژوهش خويش درباره ديوان منسوب به اميرمؤمنان(ع) يكى از اقسام چهارگانه اشعار تشكيل دهنده اين ديوان را (حكايت/زبان حال) دانسته و نوشته اند:
(اين مورد چنين است كه امام(ع) سخنى منثور بر زبان رانده باشند; آنگاه يكى از شاعران ـ به قصد روايت و تسهيل خدمت ـ آن را در قالبى شعرى ريخته باشد. اين نوع اشعار در ديوان منسوب فراوانند).٣٢
و آنگاه سه نمونه از اين سروده ها را ياد كرده اند.
ليك آنچه در خور تأملى دوباره است, اين پيشفرض است كه (…شعر گفتن درخور چنين عالمانى راهبر و سرور كه اشتغالاتى بس بزرگ تر از شاعرى دارند, نيست).
آيا براستى شعر گفتن خورند آن پايگاه والا نيست؟ يا اين عرف و انسان سده هاى ميانه است كه شاعرى را از صاحبان آن پايگاه والا برنمى تابد؟ و چه تفاوت باريكى در اين ميان است؟
اين پرسش ها, تأملات فربهى را در ساحت تفسير و حديث و كلام طلب مى كنند كه از يكسو, از حوصله اين مقال بيرون است, و از ديگرسو, از تحمل برخى حاملان مرده ريگ سلف (كه همچنان تفسير قرآن را در قالب هيأت بطلميوس مى پسندند و همچنان…)! بارى, اگر تقدير موافق تدبير افتاد, شايد در مجالى ديگر به گشودن بابى از اينگونه در (بازانديشى كلام اسلامى سده هاى ميانه) دست يازيم.
بازگرديم به الحسين(ع) وسماته وسيرته: يكى از امتيازات اين اثر, آن است كه بخش معتنابه و معظمى از آن به سيره حسينى در دوران پنجاه و چند ساله حيات پر بركت آن حضرت, و نه فقط ده روزه محرم سال شصت ويكم, مى پردازد, و برخلاف بسيارى از ديگر كتاب ها و رساله هايى كه درباره آن حضرت نگاشته شده, سيره امام حسين(ع) را در پيش از حركت به عراق, مورد كاوش تفصيلى قرار مى دهد.
البته اين كار آسانى هم نبوده است; خاصه از آن جهت كه (تاريخ محرَّف و مورخان مزدور, در درازناى سال هاى پس از وفات پيامبر(ص) تا خلافت امام على(ع) از وجود اهل بيت تغافل نمودند; همين حسين(ع) در درازناى عهد ابوبكر و عمر و عثمان, هيچ گزارشى از او بر صفحات تاريخ نمى يابيم, جز پاره هايى پراكنده كه بسيارى از انگيزه هاى آن تغافل را در خود گنجانيده است!) (ص٦٧)
كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته, افزون بر چهار فصل اصلى, از اين بخش ها تشكيل يافته است:
١. (مقدمه) كه نويسنده چرايى و چگونگى تأليف كتاب را در آن باز مى گويد;
٢. يادداشتى كوتاه در معرفى ابن عساكر, به نقل از سير أعلام النبلاء ذهبى;
٣. (خاتمه) كه خواننده را به مفهوم بلند (كل يوم عاشوراء و كل ارض كربلاء) توجه مى دهد;
٤. (فهرست ها) كه به ويژه از حيث اشتمال بر مفاهيم و مصطلحات٣٣, بسيار سودمند و راهگشا است.
استاد جلالى, احاديثى را كه در اين كتاب از ابن عساكر نقل مى كنند, از بخش سرگذشت امام حسين(ع) از تاريخ دمشق (/ترجمة الامام الحسين(ع) من تاريخ دمشق) كه علامه شيخ محمدباقر محمودى چاپ نخست آن را به سال ١٣٩٨ق در بيروت منتشر ساخته است, برگرفته و شماره حديث را در طبع مذكور در آغاز هر روايت, ميان قلاب, گذاشته اند. همچنين نص روايات را با آنچه در مختصر تاريخ دمشق ابن منظور (تحقيق: احمد راتب حمروش و محمد ناجى العمر, دمشق: دارالفكر, ١٤٠٥ق) آمده است, سنجيده و موضع روايت را در اين مختصر در حاشيه كتاب خود يادآور شده اند. (ص٤)
الحسين(ع) سماته وسيرته, نه تنها در محدوده و محتواى خود, كه به عنوان يك نمونه و اسوه براى بازخوانى ميراث سترگ تاريخى و حديثى اسلام, اثرى ارزنده و درخور تأمل و تعمق است.
بسيارى از مامنامه هاى حديثى و تراثى را مى توان به همين شيوه, گويا و پويا ساخت و در معرض استفاده امروزيان نهاد, و لزوماً نيز خود را به موضوعات تاريخى محدود نكرد. نمونه را, مى توان كتابى نوشت تحت عنوان غيبت و مهدويت (بر پايه كمال الدين و تمام النعمه٣٤ شيخ صدوق) و در آن تنها و تنها بر پايه اقوال و مأثورات و احاديث كمال الدين به تبيين و تحليل اين پرسمان كلان كلامى و عقيدتى پرداخت. يا مى توان يك تكنگارى در باب خداشناسى شيعى بر بنياد توحيد صدوق تنظيم كرد. مى توان بسيارى از آثار شيخ مفيد و شيخ طوسى را با اين روش از حلقه تدريس و تحقيق خواص بيرون كشيد٣٥ و به گونه اى كاراتر و امروزينه تر به ميان جامعه دينى آورد.
البته شرط اصلى چنين كارى, آن است كه به دست خبرگان و كارشناسان و از سر آگاهى و با پيشينه مطالعاتى و پژوهشى كافى صورت ببندد, وگرنه….٣٦
خوشبختانه در شاخه هاى مختلف اسلام شناسى و ايران شناسى ـ هرچند تك و توك! ـ تك نگارى هايى از اين دست پديد آمده است. از نمونه هايى كه راقم اين سطور ديده و بررسيده, يكى كتابى است كه درباره نهاد آموزش و فرهنگ و تعليم اسلامى بر بنياد گزارش هاى تاريخ بغداد خطيب بغدادى (م٤٦٣ق) نگارش يافته است;٣٧ ديگر رساله اى كه اوضاع علمى و فرهنگى (ميان رودان) تا (وَرَزرود) را بر بنياد سفرنامه ابن بطوطه (م٧٧٩ق) كاويده است;٣٨ و….
بيگمان بسط و توسعه اين تجارب, هم روش اين گونه تكنگارى ها را منقح تر و مهذب تر مى سازد و هم ساحت هاى فراخ ترى از دانش و نگارش پيشينيان را به ميدان اين گونه آزمون ها مى كشد.
قحط معنى در ميان نام ها٣٩
شايد از جهاتى (فرق نبود خود ميان حُبّ و عشق);٤٠ ليك آنجا كه (حب) چونان مصطلحى شرعى و وحيانى ـ قرآنى و حديثى به كار مى رود, و (عشق) را, اهل زبان, محمل فرو نهادن همه آداب و ترتيب ها مى شمرند و از هرگونه (قانونمندى) و (هنجارينگى) ـ ولو آن كه قوام شريعت و ديانت بدين قانون و هنجار باشد ـ بركنار مى بينند, صد البته كه ميان (حب) و (عشق) فرق ها خواهد بود!
روند فروكاستن (مودت و حب اهل بيت(ع)) ـ كه در كتاب و سنت مذكور و منصوص است ـ به يك محبت اسمى و عشقى فارغ از التزام و ثمرات علمى و عملى سترگ, از مباحث باريك و مهم كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته است كه نشان مى دهد چگونه و بر چه پايه نظرى و تاريخى, گروه پرشمارى از مسلمانان, احاديث كثير مناقب اهل بيت(ع) را روايت مى كنند و به حب محمد و آل محمد(ص) فرا مى خوانند; وانگهى نه اصول عقيدتى و نه فروع عملى ديانت را از ايشان اخذ نمى كنند و حتى گاه دشمنان و قاتلانشان را معذور و مأجور مى شمارند؟!
استاد جلالى مى نويسد:
(…دشمنى با خاندان پيامبر, با همه زشتى و هولناكى اش, در عالم واقع تحقق يافت. چه, در ميان امت خود پيامبر كسانى بودند كه با حسن و حسين دشمنى نمودند و بر منابر اسلام آن دو را لعن كردند; بلكه در اين امت كسانى بودند كه در روى حسن و حسين(ع) شمشير كشيدند و با ايشان جنگيدند! آيا حسين(ع) بر دست مردمانى جز از امت نياى خود, يعنى رسول خدا, حضرت محمد(ص) كشته شد؟!….
…آنان كه بناگزير مسلمان شده بودند و روح اسلام را درك نكردند و تعصبات جاهليت همچنان به ذهنشان درآويخته و در دل هاشان رسوب كرده بود, همه نصوصى را كه از پيامبر(ص) درباره اهل بيت بزرگوارش وارد شده بود, ناشى از عاطفه بشرى و برخاسته از عشق پيامبر به دخترزادگان خويش شمردند, و از قدسيّت كلام پيامبر رويگردان شدند; قدسيتى كه خداوند وى را بدان مشمول و مصون گردانيد, و بدين ترتيب, كلام او را, وحى, حديث او را, سنت و قانون, و طاعت او را, فرض, و مخالفت وى را, كفر و نفاق قرار داده, و گفتار او را به دور از هوا, بل (وحى يوحى) [س٥٣, آيه ٤] ساخته است.
… اينان از نصوصى كه به حب حسن و حسين(ع) فرمان مى داد و از بغضشان سخت نهى مى كرد و بر آن تهديد مى نمود, اعراض كردند, و اين نصوص را پس پشت افكنده, فراموش ساختند; آنگاه بر خاندان پيامبر ظلم و ستم روا داشتند, ايشان را آواره نمودند و به سبّ و لعن و قتلشان دست و زبان آلودند.
گروهى ديگر پس از اين نسل آمدند كه حق را تباه ساختند, از اوامر و نواهى پيامبر روى گرداندند و به پيروى از پيشينيان خود پرداخته, در پى ايشان شتافتند.
آن پيشينيان, مجال جانشينى پيامبر و سرپرستى امت را از (آل محمد) ستاندند, ايشان را از پايگاه اداره امور به كنار راندند, اريكه امامتشان را غصب كردند, دستشان را از همه امكانات فعاليت براى مصلحت امت دور ساختند, و مناصب مهم و حساس دولت اسلامى را به دست بى بند و بارانى از بنى اميه و بنى عباس سپردند.
اين پسينيان هم, فرصت ارشاد و هدايت تشريعى امت را از (آل محمد) گرفتند, مانع گسترش فقه ايشان در ميان امت شدند, ايشان را از بيان احكام الهى بازداشتند, و روى مردم را از ايشان به سوى بيگانگانى بازگردانيدند كه تازه بدين دين درآمده و از اصول و سنن و آبشخورهاى معرفتى و فكرى آن بى خبر بودند.
بدين سان, امت, از اين كه آل محمد(ص) فقهى دارند كه بى واسطه و از روشن ترين راه و صحيح ترين طريق به پيامبر خدا(ص) مى پيوندد, و احكام آن, بدون تكيه بر رأى و ظن, بلكه با اعتماد بر اصول علمى يقينى, از كتاب و سنت برگرفته شده است, بى خبر ماندند; و آگاه نشدند كه علوم آل محمد, در گنجينه هايى از ميراث مكتوبى سترگ و شكوهمند محفوظ است و تا امروز دستگرد پيروان ايشان مى باشد.
هنگامى كه سنت شريف نبوى, كتابت و جمع و تدوين شد, و مجموعه بزرگى از احاديث فراخواننده به (حب آل محمد) پيش روى مردم قرار گرفت, آن پسينيان بر حقيقتى تلخ وقوف يافتند; و آن, اين كه: موضعگيرى پيشينيانشان در مورد (آل محمد) چگونه بوده است؟! و پايگاه (آل محمد) در حكومت و اداره و فقه و تشريع اسلام كجاست؟! آن محبتى كه پيامبر در مورد اهل بيتش به آن فرمان داده است, كجا جاى گرفته؟!… چگونه است كه هركس از آل محمد را در تاريخ مى يابيم, يا به شمشير و زهر كشته شده, يا در قعر زندان ها و تاريكى سياهچال ها در تعذيب به سر برده, يا تحت تعقيب قرار گرفته و آواره گرديده, و يا رانده شده و مورد اهانت بوده است؟!
آن دشمنى با اهل بيت كه پيامبر از آن نهى فرمود, اگر اينگونه نيست, پس چگونه است؟!
وقتى نسل متأخر بر اين حقيقت تلخ وقوف يافت, از خوف پديدار شدن حقائق, و به خاطر زشتى و هولناكى اين دشمنى آشكار, و براى اين كه به آتش اين بغض كه وعيد آن پيشاپيش داده شده, نسوزد, به تحريف و تزويرى پناه برد كه نسل هايى پى در پى از امت اسلام را فريب داده است.
آن تحريف و تزوير, اين ادعا بود كه (حب آل رسول), محبت اسمى صرف است, بى آنكه به اعطاى حقى بديشان در حكومت و اداره, يا فقه و تشريع بينجامد.
پس در اين باره, به تصنيف و دسته بندى احاديث و گردآورى مؤلفات پرداختند تا نشان دهند محب آل محمد هستند, ولى تغافل كردند و به ظاهر از ياد بردند حبى كه پيامبر(ص) در مورد خود و خاندانش بر آن تأكيد دارد, نه واژه (حب) است, و نه (محبت عاشقانه)اى فارغ و تهى از معانى ولاء عملى و اقتدا و اتباع و تأسّى و نقض مخالفت و رفض مخالفان.
اگر كسى خود را محب رسول الله(ص) وانمود كند, ولى به شريعت آن حضرت عمل نكند, با احكامى كه آورده است مخالفت نمايد, به ولايت و رهبرى و سيادت آن بزرگوار تن ندهد, و به نبوت و رسالت او ملتزم نگردد, بى ترديد محب پيامبر(ص) نيست.
چگونه ممكن است كسى كه از فقه آل محمد(ع) پيروى نكرده, شريعت را از ايشان نياموخته, به امامتشان خستو نشده, به ولايتشان معترف نگرديده, و هيچ چيز از دنيا و آخرتش را مستند به ايشان نساخته, محب آل محمد(ع) باشد؟!
…برخى سلفيان در زمان ما [هم], اين عباى ژنده, يعنى عباى تحريف حقايق را, بر دوش مى افكنند… [ولى] آيا… كسى كه نمى گذارد در مجلسى, به يادكرد حسين و اظهار دردمندى به خاطر مصيبت او… بپردازند, … يا كسى كه بد گفتن به قاتل او… را ممنوع مى سازد, يا كسى كه مى كوشد قتل وي… را… موجَّه جلوه دهد و حتى قاتلش را ستايش و تعظيم نمايد و (اميرمؤمنان) بخواند, و بر محبان و ذاكران و سوكوارانش سخت بگيرد, چگونه مى تواند مدعى حب حسين شود؟!
آيا مى توان همه اين كارها را انجام داد و باز مدعى حب حسين(ع) شد و بدان فراخواند؟!
تا اين اندازه به بازى گرفتن واژه (حب), جز آلودن قاموس زبان عربى و درونمايه هاى واژگان آن, و جز نقض عرفيات مردم عربى زبان نيست. اين كار هم تحميق است و هم ريشخند فرهنگ و انديشه و حديث نبوي…)(ص٥٠ ـ٥٤)
بر سخن استاد جلالى بايد افزود: فروكاستن معناى صحيح و شرعى و وحى آميز (حب) به (محبت عشقى) كه فارغ از هرگونه التزام عملى و پايبندى عميق باشد, محدود به حال و هوا و فرايند ويژه اى كه در جامعه غير شيعى مورد مداقه قرار داده اند, نيست.
كسانى كه اباحى مشربانه بر طبل غاليگرى مى كوبند و تعاليم عالى كتاب و سنت و هشدارهاى بيدارگر اهل بيت عصمت و طهارت(ع) را درباره ولاء عملى ناديده مى گيرند٤١ و از مخدوش كردن چهره شيعه و سيماى پر فروغ و خردپسند مذهب جعفرى بيمى به دل راه نمى دهند ـ و هزار افسوس كه مورد حمايت و تأييد (و يا لااقل: سكوت رضايت نماى) برخى خرقه پوشان و دستاربندان نيز قرار مى گيرند ـ آيا (حبّ) شرعى را به محبت عشقى فرو نكاسته اند؟!٤٢
نفحات عاشورايى وزيدن مى گيرد
واقعه سقيفه, در خوشبينانه ترين تحليل و به قول خود سقيفه سازان, (بيعت فلته)٤٣ و كارى ناسنجيده و نينديشيده بود; و اين به بازى گرفتن سرنوشت امت, چيزى جز انحراف روزافزون از مبانى نظرى و عملى اسلام در پى نداشت.
شعله هاى انحراف و تباهى, در روزگار حكمرانى عثمان, زبانه كش تر و دامنه دارتر شد, و معاويه, وارث ابوسفيان, و كسى كه اينك عريان ترين انتفاع را از ثمرات واقعه سقيفه داشت, پس از شهادت امام حسن(ع) گمان مى كرد راهى را كه اختيار كرده, مى تواند با بيشترين سرعت و تا به نهايت بپيمايد.
در اين راه و با برنامه هاى خاندان ابوسفيان بود كه جامعه اى غفلت زده, خلقى فريب خورده, عالم نمايانى خود فروخته, راويانى دروغگو, قاضيانى دنياپرست, درباريانى فاسق و فاجر و كافر, شهرنشينانى طالب نان و سفره هاى رنگين و لقمه هاى شيرين, همراه با جهالت, فقر, نافرهيختگى, و دل هايى مالامال از دنيادوستى و آزمندى در سينه خوكردگان به لقمه هاى حرام و بهره ورى هاى جائرانه, دست در دست هم, جهنمى از بدعت و انحراف و ستم و رذيلت ساختند.٤٤
استاد جلالى به درست نوشته اند كه در (روزگار امامت حسين(ع) …اقدامات بيدادگرانه معاويه به اوج قابل تصور خود رسيد. …اينك براى همه امت, از صالح و طالح, آشكار شده بود كه معاويه به تعهداتى كه در صلحنامه بر گردن گرفته و پيمان هايى كه [در زمان امام حسن(ع), و] در برابر امت بدان ملتزم شده, پايبند نيست; همگان دريافته بودند كه او تنها در پى پادشاهى و حكمرانى است, نه خلافت خداوند و پيامبرش. بدين ترتيب در برابر امام حسين(ع) آفاق جديدى گشوده شد و موقعيت هاى متفاوتى فراهم گرديد) (ص١٠٣ و١٠٤); در حالى كه اين موقعيت ها در روزگار امام حسن(ع) فراهم نبود و آن حضرت را از صلح با معاويه ناگزير ساخت تا اسلام و مسلمانان بيشتر و سريعتر از آنچه هست, در معرض نابودى قرار نگيرند و نيروهاى آگاه و مخلص آماده تر شوند و تجديد قوا كنند; همچنين جامعه اسلامى بيش از پيش امويان را بشناسد و براى پذيرش دعوت و طريقت اهل بيت(ع) لختى مهياتر گردد.
بارى, امام حسين(ع) در حال و هوا و فضاى جديد, به معارضه اى علنى و گسترده با معاويه دست مى يازد كه مجال آن پيشتر, براى او و براى برادر بزرگوارش, فراهم نبود.
استاد جلالى مى گويد ـ و به درست مى گويد ـ كه (دزدان فرهنگ و خائنان به تاريخ) كوشيده اند با دستكارى و تلخيص و تحريف اسناد, آفتاب حقيقت را محجوب دارند و چهره واقعيت را بپوشانند (ص١١٧). از اين رو, هرجا به نظر مى رسد گزارش ابن عساكر دستكارى شده است, مؤلف ارجمند مى كوشد با يارى گرفتن از منابع ديگر به صورت قديم و قويم اسناد و گفتارها دست يابد.
نمونه آن پاسخ امام حسين(ع) به نامه معاويه است كه على الظاهر در روايت مورد استناد ابن عساكر كوتاه شده, ولى مؤلف دانشور, از راه كنار هم نهادن مجموع آنچه بلاذرى (درگذشته به ٢٧٩ق) و ابن عساكر آورده اند و نيز با استفاده از روايت الاحتجاج طبرسى, تلاش كرده تا به صورت اصيل تر و كامل تر نامه نزديك شود (ص١١٧ـ١٢٠).
در همين نامه بيدارگر و تكان دهنده است كه امام(ع) خطاب به معاويه مى نويسد:
(وقلت: اُنظر لنفسك ودينك والامة واتق شقَّ عصا هذه الامة, وأن ترد الناس إلى الفتنة! [فلا أعرف فتنة أعظم من ولايتك امر هذه الامة]٤٥ ولا أعلم نظراً لنفسى ودينى أفضل من جهادك , فإن أفعله فهو قربة إلى ربّى, وإن أتركه فذنب أستغفِر الله منه فى كثير مِن تقصيرى, وأسال الله توفيقى لأرشد أمورى.) (ص١١٩)
يعنى: (گفته اى كه به جان و دين خويش و امت بينديش و بپرهيز از اين كه در اين امت تفرقه بيفكنى و مردمان را به فتنه بازگردانى.
من فتنه اى بزرگ تر از ولايت تو بر امر اين امت نمى شناسم و براى خودم و دينم چيزى را برتر از جهاد با تو نمى دانم; كه اگر بدان دست يازم, مايه تقرب به پروردگارم است, و اگر واگذارمش, گناهى است كه از خدا مى خواهم در شمار كوتاهى هاى فراوانم آن را بيامرزد; و از خداوند طلب مى كنم مرا موفق بدارد تا در كارهايم به راه راست روم.)
اين معارضه در زمانى فراجوشيد كه معاويه اميد مى برد كه ثمره نهايى كوشش هاى فراخ دامنه اش را به دست آورد, و اينك چندان از خدنگ هاى پريشانگرى كه به سويش روانه مى شد, در اضطراب آمده بود كه نتوانست نگرانى اش را پوشيده دارد و جملات و عباراتى حاكى از اضطراب و نگرانى او در گوشه و كنار تاريخخنامه ها بر جاى مانده. (ص١١٢ـ١٢٠)
معاويه كه در اواخر عمر خود به سر مى برد, كوشيد از نو به انديشه و طرح نقشه بپردازد, ولى كبر سن يارى نكرد و اجل مهلتش نداد. با اين همه در خلال وصايا به فرزندش, صفحه اى درباره حسين(ع), براى آينده گشود. (ص١٢٠)
تلاوت سرخ
يكى از پرسش هاى قرين با مطالعه و مداقه در اشراق خونبار عاشورا,٤٦ اين است كه چرا امام حسين(ع) كه نبض زمانه در كف او مى تپد و از سست پيمانى هاى كوفيان بى خبر نيست و ددمنشى بنى اميه را مى شناسد, دعوت اهل كوفه را مى پذيرد و راهى عراق مى شود؟
مورخان و دين شناسان بدين پرسش و پاسخ آن پرداخته و از چند منظر مختلف و با چند تحليل گوناگون٤٧ به تبيين اين موضوع دست يازيده اند. بطبع, كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته نيز از تأملى در اين زمينه خالى نيست.
(…امام حسين(ع) براى گزارد وظيفه دعوة الى الله روانه مى شد… و… با اقدام خود, وظيفه اى الهى را مى گزارد كه خداوند بر عهده پيامبران و نيز امامان, چه پيش از حسين و چه پس از او, نهاده است.
وقتى امام به تحقق شروط اين وظيفه يقين نمايد و از خلال عهدها و ميثاق ها و مجموعه نامه ها و نوشته هايى كه به دستش رسيده است, امكانات خروج براى او فراهم شود, بى گمان… به خاطر موانعى كه پيش رو دارد و مى شناسد از حركت نمى ايستد; تا چه رسد به موانع احتمالى و مبتنى بر فرض و تخمين ـ مانند مورد خيانت واقع شدن يا هلاك گرديدن ـ كه (ناصحان) بر امام عرضه مى داشتند; و باز تا چه رسد به وقتى كه منظور و مقصود, همانا شهادت و كشته شدن در راه خدا باشد كه از برترين پيامدهاى محتمل و مورد انتظار و مطلوب براى كسى است كه بدين راه گام مى نهد.
تازه, اين شهادت, مسلم است; بدان فرمان داده اند و دستيابى بدان به توفيقى عظيم نياز دارد; در اين حالت, شهادت, از اهداف بنيادينى است كه امام پيش روى خود مى نهد, نه آنكه مانعى براى حركت به شمار آورد!
…اهل عراق و سيرتشان, و اين كه اهل نفاق و جدايى اند و به نيرنگ و خيانت خوگر, چيزى نيست كه مانع برنامه امام در اقدام به وظيفه اش گردد; تنها زيان متصور در اين باب,متوجه زندگانى و آسايش امام است, و اين در قبال امر رهبرى اسلامى و اداى وظيفه امامت, اهميتى ندارد تا به خاطر آن از وظيفه دست باز كشيده آيد. از اين رو, امام على(ع) به رغم ناخشنودى از اهل كوفه تا سرحد رنجيدگى و دلزدگى, ايشان را رها نكرد, و شرعاً روا نبود كه پايگاه رهبرى و وظيفه امامت را به خاطر خوى هاى آزاردهنده كوفيان رها كند.
وظيفه اى هم كه در پى دعوت اهل عراق و اهل كوفه از امام حسين(ع) براى خروج به سوى ايشان, و به دست گرفتن رهبرى, و راه نمودن ايشان به اسلام, بر گردن آن حضرت قرار گرفته بود, جز با خروج ادا نمى گرديد و به مجرد احتمال عصيانى كه در ظاهر امر هم صورت نبسته, از گردن امام(ع) برداشته نمى شد.
حال چگونه امام از آن دست بردارد؟ در جايى كه با دعوت ايشان حجت بر او تمام شده و پس از آن پيمان شكنى و خيانتى از جانب ايشان به نظر نرسيده, امام چه عذرى دارد؟
به ناگزير امام بايد راه اداى وظيفه را بسپارد, تا اگر خيانت و پيمان شكنى كردند ـ چنان كه در كربلا رخ داد ـ بر ايشان حجت باشد; هرچند كه وجود شريفش در اين راه هزينه گردد. هرگاه از امام(ع) درباره نيت حركتش مى پرسيدند, آشكارا و بى پرده به (نوشته ها و نامه هاى جماعت) اشارت مى فرمود, تا كسانى را كه به خروجش اعتراض مى كردند, از اين آهنگ استوار و شكن ناپذير, و اين وظيفه الهى كه بر دوش او قرار گرفته بود, مطلع سازد.
امام(ع) هم بدين سان اعتراض ابن عمر را خاموش گردانيد; چه, مكرراً به وى فرمود:
[٢٤٦] (اين نامه ها و بيعت ايشان است.).
هر مسلمانى مى داند خداوند از امام پيمان ستانده تا آنگاه كه ـ با حضور حاضر و وجود ناصر٤٨ ـ حجت بر او تمام گردد, با نبود عذر آشكار به امر رهبرى قيام كند, و احتمال تنها ماندن و بى پناهى مانع او نشود, و ترس از كشته شدن او را به رها كردن وظيفه يا كوتاهى در آن واندارد.
پس بايد در مسير آنچه خداوند در ظاهر بر او لازم ساخته, از قيام به امر و طلب صلاح و اصلاح در امت, ١. بيتى است از تركيب بند عاشورايى ميرزا محمد شفيع وصال شيرازى (م١٢٦٢ق در شيراز), به مطلع:
اين جامه سياه فلك در عزاى كيست؟
وين جَيْب چاكْ گشته صبح از براى كيست؟
٢. النبوى المشهور: إن الحسين(ع) فى بواطن المؤمنين معرفة مكتومة (القطرة من بحار مناقب النبيّ والعترة(ع), العلامة السيد احمد المستنبط, تحقيق: محمدظريف, قم: نشر حاذق, ١٤٢١ق, ج١, ص٢٩٨).
٣. حديث نبوى است كه: (إن لقتل الحسين حرارة فى قلوب المؤمنين لاتبرُد أبداً) (مستدرك الوسائل, ج١٠, ص٣١٨).
٤. دو تعبير (چراغ هدايت) و (كشتى نجات) را سنج با: عيون أخبار الرضا(ع), شيخ صدوق(ره), با ترجمه مستفيد و غفارى, چاپ اول, ج١, ص١١٢.
٥. دو بيت است از يكى از اشعار عالى و حسينى علامه فقيد استاد جلال الدين همائى اصفهانى(طاب ثراه).
٦. القطرة, ج١, ص٣١١.
٧. ر.ك: شذرات الذهب, ابن العماد, چاپ دارالكتب العلمية, ج٤, ص٢٣٩; و الاكتفاء, السيد محمدحسين الحسينى الجلالى, چاپ قم, ص١٠ـ١٧.
٨. ر.ك: دانشنامه ايران و اسلام, ص٧٢٠.
٩. ر.ك: الاكتفاء, ص٤١ و٤٢.
١٠. همان, ص١٠, ١١ و٤٣.
١١. تفصيل را, ر.ك: همان, ص١٧ و٤٥.
١٢. از براى سياهه اين آثار ر.ك: همان, ص١٧ـ٢٣.
١٣. سنج: شذرات الذهب, ج٤, ص٢٣٩; و: دانشنامه ايران و اسلام, ص٧٢١.
١٤. ر.ك: الاكتفاء, ص٢٣.
١٥. همان, ص٤٤.
١٦. همان, ص٤٦.
١٧. ر.ك: دانشنامه ايران و اسلام, ص٧٢١; و: الاكتفاء, ص٤٤ و٤٥.
١٨. ر.ك: الاكتفاء, ص٢٤ و٢٦ و٢٧.
١٩. به تحقيق استاد سيد محمدجواد جلالى, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, چاپ اول, ١٤٢٢ق/ ١٣٨٠ش.
٢٠. ر.ك: دانشنامه ايران و اسلام, ص٧٢٠.
٢١. همان, ص٧٢١.
٢٢. ر.ك: الاكتفاء, ص٤٣; و: دانشنامه ايران و اسلام, ص٧٢٠.
در دانشنامه ايران و اسلام سخن از (بنوكراشى) است. آيا (بنوكُراشى), بدخوانى آوانگاشت لاتين (بنوقُرَشى), نيست؟
٢٣. ر.ك: الاكتفاء, ص٤٤.
٢٤. از براى حديث منزلت در روايت ابن عساكر ر,ك: الاكتفاء, ص٣٦٤ـ ٣٦٨.
٢٥. مزيد اطلاع را, همچنين, ر.ك: نظرات فى تراث الشيخ المفيد, السيد محمدرضا الحسينى الجلالى, چاپ اول, ص١٢٢ـ١٢٦.
٢٦. گفتنى است: حديث پژوه محترم, استاد محمدباقر بهبودى نيز در مقاله اى كه در يادنامه علامه امينى (به كوشش دكتر سيد جعفر شهيدى و محمدرضا حكيمى, ١٣٦١ش, ص٣٠٥ـ٣٥٢) مرقوم كرده اند, به گزارش (حسين منى وأنا من حسين) پرداخته اند.
٢٧. مراد از (دلائل و شواهد نبوت و امامت) آن مسائل و معانى است كه حقانيت نبى و امام از آن مستفاد گردد.
٢٨. احتمالاً يك منشأ شهرت سوم شعبان, مصباح المتهجد شيخ طوسى بوده كه در ميان شيعيان به غايت متداول و مشهور بوده و تلخيص و ترجمه هايى نيز از آن در ميان مردم رواج داشته.
مرحوم شيخ عباس قمى(ره) نوشته است:
(وُلد(ع)… آخر شهر ربيع الاول سنة ثلاث من الهجره كما اختار ذلك المفيد فى المقنعة, والشيخ فى التهذيب, والشهيد فى الدروس, والبهائى فى تاريخه, وصاحب كشف الغطاء, وغيره.
…ولكن المشهور أنّه ولد(ع) فى ثالث شعبان واختاره الشيخان فى مسارّ الشيعة و المصباح, وهو يوافق التوقيع الشريف.)
(الانوار البهية, چاپ جامعه مدرسين, ص٩٧).
٢٩. خزينة الأمثال (ترجمه منتخب مجمع الامثال), حسين شاه متخلص به حقيقت, به اهتمام احمد مجاهد, چاپ اول, ص٧٣; و: فرهنگ مأثورات متون عرفانى, باقر صدرى نيا, چاپ اول, ص٢١٥.
٣٠. الاكتفاء, ص٥٣.
٣١. آن مقاله در كتاب ماه دين (ش٤٣, ارديبهشت ١٣٨٠, ص٨و٩) طبع گرديده, تحت عنوان رخنه ترديد در بازسازى خطبه منى.
(پژوهش مذكور به همين قلم فارسى شده و در آينه پژوهش (ش٦٦, ص١٤١ـ١٥٤) منتشر گرديده است).
٣٢. آينه پژوهش, ش٦٦, ص١٤٤.
٣٣. فهرست هايى كه استاد جلالى براى مؤلفات و متون مصحح خود ترتيب مى دهند, نوعاً بدينسان, گويا و كارآمد است و يكى از نمونه هاى پر سود آن نمايه اى است كه از براى البداية فى علم الدراية (قم: انتشارات محلاتى, ١٤٢١ق, ص٧٣ـ٨٢) ساخته اند.
٣٤. ضبط نام اين كتاب شيخ صدوق مورد اختلاف بوده است. (بعضى از محدثان نام كتاب را اكمال الدين و اتمام النعمة گزارش كرده اند همچون [علامه] مجلسى (بحارالانوار, ج١, ص٦) و شيخ حر عاملى (امل الآمل, ج٢, ص٢٨٤) و مولا محسن فيض (نوادر الاخبار, ص٢٠٩ تا ٣٠٥)… و برخى ديگر از دانشمندان نام كمال الدين و تمام النعمه را ترجيح داده اند همچون ميرداماد (جذوات, ص١٠٢ و١٩٩) و [محدث] نورى (مستدرك, ج٣, ص٥٢٤) و بعضى از رجاليان معاصر هر دو نام را محتمل شمرده اند (الذريعه, ج١٨, ص١٣٧ و ج٢, ص٢٨٣)… در بسيارى از نسخ خطى و تمامى چاپ هاى كتاب نيز نام كمال الدين و تمام النعمه بر روى كتاب ثبت است…) (كمال الدين و تمام النعمه, ترجمه منصور پهلوان, چاپ اول, دارالحديث, ج١, ص نُه و ده).
مى افزايم: استاد سيد محمدرضا حسينى جلالى, ضبط كمال الدين را نادرست, و همان اكمال الدين را صحيح مى دانند (ر.ك: جهاد الامام السجاد(ع), ص٣٣٠).
ليك گويا سيد بن طاووس اين كتاب را با ضبط كمال الدين مى شناخته (ر.ك: كتابخانه ابن طاووس, ص٣٣٦ و٣٣٧). چه ظاهراً تعبير كمال الدين بيش از اكمال الدين در آثار او به كار رفته و احتمالاً اكمال ناشى از دستكارى ناسخ است.
٣٥. اميدوارم خواننده ارجمند اين سخن را ـ با اندكى مسامحت و مساهلت ـ بپذيرد و معترضانه نگويد:
(از آن (خواص) كه تو مى گويى و حلقه درس و بحث و تحقيق و فحص دارند, بسيارى حتى با آثار مفيد و طوسى و صدوق و مرتضى و ابن شهرآشوب و كراجكى و ابن ادريس انس كافى ندارند تا چه رسد به آن كه محقق و مدرسش باشند!)
آرى, اگر چنان بگويد و اعتراض كند, راست گفته و حق به جانب اوست!
٣٦. آرى, وگرنه سرنوشت ده ها كار هيأتى و نهضتى و نهادى و سازمانى و فلانى و بيستارى ديگرمان را پيدا مى كند كه جز به تضييع (مال) و (حال) و مهم تر از آن: ابطال مقتضى, نينجاميد!
٣٧. به قلم استاد محمدحسين ساكت به پارسى درآمده و از سوى انتشارات آستان قدس رضوى(ع) چاپخش گرديده است.
٣٨. از بين النهرين تا ماوراءالنهر, قنبرعلى رودگر, چاپ اول, تهران, بنياد دايرةالمعارف اسلامى, ١٣٧٦ش.
٣٩. مصراعى است از مثنوى معنوى.
٤٠. مصراعى است از اين بيت مثنوى:
فرق نبوَد در ميان حب و عشق
شام در معنى نباشد جز دمشق
و حقا كه ابن عساكر در مصراع ثانى هم عقيده و هم خرقه جلال الدين بلخى است, زيرا چنان كه ديديم كتابش را تاريخ دمشق ناميده, در حالى كه تاريخ شام, بل اوسع از آن است!
ضمناً از بيت مورد بحث معلوم مى شود كه (دمشق) (به كسر اول و فتح ثانى) را مولوى هم (دمشق) تلفظ مى كرده است.
٤١. درباره اين ولاء عملى اشاراتى كرده و به احاديثى رهنمون شده ام در:
هفت آسمان, ش١١, ص٢٠٣ (مقاله دعوت به همبستگى پايدار)
در اينجا مى خواهم شما را به سخن يكى از عالمان و محدثان سنّى, يعنى شيخ محمد بن محمد بن محمد جزرى شافعى (٧٥١ـ٨٣٣ق) توجه دهم كه وقتى به تفصيل درباره فضائل و محاسن و مكارم اميرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) سخن مى گويد, مى نويسد:
(فكان حبُّه علامةَ السعادة والإيمان, وبُغضه محض الشقاء والنفاق والخذلان ـ كما تقدم فى الأحاديث الصحيحة وظهر بالأدلة الصريحه)
و آنگاه مى افزايد:
(ولكن علامة صدق المحبة طاعة المحبوب و حبّ مَن يحبُّه الحبيبُ; إنّ المحبَّ لِمَن يحبُّ مطيع)
(أسمى المناقب فى تهذيب أسنى المطالب, به اهتمام شيخ محمدباقر محمودى, ١٤٠٣ق, ص١٧٣ و١٧٤).
آرى! (إنَّ المحبَّ لِمَن يحبُّ مطيع)! (از براى اين مصراع هم كه ضمن دو بيت, از سروردمان امام صادق(ع) مروى است, ر.ك: مناقب, ابن شهرآشوب, چاپ دارالاضواء, ج٤, ص٢٩٧).
٤٢. و شگفت تر حال و قال كسانى است كه به نام (دين) در هر منفعتى (أنا شريك) مى گويند و با مدعاى دينى درباره هر رطب و يابسى اظهارنظر مى كنند, ولى اينجا كه مى رسد و آنجا كه پاى شعائر مبين و معلوم و مرزبندى شده دينى به ميان مى آيد, اينان هم مى گويند: اين كار, كار عشقست; ربطى به دين ندارد!
٤٣. (بيعت فلته) مأخوذ از سخن عمر بن خطاب است كه گفت: (كانت بيعة أبى بكر فلتة…) (يعنى: بيعت ابوبكر ناانديشيده كارى بود…). تفصيل را, ر.ك: ترجمه و شرح تجريد الاعتقاد, آيةاللّه شعرانى, انتشارات اسلاميه, ص٥٢٧.
٤٤. سنج: در آينه عاشورا, سيد محمدصادق موسوى گرمارودى, چاپ اول, سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, ١٣٨٠ش, ص١٢٧.
٤٥. آن گونه كه مؤلف محترم يادآور شده است (ص١١٩, هامش), عبارت درون قلاب در كتاب بلاذرى نيامده ولى در كتاب ابن عساكر و الاحتجاج آمده است.
٤٦. از برخى نگارش هاى تراثى پيداست مقارنت اين پرسش با اين مداقه را, عالمان ما, از ديرباز مورد توجه قرار داده و وظيفه عالمانه خويش را در تبيين موضوع دانسته و موافق رأى و اجتهاد خويش بدين تبيين و توضيح دست يازيده اند. نمونه را, ر.ك: مناقب الطاهرين عمادالدين طبرى (تحقيق حسين درگاهى, تهران, رايزن, ١٣٧٩ش, ص٦٠٤), تنزيه الانبياء(ع) از سيد مرتضى, مجمع البيان طبرسى, تلخيص الشافى شيخ طوسى, متشابه القرآن و مختلفه ابن شهرآشوب, ملهوف ابن طاووس, رسائل اعتقادى علامه مجلسى, و….
٤٧. متأسفانه بسيارى از محققان به ضرورت تصنيف (/صنف بندى) و گونه شناسى نگره ها و تحليل هاى موجود در باب رخداد كربلا, عنايت كافى و اهتمام نكرده اند.
يكى از معدود تلاش هاى صورت گرفته در اين باب, در اين مأخذ مكتوب گرديده:
نظريه هاى عاشورا, مهدى عليزاده سوركى, قم: پارسايان, ١٣٧٨ق.
٤٨. پوشيده نيست كه سخن مؤلف محترم, هم در اينجا و هم لختى جلوتر (ص١٥٦), نگرنده به بهره اى از خطبه شكوهمند و بيدارگر شقشقيه است:
(… أما والذى فلق الحبَّة, برَأ النَّسمة, لولا حضور الحاضر, وقيام الحجة بوجود الناصر, وما أخذ الله على العلماء الا يقارّوا على كظّة ظالم ولاسغب مظلوم, لألقيتُ حبلَها على غاربها ولسقيتُ آخرها بكأس أوّلها, ولألفيتم دنياكم هذه أزهد عندى مِن عنطة عنز!)
(نهج البلاغه, چاپ اول صبحى صالح, خطبه٣).
٤٩. (پادشاهى گزاينده) را در ترجمه (الملك العضوض) آوردم كه تعبيرى روايى است. ر.ك: غريب الحديث فى بحارالأنوار, حسين الحسينى البيرجندى, چاپ اول, ج٣, ص٦٤).
٥٠. در صفحات ١٦٦ـ١٧٤ هم مجال واسعى به بحث از (إتمام حجت) اختصاص داده شده است.
٥١. اين رساله در شماره٣٧ از مجله تراثنا منتشر گرديده.
٥٢. اين اثر در مسابقه نگرشى ـ نگارشى كه به سال ١٤١٤ق در لبنان درباره امام سجاد(ع) برگزار شد, در ميان (٢٤) كتاب به رتبه نخست دست يافته است.
طبع دوم آن به سال ١٤١٨ق از سوى دارالحديث چاپخش گرديده و لختى پس از انتشار, معرفى اجمالى كتاب به قلم قرآن پژوه و حديث پژوه گرامى, حجةالاسلام والمسلمين استاد شيخ محمدعلى مهدوى راد (وفقه اللّه لما يحب و يرضى) در مجله آينه پژوهش منتشر شد.
٥٣. مصراعى است از خواجه شيراز.
٥٤. چنان كه تك نگارى هايى نيز درباره اين روز پديد آمده است.
يكى از تك نگارى هاى حقيقتاً سودمند درباره روز عاشورا, يوم الطف نوشته استاد دانشور, حجةالاسلام والمسلمين شيخ هادى نجفى است; با اين مشخصات كتابشناختى: يوم الطّف (مقتل الامام ابى عبدالله الحسين الشهيد), هادى النجفى, قم, چاپ اول, ١٤١٣ق.
در شمار آثار طبع ناشده مرحوم آيةاللّه العظمى سيد محمدعلى موحد ابطحى(ره) نيز كتابى به نام اخبار الشهداء مع الحسين(ع) بكربلاء هست (ر.ك: يادنامه چهلمين روز وفات آن فقيد ـ به زبان عربى ـ ص٥٠) كه احتمالاً موضوعى مشابه دارد.
٥٥. اين اثر, تسمية من قتل مع الحسين(ع) من ولده واخوته وشيعته روايت فضيل بن زبير رسّان كوفى است كه در شماره دوم تراثنا (١٤٠٦ق) طبع گرديده.
ترجمه اى از اين متن به قلم آقاى عبدالرحيم عقيقى بخشايشى در ضمن سه مقتل گويا در حماسه عاشورا (قم: دفتر نشر نويد اسلام, چاپ اول, ١٣٧٩ش) آمده است.
٥٦. ر.ك: الاكتفاء بما روى فى اصحاب الكساء(ع), ص٥٢ و٥٣.
٥٧. استاد جعفر مرتضى عاملى در مقالتى با عنوان (اعرف الكتب المحرفة) (دراسات وبحوث فى التاريخ والاسلام, مركز جواد, چاپ سوم, ١٤١٤ق/١٩٩٣م, ج١, ص١١ـ٣٢) شمارى از كتاب هاى تحريف شده را شناسانيده و مورد بحث قرار داده است كه عبارتند از:
تاريخ يعقوبى (چاپ دار صادر), نهج البلاغة (چاپ عبده و صبحى صالح), شرح عقائد النسفى (چاپ سال ١٣١٣ق), اقتضاء الصراط المستقيم احمد بن محمد بن صديق غمارى حسنى (چاپ دوم, مطبعة انصار السنة), اهوال القبور حافظ ابن رجب (چاپ مكه مكرمه), البحر المحيط ابوحيان (چاپ مطبعة السعادة), جامع بيان العلم (چاپ سعودى, سال ١٣٨٨ق), الصواعق المحرقه (چاپ ١٣٨٥ق), ديوان المتنبّى (چاپ چهار جزئى برقوقى و…), صحيح الترمذى, اخبار الحمقى والمغفلين ابن جوزى (چاپ سال ١٣٨٦/ كه طابع به حذف و اسقاط در آن تنبيه و تصريح كرده و از اين لحاظ در عداد كتاب هاى پيشين نيست), حياة محمد[ص] از هيكل (چاپ دوم به بعد كه خود مؤلف ـ گويا به طمع حطام دنيا ـ در آن حذف و اسقاط روا داشته), طبقات المعتزلة (چاپ دكتر على سامى النشار, و عصام الدين محمدعلى), الابانه يِ اشعرى, مجمع البيان طبرسى (چاپ دار إحياء التراث العربى), مختصر تاريخ الدول ملطى (چاپ مطبعة الآباء اليسوعيين, بيروت), الأغانى, مقاتل الطالبيين (طبع هاى مختلف), مسند احمد, الطبقات ابن سعد, صحيح مسلم, شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى, صحيح البخارى, تطهير الجنان, المعارف ابن قتيبه (چاپ سال ١٣٥٣ق), تاريخ الطبرى, الكشكول شيخ بهائى (چاپ مصر).
٥٨. ر.ك: جهاد الامام السجاد(ع), چاپ دوم, ص٢٤٠; به نقل از: امالى شيخ طوسى, مجلس٣٧.
٥٩. چه, به قول استاد علامه محمدرضا حكيمى, (عاشورا, بازخوان تورات و انجيل و زبور است, در معبد اقدام…) و (عاشورا, ترتيل آيات قرآن است, در الواح ابديت…) (عاشورا مظلوميتى مضاعف, قم: دليل ما, ١٣٨١ش, ص٢٧).
٦٠. مى نويسم:
در متن مطبوع مناقب ابن شهرآشوب گوينده اين شعر را (خالد بن معدان) ضبط كرده اند (ر.ك: چاپ سنگى طهران, ج٢, ص٢٢٨; و چاپ دارالاضواء, ج٤, ص١٢٧).
در روضة الواعظين به نام شاعر آن تصريح نشده و تنها گفته شده: (قال الشاعر) (تحقيق: غلامحسين المجيدى و مجتبى الفرجى, ج١, ص٤٤١).
اربلى در كشف الغمه بيت (ويكبّرون بأن قتلت…) را به عنوان يك بيت از چكامه اى كه (ديك الجن) براى سيدالشهدا(ع) سروده است, آورده و ستوده (ر.ك: چاپ بنى هاشمى, ١٣٨١ق, ج٢, ص٦٩).
اگر شعر از خالد بن معدان باشد, قاعدتاً از خالد بن معدان طائى است كه از تابعين شمرده شده (ر.ك: الطليعة من شعراء الشيعة, السماوى, تحقيق الجبورى, چاپ اول, ج١, ص٣٠٥). نيز چنان كه آقاى كامل سلمان جبورى نوشته اند (ر.ك: همان, هامش) اين شعر در ديوان ديك الجن كه ملوحى و درويش گرد آورده اند, نيامده است.
به هر روى اين را نيز مى دانيم كه, عبدالسلام بن رغبان مشهور به (ديك الجن) (١٦١ـ ٢٣٥ يا ٢٣٦ق), شاعرى متشيع بوده و او را مراثى حسينى هست (ر.ك: الكنى والالقاب, ج٢, ص٢٣٧; و الطليعة, ج١, ص٥٠٣ ـ٥٠٧).
٦١. ر.ك: عاشورا مظلوميتى مضاعف, ص٣٦.
٦٢. آرى, آن حسين ـ كه سلام خدا بر او باد ـ و آن عاشورا كه اسلام را زنده كرد و آزادگى را پاس داشت.
حقيقت اين شهيد و اين عاشورا, مع الاسف, در بيان (شمارى منبرى و مداح حرفه اى) تحريف گرديده (ر.ك: عاشورا مظلوميتى مضاعف, ص٧٦) و عاشورايى كه براى عدالت برپا شد, آگاهانه و ناآگاهانه, در راه تكاثر و اتراف و اسراف و اجحاف و اتلاف مال مردم مصرف مى شود (ر.ك: همان, ص٢١) و با دورى از تعاليم اهل بيت(ع) به يك (نام) و (صورت) بدل مى گردد! و در ساحت عمل و نظر با عاشوراى راستين مى ستيزد!
درباره وضع برخى منابر و منبريان, تاكنون بسيار گفته شده; ولى درباره بحران روزافزون آن (مداحى حرفه اى) كذائى, ر.ك: فصلنامه فرهنگ اصفهان, ش٢٣, بهار ١٣٨١ش, ص٩٧ـ٩٩, مقاله آقاى رضا جديدى, تحت عنوان نوحه خوانى در ايران.
٦٣. نگارنده به خود مى بالد كه اين كتاب را براى هموطنان فارسى زبانش به پارسى درآورده و به زودى منتشر خواهد كرد. همچنين ترجمه جهاد الامام السجاد(ع) را آغاز كرده كه بر اتمام آن از خداى قادر منان توفيق مى خواهد.