آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - دبستان واعظين و گلستان ناظرين - عاطفى حسن
دبستان واعظين و گلستان ناظرين
عاطفى حسن
سوره دوازدهم قرآن كه در آن داستان يوسف مطرح است و با توجه به آيه سوم اين سوره, به احسن القصص يا خوش ترين قصه ها شهرت يافته است. در اين داستان سخن از آوارگى يوسف و حسادت برادران بر وى و حديث دلدادگى زليخا و مطالبى ديگر به ميان مى آيد كه هر كدام جداگانه شايان توجه است و در فضيلت اين سوره روايات بسيارى آمده; از جمله (در خبر است كه صحابه رسول گفتند ما را آرزوى آن مى بود كه خداوند به ما سورتى فرستادى كه در آن امر و نهى نبودى و نه وعد و وعيد. تا ما را به خواندن آن تنزّه بودى و دل هاى ما در آن نشاط و گشايش افزودى. پروردگار بر وفق آرزوى ايشان اين سوره فرو فرستاد.١)
اين داستان از ديرباز مورد توجه خاص مفسّران و شاعران بوده و براساس اين گفتار آثار ارزنده اى به وجود آورده اند. اصل اين داستان عبرى است و نخستين بار در سفر تكوين تورات آمده است. سپس در فارسى و عربى و ديگر زبان ها قسمت هايى بر آن افزوده شده است.
نام معشوقه يوسف (زليخا) است كه در تورات و قرآن به آن اشاره اى نشده است. قديم ترين مأخذ آن در زبان فارسى ترجمه تاريخ طبرى اثر بلعمى است. برخى از شعراى پارسى گوى كه منظومه يوسف و زليخا سروده اند و يا منظومه اى در اين مورد به آنان منسوب است, عبارتند از:
ابوالمؤيّد بلخى, فردوسى,٢ جامى, پير جمال اردستانى, ناظم هروى, آذر بيگدلى, شهاب ترشيزى,٣ نامى اصفهانى, خاورى كاشانى٤ و….
يكى از اين منظومه هاى فارسى (يوسفيه) ميرزا هادى بن ابوالحسن شريف نائينى, متخلّص به هادى است كه داستان يوسف را با تطبيق بر حوادث كربلا و شهادت امام حسين(ع) و در سال ١٢٤٣ق در سفر حج به نظم كشيده است. برخى از گويندگان ترك زبان كسانى چون: خطايى, شكارى, كمال پاشازاده, كافى, خليفه و بهشتى و… منظومه يوسف و زليخا سروده اند.
همچنين برخى از نويسندگان گذشته و معاصر ايران پيرامون اين داستان به بحث و بررسى پرداخته اند.
از معاصران: دكتر عبدالرسول خيام پور,٥ جلال ستّارى,٦ محمّدعلى تربيت و….
اما برخى از تفسيرهاى سوره يوسف كه به زبان فارسى يا عربى نوشته شده است, عبارتند از:
١. تفسير على بن ابراهيم, معروف به (تفسير قمى). وى در زمان امام حسن عسكرى(ع) در قيد حيات بوده و تا سال ٣٠٧ق زيسته است.٧
٢. تفسير سوره يوسف (السّتين الجامع للطائف البساتين) املاى احمد بن زيد طوسى به فارسى كه به اهتمام آقاى محمد روشن در سال ١٣٥٦ خورشيدى در تهران به طبع رسيده است; بنگاه ترجمه و نشر كتاب.
٣. تفسير سوره يوسف, از ملا معين معروف به مسكين فراهى, مؤلف بحر الدرر.٨
٤. تفسير سوره يوسف از ملا على بن على نجار شوشترى, شاگرد سيد نورالدين محدث جزايرى. به گفته فرزندش سيد عبدالله شوشترى: (احسن القصصى كه پيشگاه طاق ايوان حسن و جمال يوسف صفتان مصر معانى را زينتگرى تواند نمود….)٩
٥. تفسير سوره يوسف به نام (انوار يوسفيّه) از مفتى مير محمد عباس شوشترى لكهنوى, متوفى ١٣٠٦ق.١٠
٦. تفسير سوره يوسف از سيد ابراهيم بن سيد محمدتقى بن سيد حسين بن سيد دلدار على نقوى, متوفى ١٣٠٧ق. نواده او در تاريخ مشاهير هند ذكر كرده است.١١
٧. تفسير سوره يوسف به نام (احسن القصص) از تاج العلماء سيد على محمد بن سلطان العلماء سيد محمد بن علامه سيد دلدار على نقوى نصيرآبادى, متوفى ١٣١٢ق.١٢
٨. تفسير سوره يوسف از سيد على بن ابى القاسم بختيارى اصفهانى, متوفى ١٣١٢ق.١٣
٩. تفسير سوره يوسف مشتمل بر مواعظ از سيد على اكبر بن سيد محمد بن سيد دلدار على نقوى نصيرآبادى لكهنوى, متوفى ١٣٢٦ق.١٤
١٠. تفسير سوره يوسف از ميرزا محمدتقى اشراقى كه در سال ١٣٦٧ق به چاپ رسيده است. مؤلف از معاصران است و در رمضان ١٣٦٨ درگذشته است.١٥
١١. (جمال انسانيّت) يا تفسير سوره يوسف, تأليف نعمت الله صالحى نجف آبادى, چاپ ١٣٦٤ش.١٦
اما تفسير سوره يوسف به نام دبستان واعظين و گلستان ناظرين اثر احمد بن محمدباقر بن محمدعلى آرانى كاشانى است كه در چهل ويك سالگى اقدام به تأليف اين كتاب كرده است. وى در اين باره مى گويد:
چون از ابتداى تكليف الى الحال كه چهل ويك سال از عمر اين غريق بحر تحيّر و نادانى گذشته, اغلب اوقات به مطالعه كتب احاديث و اخبار پرداخته و بسيارى از احوالات انبيا و اوليا و عرفا و ادبا و بلغا و شعرا و حكما و حكايات و روايات و قصص و نكات و معجزات و كرامات ايشان را ديده و برخورده ام, با خود خيال كردم كه چون بر عمر ناپايدار اعتمادى نيست و روزگار را قرارى نيست, بهتر آن كه در اين بقيه عمر خود را مشغول عملى نمايم كه از جمله باقيات صالحات بوده, در يوم لاينفع مال و لابنون, دستگير اين بيچاره گردد. ديدم مقتضاى احاديث و اخبار, عملى بهتر از نشر احاديث و اخبار ائمه اطهار نيست. به خصوص هرگاه مفسر قرآن باشد و چون موافق آيه وافيه (ونحن نقُصُّ احسن القصص) قصه يوسف بهترين حكايات است, مجموعه اى بپردازم از قصه يوسف كه محتوى باشد بر تفسير سوره شريفه يوسف و ملايمات و مناسبات و بعضى دقايق و نكات و مشابهات با شهادت شهداى راه خدا و بعضى معجزات ائمه هدى و كلمات حكما و عرفا و بعضى اشعار شعرا باشد; هرچند كتاب هاى بسيار و مجلدات بى شمار, علماى اخبار ساخته و پرداخته اند در اين مطلب, و هر يك به قدر وسع و طاقت سعى ها كرده و رنج ها كشيده. خواستم تا اين مجموعه محتوى بر مطالب همه آن ها بوده باشد تا ناظرين از مطالعه ساير كتب مستغنى باشند. به تأليف آن پرداختم و اين كتاب مستطاب را مسمّى گردانيدم به (دبستان واعظين و گلستان ناظرين) و آن را مرتب نمودم بر يك مقدمه و دوازده باب و خاتمه به عدد چهارده معصوم پاك باشد….
اين كتاب چنان كه مؤلف اشاره كرده مشتمل بر يك مقدمه و دوازده باب و يك خاتمه است.
از زندگى مؤلف اطلاعات چندانى در دست نيست; اما آنچه كه مى دانيم وى از علما و فقهاى قرن سيزدهم خطه آران است و با اشاره خود از علم تفسير آگاهى داشته است. فرزند مؤلف, ملا محمود امام جمعه آران, صاحب (عقد اللآلى و قلائد الاخبار) متوفى به سال ١٣٣٧ق است كه پدر نظام وفا (متوفى ١٣٤٣ش) شاعر معاصر مى باشد. بنابراين بايد تولد ملا احمد صاحب تفسير در روزگار فتحعليشاه و وفاتش در عهد ناصرالدين شاه اتفاق افتاده باشد. در تأييد اين گفتار آن كه مؤلف در تفسير خود از آثار محمدتقى سپهر كاشانى (متوفى ١٢٩٧ق) و فتح الله خان شيبانى (١٣٠٨ق) ياد كرده كه از معاصران وى بوده اند.
اين تفسير با تطبيق و توجه به وقايع كربلا و شهادت حسين بن على(ع) به رشته تحرير درآمده و از جهت توجه به اين موضوع با منظومه يوسفيه ميرزا هادى بن ابوالحسن نائينى وجه اشتراك دارد.
نثر كتاب ساده ولى جنبه ادبى چندانى ندارد و از آن جا كه مؤلف از مآخذ مختلف بهره گرفته است, كلامش يك دست و هماهنگ نيست. گاهى به زبان روز سخن مى گويد و زمانى به شيوه نثر كهن به ذكر وقايع مى پردازد. براى شاهد مثال ها در متن اشعارى به فارسى و عربى از شعراى گذشته و معاصر نويسنده نقل مى كند و گاهى نيز مؤلف اشعارى از خود مى آورد.
از ويژگى هاى نسخه موجود, يكى آن كه تقريباً يك سوم از كتاب از آغاز با شكسته نستعليق خوش, كتابت شده است كه در برخى موارد خط خوردگى هايى وجود دارد و اصلاح شده است و در پايان كتاب نيز چند صفحه اى با همين خط است. قسمت ديگر كتاب با شكسته نستعليقى معمولى نوشته شده و كاتب شخص بى سوادى بوده كه كتاب را بر او املا كرده اند و نوشته است. زيرا در اين قسمت اين گونه غلط ها به چشم مى خورد:
خاهى (خواهى), خاهند (خواهند), عطاب (عتاب), زروه (ذروه), خاب (خواب), برخواستن (برخاستن), صحاب (سحاب), شهر صبا (شهر سبا), وصيله (وسيله). گاهى نيز در اثر تندنويسى و يا شكل نويسى پاره اى از واژه ها را غلط نوشته است; مانند مصارت به جاى مصابرت و تاريخ طبرسى به جاى تاريخ طبرى.
قطع نسخه: ٣٤ھ٢١ سانتيمتر.
در اين تأليف, نويسنده معمولاً از ذكر نام مؤلفانى كه از آثار آن ها بهره مند شده است, خوددارى كرده و بيش تر به مأخذ اشاره نموده است. قسمت عمده مآخذ وى چنين است:
١. ارشاد القلوب الى الصواب), از ابى محمد, حسن بن ابى الحسن بن محمّد ديلمى معاصر فخرالمحققين پسر علامه حلى.١٧
٢. (اسرار الشهاده) از ملا آقا دربندى (ملا آقا بن عابد بن رمضان بن زاهد شيروانى دربندى حائرى) متوفى ١٢٨٦ در تهران.١٨
٣. امالى شيخ صدوق.
٤. (جواهر التفسير) به فارسى از ملا حسين بن على واعظ كاشفى (متوفى ٩١٠ق) كه به نام امير عليشير نوايى فراهم ساخته است.
٥. (حليةالمتقين) از علامه ملامحمدباقر مجلسى.
٦. درج الدّرر از فتح الله خان بونصر شيبانى.
٧. روضةالصفا تأليف محمد بن خاوند شاه, ميرخواند.
٨. زهرة الرياض و نزهة المرتاض) در مواعظ, اثر سيد جمال الدين ابوالفضايل احمد بن موسى طاووس الحسينى الحلى.١٩
٩. (زبدة التواريخ) كه زبدة التصانيف هم گفته شده است. از ملا حيدر بن محمد خوانسارى استاد آقا حسين خوانسارى.٢٠
١٠. (طبقات ناصرى) تأليف قاضى ابى عمرو منهاج الدين بن سراج الدين جوزجانى معروف به منهاج سراج متولد ٥٨٩ق از ادباى سيستان كه در سال هاى ٨ ـ٦٥٧ به فارسى تأليف يافته است.
١١. (طوفان البكاء) مشهور به جوهرى, مقتل فارسى از ميرزا ابراهيم بن محمدباقر جوهرى, اصفهانى مدفن, متوفى ١٢٥٣ق.٢١ در متن از اشعار جوهرى استفاده شده. بايد توجه داشت كه جوهرى گرگانى نيز از شعراى متقدم است كه اشعار مراثى دارد و مجلسى در جلد دهم بحار از او نقل كرده است.
١٢. تاريخ طبرى از محمد بن جرير طبرى.
١٣. قصص الانبيا احتمالاً جلد پنجم بحارالانوار.
١٤. قصص اللّطايف.
١٥. كافى, از محمد بن يعقوب كلينى.
١٦. كشف الاسرار از رشيدالدين ميبدى.
١٧. مخزن البكاء در مقتل از حاج محمد صالح برغانى برادر شهيد ثالث ملا محمدتقى بن آقا محمد برغانى قزوينى.٢٢
١٨. (مناقب) (مناقب آل ابى طالب) تأليف رشيدالدين محمد بن على بن شهرآشوب سروى مازندرانى, متوفى ٥٨٨ق كه در دو مجلد به سال ١٣١٣ق در بمبئى به چاپ رسيده است.٢٣
١٩. (ملهوف) از سيد بن طاوس, به (اللّهوف) مشهورتر است.٢٤
٢٠. منهج (منهج الصادقين) اثر ملا فتح الله كاشانى.
٢١. ناسخ التواريخ, جلد اوّل از كتاب دوم, تأليف محمدتقى لسان الملك سپهر كاشانى.
٢٢. نور العيون, مختصرى از (رياض الشهاده) از ملا محمّدحسن بن معصوم شيرازى جد صاحب طرائق الحقايق كه در بمبئى به چاپ رسيده است.٢٥ كتاب ديگرى نيز به اين نام از ميرزا محمدباقر شريف الحسينى اصفهانى قمى صاحب مشارق المهتدين است.٢٦
٢٣. وسائل, از محمد بن حسن معروف به شيخ حر عاملى.
٢٤. مثنوى (يوسف و زليخا) از لطفعلى بيگ آذر بيگدلى, صاحب آتشكده. نويسنده تفسير ابيات بسيارى از اين منظومه نقل كرده است.
قسمت هايى از دبستان واعظين
آغاز: (ستايش و سپاس حضرت حسن آفرينى را سزا است كه يوسف نفس قدسى صفات ملكوتى ملكات را از يعقوب عالم كلّيّت و تجرّد دور و از كنعان وحدت و تفرّد مهجور ساخت, و به چاه ظلمت طبيعت انداخت. و نيايش بى قياس, پادشاه عزيزى را درخور است كه او را از دنياى عوالم علوى بركنار و در حضيض دنياى سفلى گرفتار نمود و ثناى جميل حضرت ذوالجلالى را درخور است كه سناى معرفت و شناسايى اش روشنى بخش زواياى چاه ضماير عارفان گشته. و حمد بى حدْ حضرت محمودى را سزد كه يوسف نفس قدس در چاه بدن محبوس راه جبرئيل انس مأنوس گردانيد. و شكر و سپاس منعمى را برازنده كه از چاهش به ذروه اوج قرب برسانيد و در مصر عزتش عزيز گردانيد. معروفى كه قول كلى در ادراك كنه ذاتش ماعَرَفناكَ حقّ معرفتك, گفته و عليمى كه حواس خمسه در سرّ درجات كمالش چون خمسه متحيّره منهاج تحيّر پيموده. خداوند رايى كه خداوندان رؤياى صادقه را خداوندان رتبه عاليه نمود, مالك الملكى كه كمند وهم به كنگره جلالش تارى و دست عقول از دامن رداى كبرياييش كوتاه است. قادرى كه زليخاى عقل را پير يوسف عشق نمود و يعقوب محبت را در بيت الاحزان حسن گرفتار فرمود. ذوالجلالى كه قربانيان كوى وفايش به شفاعتگرى سرافراز و جان باختگان ديار ابتلايش در صف محشر از جميع مردم ممتازند. منعمى كه تنگ دستان ايام قحط٢٧ را ديده اميد به شهرستان مرحمتش باز است. كريمى كه بدر منير و خورشيد عالمگير به منصب خوانسالاريش مأمور و سرافراز. متكلمى كه قرآن مجيد از خزانه رحمتش در شب قدر به مضمون (انّا انزلناهُ فى ليلة) نزول نمود و آن را به احسن القصص مزيّن فرمود. وه وه چه كتابى كه سى پاره جزوهاى شريفش تمام آيت رحمت است و مسوّدات اوراق عزيزش سياهه بارخانه هاى فيض و نعمت. كلمات متواليه اش از بحر بى كران فيوضات دو جهانى موج ها است و آيات متواتره اش به خصوص در يوسف در شكست جنود شهوت هاى نفسانى فوج ها.
ناله مقرّبانش بختيان باركش تكليف را در طريق اطاعت شرع شريف حدى است, و گلبانگ قاريانش سالكان مسالك عباد را مبشّر وصول به سرمنزل سعادت ابدى. سيم تنان اوراقش در نظر حقشناس هريك معشوق دلكش, و سياه فامان مدادش هركدام نازنين ليلى وشى. هى هى خجسته كتابى كه قفل باب پيران است و دندانه كليد ابواب احكامات, و نواهيش طوق اعناق فرمان پذيران است. و حكاياتش غمزداى جماعت دلگيران. چشمه آب هدايت است و مجموعه قصص و حكايت, زبان گويى است عذر خواه. چراغ مرد و زن و شمع فروزانى, چراغ دل مؤمنان از تلاوت آن روشن. احترامش نشان تضاعف حسنات و تلاوتش باعث محو سىآت. چه زنگ هاى غفلت كه به تفكر در معانيش از آيينه دل مى توان زدود و چه حاصل هاى طاعت كه به داس تدبير در آن, از مزرع عمر بتوان درود, و بر آن قصص و حكاياتش خود را شايسته نظر قبول حق بتوانند گردانيد, و عاملان اوامر و نواهيش به صعود نردبان سى پله جزوهايش خود را به ايوان بلند بنيان قرب حضرت معبود مى توانند رسانيد. شعر:
الهى ستايش تو را در خور است
كه ز اوهام ذات تو بالاتر است
چه هستى كه هر هست از هست توست
به هر برترى بنگرى پست توست
و صلوات بى پايان و زاكيات فراوان, تحفه روان عزيز مصر نبوّت و يوسف كنعان رسالت و يعقوب ملك جلالت كه زندانيان تنگناى جهل را به وسعت گاه عالم علم رسانيده و گمگشتگان وادى حيرت را به جاده هدايت كشانيده است. سروى كه به نداى غمزداى مَن يبكى او ابكى اَو تباكى على الحسين وَجَبتْ له الجَنّه, فرق ثلثه را از بحر عصيان به ساحل جنان كشانيد. بيت:
آن يوسفى كه كهنه زليخاى دهر را
پيرانه سر دوباره اش از سر جوان نمود
و بر خليفه برحق, و وصيّ مطلق. شعر:
باعث ايجاد خلقت بلكه خود معشوق خلق
دست حق… پرتو پروردگار
آن كه بنوشته قضا بر قبضه شمشير او
لافتى الاّ على لاسيف الاّ ذوالفقار
و بر يازده فرزند ارجمند آن كه پيشوايان ناسند و مؤسس اساس اين بلند كرياس. دليلان جاده آگاهيند و ترجمان وحى الهى. خلفاى برحق و امامان مطلقند:
گهرهاى عمّان عزّ و شرف
كه هر هشت و چارند از يك صدف
و بر اصحاب والا جناب كه هريك نجم فلك, هرآينه كه: (اصحابى كالنّجوم بايّهم اقتديتُم اهديتُم) و شمسه ايوان غنايند. اما بعد چنين گويد بنده اثيم جانى احمد بن محمدباقر بن محمدعلى الآرانى الكاشانى كه چون از ابتداى تكليف الى الحال كه چهل ويك سال از عمر اين غريق بحر تحيّر و نادانى گذشته, اغلب اوقات به مطالعه كتب احاديث و اخبار پرداخته و… اميد از ناظرين كه هرگاه بر سهوى و غلطى برخورند به ذيل عفو آن را پوشانيده و به ديده اغماض در آن نگرند. باللّه التوفيق والمعين.
مقدمه در ثواب فضيلت تلاوت قرآن و عدد آيات و سوره ها و كلمات و حروف آن و در اين كه چند آيه در اوامر و نواهى است و چند آيه در قصص و حكايات است, و چند آيه در مطالب ديگر است و ثواب و فايده تلاوت سوره شريفه يوسف. باب اول: در سبب نزول سوره يوسف; باب دوم: در جهت آن كه چرا خداوند عالم حكايت يوسف را در اين سوره شريفه احسن القصص ناميده و ملايمات و مناسبات اين مطلب; باب سيم: در سبب ابتلاى حضرت يعقوب(ع) به فراق يوسف(ع) و ملايمات و مناسبات آن; باب چهارم: در سبب حسد بردن برادران به يوسف و مذمت حسد و معالجه مرض حسد و آنچه مناسب به اين مقام است; باب پنجم: ابتداى قصه يوسف و تولد آن, با آن كه برادران فريفته به صحرا برده, خواستند به چاه افكنند و آنچه دخل به اين كيفيت دارد; باب ششم: در چگونگى احوال يوسف در وقت انداختن به چاه و كيفيت آن در چاه تا وقتى كه او را به مالك فروختند و ذكر چيزهايى كه مناسب اين مقام است; باب هفتم: در بيرون آوردن يوسف را از چاه و كراماتى كه از آن حضرت به ظهور رسيد در بين راه تا شهر مصر و گزارشات بين راه و تقريبات اين مطلب; باب هشتم: در ورود شهر مصر تا زمانى كه عزيز مصر يوسف را خريد و به خانه زليخا برد; باب نهم: در بيان سلوك زليخا با يوسف و چگونگى عشق و محبت آن نسبت به يوسف تا وقتى كه آن را به زندان انداخت; باب دهم: در كيفيت سمت هاى يوسف در زندان و سلوك آن حضرت در زندان و حسن اخلاق آن جناب با زندانبان و معجزاتى كه در زندان از آن بروز كرد و امورى كه متعلق به اين مقام است تا وقتى كه آن را نزد ملك ريّان بردند و خواب ديدن پادشاه; باب يازدهم: در كيفيت رسيدن يوسف به پادشاهى و دقايقى كه با آمدن برادران روى داد و حركات آن حضرت نسبت به برادران و تمثيلات و تشبيهات اين وقايع كه مناسب اين باب است; باب دوازدهم: در خواستن يوسف, بن يامين و يعقوب را به شهر مصر و چگونگى حالات ايشان و مناسبات اين امور. خاتمه: در كيفيت حالات زليخا بعد از سلطنت يوسف و وفات يوسف. اما مقدمه….)
بخش هايى از كتاب
(باب دوم: در جهت آن كه چرا خداوند عالم حكايت يوسف را در اين سوره شريفه احسن القصص ناميده و ملايمات و مناسبات اين مطلب. بدان كه علماى تفسير و وقايع نگاران كتب سير و اخبار وجوه بسيار در احسن القصص بودن اين قصه مرقوم كلك در سلك فرموده اند و ان شاءاللّه تعالى آنچه به نظر اين قاصر رسيده به حيّز تحرير در آورده خواهد شد و باللّه التّوفيق. منها آن است كه اين قصه از ابتدا تا انتها در زمان مديد و عهد بعيد به وقوع پيوسته. شيخ حسن بصرى فرموده است: از ديدن خواب تا به رجوع فرزند به پدر اعنى يوسف به يعقوب, مدت هشتاد سال بود و در اين مدت هر روز يعقوب مكروب را سالى حالى طارى مى شد و هر ماهى ناله و آهى, و هر هفته غم نهفته, هر روزى سوزى, و هر شبى تبى, و هر دمى غمى و هر ساعتى شناعتى و هر طرفةالعين فراق قرّةالعينى بود. چون اين قصه مشتمل بر اين وقايع غريبه بود و بدايع عجيبه رخ نمود, لهذا ربّ ودود آن را احسن القصص فرمود. منها آن است كه اين قصه منسوب به چهار كريم است: اوّل آن كه گوينده كريم است كه: ما غَرَّكَ بربّكَ الكريم. دوم شنونده كه رسول باشد, كريم بود; كه وَانّه لقول رسول كريم و بيان احوال شخص كريم بود كه يوسف باشد كه ان هذا الاّ ملك كريم و ذكر آن در قرآن كريم بود كه انّه القرآن كريم و چون كرم بهترين صفات بلكه گل سر سبد بهترين حسنات است و قصه اى كه از كريمان باشد, بهترين قصه ها است… منها آن است كه قصه هاى پيغمبران ديگر در سوره هاى متفرقه مذكور است و تمام اين قصه در يك سوره مذكور است. قصه نوح در دوازده سوره مسطور است. قصه هود در چهارده سوره مرقوم است, و قصه صالح(ع) در يازده سوره مبيّن است و قصه ابراهيم(ع) در هيجده سوره معيّن است, قصه لوط(ع) در نه سوره پيداست و قصه موسى(ع) در بيست ونه سوره هويداست و قصه شعيب(ع) در سه سوره ياد است و قصه عزيز در دو سوره ايراد است. قصه ايوب(ع) در دو سوره تعداد كرده شده. قصه يونس(ع) در چهار سوره پيداست و قصه داود(ع) در پنج سوره كشيده شده است. قصه سليمان(ع) در چهار سوره مقرّر است. قصه زكريا(ع) در سه سوره محرّر است. قصه يحيى(ع) در دو سوره معهود است و اما قصه يوسف(ع) در يك سوره از ابتدا تا انتها مذكور و مزبور و مسطور و مشهور است و دور نيست كه جهت احسنيّت آن اين باشد. منها آن است كه قضاياى انبياء و محنت و مشقّت ايشان از بيگانگان و كافران بوده ا
ست. قصه يوسف(ع) و جور و جفاى آن از آشنايان و برادران و دوستان وى بوده است.)
(من از بيگانگان هرگز ننالم
كه با من هرچه كرد آن آشنا كرد)
(بدان كه سه كس در حق يوسف سه چيز خواست و خداوند غير آن خواست و اراده حق بر خواست ايشان غالب آمد: اول يعقوب خواست كه برادران از خواب يوسف مطلع نشوند; خداوند خواست كه ايشان آگاه شوند و آگاه شدند. يعقوب خواست كه برادران با يوسف دوستى نمايند; خداوند دشمنى ايشان را آشكار نمود. سيّم برادران خواستند كه يوسف را از نظر پدر غايب سازند تا مهر آن از دلش برود; خداوند آن محبت را زياد كرد. پس بدان كه هيچ مطلب بى خواست خدايى صورت نگيرد و هيچ كارى بى حكم تقدير راست نيايد. واللّهُ غالب على امره.٢٨ اما هريك را هرچه پيش آمده جهتش آن بود كه از ذكر خدا غافل و به كارهاى خدايى جاهل بودند. تقريب نقل شده است كه: رابعه عدويه روزى قدرى آرد خمير كرده بود و در نماز ايستاده به خاطرش بگذشت كه خمير آيا برآمده يا نه؟ چون از نماز فارغ شد خواب بر او غالب شده, بهشت را به خواب ديد و غرفه اى ديد از يك دانه ياقوت و كنگره هاى بى عدد در آن غرفه ديد. ناگاه سنگى از هوا درآمده و بدان كنگره ها آمده و همه را خراب كرد. پرسيد كه اين غرفه از آن كيست؟ گفتند: از رابعه است. گفت: اين كنگره هايش را چرا خراب كردند؟ گفتند: زيرا كه در نمازش [دل] غايب شد و اين سنگ, حقيقت از دل اوست كه آمده و قصرش را خراب كرد. پس هرگاه فى الجمله تغافل در نماز باعث خرابى خانه آخرت شود, پس تغافل سال هاى دراز البته خانه دنيا را نيز خراب سازد. رباعى:
يك چند دويديم نه از راه صواب
برداشته از روى خودى پاك نقاب
اكنون كه همى پاك كنم چشم ز خواب
هم نامه سيه بينم, هم عمر خراب
پس هيچ چيز باعث خرابى دنيا و آخرت مثل غفلت نيست.)
اين داستان در تفسير سوره يوسف از احمد بن محمد بن زيد طوسى چنين آمده است, و پيداست كه ملا احمد آرانى از اين مأخذ برگرفته است: (رابعة العدويه ـ رحمةالله عليها ـ خمير كرده بود. چون در نماز ايستاد بر خاطرش بگذشت اين خمير خاسته است يا نه؟ چون از نماز فارغ شد, خوابى بر او درآمد. بهشت را به خواب ديد و در آن جا كوشكى ديد از يك دانه ياقوت سرخ و به عدد ستارگان آسمان بر او كنگره ديد و سنگ از هوا درمى آمد و بر آن كنگره ها مى افتاد و ويران مى كرد. پرسيد كه اين كوشك از آن كيست؟ گفتند: از آن رابعه. گفت: اين كنگره ها چرا ويران مى كنند؟ گفتند: در نمازش دل غايب شد. اين سنگ از منجنيق غيبت دل اوست كه مى آيد و اين كنگره ها خراب مى كند. لطيفه: آن كه در يك لحظه در نماز دلش غايب شود, كوشك او در بهشت ويران شود. اى كسى كه عمرى است تا در نماز حضور دل نديده اى, چگونه قاعده دين تو آبادان شود.)
(يك چند دويديم نه در راه صواب
برداشته از روى خرد پاك نقاب)
(اكنون كه همى باز كنم چشم ز خواب
هم نامه سيه بينم, هم عمر خراب)
(ص١ـ٢٧٠)
نمونه اى از سبك كهن نثر متن
(زليخا هر روز يوسف را به زيورى مى آراست و او را به نظر خلق جلوه مى داد. مشّاطه عشق, حسن او را در نظر زليخا بيش تر جلوه مى داد و هرچند جمال يوسف زيبا مى نمود. دل حزين زليخا شيداتر مى شد و هميشه همّت زليخا مصروف آن بود كه آن رشك حورا در خانه محصور باشد, و پيوسته خاطر يوسف مايل به آن بود كه طواف صحرا نمايد. بلكه از جانب پدر خبرى به آن برسد. چون زليخا يوسف را به سير و گشت مايل ديد, فوجى از بندگان خاص خود را به ملازمت او مخصوص كرد تا به هر طرف كه آن شاهسوار ملك خوبى خرامد, چون ركاب در قدم او باشند, و طرفة العينى از خدمتش غافل نباشند و هرگاه كه آن جناب به طواف صحرا و كشت رفتى, ملازمانش هر يك به طرفى رفتى. او بر سر راه كنعان آمدى و باد صبا را مخاطب ساختى و حديث و گفت وگويى كه انفس و آفاق را تاب شنيدن آن نبودى, سر كردى و گاه بودى كه آتش شوق چنان ملتهب شد كه تسكين آن به آب صبورى آسان دست ندادى. روزى به عادت معهود بيرون آمده و چشم به راه كنعان نهاده, ناگاه شتر سوارى ديد كه مى آيد. يوسف از او پرسيد: كه از كجا مى آيى؟ گفت: از زمين كنعان. گفت: از كدام نواحى؟ و از كدام مرعى؟ گفت: از مرعاى آل يعقوب(ع). يوسف نام يعقوب شنيد, زيانى ديد, مدهوش شده و بر خاك افتاد. اعرابى از ناقه فرود آمده و سر او را بر كنار گرفته و چندان توقف نمود كه به حال خود آمد. آن گاه پرسيد كه يا صاحب الناقه, اسرائيل اللّه را مى شناسى؟ گفت آرى با اين دو نرگس ديده, جمال او را ديده ام و به هر دو چشم, سرمه معرفت او را كشيده ام. او ثمره شجره اسحاق(ع) و ميوه دل ابراهيم است. يوسف فرمود كه او را به چه حالت گذاشتى؟ گفت: سوزان و بريان و نالان و گريان و غريق بحر بى پايان هجران. يوسف موج بحار ديدگان را به اوج كره اثير رسانيده گفت: يا ليت راحيل لم تلدنى; كاشكى راحيل مرا نزادى. و فرمود آيا شود پيغامى از من به وى رسانى؟ شتر سوار گفت: آرى. آن جناب فرمود شرط سفارت آن است كه چون به زمين كنعان برسى, در شب به حوالى مكان آن پير كنعان بروى و چون آن بزرگوار از اوراد فارغ شود, خدمت وى رسيده و حديث تمادى ايام فراق و توالى آلام اشتياق معروض داشته و بگويى: ايّها المهموم, هذه رسالة من ولدك المظلوم; اى شيخ غم رسيده و اى پير الم كشيده, اين رسالتى است از فرزند ستمديده و نور هر دو ديده ات. ايها الكئيب هذه رسالة من ولد الغريب; اى از راحت ب
يى نصيب, پيغامى آورده ام از فرزند غريب…)
نمونه اى از سبك جديد نثر متن
(…زليخا كه ديد يوسف به هيچ وجه رام نمى شود, با خود خيال كرد كه اگر چند روزى به زحمت به سر برد, قدر راحت و نعمت را خواهد داشت. گفت اى يوسف, حالا كه تو خيال شغل و كسب دارى مرا باغى است به آن جا رو و مشغول باغبانى آن جا باش و امورات آن باغ را فيصل ده… مرحوم آذر در يوسفيه خود به باغ فرستادن يوسف را به وجهى ديگر به رشته نظم درآورده…
خوش الحان بلبل باغ حكايت
چنين كرد از كهن مرغان روايت
كه چون يوسف نشد رام زليخا
نداد از سركشى كام زليخا
به خلوت دايه را دمساز خود كرد
سرشك افشاند, شرح راز خود كرد
چو يوسف را بود دل سخت چون سنگ
ز خوى اش كار بر من گشته بس تنگ
به پاسخ دايه گفتش صبر كن صبر
به صبر آمد برون مهر و مه از ابر
درون يوسف از غربت فگار است
هنوز آن مه غريب اين ديار است
به اين شهر از وطن تا اوفتاده است
در اول روز پا اينجا نهاده ست
چو زيب گلشنى بيند خجسته
در آنجا گلرخان با هم نشسته
دل او هم شود رام دل تو
دهد بى گفتگو كام دل تو
زليخا را پسند افتاد اين حرف
به جشن باغ كرد اوقات او صرف
به باغستان مصرش بود باغى
كزو نشنيده گوش بانگ زاغى
چو يوسف داخل آن بوستان شد
درون بوستان با دوستان شد…)
٥١٦ بيت از يوسف و زليخا آذر بيگدلى در اين قسمت ذكر شده است.
(…مالك بعد از آن كه دانست حضرت يوسف(ع) از خاصان بارگاه كبرياست عرض نمود كه اى يوسف, مرا به تو حاجتى است. يوسف فرمود بگوى. عرض نمود كه دوازده زن دارم و از هيچ يك اولادى ندارم و من آرزومند پسرى هستم. دعا كن كه خداوند مرا پسرى مرحمت فرمايد تا اين دولت مرا كه به واسطه خدمت به من رسيده, ديگران نخورند و در خانواده من باقى بماند. يوسف دعا كرد در حقّ وي… خداوند از آن دوازده زن بيست وچهار پسر به مالك مرحمت فرمود همه نيكو صورت, همه پاكيزه سيرت…)٢٩
(…القصه عزيز دست يوسف را گرفته به خانه آورد به زليخا سپرد. نمى دانم زليخا در آن وقت چه حالتى داشت; مرحوم آذر به تفصيل به نظم آورده است:
خوش آن ساعت كه بعد از انتظارى
فتد بر روى يارى چشم يارى
شود در نااميدى بخت يارش
درآيد بى خبر از در نگارش
ز وصل دوست بيند عالمى خوش
برآرد از همه عالم دمى خوش
غرض از بيع آن مهر دل افروز
به مصر افتاد آشوبى در آن روز
كه چشم كس چنان هنگامه ديگر
نخواهد ديد تا بازار محشر
زليخا از خروش جانفروشان
كه بودند از غم يوسف خروشان
چو گل بر سينه زد چاك و برآشفت
عزيز مصر را عمداً چنين گفت
كه امروز اضطراب مردم از چيست؟
مى دولت در اين نيلى خم از چيست
عزيزش گفت كنعانى غلامى
به مصر آورده مرد نيكنامى
زليخا گفتش از منزل برون رو
تو اين تابنده مه را مشترى شو
ببين گر لايق فرزندى توست
بخر كو مايه خرسندى توست
مرا هم بهتر از فرزند باشد
ز فرزنديش دل خرسند باشد…)
مؤلف در اين قسمت ٧٢ بيت از آذر نقل مى كند و پس از آن با رسيدن زليخا به آرزوى خود از جهت خريدن يوسف, باب هشتم كتاب خاتمه مى يابد.
باب نهم كتاب چنين آغاز مى شود: (باب نهم از اين كتاب مستطاب در بيان سلوك زليخا و چگونگى عشق و محبت آن نسبت به حضرت يوسف و رفتار آن بزرگوار تا وقتى كه آن حضرت را به زندان فرستادند.) (…چون عزيز يوسف را به خانه آورده و سفارش به زليخا نمود كه آن را گرامى دار, زليخا دست يوسف را گرفته و داخل حجره شده گفت:
اى نگارا هستم از رويت خجل
منزلى نبود برايت غير دل
غير دل نبود برايت منزلى
منزلت باشد دلم نى هر دلى
حجره را جاروب از مژگان كنم
آب پاشى از يم چشمان كنم
ميوه از سيب زنخدانت دهم
شربت از ليموى پستانت دهم
تكيه گاهى گر تو را باشد ضرور
سينه ام دارم ز عشقت چون بلور
سالها نرد محبّت باختم
خويش را رسواى عالم ساختم
بود كارم روز و شب بگريستن
تا رسيدم بر مراد خويشتن…)
اين نمونه اى بود از شعر مؤلف كتاب
نمونه هايى از كتاب
(فضيلت مجالست با علما: نقل است روزى صيادى دامى گسترده بود كه بعضى طيور صيد نمايد. در نزديكى آن دام دو سه نفر از علما بر سر مسئله اى مباحثه و مجادله علميه آغاز نهاده:
فقيهان طريق جدل ساختند
لم و لا نُسلّم در انداختند
آواز ايشان به مباحثه بلند شد. طيور از صداى ايشان رميده شده همه مرغ ها بپريدند و صياد بيچاره محروم شد. متغيرانه نزد علما رفته كه آخر اين همه داد و فرياد شما از براى چيست؟ آخر چرا صداها بلند مى كنيد؟
رشته آواز اگر باشد چو مو
صيد مطالب مى توان بستن به او
ايشان گفتند: براى ميراث خنثاى مشكل, كار مشكل شده و گفت وگوى ما بر سر حلّ آن است. صياد پرسيد كه خنثى چيست؟ و مقصود شما از آن كيست؟ ايشان گفتند: خنثى نه مرد است و نه زن, بلكه هم مرد است و هم زن. صياد اين كلمه را از آن ها ياد گرفت. پى كار خود رفت. بعد از چند روزى مرغ بسيار خوش خط و خالى و بسيار زيبا پر و بالى كه هيچ چشم مثل آن نديده, بلكه هيچ گوشى مثل آن نشنيده بود, به دام صياد افتاد و صياد آن را تحفه بارگاه سلطان نمود. سلطان را بسيار خوش آمد. امر نمود كه صد اشرفى انعام به وى دهند. وزير بخيلى بلكه لئيمى داشت. عرض نمود كه عمر پادشاه دراز باد. انعام صيادى كه مرغى به هديه آورده اين مبلغ خطير نيست. پادشاه فرمود حكمى است, كرده ام و فرمانى فرموده ام چگونه خلاف آن نمايم؟ وزير عرض نمود تدبير اين مطلب آن است كه از صياد جويا شويد كه اين مرغ نر است يا ماده؟ هر كدام را گويد بفرماييد جفت آن را هم بياور, انعامت را بگير. بعد از عمرى چنين مرغى را پيدا كرده است. ديگر كى جفت آن را پيدا نمايد. پادشاه تدبير وى را پسنديد. فرمود به صياد كه اين مرغ نر است يا ماده؟ گفت: اى پادشاه جهان, خنثى است. اين, پادشاه را خوش آمد گفت: دويست تومان انعام به وى دادند. به شرافت يك دقيقه مجالست علما و ياد گرفتن يك كلمه از ايشان, مطبوع پادشاه شده و از مال دنيا بى نياز شد…)
(ابراهيم ادهم گويد كه شبى در خواب ديدم, فرشته اى طومارى در دست داشت و چيزى مى نوشت. به او گفتم: كه اين چيست؟ و چه مى نويسى؟ گفت: نام دوستان مى نويسم. گفتم: نام من نوشتى؟ گفت: نه. گفتم: اگر از دوستان نيستم, اما دوستان را دوست دارم. در اين گفت وگو بوديم كه فرشته اى رسيد كه نام وى را نيز بنويس. كه دوستِ دوست, دوست است… زليخا يوسف را كه دوست خدا بود دوست داشت, به درجه اهل بهشت در دنيا رسيد… يوسف(ع) را سه پيراهن بود: يكى پيراهن كه علامت كذب برادران شد. كه: (جائوا على قميصه بدم كذب.) دوم پيراهن شهادت كه باعث طهارت آن شد كه, (وان كان قميصه قد من دبر.) سيّم پيراهن بشارت بود كه باعث روشنايى چشم يعقوب شده كه (اذهبوا بقميص هذا.) از پيراهن علامت كذب برادران ظاهر شد, و سبب اندوه يعقوب(ع) شد, و از پيراهن شهادت دروغ زليخا ظاهر شد و سبب اندوه عزيز شد, و زليخا رسوا شد, و از پيراهن بشارت خبر سلامت يوسف رسيد و موجب بهجت و سرور يعقوب(ع) و خجالت برادران شد….)
(مؤلف كتاب گويد كه محبّان را در راه رضاى محبوب از مال گذشتن هم نقلى نيست, بلكه محبان از جان و اهل و عيال در راه رضاى محبوب سهل و آسان گذشتند. همچنان كه قربانى كوى وفا و سركرده عاشقان درگاه خدا, حسين شهيد سر از تن جدا:
از جوانمردان عالم خوب تر
از تمام عاشقان محبوب تر
آن كه باشد مفخر افلاكيان
آن كه باشد مقتداى خاكيان
آن كه بودش يوسف مصرى غلام
آن كه شد ميدان مصرش شهرشام
آن كه بودى نارش افزون از خليل
آن كه جنبانيد مهدش جبرئيل…
فاش گويم كيست سبط مصطفى
آن كه آمد جلوه گاهش كربلا…)
در مورد آوردن گرگ به پيش يعقوب مؤلف مى گويد: (به نظر مى رسد كه در ميان فرزندان, شمعون به آوردن گرگى كه يوسف [را] خورده, مأمور شد. به صحرا رفته, گرگى را گرفته, دهان او را به خون آلوده كرده, با دست و گردن بسته نزد پدر آورد…) حاجى لطفعلى بيگ آذر در كتاب يوسف و زليخاى خود اين مطلب را چنين بيان كرده است:
دگر از دشت بگرفتند گرگى
بر او بستند ريسمان بزرگى
به زنجيرش [دو] دست و پاى بستند
سرش را چون دل يوسف شكستند
به سختى كار بر وى تنگ كردند
به خون خود دهانش رنگ كردند
به گردن بر نهاده پالهنگش
كشيده سوى كنعان بى درنگش
چو نزديك عبادتگاه يعقوب
رسيدند آن جوانان پر آشوب
همه برگ مصيبت ساز كردند
همه وا يوسفا آغاز كردندپاورقي:
١. كشف الاسرار.
٢. منسوب به فردوسى.
٣. يوسف و زليخاى شهاب ترشيزى در سال ١٣٨٠ به تصحيح ميرهاشم محدّث در گنجينه بهارستان (ادبيات فارسى ـ١) به كوشش بهروز ايمانى به چاپ رسيده است.
٤. اين منظومه اشتباهاً به نام خاورى شيرازى به چاپ رسيده است; به خط عباس منظورى, انتشارات نويد, شيراز.
٥. يوسف و زليخا, تأليف ع خيامپور, تبريز ١٣٣٩. اين كتاب در سال يازدهم مجله دانشكده ادبيات تبريز منتشر شده است.
٦. درد عشق زليخا, جلال ستارى, انتشارات توس, ١٣٧٢.
٧. الذريعه, ج٤, ص٣٠٢.
٨. نسخه اى ناقص از اين كتاب نزد شيخ مهدى شرف الدين شوشترى وجود داشته است. آغاز نسخه ناقص: (…نقل است كه چون حق ـ سبحانه و تعالى ـ لوح را بيافريد, بعد از آن قلم را از كتم عدم به فضاى عالم وجود آورد….) (الذريعه, ج٤, ص٣٤٥)
٩. نسخه اى از آن در كتابخانه آيةاللّه نجفى مرعشى موجود است. (الذريعه, ج٤, ص٣٤٥)
١٠.الذريعه, ج٢, ص٣٤٩.
١١. همان, ج٤, ص٣٤٤.
١٢. همان, ج١, ص٢٨٨.
١٣. همان, ج٤, ص٣٤٥.
١٤. همان.
١٥. همان, ص٢١١, جزء٢٦, مستدركات مؤلف.
١٦. به نقل از درد عشق زليخا, جلال ستارى, ص٩.
١٧. الذريعه, ج١, ص٥١٧.
١٨. همان, ج٢, ص٢٧٩.
١٩. همان, ج١٢, ص٧٤.
٢٠. همان, ج١٢, ص٢٣.
٢١. همان, ج١٥, ص١٨٢.
٢٢. همان, ج٢٠, ص٥ ـ٢٢٤.
٢٣. همان, ج٢٤, ص٣١٨.
٢٤. همان, ج٢٢, ص٢٢٣.
٢٥. همان, ج٢٤, ص٣٧٤.
٢٦. همان, ج٢٤, ص٣٧٣.
٢٧. در متن: نيك چشمان ايام حفط. تصحيح قياسى شد.
٢٨. در (السّتين الجامع) املاى احمد بن محمّد بن زيد طوسى, چنين آمده: (ده كس در حق يوسف ده چيز خواستند و ملك تعالى خلاف آن خواست. حق تعالى بر خواست ايشان غالب گشت. و اللهُ غالب على امره. اوّل يعقوب خواست كه يوسف خواب با برادران نگويد, و ملك تعالى خواست كه بگويد. آخر خواست ملك تعالى غالب شد. واللهُ غالب على امره. دوم يعقوب خواست كه برادران با يوسف دوستى كنند, و ملك تعالى خواست كه دشمنى كنند, خواست ملك تعالى غالب شد. و اللهُ غالب على امره. سيم برادران خواستند كه يوسف را گم كنند, تا مهر او در دل يعقوب كم كنند و ملك تعالى خواست كه مهر او در غيبت زيادت شود. خواست ملك غالب آمد. واللهُ غالب على امره. چهارم برادران او را در چاه انداختند و….) (ص٥ ـ٢٦٤)
٢٩. در تفسير جام چنين آمده است: مالك گفت: مرا دوازده كنيزك است و آرزومند فرزندم. مرا دعا كن تا خداى تعالى مرا پسرى دهد. يوسف(ع) همى دعا كرد. خداى تعالى, مالك را از هر كنزيكى دو پسر داد. بيست وچهار پسر وى را بيامد.