آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - نيم نگاهى به كتاب جستارهايى در تاريخ تالش در گستره تاريخ ايران - اردبيلى يوسف محسن
نيم نگاهى به كتاب جستارهايى در تاريخ تالش در گستره تاريخ ايران
اردبيلى يوسف محسن
و استناد به كتاب هاى داستانى در كتاب هاى تحقيقى
سرّ دوام و قوام ملل و نحل در طول تاريخ و در عرصه پهناور گيتى در خودشناسى آنهاست. ملتى كه خود را بشناسد و سوابق تاريخى خود را بداند و جان بازى ها و جانفشانى هاى آباء و اجداد و اسلاف خود را مدّ نظر داشته و بيگانه از خود نباشد, قطعاً دستخوش آماج تير فنا نخواهد شد و پايدار و سرفراز باقى خواهد ماند. ملل و نحل متشكل از اقوام و قبايل و ايلات و عشاير است كه قسمتى از سرزمين هاى يك كشور را زيستگاه خود قرار داده با جانفشانى ها و پاسدارى از ارزش هاى قومى و فرهنگى خود قوام و دوام ملت خود را پايدار ساخته اند. جانفشانى و پاسدارى آنها با مرزبانى ها و دوست خواهى ها, گذشت ها, خدمت ها و احياناً جنايت ها و خيانت ها و سرسپردگى ها نمايان گر فرهنگ قومى آنها بوده و منشأ تحولات تاريخى شده و نقش عظيمى در تمدن هاى بشر داشته است. بررسى نقش اين اقوام و قبايل و ايلات و عشاير در لابه لاى صفحات تاريخ, نشان مى دهد كه يك فرد هميشه يك فرد بوده و يكدست هيچ گاه صدا نداشته. آنچه افراد را برجسته نموده و به دست ها آوا داده است, دست هاى پينه بسته اين اقوام و قبايل و ايلات و عشاير بوده كه دست به دست افراد داده و آنها را در صحنه گيتى برجسته ساخته اند و خود به صورت سربازان و سرداران گمنام در صفحات تاريخ و لابه لاى سطور و كلمات و گفته ها و شنيده ها مدفون گشته و به ابديت پيوسته اند. آنان حوادث را به وجود آورده اند و قهرمانان حادثه بوده اند, ولى خود در پشت پرده حادثه گمنام و ناشناخته مانده اند. مسلم است كه بدون شناخت اين سربازان و سرداران جان بركف, مطالعه تاريخ عمومى يك ملت و سرّ دوام و بقا يا اضمحلال و فنا آن و بررسى وقايع تاريخى و سرنوشت ملل و نحل و انقلابات و تمدن هاى بشر در ادوار تاريخى نه تنها ميسور نبوده توان گفت كه امكان نداشته و ندارد. از نظرى ديگر اشراف بر جزئيات وقايع تاريخى و قهرمانان پشت پرده وقايع و حوادث در تدوين تاريخ عمومى در قرون و اعصار گذشته هيچ گاه مد نظر مؤلفان كتب تاريخى نبوده. اين جان فشانى ها, جانبازى ها در تاريخ ها به نام سرداران تاريخ كه شايد خود چندان نقشى هم در به وجود آوردن آن نداشته اند, ثبت و ضبط شده است. آرى مگر نه اين است كه بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد.
بررسى تاريخ مناطق مسكونى و اقوام و قبايل و ايلات و عشاير, از سرزمين ها خاستگاه ها مهاجرت ها, آداب و رسوم, دين و مذهب و به طور كلى فرهنگ قومى و ارزش هاى مادى و معنوى آنها در تدوين تاريخ واقعى و عمومى ملل و نحل و تهيج غرور ملى و مذهبى و زنده نگه داشتن آنها لازم و ضرورى است تا نسل موجود با شناخت ارزش خود و اطلاع از گذشته هاى خود و آشنايى به سرگذشت پدران و آباء و اجداد خويش اعتماد به نفسى حاصل نمايد و دوام و قوام بيش ترى يافته و مثمر ثمر واقع شود و خودباخته و آماج تهاجم فرهنگى ملل و نحل و قبايل و عشاير ديگر قرار نگيرد.
در ادوار گذشته تاريخ نويسان ما در تدوين تواريخ كم تر توجهى به اين گونه مسائل داشته اند و در تاريخ هاى عمومى ما به تاريخ مناطق و سرزمين ها و قبايل و اقوام و عشاير و ايلات به صورت گذرا نظر شده و در بسيارى از آنها از دايره انساب كه گاهى جنبه اساطيرى هم داشته خارج شده است و جان فشانى ها و جانبازى ها و خدمات علمى و فرهنگى و نقش آنان در تمدن اين سرزمين وسيع آريايى در لابه لاى سطور آنها پراكنده شده و چندان جلب توجهى نداشته و ندارد. مورخ امروزى مى بايست همت گماشته و تاريخ فرهنگ قومى و سرزمين خود را از لابه لاى اين سطور پراكنده بيرون كشيده و آنها را مدون سازد و تاريخ سرزمين و ايل و عشيره خود را تنظيم نمايد. پيشگامان تدوين اين نوع كتاب ها در عصر ما شايد از انگشتان دست تجاوز ننمايند, در صورتى كه اين سرزمين بزرگ كه از سواحل خليج فارس تا كرانه هاى ارس و از بندر گواتر تا دامنه هاى آرارات كشيده شده است, مركب از هزاران منطقه و قبيله و ايل و عشيره است كه خاستگاه بزرگان و خداوندان علم و دانش و سربازان و سرداران فاتح و مغلوب و شخصيت هاى فرهنگى و محلى و شاعران و هنرمندان و مؤلفان و مصنفان و مدرسان بنام است كه هريك برگى بر برگ هاى تمدن و فرهنگ اين آب و خاك افزوده اند.
امروز مى بايست سوابق تاريخى و چگونگى بوجود آمدن آنها و نقش آنان در فرهنگ قومى ما به همت فرزندان اين آب و خاك از لابه لاى متون تاريخى و كتاب ها و رساله ها و نوشته ها و روايات بيرون كشيده شده, به صورت مستقل براى هر منطقه و ايل و عشيره و قبيله و طايفه تدريس و تأليف شود.
از اين گونه كتاب ها, كتابى است تحت عنوان (جستارهايى در تاريخ تالش در گستره تاريخ ايران) كه بر روى پيش خوان و پشت ويترين كتابفروشى ها قرار گرفته و به دانش دوستان و پژوهشگران عرضه شده است. در اين كتاب مؤلف دانشمند و سختكوش آن قلم برداشته و تاريخ سرزمين خود را از كهن ترين ايام از لابه لاى صفحات تواريخ مدون قرون و اعصار گذشته كه به گفته مورخ بزرگ ابوالفضل بيهقى خزائن اسرارآموز است, بيرون مى كشد و با نام كادوس و كادوسيان در كرانه هاى درياى خزر فرود مى آيد و از كادوسيان اين قوم باستانى كه به گفته بعضى از مورخان از بومى هاى ايران زمين قبل از آمدن آريايى ها به اين سرزمين بوده اند, داد سخن مى دهد و درباره اين انتساب قلم فرسايى مى كند. آن گاه نظرات و عقايد آنان را بيان مى كند و از ديرين شناسى تالش و مطالعات باستان شناسى آن و از موقعيت و نقش آن در ايران باستان سخن به ميان مى آورد. از تشكيل دولت ماد و صعود و سقوط آن سخن مى راند. چون به كوروش مى رسد اتحاد وى با كادوس ها و شركت آنها در جنگ هاى بابل را شرح مى دهد. دوران اشكانى و ساسانى را پابه پاى تاريخ درمى نورد و اشاره اى به جنگ اردشير و مخاطرات وى در سرزمين كادوسيان كه پلوتارك مورخ شهير يونان آن را ثبت كرده, نمى نمايد.١ تا به عهد اسلام مى رسد و از گسترش آن در ايران زمين و تالش سخن به ميان مى آورد و از قيام هاى مردمى در دوران ملوك الطوايفى طاهريان, صفاريان, سامانيان, غزنويان, سلجوقيان, خوارزمشاهيان, مغولان و تيموريان تا ظهور صفويه گفت وگو مى كند و با صراحت تمام مى نويسد:
اديان و مذاهب هرگز نتوانسته بودند تالش را پاى بند خود سازند; زيرا تالشان به بى دينى خو گرفته آيينى را دوست نداشتند. شايد زندگى در طبيعت و نحوه معيشت ايلى در كوهستان, آنها را از هر قيدى دور و آزاد بار آورده بود و اگر به شريعت و مذهب زياد راغب نبودند, در عوض جنگجويان دشمن شكن دليرى بودند كه در وقت خود دين خود را به سرزمينشان ادا كردند. با اين كه قرن ها بعد حمداله مستوفى درباره آنها نوشت چون كوهى اند, از مذهب فراغتى دارند, اما به شيعه و بواطنه نزديك ترند. تالشيان گرچه زمانى با خرميان همراهى داشتند و روزگارى به علويان و زنديان يارى مى دادند, با اين حال يگانه آرزوى آنان بود كه به دست علويان بنياد خلافت عباسيان كنده شود و ايران به استقلال خود برگردد. (ج١, ص١٨٥)
آن گاه به چگونگى تشكيل دولت صفويان مى پردازد و نقش تالشان را در پيدايى و تشكيل شاهنشاهى صفوى بيان مى كند. پا به پاى شاهان صفوى سوار بر اسب تاريخ دوان دوان پيش مى آيد به افشاريه و زنديه مى پيوندد و تاريخ اسلاف خود را در دوره آنان و سپس قاجاريان و عصر مشروطه شرح مى دهد و از ميرزا كوچك خان جنگلى و نقش طالشان در انقلاب جنگل و شيرمردان گمنام تالش در انقلاب مشروطه داستان ها مى گويد و به دودمان هاى تالش كه سرداران اين سرزمين و نگهبانان اين آب و خاك بوده اند, مى پردازد و شجره آنها را ثبت و ضبط مى نمايد, ولى در شرح و بسط دودمان ها, علماء, دانشمندان, شعرا, هنرمندان و به طور كلى رجال و مشاهير سرزمين خود بسيار كوتاه مى آيد و در پايانى هاى كتاب خود گريزى به آستارا مى زند و از وجه تسميه آن سخن مى گويد. سپس مؤلف, سخن از چوبر زادگاه خود به ميان مى آورد و تاريخ آن و نقل قول موثقان و معمران زادگاه خود را بيان مى نمايد و كتاب خود را با تاريخچه جنگل هاى تالش و سخنى درباره زبان طالشى پايان مى بخشد و مجموعه اى در هزار صفحه در دو مجلد با تصاويرى از اسناد و مآخذ و مدارك مزين نموده به صورت پاكيزه و نفيس و تا اندازه اى كم غلطِ چاپى تقديم فرزندان وطن مى نمايد.
داورى درباره اين كتاب ها و نقدونظر درباره آنها به خصوص در مسائل مربوطه به منطقه بايد به وسيله خداوندان علم و دانش كه آشنايى كامل به تمام منطقه يا قسمتى از مطالب و مباحث مندرج در آن دارند با توجه به آداب و رسوم و فرهنگ محلى و قومى ايلات و قبايل منطقه انجام گيرد.
آنچه نگارنده را وادار به نوشتن اين مقاله نموده است, فتح بابى است كه در دو سه دهه اخير در كتاب هاى تحقيقى روز به روز پيش مى رود و آن استناد به مندرجات داستان هاى تاريخى در كتاب هاى تحقيقى است.
در همين كتاب مؤلف در دو مورد در صفحات ٢٥٨ و٢٦٠ به كتاب (منم تيمور جهانگشا) و در پنج مورد در صفحات ٣١٢ و ٣١٣ و ٣١٤ و ٣٢٦ به كتاب (عارف ديهيم دار) استناد فرموده اند و قبل از ايشان مؤلف كتاب تاريخ بيگدلى در پانزده مورد در صفحات ٤٢٨ تا ٤٣٤ به كتاب (شاه جنگ ايران در چالدران) استناد نموده اند و مؤلف كتاب (تاريخ احزاب سياسى) (ولى الله يوسفبه) نيز به استناد كتاب غرش طوفان الكساندر دو, داستان نويس معروف فرانسوى رُوسُور افراماسون نموده و به جلسه فراماسونرى كشانده است. در صورتى كه اين گونه كتاب ها يك داستان تاريخى است كه بيش تر مطالب آن زايده تخيلات مؤلف است نه يك اثر تاريخى و علمى و بيش تر مندرجات آنها پايه و مايه و اعتبار علمى و تاريخى چندانى ندارند و اگر در خلال همين افسانه ها مطالب ارزنده و واقعى هم مشاهده شود, چون مستند تاريخى آن ذكر نشده است چندان قابل اعتماد نخواهد بود و مورخ محقق بايد مأخذ آنها را از مدارك معتبر به دست آرد و به آن استناد نمايد نه اين كه از كتاب داستان تاريخى نقل نمايد. اگر اين فتح باب و استناد به كتاب هاى داستانى گشوده شود, در فرداى نزديك شاهد بلبشويى عظيم در تحقيقات تاريخى خواهيم بود كه هيچ گونه مبنا و مأخذ تاريخى نخواهند داشت. در مورد همين كتاب ها و ساير ترجمه هاى مرحوم ذبيح الله منصورى كه بحق يكى از سرداران ترجمه و اقتباس كتاب هاى داستان هاى تاريخى قرن معاصر است بدواً به روايت ذيل توجه فرماييد كه يكى از بزرگان معاصر كه حقى عظيم بر فرهنگ اين آب و خاك دارند از دانشمند بزرگوار سيد حسين نصر روايت فرمودند:
در يكى از سفرهاى مرحوم هانرى كُربَن دانشمند شيعه شناس فرانسوى به ايران اين جانب نسخه اى از ترجمه كتاب ملاصدرا كه با نام وى و ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى تازه چاپ شده بود, تقديم حضورشان كردم. لحظه اى چند به فكر فرو رفت. پس از چند دقيقه با حالت تعجب گفت من تا آن جا كه به ياد دارم كتابى بدين عنوان تأليف و تدوين نكرده ام. زمانى يك سخنرانى در حدود ده دوازده صفحه در دانشگاه سوربن در اين مورد نموده ام. مترجمى كه از ده دوازده صفحه مطلب من اين كتاب را به نام من به وجود آورده است, آدم هنرمند و ديدنى است. وسايل ملاقات او را با من در صورت امكان فراهم فرماييد تا ديدارى شود. من جهت ملاقات منصورى با كربن به مرحوم على اصغر ايرانى مدير خواندنى ها كه منصورى به طور تمام وقت در مجله خواندنى ها كار مى كرد, متوسل شدم. باقى داستان را از زبان ايرانى گوش كنيد:
وقتى به منصورى گفتم كه هانرى كربن مايل است با شما كه مترجم كتاب او مى باشيد ملاقات نمايد, گفت مگر كربن زنده است! گفتم بلى در تهران در منزل سيد حسين نصر منتظر ملاقات با شما مى باشد. جواب داد برويد به كربن بگوييد ذبيح الله منصورى مرده است و حاضر به ملاقات با هانرى كربن نشد; با اين مقدمه, اين داستان را هم از كتاب (منم تيمور جهانگشا) كه كتاب مورد استناد مؤلف بوده و گردآورى مارسل بريون فرانسوى با اقتباس ذبيح الله منصورى است, مى خوانيم.
فصل هجدهم كتاب با عنوان عبور از گردونه پاياق و رسيدن به فارس شروع مى شود و در اين فصل تيمور چگونگى فتح شيراز و كشتن شاه منصور و انقراض خاندان آل مظفر را شرح مى دهد و پس از كشته شدن شاه منصور و انهدام خاندان آل مظفر, فارس فصل نوزدهم آن تحت عنوان بعد از سقوط شيراز اميرتيمور در صدد ديدار علماى شيراز برمى آيد و طرفى از ملاقات آنها نمى بندد. به پيشنهاد يكى از علما به نام شيخ حسن بن قربت, عرفاى شيراز را به خانه اش دعوت مى كند كه مشاهير آنها را با نام ذكرياى فارسى معروف به وامق و صباح الدين سنبلى معروف به عارف و شمس الدين محمد شيرازى نام مى برد و با آنان بحث مى كند, با حافظ درباره شعر او به خصوص درباره اين بيت:
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
گفت وگو مى كنند. در آخر مطلب تيمور مى نويسد: گفتم: اى مرد شيرين سخن نيكو سخن گفتى و جوابى به من دادى كه مرا متقاعد كرد و آيا راست است كه تو قرآن را از حفظ دارى. حافظ جواب داد بلى اى امير. گفتم آيات سوره عرفات را از انتهاى سوره شروع كن و آيه به آيه بخوان. حافظ گفت اى امير آيا مى گويى آيات را از
انتهاى سوره شروع كنم و به طرف مبدأ بروم گفتم اگر تو حافظ قرآن باشى مى توانى آيات را از انتها شروع كنى. حافظ اظهار عجز كرد و من گفتم اكنون تو مرا امتحان كن و هريك از سوره هاى قرآن را كه انتخاب مى كنى بگو تا من آيات را از منتها به طرف مبدأ بخوانم. حافظ گفت اى امير من اين جسارت را نمى كنم كه مردى چون تو را مورد آزمايش قرار بدهم. گفتم خود من به تو اجازه مى دهم كه مرا مورد آزمايش قرار بدهى. حافظ سوره بقره را انتخاب كرد و من آيات سوره را از منتها به طرف مبدأ خواندم و پس از خواندن هفت آيه, حافظ و ساير عرفا زبان به تحسين گشودند و حافظ گفت اى امير من اذعان مى كنم كه در قبال دانشمندى چون تو خود را حافظ قرآن نمى دانم (ص٢٠٩). اين داستان, ممكن است واقعيت داشته باشد يا داستان سرا آن را در ذهن خود ساخته و به روى كاغذ آورده باشد, چه بسا بالاتر از اين مطلب را هم بنويسد كه مثلاً اميرتيمور تورات به زبان عبرى از حفظ مى خواند, و انجيل را هم چون قرآن از آخر به اول حفظ بود; قهرمان پرورى است. داستانسرايى براى مشغول ساختن خواننده.
ولى به اين روايت هم توجه كنيد: من راجع به اصفهان كه مى گفتند قديم ترين شهر عراق است چيزها شنيده بودم و ميل داشتم كه بروم آن شهر را ببينم. يكى از علل حركت من از خراسان در فصل زمستان به ماوراءالنهر اين بود كه در بهار سال ٧٨٠ هجرى براى عزيمت به طرف عراق آماده باشيم و بتوانم خود را به اصفهان برسانم. من نمى دانستم بعد از اين كه به اصفهان رسيدم چه خواهم كرد و آيا عازم فارس خواهم گرديد يا نه. ولى اطلاع داشتم كه بايد روزى سزاى سلطان منصور مظفرى سلطان فارس را در كف او بگذارم. شرح اختلاف من با سلطان منصور مظفرى از اين قرار است در سفر دوم خراسان وقتى وارد آن سرزمين گرديدم حال من خوب نبود و پزشك من عقيده داشت كسالت از گرمى مى باشد و اگر آبليموى فارس بخورم كسالت رفع خواهد گرديد. در خراسان آبليموى فارس پيدا نمى شد. به من گفتند كه تو از سلطان منصور مظفرى بخواه… نامه اى برايش نوشتم و در آن تقاضا كردم كه چون بيمار هستم و پزشك براى من آبليموى فارس تجويز كرده از او درخواست مى كنم با كاروان سريع السير يا ارابه مقدارى آبليمو برايم بفرستد…. سلطان منصور مظفرى در جواب نامه اى نوشت كه از سطر اول تا آخر آن ناسزا بود…. بارگاه من دكان عطارى نيست كه تو از من آبليموى فارس خواسته اى. و من نه عطارم نه آبليموفروش. تصور كرده اى كه چون از نواده چنگيز مى باشى مى توانى مرا مورد تحقير قرار بدهي…. من اگر عطار و آبليموفروش هم بودم براى تو آبليموى فارس را كه يگانه داروى بيمارى تو مى باشد, نمى فرستادم تا از آن مرض بميرى و نواده چنگيز در جهان وجود نداشته باشد. (صفحات ٩٢و٩٥) … وقتى بامداد دميد من طبق معمول برخاستم و نماز خواندم…. و سلطان منصور مظفرى را كه شب در اردوگاه من محبوس بود با خويش بردم…. سلطان منصور مظفرى و يازده تن از شاهزادگان مظفرى را كه همه مقيد به زنجير بودند بالاى آن مصطبه بردند…. بارها هنگام شب وقتى به ياد ناسزاهاى تو مى افتادم نمى توانستم بخوابم… مى گفتم وقتى به تو دست يافتم طورى دودمانت را نابود خواهم كرد كه هرگز مردى از دودمان تو در فارس يا جاى ديگر سلطنت نكند و امروز روزى است كه عهد خود را به موقع اجرا بگذارم…. سپس جلادان دست به كار شدند, و اول سر سلطان منصور مظفرى را از بدن جدا كردند و بعد از او سرهاى يازده تن از خويشاوندان ذكورش از بدن جدا شد. (ص٢٠١و٢٠٢) و آن گاه در فصل بعدى داستان ملا
قات خود را با حافظ كه قبلاً بدان اشاره كرديم, شرح مى دهد. اينك اين دو داستان را بررسى مى كنيم. مطابق اين روايات ملاقات اميرتيمور با حافظ بعد از فوت و كشتن شاه منصور (٧٩٥) بوده است. بنابراين بايد حافظ لااقل تا اين سال زنده باشد; در صورتى كه فوت حافظ در سال ٧٩٢ بوده است.
چو در خاك مصلى يافت منزل
بجو تاريخش از خاك مصلى (٧٩١ـ٧٩٢)
و شاه منصور در سال ٧٩٠ شيراز را فتح كرد و به حكومت رسيد. اميرتيمور در سال ٧٧٠ـ٧٧٧ در سفر دوم خراسان مريض بوده و اشاره اى هم در كتاب خود در زمان فتح خراسان و سبزوار به مرضش ندارد. (ص٤٧ـ ٧٨) و در اين زمان شاه شجاع در شيراز حكومت مى نمود كه بنا به نوشته نظام الدين شامى در ظفرنامه با اميرتيمور و دوستى كامل داشته است. وى مى نويسد: (…و بيش از اين زين العابدين را سپر شاه شجاع كه دال شيراز بود طلب فرموده بود و گفته كه چون پدر مرحوم تو با ما درِ دوستى زده در مقام انقياد و مطاوعت بود….)
اين نامه پراكنى را جز به داستان سرايى به چيزى ديگر نمى توان حمل كرد. اين مطلب را هم به نقل از تاريخ عصر حافظ غنى از ظفرنامه شامى بخوانيم: … اميرتيمور با آن كه كشته بسيار داده بود خود را غالب يافت, ولى هنوز مى ترسيد. زيرا نمى دانست كه شاه منصور زنده است يا نه. به اين جهت امر كرد كه در بين مجروحان و مقتولان جست وجو كنند, بلكه او را بيابند تا آن كه شب فرا رسيد. در تاريكى شب يك نفر از مردم جغتاى به شاه منصور نزديك شد. هنوز رمق مختصرى از شاه منصور باقى بود و با كمال الحاح به آن مرد جفتايى متوسل شد و از او امان خواست و گفت كه من شاه منصورم, اين جواهر را از من بگير مرا نديده انگار. هرگاه مرا نجات دهى و به كسانم برسانى خواهى ديد كه به بهترين وجه مكافات خواهم كرد. خلاصه جواهرى كه همراه داشت به او داد. ولى مرد جغتايى او را امان نداده سر او را بريد و نزد اميرتيمور آورد. اميرتيمور در ابتدا تصديق نمى كرد تا آن كه جماعتى كه منصور را به علامت خالى كه در صورت داشت مى شناختند تصديق كردند. اميرتيمور بر مرگ او تأسف خورده غضبناك شد…. (تاريخ عصر حافظ, ص٤٣٢)
اينك سخن اين است كه با اين شواهد تاريخى و تناقضات آشكار, محقق و مورخ چگونه به خود جرأت مى دهد كه به مطالب آن در يك كتاب تحقيقى تاريخى استناد نمايد. بايد كوشيده شود تا اين گونه استنادها را كه فقط جنبه داستانى دارند, سدّالباب گردد و اجازه نداد كه به كتاب هاى تاريخى و تحقيقى كشيده شود و مورخان چنانچه به مطلب جالبى در اين گونه كتاب ها برخورد نموده باشند, مى بايست منابع اصلى آن را از كتاب هاى معتبر نشان دهند, نه اين كه به بيان مطلب از يك داستان, استشهاد نمايند كه جز گمراه كردن خواننده و عدم اصالت مطلب ارزش ديگرى نخواهد داشت و نوشته را هم از ارزش ساقط خواهد نمود.