آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - نيم نگاهى به سراچه آوا و رنگ - ملکوتى سيد على

نيم نگاهى به سراچه آوا و رنگ
ملکوتى سيد على

سراچه آوا و رنگ, خاقانى شناسى, دكتر مير جلال الدين كزّازى, سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى دانشگاه ها (سمت), ١٣٧٦.
شامل درآمد/ ٨ ـ١; چامه ها/ ١٩٩ـ ٨; تركيب بند/ ١٩٩; غزل ها/ ٢٥٦ـ ٢١٨; قطعه ها/ ٢٦٠ـ٢٥٩; چارانه/ ٢٦٩ـ ٢٦٨; فرهنگ واژگان/ ٢٧٣; برگزيده كتاب شناسى خاقانى/ ٢٧٥.
احمد كسروى سال ها از عمر خود را مشت به در بسته كوفت; رنجِ خود برد و زحمت فارسى زبانان افزود كه: (در پى زبان پاكم, زبانى سره كه واژه بيگانه در آن نباشد.) او كه تعصّب را در تمام زمينه هاى دانش روا نمى دانست, خود دچار تعصّبى دست و پاگير شد كه تا پايان عمر از آن رهايى نيافت. ستيز با واژه هايى كه بيش از هزار سال در عرصه زبان و ادب فارسى جواز ورود يافته و در گسترش و غناى آن سهم داشته اند, تلاشى بيهوده است. شمارى از واژه هاى زبان عربى به تدريج از قرن سوم به بعد, مانند ديگر واژه هاى زبان درى, ابزار دست دانشوران, شاعران, اديبان زبان آور و توانا, دست مايه اى براى بيان بهترين عقايد و نظرات فلسفى و حكمى, زيباترين و ژرف ترين بيان ادبى و مستندترين سند تاريخى و در مجموع سبب كارآيى و توانايى زبان اين مرز و بوم شد.
زبان همان طور كه به طور طبيعى در طى دوران در حال تغيير و تحول است, در اثر ارتباط با فرهنگ ها و تمدن ها به روالى عادى و معقول تأثيرپذير است. اين داد و ستد فرهنگى را در تمام زبان هاى زنده دنيا مى توان ديد. ويژگى زبان زنده و پويا اين است كه تأثيرپذير باشد.
زبان فارسى نيز براى اينكه روى پاى خود بايستد, رشد كند و گسترش يابد, در را به روى خود نبست و در برخورد و مجاورت, به اقتضاى موقعيت فرهنگى, دينى, سياسى, اجتماعى و اقتصادى, تعدادى لغات و تركيبات زبان عربى را وام گرفت. اين وام گيرى يك طرفه نبود; واژه زبان فارسى نيز در زبان عربى راه يافت و ابزارى براى بيان مفاهيم علمى و ادبى شد; با اين تفاوت كه كفه ترازوى وام گيرى زبان فارسى چربيد. نياز و ضرورت, موقعيت زمان و مكان دست به دست هم داد و بسترى هموار براى ورود شمارى از واژه هاى زبان عربى فراهم آورد. هر شاعر يا نويسنده به مقتضاى عصرى كه مى زيست, بى هيچ افزون خواهى از اين جوبيار آرام و بى شتاب بهره جست و بر گنجينه واژگان زبان فارسى افزود. شاعران نخستين همچنين بزرگ ترين شاعرى كه بنياد شعر فارسى را گذاشت (رودكى سمرقندى) از به كارگيرى واژه هاى دخيل متداول ابايى نداشت. تا اينكه كار شعر و شاعرى در اواسط قرن چهارم به شاعر پرورده گوى و چيره دست, استاد حكيم ابوالقاسم فردوسى واگذار شد.
حدود شصت هزار بيت شعر حماسى, اساطيرى و تاريخى او علاوه بر آنكه نشانى از تمدن و پيشينه قوم ايرانى است, گوياى كوشش اين بزرگمرد در نگهداشت زبان فارسى است.
فردوسى بنا به اقتضا, از گزينش پاره اى از واژه هاى دخيل و متداول, در فارسى روى گردان نبود:
سياوش چو گفتار مهتر شنيد
ز قربان كمان كييى بركشيد
شاهنامه چ مسكو (٣ـ ٨٨ ـ ١٣٥٨)
قربان: كمان دان, جاى كمان١
نشانى نهادند بر اسپريس
سياوش نكرد ايچ باكس مِكيس
شاهنامه چ مسكو (٣ـ٨٩ ـ ١٣٦٨)
(مِكيس: به كسر م, ممال مِكاس, عربى است كه به معنى (چانه زدن) استعمال شده است: شايد مراد شاعر اين بوده است كه سياووش در باب جزئياتِ شرايط نشانه گيرى, سختگيرى نكرد و چيزى نگفت.)٢
خدنگى دگر باره با چار پر
بينداخت از باد و بگشاد بر
نشانه دوباره به يك تاختن
مُغَر بَل بكرد اندر انداختن
همان كتاب (٣ـ٨٩ ـ٢ـ١٣٧١)
مُغَربَل: سوراخ سوراخ
به زرين عمارى و ديبا جُلَيل
برفتند با خواسته خيل خيل
همان كتاب (٣ـ١٠٠ـ١٥٣٣)
جُلَيل: پرده, پوشش مهد و كجاوه. (برهان قاطع به كوشش دكتر محمد معين و نيز واژه نامك) هدف نهايى استاد طوس, احيا و ابقاى زبان فارسى بود, امّا از استعمال پاره اى لغت هاى متداول و دخيل سرباز نزد و در هر موضع كه مناسب ديد آنها را چون واژه هاى فارسى در اختيار گرفت. با آنكه در شعر سترگ و ماندگار فردوسى اين واژه ها به نسبت اندك است, امّا در جاى جاى آن, بى هيچ تنگ چشمى و سختگيرى به چشم مى آيد. در سده هاى بعد, اين وامگيرى شتاب بيشترى يافت. لغت هاى دخيل در حدّ معقول و بايسته براى بيان مفاهيم علمى و ادبى جواز آمدن به زبان فارسى يافتند و فارسى گونه شدند. در حقيقت اين سير منطقى ورود واژه هاى دخيل, در زبان زنده و پوياست كه توانِ زيستن و رشد را دارد.
از اين كه بگذريم در سده هاى ميانى به نويسندگان و منشيان برمى خوريم كه تظاهر به عربى دانى كردند و براى آنكه ميزان فضل خود را در زبان عربى نشان دهند, به نثرى متكلف و مصنوع, سرشار از لغات و تركيبات شاذ, مغلق و مشكل عربى روى آوردند. در چنين نوشته هايى تنها روابط (حرف ربط و اضافه) فارسى بود. نثر ناهموار و بى تناسب آنان ديگر نه فارسى است و نه عربى. (درّه نادره)٣ نمونه بارز چنين نثرى است. اين گونه نوشته ها هيچگاه از ديد نقادان ادب مُهر تأييد نخورد و قبول عام نيافت.
آقاى دكتر مير جلال الدين كزّازى, كسروى وار به سره گويى و سره نويسى روى آورده اند. در اين نوآورى و گزينش واژه, نام و اصطلاح جديد در برابر الفاظ و اصطلاحات معمول زبان فارسى, دو اصل مهم ناديده گرفته شده است:
١. زبان در گردونه زمان چون انسان است. كارآيى و استعداد ماندن واژه ها بستگى به مدت زيست آنها در چارچوبه زمان دارد. كاربرد واژه در زبان و تداول آن به كلمه زندگى مى بخشد. با توجه به ماندن و پويايى واژه, ديگر سره و ناسره ندارد; هر واژه كه (شناسنامه فارسى) گرفت و كاربرد داشت, فارسى است.
٢. زبان بر اصل فهميدن و فهماندن استوار است. هنرمند كسى است كه مطالب و مسائل علمى و ادبى خود را به ساده ترين و روان ترين وجه بيان كند تا همگان در حد توان و دانش خود از آن بهره گيرند. اگر شاعر و اديب و نويسنده توانست چنين ارتباطى بين خود و خواننده برقرار كند, موفق است. مهم آن است كه كلام با همه پروردگى و روانى و تناسب در خدمت مفاهيم و بيان علمى و ادبى باشد.
هنر بزرگ مرحومان استاد سعيد نفيسى, استاد مجتبى مينوى, دكتر پرويز خانلرى در امر نويسندگى آن بود كه لفظ پرورده و پيراسته به گونه اى جايگزين مى شد كه به روشنى و وضوح, مفهوم را مى رساند. جمله ها ساده و صميمى بود. سلسله بحث هايى كه آنان در زمينه نقد ادبى, زبان و زبان شناسى, تاريخ ادبيات و دستور دارند, آن قدر روان و گوياست كه عموم درس خوانده ها مى فهمند. هنرمندى آنان در طرح و بسط مسائل ادبى, همراه نثرى استادانه گواهى صادق بر توانايى و توغّل آنان است. در كتاب (سراچه آوا و رنگ) واژه ها و اصطلاحات مشهور و شناخته شده به نام هايى ناآشنا و غريب به ذهن تغيير يافته اند; از جمله: آغازينه به جاى مطلع شعر; چامه٤ به جاى قصيده; چارانه به جاى رباعى; دَرْ پيوسته= مثنوى و بند; چامه= حبسيّه; مصدر چهارتايى= رباعى; مانْروى= وجه شبه; چشمزَد= تلميح….
براى شناسايى و جاافتادگى واژه ها و اصطلاحات جديد, فرهنگ واژگانى در پايان كتاب آمده است و حدود شصت و هشت نام فارسى گونه كه بيشتر ناآشنا به ذهن و زبان است, جاى اصطلاحات آشنا و معروف را گرفته است.
به اعتبار ساخت تركيبى لغت ها در زبان فارسى, نقش واژه ها در سراسر كتاب چشم گيراست. گروهى از آنها بجا, پرورده و پويا برگزيده شده اند:
جاه جوى, آرزوپرور, پُرآوازگى, هم روزگار, سخن سالار, مرگ سال (سالِ وفات), مرگ جاى گورگاه, يادكرد, بازنمود, همگونى, فسانه گون….
دسته اى غير مستعمل, كهنه و مهجور كه جاى واژه هاى مصطلح را گرفته اند:
ديرباز, دست يازيدن, بياغازد, بر سر آن افتد, بِستُرد (حذف كند از فعل سِتُردن) به زيان آورم, مى سزيده ايد, ريخت (گونه, شكل) مانندگى, پندارينه, پالاد (اسب يدك), گَرُزْمان (عرش, آسمان)….
كتاب سراچه آوا و رنگ (گزيده اشعار خاقانى) جنبه تحقيقى صرف ندارد و براى دانشجو تهيه شده است. بنابراين بايد در او ايجاد علاقه و انگيزه كند; يار شاطر باشد و ذهنش را خسته نكند.
خاقانى خود شاعرى فحل است و زبان آور. پيچيدگى سخنش, صلابت و صعوبت شعرش آدمى را كلافه مى كند و از دسترسى به پاره اى از مفاهيم شعريش باز مى دارد. نثر كتاب بيشتر سنگين و بيگانه به ذهن است. خواننده به جاى دريافت مفاهيم, گرفتار شكوهمندى, واژه گزينى و جمله پردازى نويسنده است.
در ارزيابى شعر انورى و خاقانى آمده است:
چامه خاقانى, وارونه چامه انورى, كه (سردى) است بشكوه, گرمى گدازان است و در همان هنگام, در شگرفى و شكوه چون كوه. هيمنه اش شگفت و كوبنده است; اما هنگامه خيز نيز هست. رودى كه چامه خاقانى است, رودى است ناآرام و پرخروش, همواره در جنبش و جوش. جهانى است كه پيوسته نو مى شود و رنگ و زنگ و آهنگى ديگرسان مى يابد. رود سخن انورى, در خاموشى شكوهمند و سردِ خويش, مى افسرد; اما رود سخن خاقانى, انگيخته و گداخته از هنگامه و هيمنه همايون خود, به شيوه اى كيمياگرانه و جاودانه, همواره سان سيمايى ديگرگون به خويش در مى پذيرد و نگره و پيكره, نهاد و نهانى نوپديد و نوآيين مى يابد.٥
خواننده در سراسر كتاب در فراز و فرود چنين نثرى كه (لفظ) اين چنين مجال خودنمايى يافته, بايد به مفهوم شعر خاقانى پى ببرد.
در پايان كتاب (سراچه آوا و رنگ), برگزيده كتاب شناسى خاقانى آمده كه در جاى خود كار سنجيده و مفيد است و خواننده را در دستيابى به پژوهش هاى ديگران درباره اين شاعر تواناى اواخر قرن ششم يارى مى دهد.
چون گزيده كتاب شناسى است, از همه كارهايى كه پژوهشگران درباره خاقانى كرده اند, سخن نگفته; از جمله گزيده اشعار خاقانى به انتخاب و شرح و توضيح شادروان مرحوم سيد ضياءالدين سجادى٦. دانشورى كه عمر بر سر كار (خاقانى) گذاشت. نخستين چاپ منقح و مصحَح ديوان خاقانى به كوشش اوست و در خاقانى شناسى فضل تقدم با او. مقايسه اى اجمالى از اين دو گزيده (گزيده دكتر خرازى و گزيده دكتر ضياءالدين سجادى) شده است كه شرح و توضيح چند بيت از اين دو كتاب به عنوان نمونه مى آيد:
گفتنى است كه از دوازده قصيده آوا و رنگ, پنج قصيده با گزيده مرحوم دكتر سجادى مشترك است:
چشمه و دريا/٢٨, كُنج رنج/٦٤, ارمغان شگرف/٩٧, ايوان اندرز/١٣٦, بزم بى خويشتنى/١٤٩.
١. قصيده (چشمه و دريا)/٢٨ به مطلع:
نيست اقليم سخن را بهتر از من پادشا
در جهان, ملكِ سخن گفتن مسلم شد مرا
رشك نظم من خورَد حَسّان ثابت را جگر
دست نثر من زند سَحبان وائل را قفا
حَسّان ثابت از سخنوران نامبردار صدر اسلام و از ستايندگان پيامبر است. خاقانى كه به ستايشگرى پيامبر مى نازد, از اين سخنور فراوان ياد كرده است و خويشتن را با او سنجيده است. او در تحفةالعراقين بر آن است كه عم دانشور و فرزانه وى, كافى الدين عمر عثمان, او را (حسّان عجم) ناميده است:
چون ديد كه در سخن تمام
حَسّان عجم نهاد نامم

سَحْبان وائل: سحبان از تيره و قبيله وائل نيز از زبان آوران تازى بوده است كه در شيوا سخنى بدو دستان مى زده اند. جگرخوردن, استعاره اى آشكار مى تواند بود از رنج و درد بسيار را برتافتن. قفا زدن كنايه است از راندن و خوار داشتن. در (دست نثر) استعاره اى كنايى نهفته است. رشك در لَخت نخستين, با اسناد به سبب, نهاد هنرى جمله آورده شده است, به جاى حَسّان ثابت كه نهاد راستين است.
(سراچه آوا و رنگ, دكتر جلال الدين كزازى/٣١.)
(حَسّان ثابت) (حسّان بن ثابت انصارى متوفى به حدود سال ٤٠ و به قولى ٥٠ يا ٥٤ در زمان خلافت معاويه) شاعر بزرگ مخَضرَم عرب. وى پس از ظهور اسلام به خدمت محمد(ص) پيوست و در دفاع از وى و هجو مشركان و دشمنان او شعر گفت….
سحبان وائل) (متوفى به سال ٥٤هـ.ق) خطيب عرب كه در سخنورى مثل است…
قفا: پس گردن, پس گردنى; قفا زدن: پس گردنى زدن. كنايه از راندن به خوارى. دست نثر: (اضافه مجازى (استعاره) از جهت آنكه قضا مى زند و به خوارى مى راند.)
معنى: حسد حَسّان ثابت بر شعر من جگرش را مى خورد. (مايه اندوه و كاستگى اوست)
و نثر من سحبان وائل را به خوارى مى راند.
(برگزيده اشعار خاقانى به كوشش دكتر ضياءالدين سجادى, مجموعه سخن پارسى, چ٣, ص١٢٤)
عِقدِ نظّامان سِحْر از من, ستاند واسطه
قلب ضرّابان شعر از من, پذيرد كيميا
سحر: استعاره است آشكار از سخن كه گاه آن را (سحر حلال) نيز خوانده اند. چنان مى نمايد كه اين استعاره از سخنى از پيامبر مايه گرفته است و برآمده: (اِنَّ مِن البيان لَسِحْراً) … در نظامان سحر, استعاره اى كنايى نهفته است: سحر با سخن, نخست به گوهر مانند شده است, آنگاه گوهر كه مانسته (مشبه به) يا مستعارٌ سِتُرده آمده است و يكى از وابسته هاى آن كه نظّام است به معنى سامانگر و به رشته كشنده در سخن آورده شده است. عِقد را نيز استعاره اى آشكار از چامه مى توان دانست كه در آن, گوهرهاى سخن چون گردن آويزى بلند و شاهوار به رشته كشيده اند. سروده هاى خاقانى درشت ترين گوهر در اين گردن آويز است كه ديگر گوهرها در دو سويى آن جاى گرفته اند. اين درشت ترين گوهر, در پارسى (ميانه) خوانده مى شود و در تازى (واسطة العقد). در ضرابان شعر, استعاره كنايى ديگر نهفته است: شعر نخست به سكه هايى مانند شده است كه مى زنند; سپس سكه سترده آمد و به جاى آن ضرّاب به معنى سكه زن در سخن آورده شده است: خاقانى كيمياگرى است كه با سخن ناب خويش گفته هاى ديگران را كه سكه هايى اند ناسره از ناسرگى مى پيرايد.
(سراچه آوا و رنگ, ص٣١ـ٣٢)
(عِقد) گردنبند. (نظّام) به رشته كشنده. (واسطه) (واسطة العقد) دانه درشت ميان گردبند, كنايه از بيشترين جلوه و درخشندگى و ارزش. (قلب) ناسره, سكه تقلبى. (ضراب) سكّه زن, ضرب كننده پول. (كيميا) (--- ١,ص١١). (نظامان سحر) كنايه است از سخن پردازان و (ضرابان شعر) كنايه از شاعران.
معنى: گردنبند به رشته كشان سحر سخن, دانه درشت خود را از من مى گيرد و سكّه ناسره سكه سازان شعر از من كمال و خلوص مى پذيرد.
(گزيده اشعار خاقانى, دكتر ضياءالدين سجادى, ص١٢٥)
٢. كنج رنج, ص٦٤ به مطلع:
راحت از راهِ دل چنان برخاست
كه دل اكنون ز بند جان برخاست
تن چو تار قَز و بَريشم وار
ناله زين تار ناتوان برخاست

تن, با تشبيه ساده و مجمل به تار قَز مانند شده است. قَز يا گژ يا غَژ به معنى ابريشم است.
تار ناتوان نيز كه تن نزار و نالان خاقانى است, با تشبيه آشكار, به ابريشم مانند آمده است.
ابريشم با مجاز عام و خاص, يا كل و جزء در معنى سيم ساز به كار رفته است: در گذشته, سيم ساز را از ابريشم تافته نيز مى ساخته اند. تار با وار جناس يكسويه در آغاز مى سازد و در گونه اى از ساز, با بَريشم و ناله ايهام تناسب.
(سراچه آوا و رنگ, دكتر مير جلال الدين كزازى, ٧٠.)
قَز (معرب كژ= كچ) پيله, ابريشم.
معنى: تن من مانند تار ابريشم باريك و لاغر است و از اين تار ناتوان ناله برمى آيد, همچنانكه از زه و تار ابريشمين برمى آيد. در اين جا به تارهاى ابريشمين ساز نيز نظر دارد.
(گزيده اشعار خاقانى, دكتر سيد ضياءالدين سجادى, ١٨٤.)
ارمغان شگرف, ص٩٧ به مطلع:
صبح وارم كافتابى در نهان آورده ام
آفتا دبم كز دم عيسى نشان آورده ام
رفته زين سو لاشه اى در زير و ز آن سوبين كنون
كابْلَق گيتى جَنيبت در عنان آورده ام

لاشه: به استعاره آشكار, از ستور ناتوان و از كار افتاده به كار برده شده است. لاشه يا ستور وامانده, از ديگر سوى استعاره اى آشكار از تن خاقانى است. ابلق گيتى: تشبيه رساست: گيتى, به پاس دو رنگى روز و شبش, به ستورى ((پيسه) و دو رنگ مانند آمده است كه خاقانى در بازگشت از سفر مكه آن را چونان ((پالاد) و اسب يدك در عنان آورده است.
(سراچه آوا و رنگ, ١٠٥)
(ابلق) پيسه, دو رنگ, سياه و سفيد, اسب سياه و سفيد. همچنين كنايه از شب و روز. (ابلق گيتى) اينجا مقصود همان ماه و خورشيد است كه يكى به شب و ديگرى به روز مى تابد. (جنيبت) (از جنيب و جنيبة عربى), يدك, اسب كُتل.
معنى: از اين سوى در حالى كه لاشه و خرلنگى در زير ران داشته ام رفته ام و از آن سو ابلق گيتى (ماه و خورشيد) را به جنيبت (يدك) همراه آورده ام.
(گزيده خاقانى, دكتر سيد ضياءالدين سجادى, ٢٤٨)
براى پرهيز از اطاله سخن به اين نمونه ها بسنده شد. در گزيده دكتر كزازى دايره شرح و بسط بيت ها و توضيح كلمه و تركيب ها و آرايه هاى ادبى گسترده تر و بنا به گفته خودشان: (در گزارش بيت ها, زمينه ها و دانش هاى گوناگون چون واژه شناسى, ريشه شناسى, زبانشناسى سنجشى, باورشناسى, نمادشناسى, سبك شناسى و زيباشناسى كه در گزارش متن هاى گرانسنگ هنرى و ادبى از آنها گزيرى نيست, به كار گرفته شده است, تا دانشجوى ادب آموز آشنايى با آنها را بياغازد و بر آن افتد كه دست به آموختن اين دانش ها بيازد.)٧ با توجه به توضيحات ايشان, بيشتر به جمع بندى مفهوم شعر; يعنى به دست دادن معنى شعر كه ركن مهم شرح و تفسير آن است مشخصاً آن طور كه بايد عنايت نشده است.
دكتر سيد ضياءالدين سجادى در گزيده خود, وزن عروضى هر قصيده را در ابتداى توضيح آن شناسانده و در شرح و تفسير ابيات بيشتر ايجاز و اختصار غير مخل را مفيد تشخيص داده است.
آنچه در خور يادآورى است اينكه در توضيح ابيات, هدف, تفهيم مفاهيم شعرى است كه با ساده و پيراسته كردن آن, شدنى است.پانوشت ها: ١. واژه نامك, تأليف شادروان عبدالحسين نوشين, بنياد فرهنگ. ٢. داستان سياووش, تصحيح و توضيح مرحوم استاد مجتبى مينوى, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى, ص٧٩, ب١٣٦٧. ٣. (دره نادره) تأليف ميرزا مهدى خان استرآبادى, منشى نادرشاه افشار, تاريخ عصر نادرى است كه به زبان فارسى به نثرى بسيار پيچيده و مصنوع و متكلف آكنده به لغات زبان عربى تحرير يافته است. ٤. (چامه) در فرهنگ معين, مطلق شعر و سرود و نغمه است. آنچه ترادف قصيده آمده, چكامه (چگامه) مى باشد. ٥. درآمد, ص١. ٦. عمده تأليفات و پژوهش هاى مرحوم دكتر سيد ضياءالدين سجادى جز اين مورد, در گزيده كتاب شناسى آمده است. ٧. درآمد, ص٦و٧.