آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - گلگشتى در آينه جام - راستگو محمد
گلگشتى در آينه جام
راستگو محمد
گلگشت وآينه جام نامهاى دو كتابى است كه حافظ دوستان وعده انتشارآنها را از زمان برگزارى كنگره حافظ شنيده يا خوانده بودند ونشر آنها را انتظار مى كشيدند. واينك اين دو كتاب از دو استاد بنام, بازار حافظ پژوهى را رونق تازه اى بخشيده است.
گلگشت - آن گونه كه از عنوان فرعى آن برمى آيد - بررسى وبحثى است در شعر وانديشه حافظ, فراهم آمده از بخشهاى مستقلى كه هر يك مقاله اى جدا به شمار مى آيد. شايد خواندنى ترين بخش كتاب, نخستين بخش آن باشد با عنوان چهره ممتاز حافظ. وپس از آن, دومين بخش با عنوان فهم زبان حافظ كه بابه شاهد آوردن نمونه هايى كارگشا از كتابهايى چون سمك عيار به فهم برخى از نكته هاى ديوان حافظ كمك مى كند; به ويژه آنچه درباره (چمن), (درد كردن سخن ), (تادانى) آمده است. مقاله هاى طنبى وشاه نشين, دو يار زيرك واز باده كهن دومنى, ماجرا كردن وخرقه سوختن و باد جوى موليان با همه اطناب وتفصيل شايد مملّ, تلاشهاى ارجمندى است براى فهم سخن حافظ; خاصه بحث ماجرا كردن كه به گمانم بهترين ودرست ترين تفسير بيت معروف وبحث انگيز (ماجرا كم كن و…) را ارائه داده است. مقاله حافظ با يكى از پيران خانقاه ها كه مقايسه اى است ميان شعر حافظ ومرصاد العباد رازى, زياده اطناب آميزمى نمايد ودر عين اطناب, كم فايده. زيرا بسيارى از مطالب عرضه شده, چيزهايى است عمومى وهمگانى در همه متون منظوم ومنثور صوفيانه, كه جزدراندك مواردى كارگشاى سخن حافظ نيستند.
گلگشت روى هم كتابى مفيد وخواندنى است; اما اى كاش مؤلف محترم از اطناب وتفصيلى كه برهمه كتاب و به ويژه بخشهايى از آن سايه افكنده مى كاست.و به جاى آنها به طرح بحثهاى ديگرى مى پرداخت وبهره خواننده را مى افزود. اميدواريم سلامتى وطول عمر اين فرصت را براى استاد رياحى فراهم سازد. اينك با دست مريزادى به جناب ايشان, به طرح چند نكته نقدى وتكميلى مى پردازيم; آن هم درباره آنچه به زبان حافظ مربوط مى شود. واز طرح اختلاف سليقه هايى كه درباره شخصيّت وانديشه حافظ با گلگشت دارم, در مى گذرم.
١- ص٠٢٩ درباره عبارت (ديدم و…) در بيتهايى از ديوان حافظ چون :
ديدم وآن چشم دل سيه كه تـو دارى /جانـب هيـچ آشنا نگاه نـدارد; پس از نقل سخن مرحوم غنى كه مى گويد (ديدم و… اصطلاحى است); ديدن را در اين گونه موارد (بررسى كردن وتأمل كردن درباره چيزى ) معنى كرده اند. پس افزوده اند كه (شايد هم ويژگى در (و) باشد كه معنى (كه) تعليل داشته وبه نتيجه رسيدن را بيان مى كند) وافزون بر ديدن, با (قياس كردن) نيز در چنين بيتهايى به كار رفته است: قياس كردم وتدبير عقل درره عشـق /چو شبنمى است كه بربحر مى كشد رقمى. ودر آخر, توجه به اين گونه (و) را در شعر حافظ ومعاصران او داراى ارزش بررسى دانسته اند.
براى تكميل وتوضيح مى افزايم كه عبارتهايى چون (ديدم و…) كاربردهاى ويژه اى است از گونه اى(و) كه دكتر شفيعى آن را (واو حذف وايجاز) ناميده ودرباره آن نوشته :( … از واوهاى اختراعى حافظ است ودر شعر ديگران آن را نديده ام يا به خاطرم نمانده, واين هيچ كدام از معانى معهود واو در زبان فارسى را ندارد. بايد آن را واو حذف وايجاز خواند, … [زيرا] به معنى چندين فعل محذوف عمل مى كند. ديدم ودانستم وفهميدم وبر من مسلم شد و… كه … وحداقل به جاى يك فعل وكه موصول [نه كه تعليل كه استاد رياحى گفته بود] زمينه دلالى دارد. ديدم ودانستم كه ….) (موسيقى شعر, چاپ اوّل, ص٢٣).
ومن به همين دليل آن را دركنارنامگذارى براى گونه هايى از واو, واو جانشين ناميده ام. اين واو كه شيوه اى براى ايجاز وفشرده گويى است, پيش از حافظ نيز در سعدى نمونه هايى دارد; چون:
عهد تو وتوبـــــه من از عشـــــــــــــــــــــق
مى بينم وهر دو بى ثبــــــــات اســـــــــــت
***
نيازمنــــــــــدى من در قلم نمى گنـجــــــــد
قياس كردم وزانديشه ها و راست هنــــوز
***
گفتم از ورطه عشقت به صبورى بدر آيم
باز مى بينم ودريا نه پديد است كرانـــش
دكتر مرتضوى نيز به تفاوت اين واو با ديگر واوها توجه كرده وبا ذكر دو نمونه ازشعر حافظ, بى هيچ توضيحى نوشته است :(واوى كم قدر وبى بها را محور شكوه شعرو وسيله كمال معنى بيت قرار مى دهد). (مكتب حافظ, چاپ دوم, ص٤٤٩).
٢- ص١٣٥. درباره تعبير (سوختن گل) نوشته اند : (… روشن است كه مراد جوشيدن گل درديگ براى گلابگيرى است …). سپس براى نشان دادن اشارات شاعران به اين سنت, نمونه هايى از نزهة المجالس وچند بيتى از حافظ را شاهد آورده اند. اوّلين شاهد از حافظ, اين بيت است:
من اين مرقّع رنگين, چو گل بخواهم سوخت
كه پير باده فرو شش به جرعه اى نخريـــــــد
كه به نظر مى رسد اين بيت با سنت گلابگيرى پيوندى ندارد; جز با ايهامى بسيار ضعيف. زيرا آن گونه كه خود تصريح كرده اند, مراد از سوختن گل, جوشاندن آن است. وپيداست كه خرقه سوزاندن نمى تواند به معنى خرقه جوشاندن باشد. واگر كسى بگويد كه سوختن در اينجا استخدام وار دو معنى دارد, در مورد گل به معنى جوشاندن ودر مورد خرقه به معنى آتش زدن, ذوق پذير نخواهد بود. از اين رو, نهادن ويرگول پس از (رنگين), آن گونه كه در گلگشت آمده, درست نمى نمايد. وجاى درست آن پس از (گل) است. يعنى عبارت (چوگل) قيد تشبيه براى (مرقع رنگين)است. (يعنى مرقعى كه چون گل, رنگين است. يا مرقع رنگينى كه چون گل است; زيرا كه اين دو فراهم آمده از تكه هاى متعدد به هم پيوسته اند : مرقّع فراهم آمده از رقعه ها وپاره پارچه هاست, وگل از گلبرگها; نه قيد تشبيه براى سوختن.
اين نيز گفتنى است كه (رنگين) با ايهام ظريفى مى تواند به معنى زرقين و ريايى نيز باشد. نيز با توجه به سخنانى از خود حافظ چون: همچو گل بر خرقه رنگ مى مسلمانى بود, و:ببار باده كه رنگين كنيم جامه زرق, و: به مى سجاده رنگين كن گرت پيرمغان گويد, و: ز رنگ باده بشوييم خرقه ها در اشك, مى توان گفت كه مراد از خرقه رنگين چو گل, خرقه اى است كه در اثر شراب آلودگى چون گل, سرخ ورنگين شده است. وآخرين سخن اينكه بيت ياد شده, جز قيد تشبيهى وبحث انگيز (چو گل), دقيقا با اين بيت حافظ هم مضمون است: من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزى /كه پير مى فروشانش به جامى بر نمى گيرد.
٣- ص١٤٨. ضمن بحث مفيدى درباره مفهوم وساخت واژه (گلگشت ) گفته اند: (اين واژه مثل بسيارى از تركيبات حافظ جاى خود را در زبان فارسى باز كرده است), كه از آن برمى آيد كه اين واژه ساخت حافظ است. مى افزايم كه هرچند كاربرد آن درشعر حافظ به رواج آن كمك كرده است; اما پيش از حافظ نيز سابقه دارد كه نمونه هايى از آن را مى آورم; همه از ديوان اميرخسرو دهلوى:
شدى در بوستان روزى به گلگشــت
نمـــــــــودى روى خوبــــان چمــــن را
(ص٧)
*** ا
ز گريه من هر طرف پر لاله وگل شد زمين
وقتى به گلگشت اى صنم در بوستان من بيا
(ص٨)
***
بى تو اى گل سر گلگشت چمن نيست مــرا
كه تماشاى گلستـان شما خـوش باشــــــــــد
(ص٢٣٤)
نيز بنگريد به صفحه هاى ١٣١, ٢٥٦, ٢٥٩, ٢٧٠ و ٥٤٠.
تركيب (گشت سبزه) نيز از نظر مقايسه با (گلگشت ) در اين بيت اميرخسرو قابل توجه است:
هواى روى تو برد آن همه هوس زسرم
كه گشت سبزه و رفتن بباغ جو دانــــــم
(ص٤٤٣)
٤- ص٣٠٠. درباره اين بيت:
ساقى ومطرب ومى جمله مهياست ولى
عيش بى يار مهيّا نشود يار كجاســـــت
***
با اعتراف به اينكه در حافظ قزوينى وهفت نسخه ازهشت نسخه خانلرى (عيش بى يار مهيّا نشود) آمده, واتفاق نسخ كهن را به سادگى نمى توان كنار گذاشت; با ذكر نمونه هايى از مرصاد, سعدى وعبيد, فتواى قاطع داده اند كه در مصرع دوّم, (مهنّا ) درست است ونه مهيّا.و(حافظ قطعاً مهنّا گفته است ) وبعدها كاتبان آن را تحريف كرده اند. اين نظر را با اين دليل نيز همراه كرده اند كه اگر (مهيّا) بخوانيم, هم لطف صنعت جناس از ميان مى رود وهم عيب تكرار پيش مى آيد.
مى افزايم كه جناس وهم نمايى مهيّا ومهنّا, نيز كليشه اى بودن (عيش مهنّا), سبب شده كه جناب رياحى ونيز جناب خرمشاهى در حافظ نامه, مهنّا را بر مهيّا ترجيح دهند. با اين همه چنين مى نمايد كه درست, همان ضبط نسخه هاى قديمى (يعنى مهيا)است, زيرا ظاهراً مقصود حافظ اين نيست كه با بودن ساقى ومطرب ومى, عيش ما مهيا وآماده است; اما مهنّا وگوارا نيست, پس يار را خبر كنيد تا عيش مهيّاى مارا مهنّا كند. بلكه مقصود اين است كه هر چند ساقى ومطرب ومى (يعنى اسباب عيش ) همه آماده ومهيّاست; امّا عيش ما مهيّا وآماده نيست. زيرا عيش ما تنها با بودن يار مهيا مى شود, نه با چيز ديگر. وپيداست كه اين مضمون از نظر اظهارارادت عاشقانه, چه مايه خالصانه تر, ذوق پذيرتر و معشوق پسند تراست.
در از ميان رفتن صنعت جناس نيز باكى نيست; زيرا صنعت تكرير وتضاد نفى واثبات (مهيا هست, مهيا نيست) جاى آن را مى گيرد.
اين نيز گفتنى است كه تكرار - بر خلاف معروف - اگر هنرمندانه باشد نه تنها عيب نيست, كه حسن هم هست واز عوامل افزون كننده موسيقى كلام; به ويژه اگر مانند بيت مورد بحث با نفى واثبات نيز همراه باشد. ودر سخن شاعران بزرگ نمونه هاى بسيار دارد; مثلاً اين بيت سعدى :
گر بگويم كه مرا با تو سر وكارى نيست
در و ديوار گواهى بدهد كارى هســــــــت
***
واماآيينه جام: با عنوان فرعى شرح مشكلات ديوان حافظ, افزون بر مقدمه اى خواندنى وپرنكته درباره شعر وشاعرى وبا اشاراتى به شاعرى حافظ, فراهم آمده از موضوعات گوناگونى است; با نظمى الفبايى وفرهنگوار كه هر يك از آنها بيانگر نكته اى در بيتى از حافظ است كه درمتن كتاب, شرح وتوضيحى براى آن آمده است. در عرضه مطالب بيشتر شيوه ايجاز رعايت شده, به عكس گلگشت كه بيشتر با اطناب همراه است. مقايسه بحث (طنبى ) كه در هر دو كتاب آمده, مى تواند آشكارگر اين نكته باشد. از ويژگيهاى آشكار كتاب كه نشانگر احاطه مؤلف بر ادب عربى است, نشان دادن مشابهتهاى مضمونى شعر حافظ با اشعارعربى است. مباحث طرح شده معمولاً نكته دار وآموزنده است وبراى خواستاران فهم بهترسخن حافظ, مفيد وراهگشا. با اين همه در مواردى برخى نارساييها و نارواييها به چشم مى خورد كه در اينجا شرمگنانه وبا دعاى خير وآرزوى سلامتى وطول عمر براى استاد, برخى از آنها را مى آورم. شايد در آشكارگرى برخى نكته ها در سخن حافظ ونيز اصلاح وتكميل كتاب بى اثر نباشد.
١- ص٧٩. درباره تركيب (آينه دارى) در اين بيت حافظ : چشمم از آينه داران خط وخالش گشت …, نوشته اند: (آينه دارى شغل مزيّنى وسلمانى بوده است). آنگاه براى اين معنى شواهدى نيز از مناقب العارفين افلاكى و رساله دلگشاى عبيد زاكانى آورده اند.
به گمان من اين معنى نه تنها مشكلى را در بيت حافظ نمى گشايد; بلكه در مورد آن نيز درست نمى نمايد. زيرا چنين مى شود: چشم من از مزيّنان وسلمانيهاى خط وخال او گشت; كه پيداست معنى درست وذوق پسندى نيست. در همان جا اين عبارت سعدى (دريغ آمدم تربيت ستوران وآينه دارى در محلّت كوران ) را نيز بر آينه دارى به معنى سلمانى شاهد آورده اند كه اين نيز درست نمى نمايد وگمان مى كنم تأمل در اين عبارت بتواند ما را به معنى ديگرى براى آينه دارى رهنمون آيد.
زيرا آشكاراست كه كوران نيز مانند بينايان سروصورت خويش را اصلاح مى كنند ودر اين كار به سلمانى مزين نياز دارند; حتى نياز آنان به مسلمانى از بينايان بيشتر است. زيرا بينايان در مواردى مى توانند خود به اصلاح سر و روى خود بپردازند.ازاين رو چنين مى نمايد كه شغل سلمانى بايد در محله كوران رونق ورواج بيشترى داشته باشد. وشخص سلمانى به آينه دارى در آن محله, رغبت افزونترى داشته باشد; نه اينكه بر آن افسوس خورد. از اينجاست كه مى توان حدس زد آينه دارى, خود به تنهايى شغلى بوده است. وگويا در قديم كه آينه به دليل گرانى وكميابى در اختيار همگان نبوده است, كسانى بوده اند كه آينه اى فراهم كرده, در كوچه ها ومحله ها مى گشته اند تا اگر كسى خواست چهره خود را ببيند, آينه را برابر او قرار دهند. و دور نيست كه اين شغل را هميشه يا غالباً سلمانيها, ويا سلمانيهاى دوره گرد كه آينه از ابزارهاى شغل آنان است, عهده دار بوده اند, وچون در هر دو مورد آينه را برابر مشترى مى گرفته اند, آنهارا آينه دار وكارآنان را آينه دارى گفته اند. وبعدها كه آينه دارى به معنى اوّل از ميان رفته, تنها به معنى سلمانى در فرهنگها ضبط شده است. نيز در دستگاه اميران وبزرگان, كسانى بوده اند كه آينه به دست منتظر بوده اند تا هر گاه امير خواست خود را ببيند, آينه را برابر او بگيرند, اينان را نيز آينه دار مى گفته اند واين معنى در فرهنگها ونيز در آينه جام (ص٨٠) آمده است.
از آنجا كه آينه دارى به ويژه در درباراميران گونه اى خدمتكارى بوده است; آينه دار به مجاز به معنى خدمتكار وغلام نيز به كار رفته است.
وامّا آيينه دارى چشم در بيت ياد شده وآيينه دارى ديده در (ديده آيينه دار طلعت اوست); نيازمند توضيحاتى است كه به آن مى پردازيم.
چنين مى نمايد كه چشم را ازاين رو آينه دار گفته اند كه آينه دار, دارنده جسمى شفاف وصيقلى است به نام آينه با خاصيت نشان دهندگى كه با در دست داشتن آن برابر ديگران قرار مى گرفته است. چشم (يعنى دستگاه بينايى) نيز چون آينه دار, داراى بخشى است مانند آينه شفاف, صيقلى ونشان دهنده كه به هنگام ديدن با داشتن چنين آينه اى روياروى كسى يا چيزى قرارمى گيرد. پس چشم وآينه دار پيوند همانند و آشكارى باهم دارند; از اين رو حافظ به جاى اينكه بگويد چشمم به خط وخال وطلعت اوست; با تصويرى بديع گفته است كه چشمم آينه دار خط و خال وطلعت اوست.
و اما آيينه دارى ماه وخورشيد در نمونه هايى چون (اى آفتاب آينه دار جمال تو) و(شهسوار من كه مه آينه دار روى اوست ); از اين است كه ماه وخورشيد هر يك داراى بخشى شفاف, نورانى و زيبا هستند. وهمين بخش نورانى وزيباى آنهاست كه ديده مى شود. و از اين جهت به آينه دار مى مانند; زيرا آينه دار نيز داراى جسمى شفاف, نورانى و زيباست, وازآنجا كه ماه و خورشيد درحركت و گردش نيزهستند, به آينه دارهاى دوره گردى مى مانند كه آينه دردست, دركوچه ها ومحله ها مى گردند كه : جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست /ماه وخورشيد همين آينه مى گردانند.
مقصود از آينه دارى ماه وخورشيد براى جمال يار نيز گويا اين باشد كه زيبايى ونورانى بودن ماه وخورشيد, انعكاس زيبايى چهره ياراست; آن گونه كه گويا ماه وخورشيد آينه هاى خود را برابر چهره يارگرفته اند; زيبايى چهره يار در آينه آنها منعكس شده وآنهارا اين مايه زيبايى وگيرايى بخشيده است; همان گونه كه اگر آينه دار, آينه خودرا برابر چهره زيبا بگيرد از انعكاس آن چهره زيبا, آيينه او به چهره اى زيبا بدل مى شود. ودر اين حال هر كس آينه اورا بنگرد, آن چهره زيبا را مى بيند; به همين گونه هر كس ماه وخورشيد را بنگرد, گويا زيبايى يار را نگريسته است.
البته حافظ افزون بر اين معنى با ايهام, به معنى مجازى آينه دار (يعنى خدمتكار) نيز نظر دارد; يعنى ماه وخورشيد غلام وخدمتكار جمال يار نيز هستند.
استاد خويى در مورد نخستين بيت (چشم از آينه داران خط وخالش گشت ); تنها آينه دار را به مزين وسلمانى معنى كرده اند. ودرباره (شهسوار من كه مه آيينه دار روى اوست ); گفته اند: (مقصود آن است كه ماه همواره آينه بدست در برابر اوست).و درباره (ديده آيينه دار طلعت اوست); و(اى آفتاب آينه دار جمال تو); نيز گفته اند: (به همين معنى است); اما گمان نمى كنم رفع مشكلى نمايد; اگر اين مشكل را نيفزايد كه آينه به دستى ماه در برابر او چگونه است ؟ حال كه سخن از آينه ماه ومهراست, اين اشاره نيز بيجا نيست كه معنايى كه در ص٦٧ از اين بيت : نظير دوست نديدم اگر چه از مه ومهر/ نهادم آينه ها در برابر رخ دوست, به دست داده اند; دلچسب نمى نمايد; وبا توجه به اينكه (از) در (ازمه ومهر) بيانى وتشبيهى است و(آينه ها از مه ومهر) يعنى آينه هايى كه همان ماه ومهر هستند, يا ماه ومهرى كه چون آينه اند, شايد معنى درست تراين باشد كه ماه ومهر را كه در زيبايى, روشنى ونيز گردى به آينه مى مانند در برابر رخ دوست نهادم. ويا اينكه وقتى آينه را برابر كسى قرار دهند, نظير او را در آن مى بينند; اما من نظير دوست را در آينه هاى ماه ومهر كه برابر دوست نهاده بودم, نديدم.
مقصود اينكه ماه ومهر را كه نمونه هاى اعلاى زيبايى هستند با دوست برابر نهاده; آنهارا مقايسه كردم وديدم كه آنها نيز با همه زيبايى به پاى دوست نمى رسند.
٢- ص١١٢ ٠ در اين بيت : بيا كه پرده گلريز هفت خانه چشم / كشيده ايم به تحرير كارگاه خيال; عبارت (تحرير كارگاه خيال) را مقلوب (كارگاه تحرير خيال) دانسته وبراى بيت دو معنى آورده اند: معنى نخست كه گويا به دليل مقبولتر بودن در ابتدا آمده, سخت دور وبيراه مى نمايد. اما معنى دوم درست وپذيرفتنى است وبا توجه به اينكه (تحرير) به معنى آزاد سازى وپاكسازى نيز هست; اگر (به) در (به تحرير) را حرف قصد وتعليل ومترادف (براى) بدانيم, بى نياز به جابجايى الفاظ بيت مى توانيم به همان معنى دوّم برسيم. يعنى بيا كه به قصد پاكسازى كارگاه خيال از جز تو, پرده گلريز چشم را فرو كشيده ايم. يعنى چشم را كه دريچه خيال است از جز تو بر بسته ايم وخلوتخانه خيال را پرده كشيده براى ورود تو آماده كرده ايم.
٣- ص١٥٣ ٠درباره اين بيت : به خاك پاى تو سوگند ونور ديده حافظ...; سخن مشهور كه (واو) را حرف عطف گرفته اند ونتيجه اش اين مى شود كه سوگند حافظ به دو چيزاست : خاك پاى يار ونور ديده خود; نپذيرفته وگفته اند: (من فكر مى كنم اين (واو) حرف عطف نباشد وبراى بيان يا بدل باشد اگر چه چنين معانى را براى واو نمى شناسم ). وسخن حافظ را به درستى اين گونه معنى كرده اند (سوگند بخاك پاى تو كه نور ديده حافظ است ). در تأييد وتكميل سخن استاد, بخشى از آنچه را پيشتر در نقد (حافظ نامه) در همين مورد نوشته ام, مى آورم:
…. اين واو را كه با واوهاى عاطفه معمولى تفاوت آشكارى دارد واز نظر مفهوم تاكنون به آن توجهى نشده است, مى توان واو تفسير نام داد; يعنى واوى كه ما بعد آن نوعى تفسير وتوضيح است براى ما قبل, وما قبل آن در حكم يا مانند ما بعد آن است, ودر حافظ نمونه هاى ديگرى نيز دارد; مانند : (بكن معامله اى وين دل شكسته بخر)كه عبارت (اين دل شكسته بخر), تفسيرى است بر (بكن معامله اى) وبكن معامله اى يعنى (اين دل شكسته بخر). نيز (غزل گفتى ودر سفتى...) كه (در سفتى ) تفسيرى است بر (غزل گفتى ) ومقصود از (غزل گفتى) همان (در سفتى ) است.
٤- ص١٥٤. درباره اين بيت : خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم …; كه در برخى نسخه ها به صورت (خيال نفش تو...) آمده است; گفته اند به هردوضبط ايرادى وارد است وآن اين كه نقش خيال را مى كشند, نه خود خيال را. از اين رو (خيال نقش ) را به صورت مقلوب (نقش خيال) درست دانسته اند.
اما با توجه به اينكه يكى از معانى خيال, صورتهاى ذهنى است ونيز صورتها و شبحهايى كه گاه به چشم مى آيد; مى توان گفت خيال رو و خيال نقش درست است و ايرادى ندارد; يعنى صورت ذهنى تورا به نظر آوردم.
٥- ص١٦١ ٠ معنى اوّلى كه براى اين بيت : حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال …; به دست داده اند, سخت ناروا مى نمايد وشواهد نقل شده براى آن نيز نا مناسب. امّا معنى دوّم درست وپذيرفتنى است.
٦- ص١٧٣ ٠ اين بيت را : بر جبين نقش كن از خون دل من خالى /تا بدانند كه قربان تو كافر كيشم; با اشاره به رسم اشعار در حج (كه پشت يا پيشانى گوسفندى را كه قرار بود قربانى شود با خون آن علامت مى زدند وبا اين علامت زنى قربانى بودن وغير قابل فروش بودن آن را اعلام مى كردند) اين گونه معنى كرده اند كه از خون دل من بر جبين خود من خالى نقش كن تا همه بدانند كه من قربان تو هستم. و افزود ه اند كه نمى توان بيت را اين گونه معنى كرد كه از خون من برپيشانى خودت خالى نقش كن. زيرا در رسم اشعار پشت يا پيشانى خود حيوان قربانى را علامت مى زنند و اگر قربانى كننده اين علامت را بر پيشانى خود بزند, از كجا خواهند دانست كه عاشق قربان معشوق شده است ؟ پاسخ اين پرسش اين است كه از همين نشان پيشانى قربان كننده مى توان دانست كه قربانى, قربانى اوست. اما وقتى نشان بر پيشانى خود قربانى باشد, تنها مى توان دانست كه اين حيوان, حيوان قربانى است; اما نمى توان دانست قربانى كيست. بنا براين سؤال طرح شده براى رد توجيه دوّم, براى رد توجيه اوّل مناسب تر است.
آنچه استاد را به اين بحث وتوجيه كشانده اين است كه بنياد تلميحى بيت را رسم اشعار در حج دانسته اند; اما چنين مى نمايد كه حافظ سخن خود را بر پايه رسم ديگرى در قربانى كه هنوز هم در مناطقى كم وبيش ديده مى شود (از جمله در منطقه كاشان و من به قصد اطمينان از شاهدان اين رسم, پرس وجوكردم ) كه وقتى گوسفندى را به نذر كسى قربانى يا عقيقه مى كردند, كمى از خون گوسفند قربانى شده را بر پيشانى كسى كه قربانى براى او بوده نشان مى زدند, و هر كس اين نشان خونين را بر پيشانى او مى ديد مى دانست كه براى او قربانى كشته اند. حافظ با اشارت به همين سنت مى گويد : از خون من بر پيشانى خودت خالى نقش كن تا بدانند كه قربان تو كافر كيشم. در واژه هاى خال جبين وكافر كيش نيز اشارتى ايهامى هست به زنان هندوى كافر كيشى كه خالى گاه سرخ بر پيشانى خود نقش مى كنند.
٧- ص١٧٦ ٠ درباره بيت : آن جوانمرد كه مى زد رقم خير و قبول /بنده پير ندانم زچه آزاد نكرد; به سخن خانلرى كه مى گويد (خير) در اينجا به معنى ضدّ قبول و براى نفى و رد است, ايراد گرفته وبا اين توجيه كه در حين انجام عمل خير مى گفته اند (خير قبول) و آزاد سازى بنده نيز عملى خير است, ضبط (خير قبول) را كه در چند نسخه بدل آمده است; درست دانسته اند. با اينكه در توجيه خانلرى ايرادى به نظر نمى رسد و بر پايه آن, عبارت (آن كه مى زد رقم خير و قبول), يعنى آنكه اختيار رد و قبول به دست او بود, با اين همه نقل نكته اى كه در گلگشت از قول اقبال آشتيانى ذكر شده, شايد بر آشكارى مطلب بيفزايد: (وقتى سائلى از كسى چيزى طلب مى كرد, از گفتن (نه) اكراه داشتند, مى گفتند (خير) يعنى خدا خيرت دهد ما چيزى نداريم بدهيم ). و از بيت حافظ بر مى آيد كه وقتى خواجه اى مى خواست غلامانى را براى ثواب آزاد كند, فهرستى از نامهاى آنان را نزدش مى بردند و او در برابر نام آنان كه مى خواست نگه دارد, رقم قبول مى زد ودر برابر نام آنان كه مى خواست آزاد كند, مى نوشت خير. يعنى خدا خيرشان دهد. (گلگشت, ص١٠٣).
البته ميان قسمت اوّل و آخر استاد رياحى بويى از تناقض مى آيد ٠ زيرا اگر (خير) را به جاى (نه) مى گفته اند; پس رقم قبول بايد رقم آزاد سازى باشد. و رقم خير براى عدم آن; فتأمّل.
٨- ص١٩٢ ٠ آنچه درباره اين بيت : اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش /كه به تلبيس وحيل ديو مسلمان نشود; و در ترجيح (مسلمان) بر( سليمان ) نوشته اند, همه درست و دقيق وپذيرفتنى است; با اين همه ساخت و بافت بيت با (سليمان) همخوانى بيشترى دارد زيرا كه اين بيت ونيز بيتهاى پيشين اشاره به دغلبازان فريبكارى است كه بى آنكه لياقت وصلاحيت داشته باشند, مقام ومنصبى را تصرف كرده و كار را بر آزادگان تنگ مى گيرند. حافظ براى دلخوشى و اميد دادن به خود و ديگران, از اينكه سرانجام اين فريبكاران دغلباز رسوا وسيا هرو مى شوند, آنان را ديوى پنداشته كه چند روزى با تلبيس وحيل خود را سليمان فرانموده اما اسم اعظم كه شرط سليمانى است واو نداشت, كار خود را كرد وديو دغلباز را رسوا و خوار ساخت. اين دغلباز فريبكارى كه در اين بيت ديوى است كه به تلبيس وحيل سليمان نشود, همان سنگ وگل بيت پيشين است كه چون گوهر پاك فيض پذيرى ندارد,لؤلؤ و مرجان نشود. و همان حيوان بى كرم و بى هنر بيت دوّم است كه ننوشد مى و انسان نشود. و بالاخره همان واعظ شهر بيت اوّل است كه تا ريا ورزد و سالوس, مسلمان نشود.
٩- ص٢١٠ ٠ درباره اين بيت : چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش /زين معمّا هيچ دانا در جهان آگاه نيست; نوشته اند: (سقف ساده است زيرا بر خلاف ستاره شناسان قديم, ستارگان چيزى نيستند كه بر آن چسبيده باشند يا در آن كار گذاشته شده باشند. پر نقش است زيرا در نظر ما چنين مى نمايد). كه توجيه دلچسبى نمى نمايد. چه, گمان مى كنم آسمان را از اين رو ساده بسيار نقش خوانده كه در روز ساده است يعنى بى نقش ودر شب رنگين وپرنقش. نيز بر پايه باور پيشينيان كه رخدادها وحوادث جهان را به آسمان وافلاك نسبت مى دادند; ايهامى دارد به اينكه آسمان در عين سادگى نقش باز و حادثه آفرين نيز هست.
١٠- ص٢٧٢. درباره بيت بحث انگيز: عبوس زهد به وجه خمار ننشيند /مريد خرقه دردى كشان خوشخويم; قرائت معروف يعنى عبوس به فتح و ننشيند به صورت منفى را درست دانسته و براى به دست دادن معنى روشنى براى بيت نوشته اند: (و جه خمار در بيت بايد به معنى (به علت و به سبب) باشد, يعنى عبوس از مستى زهد و ريا به سبب خمارى كه از اين مستى به او روى مى دهد نمى نشيند و آن را تحمل نمى كند. اما دردى كشان درد و رنج حاصل از خمار شراب درد آميز را تحمل مى كنند ومى نشينند).
اگر به قصد روشن شدن معنى مصرع اول واژه هاى مبهم و بحث انگيز آن را به مترادفهاى پيشنهادى جناب خويى بدل كنيم; يعنى (به وجه) را به (به سبب ) و (ننشيند ) را به (تحمل نمى كند); چنين چيزى از آب در خواهدآمد كه عبوس از زهد به سبب خمار تحمل نمى كند. امّا پيداست سخنى درست و كامل نيست, و افزون بر اينكه ( به وجه) را ( به سبب ) و (ننشيند ) را (تحمل نمى كند) معنى كردن خود جاى حرف است; جاى اين سؤال نيز هست كه عبوس زهد چه چيزرا تحمل نمى كند, و اگر مفعول محذوف را خمار و مستى زهد بدانيم (آن گونه كه از معنى ايشان بر مى آيد) نيز چيزى است كه در سخن حافظ گواهى بر آن ديده نمى شود. خلاصه گستاخانه بايد بگويم توجيه ياد شده سخت نا موجه مى نمايد و درنتيجه, شاهدهاى ذكر شده نيز نا مناسب است.
به گمان من به اين معنى تراشيهاى ناروا نيازى نيست. كافى است عبوس را به ضم بخوانيم و ديگر واژه ها را به همان معنى شناخته خود بدانيم (يعنى عبوس زهد را به معنى اخم و ترشرويى اى كه حاصل و نشان زهد است و جاى نشست و نمود آن چهره, و وجه خمار را به معنى چهره خمار آلود مى پرستان. و ننشيند را نيز به همان معنى معروف از نشستن به معنى جاى گرفتن و مجازاً به معنى نمودار شدن.) تا بيت با توجه به بيت پيشين چنين معنى دلپذير و آشكارى بيابد: سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم /كه من نسيم حيات از پياله مى جويم. يعنى من رندى باده پرستم با چهره اى خمار آلود و سرى خوش. از اين رواخم و عبوس كه نشان و حاصل زهد است و جاى نشست و نمود آن چهره زاهدان,برچهره خمارآلود من مى پرست نمى نشيند وظاهر نمى شود. يعنى من اهل زهد و زاهدى نيستم تا چهره ام مانند آنان عبوس گين و اخم آلود باشد. و چون من زاهدى اخمو و ترشرو نيستم; بلكه مى پرستى رند و خوشخويم; از اين رو با زاهدان اخموى عبوس گين نيز سروكارى نداشته و مريد و خواستار دردى كشان خوشخويم. خلاصه من رندم و مريد رندان نه زاهد و مريد زاهدان.
اگر بتوان (به چهره نشستن ) را با ايهام و مجاز مانند (به دل نشستن ) و (به چشم نشستن ) به معنى مورد پسند و قبول گرفتن دانست; مى توان عبوس را به فتح خواند و تقريباً همان معنى ياد شده را به دست آورد: يعنى عبوس از زهد (زاهد عبوس) مورد پسند و پذيرش خمار باده پرست نيست.
درباره غرابت ونا مأنوسى (عبوس) (به ضم) نيز گمان دارم آنچه اين واژه را اين مايه غريب و ذوق گريز ساخته, انس وخوگرى ذوق و ذهن است با (عبوس) به فتح; و گرنه ساخت آوايى اين دو واژه چندان تفاوتى ندارد كه ذهن و ذوق يكى را بپذيرد; لا بد چون بدآهنگ نيست و ازديگرى به دليل ناخوش آهنگى بگريزد, و مگر تفاوت اين واژه با واژه هاى هم ساخت و هم بافتى چون عبور, خروس, سروش و … چه مايه است كه اينهارا مى پذيريم و از آن مى گريزيم. و آيا اگر كسى اين واژه هارا بر خلاف معمول به فتح اوّل تلفظ كند, به همان اندازه يا بيشتر براى ما غريب و نا مأنوس نخواهد بود ؟ نمى خواهم بگويم عبوس واژه اى ملموس و خوش آواست, مى خواهم بگويم از اين جهت, با عبوس تفاوتى ندارد (جز اينكه در بيت, معنايى روشنتر و گوياتر دارد ). و گريز ذوق و ذهن از آن به دليل انس با قرائت ديگر است و هر خلاف آمد عادتى نخست نا مأنوس و نا پذيرفتنى مى نمايد. و من كه چندى است اين قرائت را پذيرفته ام و گاه در ذهن و زبان زمزمه كرده ام, اينك با آن تا حدى انس گرفته ام و ديگر چون آغاز برايم غريب و وحشى نيست.
اين نيز گفتنى است كه در مصرع دوم اين بيت, (مريد خرقه) به دليل اشارتى كه به خرقه ارادت و پير خرقه دارد شايد از (مريد خرقه) بهتر و پذيرفتنى تر باشد.
١١- ص٢٧٧. در توضيح اين بيت: عجب علمى است علم هيئت عشق / كه چرخ هشتمش هفتم زمين است; اين نكته ظريف و هوشمندانه را آورده اند كه زمين عشق آن چنان روشن و تابناك است كه اعماق يا هفتم زمين آن مانند فلك هشتم اين جهان پر ستاره و نورانى است. و اين معنى را از معنايى كه ديگران از بيت دريافته اند (يعنى در عشق فلك هشتم چون زمين هفتم پست و فرودين است ) با تصوير و تخيّل علم هيئت عشق سازگار تر دانسته اند.
معنى پيشنهادى استاد, ظريف و زيباست; اما تطبيق آن با بيت حافظ خالى از تكلف نيست; زيرا چنين مفهومى خواستار چنين ساختارى است : كه هفتم زمينش چرخ هشتم است; و نه: كه چرخ هشتمش هفتم زمين است.. اما معنى ديگر هم با ساختار بيت سازگار است و هم مؤيداتى از سخن حافظ دارد; مانند:
عجايب ره عشق اى رفيق بسياراســــــــــــــــت
زپيش آهوى اين دشت شيرنر برميــــــــــــــــد
***
شير در باده عشق تو روبـاه شــــــــــــــــــــــــود
آه ازين راه كه در وى خطرى نيست كه نيســــت
***
كمر كوه كم است از كمر مور اينجــــــــــــــــــا
نا اميد از در رحمت مشو اى باده پرســـــــــت
***
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناى دوسـت
كاندراين دريا نمايد هفت دريا شبنمـــــــــــى
***
آسمان گومفروش اين عظمت كاندر عشـــــق
خرمن مه به جوى خوشه پروين به دو جــــــو
١٢- ص٣٧٥ ٠ در اين بيت : ديشب به سيل اشك ره خواب مى زدم /نقشى به ياد خط تو بر آب مى زدم; عبارت (نقش بر آب زدن ) را به معنى خودرا خراب وفانى كردن دانسته و بيت را اين گونه معنى كرده اند : (با جارى ساختن سيل اشك و دفع خواب نقش خود را بر آب مى زدم, يعنى خود را فانى مى ساختم با از دست دادن سلامت و غرقه شدن در بحر غم و اندوه, و اين نقش بر آب زدن به ياد خط تو بود, زيرا خط تو نقشى خوش و دلكش است بر چهره اى آبدار و آبگون); اما گمان مى كنم معنى درست تر اين باشد كه با سيل اشك راه ورود خواب به چشم را جلو مى گرفتم و به ياد خط آب دار و زيباى تو بر صفحه اشك يا صفحه چشم اشك آلود نقش تورا ترسيم مى كردم. يعنى با چشم آب آلود اشك آگين تصوير و نقش تورا به نظر مى آوردم; با ايهام به معنى معروف ( نقش برآب زدن ) يعنى كار بيهوده كردن. مقصود اينكه تلاش من براى تصوير خط تو بر چشم آب آلود, تلاشى چندان ثمر بخش نيز نبود.