آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
معرفىهاى اجمالى
دفاع عن الكافى، دراسه نقديه، مقارنه لأهم الطعون و الشبهات المثاره حول كتاب الكافى للشيخ الكلينى ٢ ج، ثامر هشام حبيب العميدى (قم، مركز الغدير للدراسات الأسلاميه، ١٤١٥) وزيرى ٧٦٨ + ٧٨٧ ص.
شكوه ترا از اينكه مردم روزگار ما بر جهالت تعاون مىكنند و از دانش و دانشوران روى بر مىتابند، دريافتم گفتهاى شناخت چيزهايى به لحاظ اختلافهاى روايات بر تو دشوار شده و تو براى مفاوضه و گفتگو درباره آنها معتمدى نمىيابى؛ و دوست دارى كتابى داشته باشى جامع جميع فنون دانش دين؛ كتابى كه جستجوگران دانش را بسنده باشد و راه جويان بدان مراجعه كنند، و آنكه دانش دين جويد و عمل بر اساسِ احاديثِ استوار از صادقين(ع) را بخواهد از آن فراگيرد... . اكنون خداوند - له الحمد - فراهم آوردن آنچه را خواسته بودى آسان گردانيد؛ كه اميدوارم چنان شود كه مىخواستى...(الكافى، ج ١، ص ٥ - ٦)
بدين سان كتاب عظيم و ارجمند «الكافى» كه روزگارى به «الكلينى» شهره بود (رجال النجاشى، ص ٣٧٧) در پى درخواست يكى از برادران دينى و شكايت وى از نبود كتابى جامع اصول و فروع، آغاز شد و محدث موثّق و عالم معتمد ثقةالإسلام محمد بن يعقوب كلينى براى جمع و تدوين آن بيست سال، شهرها، آباديها و سرزمينهاى اسلامى را درنورديد و هرجا نشان از مشايخ حديث يافت، سوى آنان شتافت تا حديثى از او فرا گيرد، و مجموعه خود را هر چه كاملتر و استوارتر گرداند. (النجاشى، ص ٣٧٧؛ الفوائد الرجاليّه، ج ٣، ص ٣٣١؛ الكلينى البغدادى و كتابه الكافى، ص ١٥٢).
چنين شد و از پس سالهاى سختكوشى و استوار گامى «الكافى» پديد آمد. كتابى كه معلّم امّت شيخ مفيد (ره) آن را «گرانسنگترين و سودمندترين» كتب شيعه تلقّى كرد و شهيد اوّل (ره) آن را كتابى بى مانند دانست (بحارالأنوار، ج ١٠٤، ص ١٩٠) و يكى ديگر از عالمان بزرگ نوشت: كافى، كتابى است كه هم وزن و همبر آن در اسلام نگاشته نشده است (مستدرك الوسائل، ج ٣، ص ٥٣٣)
«كافى» هماره مورد توجه، عنايت و مراجعه عالمان، محدثان و فقيهان بوده است. عالمان و كتابگزاران بسيارى در باب آن فراوان سخن گفتهاند، و از ابعاد مختلف به آن نگريستهاند و شرحها و توضيحها و تعلقهاى فراوانى بر آن نگاشتهاند. در جايى از آنچه ياد شد و منابع پژوهش درباره آنها را ياد كردهايم (ر.ك: محمد على مهدوى راد، مجلّه حوزه، شماره ١١، مقاله كتب درسى حوزههاى قديم، ص ٦٨ پى نوشت).
گردآورنده و سامان دهنده اين مجموعه عظيم ثقةالإسلام كلينى نيز در بيان و بنان عالمان و محدثان و شرح حالنگاران هماره مورد عنايت بوده، و همگان - شيعه و سنّى - به وى بديده احترام نگريستهاند و جايگاه والاى او را در فقاهت و ميراثبانى ستودهاند و هرگز بر او خرده نگرفته و بدو به ديده طعن ننگريستهاند (دفاع عن الكافى، ج ١، ص ٣٨). متأسفانه تنى چند از نويسندگان معاصر با يادكرد برخى از روايات كافى و تفسير و تحليل آنها بدان سان كه مىپنداشتهاند و نه بدان گونه كه پژوهش دقيق و مستند به معيارهاى نقد و تحليل حديث مىطلبيده است. بر كافى و مآلاً مؤلف آن طعن زدهاند و برخى - كه تيره دلى و آلوده ذهنى و كژانديشى را درباره آنان نمىتوان چندان بدور از واقع دانست - قلم را آلودهاند و به ساحت پاكيزه آن دانشى مرد نارواييهايى را نسبت دادهاند؛ كه اينگونه داوريهاى تنگ مايه از ساحت قلم، دانش و دانشوران به دور باد. اكنون محقق سختكوش جناب ثامر هاشم حبيب عميدى كه پيشتر كتابى پروپيمان درباره شخصيت ثقةالإسلام كلينى و كتاب كافى پرداخته بود (ر.ك: آينه پژوهش، شماره ٢٣، ص ٨٥) همت ورزيدهاند و در مجموعهاى وزين و ارجمند، مهمترين شبههها و اشكالهايى را كه اين گونه نويسندگان درباره كافى به قلم آوردهاند، گرد آورده و با دقت و تتبع استوار در منابع و مآخذ پاسخ گفتهاند.
كتاب در دوجلد و چهار باب و فصولى متعدّد سامان يافته است. مؤلف در آغاز به اختصار تمام از مؤلف و كتاب سخن گفته است، چرا كه وى - چنانكه پيشتر آمد - كتابى مفرد در اين باره پرداخته است. او در اين مقدمه به تجليل و تكريم عالمان از كلينى اشاره كرده و تأكيد ورزيده است كه پيشينيان - سنّى و شيعه - هرگز بر آن بزرگوار طعنى نزدهاند (ج ١، ص ٣٨). آنگاه در ذيل عنوان «بحوث تمهيديّه حول الأمامة و الخلافه» چونان درآمدى بر بحثهاى كتاب به تفصيل از امامت و خلافت سخن گفته است. در اين بحث از لزوم نصب امام، صفات امام، دلايل نقلى و عقلى عصمت، امامت به نص است و يا اختيار امّت؟! نقد و تحليل ديدگاهها و دلايل در اين زمينه، وصايت و... بحث شده است و كتمان حقايق در نقل اخبار و آثار در بسيارى از متون كهن براى به فراموشى سپردن حق خلافت و خلافت حق برنموده شده است (ج ١، ص ٤٥ - ١٦١، بويژه ص ١٥٩ و ١٦٠). سپس باب اوّل را درباره حضرت مهدى - عج - و نقد و بررسى ديدگاهها درباره احاديث مرتبط با آن حضرت در كتاب كافى، آغاز مىكند. در اينكه احاديث مرتبط با آن حضرت در آثار فريقين فراتر از حدّ تواتر است، هيچ حق گرايى نمىتواند ترديد كند و در اينكه بسيارى از عالمان و محدثان اهل سنت فراوان در اين باره كتاب نوشتهاند و احاديث آن را فراهم آوردهاند نيز ترديدى نيست (ر.ك: يادنامه علاّمه امينى، مقاله «چهار صد كتاب در شناخت شيعه» و نيز الأمام المهدى عند أهل السنّه، و مجموعه ارجمند معجم احاديث الأمام المهدى (عج)).
مؤلف بدين نكات اشاره مىكند و آنگاه براى اينكه تأثيرپذيرى كسانى را كه در اين حقيقت ترديد روا داشتهاند، از دگر انديشان و خاورشناسان نشان دهد، به تحليل مسأله از ديدگاه آنان پرداخته و چگونگى تأثير آنان در انديشه نويسندگان اسلامى را بازگفته است (ج ١، ص ١٧٢) و آنگاه نقدها و گفتهها درباره احاديث را آورده و به نقد و ايراد ابن خلدون درباره احاديث مهدى(ع) به تفصيل پرداخته و بى پايگى دلايل وى را روشن ساخته است (ج ١، ص ٣٤٢ - ٢٠١). آنگاه آرا و ديدگاههاى پنجاه و هشت تن از عالمان، متكلمان و محدثان اهل سنت را گزارش كرده است كه يا به صحّت احاديث مرتبط با حضرت مهدى(ع) خستو شدهاند و يا به تواتر آنها تصريح كردهاند (ص ٣٤٣ - ٤٠٥). سپس به ديدگاههاى معاصران درباره روايات كافى در اين موضوع پرداخته و با استوارى در پرتو آگاهيهاى قرآنى، حديثى و رجالى آنها را نقد و تزييف كرده است (ص ٤٠٧ - ٦١١).
باب دوم ويژه «تقيّه» است و پاسخ از اشكالها و شبهههاى مرتبط با احاديث تقيّه در كتاب كافى. مؤلف در ابتدا مفهوم تقيّه را به لحاظ لغت و اصطلاح روشن ساخته، و وارونه نمايى و يا وارونه فهمى بسيارى از ناقدان اين انديشه را بر نموده است و آنگاه با گزارشى تاريخى و مستند نشان داده است كه تقيّه را از كهنترين روزگاران، در تاريخ اسلام، مفسّران، فقيهان، محدثان، متكلمان، باور داشتهاند و چند و چون آن را در آثار خود آوردهاند. در فصل دوم اين بحث موضع امامان(ع) را درباره تقيّه روشن كرده و مستندات قرآنى و روايى اين ديدگاه را آورده است و آنگاه گزارش روايات مرتبط با تقيه است در كافى و تفسير و تحليل دقيق آنها. مؤلف اين بخش را سپس بازنويسى كرده است و در كتابى مفرد با عنوان «واقع التقيه عندالمذاهب والفرق الأسلاميه من غير الشيعه الأماميّه» منتشر كرده است. كه از آن پيشتر سخن گفتهايم (آينه پژوهش، شماره ٣٥، ص ٩٠).
جلدو دوم با بحث بسيار مهم «بداء» آغاز مىشود. شيعه از ديرباز بر اين باور تأكيد مىورزيده است و مخاصمان و مهاجمان عليه شيعه، بدون آنكه به دقت بنگرند كه باور شيعيان درباره «بداء» چيست، با تفسير نادرستى كه خود از آن ارائه مىدادند و پندار خويش را درباره «بداء» باور شيعه تلقّى مىكردهاند بدان مىتاختند. اين كژباورى درباره شيعه در مسأله بداء پيشينهاى كهن دارد (ر.ك به آراء كسانى چون بلخى، التبيان فى تفسير القرآن، ج ١، ص ١٣؛ ابوالحسن اشعرى، مقالات الأسلاميين، ص ١٠٧؛ فخر الدين رازى، التفسير الكبير، ج ٤، ص ٢١٦ و...) و برخى بر اين پندار رفتهاند كه «بداء» ديدگاهى است يهودى - اسرائيلى كه به انديشه شيعه وارد شده است. مؤلف در بحثى درازدامن، با تتبّعى وسيع از يكسو نااستوارى پندارهاى ناقدانِ عقيده شيعه را نشان داده و از ديگر سو كژفهمى و ناآگاهى آن گونه كسان را از عقايد شيعه بر نموده و بالاخره عقيده اصيل و دقيق شيعه را گزارش كرده است. در اين بحث واژه «بداء» به لحاظ لغت و اصطلاح تبيين شده است و آنگاه در پرتو آگاهيهاى تاريخى و كلامى روشن گرديده است كه يهود اساساً بر «بداء» باور ندارد تا انديشه شيعه برگرفتهاى از آن باشد و بر اين مطلب تصريح و تأكيدهاى فراوانى از عالمان اهل سنت نقل كرده است (ج ٢، ص ١٣ - ٢٩). آنگاه تفسير نادرست عالمان اهل سنّت را از عقيده شيعه گزارش كرده است و سپس توضيح و تفسير صحيح و استوار، معقول و پذيرفتنى شيعه از مسأله بداء را به گونهاى تاريخى از امامان(ع) تا محققان و متكلمان سدههاى واپسين آورده است (ص ٦٧ - ١٣١). در فصل چهارم به روايات بداء در كافى و ديگر مجامع حديثى پرداخته و بدقّت آنها را شرح و تفسير كرده است.
در باب چهارم به مناسب روايات كافى درباره قرآن و آنچه كه پنداشته مىشود نشانگر تحريف قرآن كريم است، مؤلف بحثى پى نهاده است دقيق، با تتبّعى وسيع درباره تحريف و ابعاد آن. او در اين بحث ابتدا تحريف را معنى كرده است و ابعاد مفهومى آن را نشان داده است. آنگاه دلايل شيعه بر عدم تحريف را گزارش كرده و سپس به اتهام وضع و جعل در احاديث كافى پاسخ گفته است. مؤلف مقارنهاى كرده است ميان كافى و صحيح بخارى و ديدگاه عالمان اهل سنّت درباره بخارى، و عالمان شيعه درباره كافى، و نشان داده است آنچه را به عالمان شيعه درباره تصحيح تمام احاديث كافى، نسبت دادهاند، پايهاى ندارد. سپس تمام رواياتى را كه مؤلفان متأخر سنى از كافى بركشيدهاند تا نشان دهند كه شيخ كلينى بر تحريف قرآن كريم باور داشته است، آورده و به لحاظ سند و دلالت نقد و بررسى كرده و با دقت معناى دقيق آنها را گزارش كرده است. مؤلف به ديدگاه نقادانه كلينى درباره احاديث اشاره كرده و نشان داده است كه آن بزرگوار در آغاز كافى تصريح دارد كه شناخت يكسره، سره از ناسره در احاديث ممكن نيست و از اين روى بايد تمامت روايات را بر قرآن عرضه كرد و با ميزان استوار قرآن، روايات را سنجيد (ص ٣٢٥)؛ بدين سان نتيجه گرفته است كه تمام آنچه بر پندار برخى نشانگر تحريف است، يا گونهاى از قرائت و يا توضيح و تفسير و تبيين آيه بوده است و يا تأويل آنها و نه چيز ديگر، و بدين سالن بايد از زبان مولف و هر درست انديش و استوار فهمى گفت باور به تحريف قرآن در شيعه و از نگاه - محققان شيعه - و در ديدگاه كلينى دروغى بيش نيست: كبرت كلمة تخرج من افواههم ان يقولون الاّ كذبا. (كهف / ٥). در فصل سوّم اين بخش از ردپاى تحريف در منابع مهم روايى و كلامى اهل سنت سخن رفته است و گزارشى از اين گونه موارد آورده شده است، اين گونه گزارشها نشان مىدهد كه متأسفانه ريشههاى اين باور در آغاز در گزارشهاى روايى مكتب خلفا شكل گرفته و بن مايههاى تحريف قرآن - چنانكه در جايى گفتهايم - در آن مكتب چهره بسته است و از آن مسير با بيان وبنان راويان بى احتياط شيعه به آثار شيعى راه يافته و از سوى برخى از كج انديشان فرقه ساز گسترده شده است - كه تحليل گسترده اين سخن بايد بماند تا زمانى ديگر. به هر حال اى كاش برادران ما، از پراكندن اين همه افترا عليه شيعه دست مىكشيدند و بافتههاى خاورشناسان - اين فانوس كشان استعمار را (تعبير از روانشاد انجوى شيرازى است) درباره شيعه تكرار نمىكردند و مؤلفان ما را به مقابله به مثل وا نمىداشتند و بر اين نكته تأكيد مىكردند كه در نگاه محققان، پژوهشيان و ژرفنگران مسلمان - همه و همه - تحريف قرآن افسانهاى بيش نيست و به آنچه در منابع هر دو گروه ديده مىشود اين گونه كسان وزنى قايل نيستند.
به هر حال كتاب آقاى عميدى خواندنى است و سودمند و چنانكه خود آورده است (ج ٢، ص ٥٠٧)، نه دفاع از يك كتاب كه حراست از كيان انديشه مكتبى است استوار و مظلوم در بستر تاريخ.
محمّد على مهدوى راد
الأجتهاد فى الشريعة الأسلاميه، الدكتور يوسف القرضاوى، دارالقلم للنشر و التوزيع، كويت. ١٤١٠ - ٢١٣ ص.
اجتهاد و استنباط احكام و دستورات شرعى از منابع فقهى در دنياى معاصر كه هر روز با پديدهها و موضوعات تازهاى روبروست، تحقيقات و مطالعات جديدى را در مقوله «اجتهاد» به وجود آورده است. در پاسخگويى به نيازهاى روزمره جرح و تعديل شيوه اجتهاد متداول و افزودن مقولههاى نو به شروط و اوصاف «استنباط و مستنبط» سخن روز شده است. نوشتههايى در راستاى پى جويى شيوههاى نو و ابتكارى و در عين حال درست و منطبق با منطق اسلام، هر روز به جامعه جوياى فكر و انديشه ارائه مىگردد. مطالعه، بررسى و معرفى اين قبيل نگارشها افزون بر گشودن *٧٨* افقهاى تازه، بهوش باشى نيز بر پاسداران فقه و فقاهت است تا از اين عرصه جديد چشم بر نبندند و بر هر انديشه نويى بى نقد و بررسى اذن ورود به حوزه «استنباط و اجتهاد» ندهند.
نوشته آقاى دكتر يوسف قرضاوى در راستاى بررسى اجتهاد در اسلام، از جمله نگارشهايى است كه در پاسخ به ضرورت تحوّل و يا پيرايش اجتهاد پرداخته شده است و از پيشنهادهاى تازهاى برخوردار است و از اين رو در خور مطالعه و تحقيق است.
نويسنده در اين كتاب نخست به تفسير اجتهاد مىپردازد و سپس ويژگى مجتهد را مىشمارد. بنابر عقيده نويسنده «مجتهد» بايد داراى ملكه عدالت و تقوى باشد و نسبت به هفت نوع علم آگاهى و اطلاع كافى داشته باشد. اين علوم عبارت است:
١- علم به قرآن كريم در زمينه آيات الأحكام، اسباب النزول، ناسخ و منسوخ.
٢- علم به سنت نبوى از نظر درايةالحديث، ناسخ و منسوخ در احاديث، اسباب ورود احاديث.
٣- علم به ظرافتهاى زبان عربى از نظر شيوه محاوره، حقيقت و مجاز، عام و خاص، محكم و متشابه، مطلق و مقيد، نص و فحوى و مفصل و مجمل.
٤- آگاهى از موارد اجماع فقها.
٥- علم به اصول فقه.
٦- علم به اهداف كلّى شريعت.
٧- جامعهشناسى.
وى در ذيل شرط هفتم مىنويسد: «اين شرط بدان خاطر است كه فقيه در فضاى غير واقع به تلاش نپردازد بلكه در پديدههايى كه براى مردم و اجتماع اطرافش اتفاق مىافتد، استنباط كند. رفتار و افكار مردم متأثر از عوامل گوناگون روانى، فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى است؛ بنابراين بر مجتهد است كه تا حدودى به اوضاع زمان خود، مشكلات، فضاى فكرى، سياسى و دينى و روابط آن با جوامع ديگر و گستر تأثير و تأثر آن آگاه باشد»(ص ٤٧).
نويسنده سپس به چند شرط مورد اختلاف در نظر علما در «مجتهد» مىپردازد و پس از آن به مبحث اجتهاد وارد مىشود و در آن به اجتهاد متجزّى، قلمرو اجتهاد و دو نوع اجتهاد مستقل و منتسب مىپردازد. بديهى است كه اجتهاد مستقلّ و منتسب از مختصات فقه اهل سنّت است و در فقه شيعه از نظر تئورى، مطرح و قابل قبول نيست. چنانكه بحث بعدى وى درباره «استمرار و عدم استمرار اجتهاد» از مختصّات فقه اهل سنّت است. نويسنده به تبع بحث قبلى و اثبات ضرورت استمرار اجتهاد از دو فضاى جديدى كه در زندگى بشرى دست خودش تحوّل عظيم قرار گرفته است، عرصه مهمّ اجتهاد ياد مىكند. اين دو عرصه عبارتند از روابط اقتصادى و پولى و فضاى علمى و طبّى. وى آنگاه در پاسخ مدّعيان به عدم امكان اجتهاد در عصر حاضر، بحثى گذرا مطرح مىكند.
مؤلف در خصوص چگونگى اجتهاد در عصر حاضر بر اين باور است كه در صورت وجود رأيى موافق با مقتضيات عصر از فقها گذشته، بايد به گزينش همان رأى اكتفاء شود و در صورت جديد بودن مسأله از اجتهاد انشايى بهره گرفت. وى بر اين باور است كه اجتهاد عصر حاضر مىتواند در يكى از سه شكل قانونگذارى، فتوى و بحث ارائه گردد.
دكتر قرضاوى در ادامه كتاب خود تحت عنوان «لغزشگاههاى اجتهاد معاصر» بحقّ از پارهاى تندرويها در هماهنگ سازى شرع با مقتضيات عصر برحذر مىدارد و بر اين باور است كه اين لغزشها گاه به علت غفلت از نصوص و زمانى در كج فهمى نصوص، پارهاى مواقع در روى گردانى از اجماع، بعضى وقتها از قياسهايى بى مورد و در مواردى ناشى از غفلت از مقتضيات واقعى عصر و در بسيار از موارد به علت مراعات مصلحت حتى در صورت مخالفت با نصوص است. وى بر اين باور است كه در موارد وجود نصوص، مصالحى كه مطرح مىشود عموماً مصالح موهوم است و براى آن چند مثال يادآورى مىشوند؛ از قبيل: مصلحت در ربا، نماز جمعه در روز يكشنبه در كشورهايى با اقلّيّت مسلمان، الغاء ترخيص در مثل نماز مسافر، تحريم تعدد زوجات و مساوات در ارث دختر و پسر.
قرضاوى رويكرد اجتهاد كنونى را در سه چهره ترسيم مىكند:
١- رويكرد تنگ نگرانه و در اين چهره اخباريگرى جديد و تقيّد به مذهب فقهى خاص را داخل مىكند.
٢- رويكرد توسعه نابجا و در آن انديشه پذيرش بى چون و چراى واقعيّت و مدرسه طوفيه منسوب به نجم الدين طوفى (متوفى ٧١٦ ه - ق) را كه همواره مصلحت را بر نص مقدم مىدانست، جاى مىدهد.
٣- رويكرد ميانه روى.
وى اين رويّه را درست مىشمارد و براى تحقق آن، رعايت اين امور را ضرورى مىشمارد:
١- استفراغِ وسع انجام گيرد؛ ٢- مسايل قطعى خارج از مدار اجتهاد باشد؛ ٣- امور ظنّى قطعى تلقّى نگردد؛ ٤- رابطه فقه و حديث حفظ شود؛ ٥- اجتهاد تحت الشعاع واقع قرار نگيرد؛ ٦- پديدههاى تازه سودمند مورد پذيرش واقع شود؛ ٧- روح و نيازمنديهاى زمان در نظر گرفته شود؛ ٨- بسوى اجتهاد گروهى حركت شود؛ ٩- پذيرش خطاء در اجتهاد ممكن تلقّى شود.
*٧٩*
نويسنده در پايان فصلى در خصوص نيازمندى به اجتهاد باز مىكند كه در آن به بحثى علمى با مرحوم سيد قطب مىپردازد.
محمّد على سلطانى
جغرافياى نيمروز، تأليف: ذوالفقار كرمانى / تصحيح: عزيزاللَّه عطاردى / ناشر: انتشارات عطارد، با همكاى دفتر نشر ميراث مكتوب / چاپ اول ١٣٧٣.
كار آمارگيرى و جمع آورى اطلاعات آمارى در ايران به طور رسمى ظاهراً از زمان ناصرالدين شاه قاجار آغاز شده است. حكومت مركزى براى كسب اطلاع از تعداد نفوس، خانوار، دام و ساير امور طبيعى و انسانى كشور افرادى را به مناطق گوناگون مىفرستاد تا از نتيجه تحقيق و بررسى آنها استفاده كند. البته ناگفته نماند كه اين افراد معمولاً از ميان فارغ التحصيلان دارالفنون كه در آن زمان تنها مركز رسمى علوم و فنون نوين بشمار مىآمد انتخاب مىشدند. از جمله كسانى كه به چنين كارى گماشته شد، جواد بن موسى خراسانى بود كه پس از مطالعه و تحقيق در منطقه خراسان، نتايج مطالعات خويش را در كتاب اشراق السياحة گردآورد.
در همان زمان شخص ديگرى به نام «مهندس ذوالفقار محلاتى» به همين منظور راهى سيستان شد تا با ترسيم حدود اين ولايت، خصوصيات جغرافيايى آن را تبيين كند. وى طى سفرى پرمخاطره به سيستان اطلاعات مربوط را در كتاب جغرافياى نيمروز به ثبت رساند.
نسخهاى از اين كتاب كه ظاهراً منحصر به فرد باشد و با خط نستعليق نگاشته شده است، توسط يك زردشتى به نام «بنده يزدان مانكجى درويش فانى» وقف انجمن زردشتيان بمبئى شده و در كتابخانه «ملافيروز» اين شهر نگهدارى مىشود.
محقق گرامى جناب آقاى عزيزاللَّه عطاردى با تهيه ميكروفيلمى از اين نسخه به تصحيح آن همت گماشته، آن را براى چاپ آماده كرده است.
همان گونه كه از مقدمه مصحح محترم بر مىآيد، به گفته برخى از آگاهان و متخصصان آمارى، نخستين كتابى كه در مورد اطلاعات آمارى در ايران نوشته شده، همين كتاب است و به همين جهت از اهميت ويژهاى برخوردار است.
مؤلف آغاز مأموريت سيستان را اين گونه توصيف مىكند:
در چهارشنبه سيّم شهر شعبان المعظم سنه ١٢٨٨ از جانب اولياى دولت ابد مدّت در دارالخلافه به اين غلام خبر مأموريت سيستان را دادند و شنبه ششم به اتفاق جناب جلالتمآب ميرزا سعيد خان وزير امور خارجه و معتمد السلطان آقا ميرزا محمد رئيس و ميرزا معصوم خان، همشيره زاده جناب ميرزا سعيد خان به خاكپاى سركار اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهى روحنا فداه كه دولتش جاويد باد شرفياب شده، در باب پذيرايى مأمورين دولت بهيه انگليس و جواب و سؤال و تحقيق سر حد به ميرزا معصوم خان بعضى فرمايشات ملوكانه فرمودند. در باب حدود ملك سيستان و افغانستان و كشيدن نقشه سيستان و تحقيق حدود حاليه سيستان به اين غلام دستورالعملى مرحمت فرمودند.
... بعد از دستورالعمل و عنايات ملوكانه شنبه ١٣ شعبان از دارالخلافه بيرون آمده از راه قم و كاشان و اصفهان و يزد و كرمان در ١١ شهر شوال المكرّم وارد بم شدم... . (جغرافياى نيمروز، ص ١٨ و ١٩).
او همزمان با آغاز اين سفر پرماجرا به نوشتن يادداشتهاى روزانه مىپردازد و گزارش نسبتاً مفصّل و دقيقى را تحت عنوان جغرافياى نيمروز به رشته تحرير مىكشد. ذكر اين نكته نيز خالى از فايده نيست كه: كتاب بر خلاف آنچه كه از نامش بر مىآيد، اختصاصى به جغرافيا - با مفهوم متداولش - ندارد، بلكه سفرنامهاى است كه البته ضمن اشاره به وقايع و حوادث گوناگون به نكات جغرافيايى منطقه نيز پرداخته است.
نخستين نكتهاى كه با خواندن كتاب در مىيابيم، همّت و غيرتِ مؤلّف و دقّت وى در انجام مأموريت است. او كه در راه از يكسو دچار بيمارى شده، از سوى ديگر با كارشكنى يكى از همراهان مواجه گشته بود، سعى كرد تا حدّ ممكن كار خود را دقيق و بى اشكال انجام دهد. در جايى مىگويد:
ديگر آنكه خيلى چيزها بود كه مىخواستم تحقيق نمايم چون بَلَد راه نبود و صحراى پرخوف و خطر بود و جز سه نفر نوكر خودم كسى همراهى نمىكرد و ناخوش احوال هم بودم، ممكن نشد اين سه نفر نوكرى كه همراه بودند چون زياد خوف و ترس داشتند هر ساعت حرفى مىزدند كه باعث پريشانى حواسم بود. اولاً چاكر از روى غيرت از جان گذشته ننگ خود و دولت خودم مىدانستم كه در پيش مأمورين دولت بهيه انگليس از عهده نقشه كشى برنيامده باشم. ثانياً خيال مىكردم كه هرگاه سالم به دارالخلافه برسم چه جواب بدهم اگر بگويم دست تنها و محلّى خطرناك و ناخوش احوال بودم (ص ٣٥).
وى شخصاً به شهرها، روستاها، محلّهها و قلعههاى آباد و متروك سيستان سركشى مىكرد و ضمن تعيين موقيعت جغرافيايى آنها با دقت تمام به ذكر تعداد خانوارها و نفوس، منابع آبى، نوع محصولات كشاورزى، نوع و تعداد حيوانات اصلى و شرايط آب و هوايى مىپرداخت. نمونه روشن اين شيوه در توصيف شهرستان بم و محلاّت آن به چشم مىخورد (ص ٢٠ و ٢١).
او علاوه بر دقّت در ثبت جزئيات، در آخر سعى مىكند تا اطلاعات ثبت شده خويش را با اطلاعات افراد بومى و آگاه بسنجد تا در صورت وجود اشتباه و كم و زيادهاى احتمالى به اصلاح آنها بپردازد:
بعد از اين قرارداد، كدخدايان را با خوانين به جهت خواندن كتابچه عملى دهات و عدد نفوس از روز ورود به سه كوهه تا مراجعت از رودبار و بندر كمال خان به نوعى كه در ذيل ثبت شده است همه را به جزء در حضور ايشان خواندم. تمام كدخدايان و مباشرين آنچه نوشته شده بود همه را تصديق نمودند (ص ١٣٨).
نويسنده كتاب تنهابه ذكر خصوصيات جغرافيايى بسنده نكرده است بلكه در موارد متعددى حتى به ويژگيهاى جسمى، روحى، اخلاقى، مذهبى و اجتماعى مردم آن خطه نيز اشاره كرده است. جالب اينجاست كه در توصيف روحيات مردمان منطقه، عامل شرايط آب و هوا را نيز از نظر دور نداشته است؛ مثلاً در مورد مردم سيستان مىنويسد:
مردم سيستان تمام سبزه سياه چهره گندم گونه، آدم سفيد كم پيدا مىشود. تمام كاركن با غيرت سوار و جوانهاى رشيد صاحب جرأت و بلند خيال و جنگجو مىباشند. در حقيقت اصل آب و خاك و هواى ملك سيستان به نوعى است كه هر كس چندى در آنجا سكنى مىنمايد اصل حالت و خيالش تغيير مىكند مايل تاخت و تاز و جنگ و سركشى مىشود (ص ٥٩).
مردمان بم را اين گونه توصيف مىكند:
مردم بم سبزه و گندم گونه آدم سرخ و سفيد كمتر دارد و خوش چشم و ابرو و خوش مو مىباشند. مردم فقير بىآزارى و كاركن. گذشته از زراعت، مالدارى هم مىكنند. كمتر آدم بيكاره دارد. زن و مرد در كار مىباشند... . مردم ديندار و با خدا اعمال بد و قبيح كمتر مىكنند. لوطى اوباش و راهزن ندارد»(ص ٢٢).
او گاه گاه به سنتها و باورهاى عامه و حتى خرافات رايج در ميان آنها نيز اشاره مىكند: هنگام توصيف قلعه «خان جان بك» مىگويد:
اطراف اين قلعه هم علامت و آثار آبادى ديده شد. در اين صحرا ميل بسيار ديده از قرار مذكور در قديم هر كس كه صاحب اسم بود دو قول است يكى وقتى فوت مىشد در هر جا كه او را مىشستند آنجا را ميل مىساختند و قول ديگر آنكه هر جا او را دفن مىكردند به جهت علامت بالاى سر قبر او ميلى مىساختند، واللَّه اعلم» (ص ١٢٥).
از قلعه «ميخانه» نيز چنين ياد مىكند:
قلعه خرابه ميخانه سه قلعه در ميان هم مكان مستحكمى بوده است. خيلى خوش وضع ساختهاند معلوم است كهنه و از قلعههاى قديم است و از قرار مشهور ميان مردم سيستان در اين قلعه خزينه بوده است.
و حال هم اعتقاد آنها اين است كه در ميان اين قلعه خزينه بزرگى دفن است، اللَّه اعلم. از ميخانه به آتشگاه رفتم. آتشگاه يك تپّه بزرگى مىباشد. مردم سيستان در باب آتشگاه بسيار حرف مىزنند چون بنده اعتقاد نداشتم، ننوشتم. در زير تپّه از قديم خالى نمودهاند. مشهور اين بود كه اين مكان طلسم است و زير تپه كه خالى بود كسى جرأت نمىكرد برود (ص ١٣٠).
از آنجا كه در اين سفر يك هيئت انگليسى نيز در كنار هيئت اعزامى شاه ايران قرار داشته است، مصنف به برخى از عملكردهاى آنان نيز اشاره مىكند. اگرچه مأموريت دقيق انگليسيها از متن كتاب به دست نمىآيد، اما چند نكته را مىتوان بخوبى دريافت: يكى اينكه آنها پيش از حكومت ايران به فكر نقشه بردارى از خطه سيستان افتاده بودهاند و در اين سفر با نقشههاى از پيش آماده شده، به دنبال مقاصد و اهداف خود بودهاند (ص ٣٧).
دوم اينكه يكى از اهداف آنان در اين سفر، شناسايى معادن موجود در منطقه بوده است كه همواره جزئى از مقاصد شوم پير استعمار در اين مرز و بوم به شمار مىرفت (ص ٣٩).
نويسنده همچنين در جاى جاى كتاب به برخى از حوادث تاريخى كه در سيستان رخ داده اشاره كرده كه البته در بيشتر موارد از كتاب تاريخ سيستان استفاده نموده است. در مورد وجه تسميه برخى از شهرها، محلهها و قلعههاى منطقه نيز توضيحاتى داده كه قابل توجه است. از جمله در مورد وجه تسميه استان سيستان مىگويد:
وجه تسميه سيستان دو قول است يكى آنكه سيس ريگ را مىگويند. سيستان يعنى ريگستان. قول ديگر آنكه ضحاك در آنجا مهمان گرشاسب شد چون ضحاك با زنان شراب خورد و بدان روزگار سراى زنان را شبستان گفتندى ضحاك در آنجا شراب خورد و مست گشت به عادت پيش گفت: شبستان خواهم تا آنجا خوشتر خورم. گرشاسب عادت او را دانسته بود گفت اينجا سيوستان است نه شبستان و سيو مرد مردانه را گفتندى بدان روزگار از بابت آنكه هميشه از آنجا مردان مرد بيرون مىآيد سيوستان ناميده شد بعد از بابت استعمال، واو حذف شده، سيستان گفتندى (ص ٤٦).
يادآورى مجدد اين نكته ضرورى است كه جغرافياى نميروز ضمن دربرداشتن اطلاعاتى دقيق پيرامون سرزمين سيستان (از قبيل تعيين حدود جغرافيايى اين ولايت، ذكر كوهها، جلگهها، كويرها، آبها، مردابها، باتلاقها، جنگلها، بيشهها، مرتعها، شهرها، آباديها، آثار باستانى، دژها و قلعهها، عشاير و قبال گوناگون، پيشهها و حرفهها، نوع محصولات كشاورزى و تعداد و نوع دامها، تعداد خانوارها و نفوس و خصوصيات انسانى و جغرافيايى و...)، از آنجا كه به شيوه يادداشت روزانه و گزارش گونه نوشته شده است مىتواند به عنوان سفرنامهاى علمى معرفى گردد.
در نهايت بايد گفت كه متأسفانه در نسخه موجود هيچگاه نقشهاى وجود ندارد. با توجه به اينكه اصليترين كار مصنّف تهيه نقشه بوده و خود وى در جاى جاى كتابش ذكر مىكند كه از هر منطقه و مكانى نقشه برداشته و در پايان كار از روى همان نقشهها نقشه كلى سيستان را كشيده است، نمىتوان پذيرفت كه كتابش از نقشه خالى بوده است. البته ممكن است كه نقشههاى مذكور جداگانه نگهدارى مىشده و از اين جهت در اصل نيز به كتاب ضميمه نشده است، اما به هر حال جاى تأسف است كه خواننده نمىتواند اطلاعات ارائه شده را با نقشههايى كه توسط خود مصنف كشيده شده تطبيق دهد. شايد اگر دست كم برخى از آن نقشهها مىبود كتاب حاضر بسيار سودمندتر مىگشت.
دفتر نشر ميراث مكتوب
خاتمة مستدرك الوسائل، الميرزا حسين النورى الطبرسى، تحقيق مؤسسة آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، قم، ج ١، ١٤١٥ ق. ٩٨ + ٣٩٤ ص.
براى شرافت و اهميت علم حديث همين بس است كه وقتى يك كتاب حديث را مطالعه مىكنيم در درون خود احساس مىكنيم كه در محضر ائمه معصومين - عليهم السلام - نشستهايم. كتابهايى از قبيل كافى، بحارالانوار و وسائل الشيعه و مستدرك الوسائل اينگونهاند.
كسى كه با حديث سر و كار دارد، نمىتواند خود را جدا و مستغنى از علم رجال بداند و بدون توجه به سند احاديث به مطالعه متن آنها بپردازد. برخى از علماى بزرگ براى شناخت راويان به نوشتن كتابهاى مستقل در علم رجال پرداختهاند، اما شيخ صدوق براى نخستين بار پايان كتاب «من لا يحضره الفقيه» را با نام «مشيخه» به بحثهاى رجالى و بيان سند و رواياتى كه به صورت مرسل نقل كرده، اختصاص داد. پس از او شيخ طوسى - رضوان اللَّه عليه - در كتاب تهذيب و استبصار همين روش را ادامه داد. شيخ حرّعاملى نيز خاتمه كتاب گرانقدر «وسائل الشيعه» را در بحثهاى رجالى و بيان كليات و فوايدى از علم رجال اختصاص داده است.
آنگاه علامه حاج ميرزا حسين نورى (متوفى ١٣٢٠) كه به «ثالث المجلسيين» اشتهار دارد، چهارمين كتاب از جوامع ثانويه حديث را نوشت و آن را به ترتيب و روش وسائل الشيعه قرار داد و در پايان كتاب خاتمهاى آورد كه مصداق بارز «ختامه مسك و فى ذلك فليتنافس التمنافسون» بود. شاگرد او علامه طهرانى گويد: «اين كتاب نفيسترين كتابها بوده و انسان را از تمام كتابهاى درايه و رجال بى نياز مىسازد» (ر.ك: الذريعه، ج ٢١، ص ٨).
هر چند كتاب «مستدرك الوسائل» احاديث ضعيف فراوانى را در بر دارد. اما خاتمه كتاب همه ضعفهاى كتاب را جبران كرده به همين جهت اين خاتمه از اصل خود كتاب مفيدتر و بر آن ترجيح دارد.
خاتمه كتاب داراى دوازده فايده است:
١- نام كتابهايى كه از آنها حديث نقل مىكند. اين فايده كوتاهترين فايدههاى كتاب است.
٢- اعتبار كتابهاى فوق و شرح حال مؤلفين آنها. در اين فايده دقت بسيار زيادى در ضبط صحيح اسامى كتابها شده و تاريخ تأليف كتابها به همراه كتابشناسى و ادله اعتبار و ارزش آنها بيان شده است؛ مثلاً مطلبى از دو كتاب «فلاح السائل» و «سعد السعود» كه از سيد بن طاووس هستند و مرحوم شيخ حر از كتابهاى او در وسائل الشيعه نقل مىكند، نقل نكرده، با اينكه ترديدى در انتساب اين كتابها به مؤلفشان وجود ندارد و احاديث زيادى نيز در آنها يافت مىشود.
٣- سند حاجى نورى به آن كتابها و احوال مشايخ خود و شرح حال علماى بزرگ شيعه در طول غيبت كبرى و صغرى.
٤- بحثى گسترده درباره كتاب شريف كافى.
٥- شرح مشيخه فقيه. اين فايده مفصلترين فايدههاى كتاب است.
٦- شرح و تفصيل درباره تهذيب الأحكام. در اين فايده مختصر، تصحيح الاسانيد محقق اردبيلى صاحب جامع الرواة نقل شده است.
٧- اصحاب اجماع.
٨- توثيق چهار هزار نفر از اصحاب امام صادق(ع).
٩- توثيق عمومى اكثر رجال و اخبار حَسَن.
١٠- استدارك رجال ثقه و ممدوحى كه صاحب وسائل آنان را در خاتمه كتاب ذكر نكرده است. و در اين فايده روشن خود را در توثيق رواة بيان مىكند.
١١- توضيح مقصود اخباريين از عدم حجية قطع. در اينجا مرحوم حاجى نورى با كلام مرحوم آخوند در كفايه موافق است و تفسير شيخ انصارى از كلام آنان را نمىپذيرد.
١٢- فضيلت و ارزش علم حديث و شرح حال مؤلف.
قبلاً كتاب مستدرك توسط مؤسسه آل البيت - عليهم السلام - لاحياء التراث در هجده مجلد وزيرى با تصحيح خوب و كامل انجام و به طبع رسيده بود و اينك جلد اول خاتمه كه جلد نوزدهم مستدرك است، با تصحيح آن مؤسسه نشر يافته است. احتمالاً اين خاتمه نه جلد خواهد شد. مشكلات تصحيح چنين كتابى بر اهل فن پوشيده نيست؛ تأخير چند ساله در چاپ خاتمه، خود دليل روشنى بر مشكل بودن اين كار است. در تصحيح كتابهاى رجال مراجعه به اسناد روايات و ضبط نام صحيح راويان و جدا كردن مشتركات و... هر كدام زحمات فراوانى را به دنبال دارد كه به حمداللَّه آن مؤسسه همه مشكلات را هموار و كتاب را آماده چاپ كردهاند.
نكته بسيار جالب و مفيد آنكه مصحح در مقدمه اين كتاب (از ص ١٧ تا ص ٩٠) خلاصه تمام دوازده فايده كتاب را آورده تا خواننده اين مقدمه با بصيرت و آشنايى قبلى به كتاب مراجعه كند و استفاده از كتاب بسيار آسان گردد.
تصحيح اين كتاب بر اساس دو نسخه خطى انجام شده كه يك نسخه آن هر چند ناقص بوده، ولى به خط مولف است. همچنين از نسخه چاپى مرحوم علامه آقا عزيز طباطبائى كه حواشى علامه آقا بزرگ تهرانى را داشته، كاملاً استفاده شده است. پاورقيهاى بسيار كتاب حكايت از تلاش فراوان مصححان دارد. ضمناً در پاورقيهاى سودمند كتاب موارد خلط يا اشتباهى كه در كتاب رخ داده يا آنچه را مرحوم حاجى نقل كرده، اما با منابع اصلى تفاوت دارد، مشخص شده است. از امتيازات اين تصحيح استفاده فراوان از كتابهاى رجال و تراجم خصوصاً كتابهاى اهل سنت است.
احمد عابدى
حج الأنبياء و الأئمه، معاونت آموزش و تحقيقات سازمان حج، (چاپ اوّل، تهران، نشر شعر، ١٤١٦)، ٥٤٤، وزيرى.
حج، آينه تمام نماى دين و نمايشگر تمامت ابعاد فرهنگ اسلامى است. حج تجلّى مكتب، تبلور اسلام و جلوه گاه عينى حقايق الهى است. كعبه اين خانه ديرپاى و درازآهنگ هماره محبوب دلها و مقصود نسلها بوده است؛ كه بر آن گرد مىآمدند و با طواف بر گرد آن نداى اللَّه را پاسخ مىگفتند.
پيامبران اين مناديان آزادى و مفسّران توحيد و اسوههاى زندگى و عبوديت چگونه حج مىگزاردند؟ حج و جايگاه آن در معرفت دينى و نقش آن در زندگى انسان را چگونه تبيين مىكردند؟ رازها و رمزهاى نهفته در حركات و اعمال را در اين مجموعه چگونه تفسير مىكردند؟ پيشوايان الهى چگونه؟ امامان معصوم(ع) چه سان حج مىگزاردند؟ و حقايق نهفته دراين تعاليم را به چه صورتى مىنماياندند؟ كتاب ياد شده پاسخى است به اين پرسشها با استناد به كهنترين منابع و نقل احاديث و آثار درباره آنچه ياد شد. كه به همت تنى چند از فاضلان در معاونت آموزش و تحقيقات سازمان حج تدوين يافته است. پيشتر تفسير آيات الهى را درباره حج با عنوان «الحج فى القرآن» از همين معاونت ديده بوديم. در اين كتاب در ذيل عناوينى هم اقوال پيامبران و امامان(ع) درباره حج گزارش شده است و هم چگونگى حج گزارى آن بزرگواران. بخش اوّل با عنوان «حج آدم و عدة من الأنبياء»، گزارش حج آدم(ع) است و حج نوح، هود، صالح، ابراهيم و اسماعيل(ع) و... . در ضمن اين گزارشها روايتها و نقلهاى آموزنده و خواندنى فراوان است (ص ٩ - ٥٢)؛ از جمله آمده است كه در سرزمين «منى» جبرئيل به ابراهيم گفت، آنچه در دل دارى از خداوند بخواه، خواستهايت را فراز آر، بدين سان آن سرزمين «منى» نام گرفت (ص ٣٩).» منى طولانىترين وقوف، آخرين وقوف و آخرين عشق! آخرين مرحله، پس از مرحله شناخت و شعور (دكتر على شريعتى، حج، ص ١٢٥)
«... و با حال شعور و عرفان به مشعر الحرام و عرفان رويد... پس به منى رويد و آرزوهاى حقانى را در آنجا دريابيد كه آن «قربانى نمودن محبوبترين چيز خويش، در راه محبوب مطلق است» (امام خمينى، صحيفه نور، ج ٩، ص ٢٢٦). آنگاه در ذيل عنوان «حج النبىّ و عمراته» از حج گزارى رسول اللَّه(ص) و عمرههاى آن بزرگوار سخن رفته است (ص ٥٥ - ٨٤) و پس از حجةالوداع و چگونگى برگزارى آن و بازگشت پيامبر از مكه، و جريان غدير و خطبه غدير و مسائل مرتبط با آن (ص ٨٥ - ٢٣٠). در بخش دوم كتاب (حج الأئمه) ابتدا گزارش حج گزارى على(ع) است (ص ٢٣٣ - ٢٤٨) و در پايان بخش گزارش مأموريت عظيم على(ع) در ابلاغ سوره برائت و برچيدن بساط شرك و مشركان از محيط قدس مسجد الحرام و حرم امن الهى (ص ٢٤٢ - ٢٤٧).
حج گزارى حسنين (ع) و گفتار آن بزرگواران در يك بخش آمده است و در پايان گزارش آخرين حج امام حسين(ع) و چگونگى خروج از مكه به سوى ميعادگاه عشق و خون (ص ٢٤٩ - ٢٧٩). در برخى از منابع آمده است كه اباعبداللَّه(ع) سالى به هنگام حكومت معاويه حج گزارد و در منى مردمان را جمع كرد و خطبهاى شكوهمند و حماسى عليه بنى اميه و مظالم آنان ايراد كرد (بحارالأنوار، ج ٣، ص ١٧٣؛ حياةالأمام الحسين(ع)، ج ٢، ص ٢٢٨)؛ كه در اين مجموعه از آن ياد نشده است:
در بخش بعدى حج به جا آوردن امام چهارم(ع) آمده است و در ضمن آن، قصيده بلند فرزدق در پيشديد هشام بن عبدالملك در وصف امام چهارم(ع) و ماجراى شكسته شدن ديوارهاى كعبه در فتنه عبداللَّه بن زبير، و كنده شدن «حجرالأسود» و نصب آن به هنگام تعمير به دست امام چهارم (ع) (ص ٢٨٤ - ٣٣٨).
سپس گزارش حج گزارى امامان(ع) است و سيره عملى آن بزرگواران و گفتارشان درباره حج و در پايان، ياد يار و حج گزارى هر ساله معشوق دلها حضرت حجة ابن الحسن(ع) و خروج آن بزرگوار به هنگام قيام براى گسترش عدل از مكه و ايراد خطبه در كنار كعبه و... .
كتاب مجموعهاى است سودمند، آموزنده و ارجمند.
طاووس يمانى مىگويد نزديك حجرالأسود شدم مردى را ديدم در حال ركوع و سجود، به دقت در نگريستم؛ على بن حسين بود، با خود گفتم پاكيزه خويى از خاندان رسول اللَّه - ص - است كه بايد دعايش را غنيمت شمرم، مراقب بودم، نماز را تمام كرد دستها را بدعا فراز آورد و همى گفت:
سرورم، سرورم، دستهاى آكنده از گناه را بسويت فراز آوردهام، چشمهاى سرشار از اميدم بتو دوخته شده است...، از اين حالتى آن بزرگوار داشت من چنان گريستم كه امام (ع) متوجه شد. به سويم بازگشت و گفت هان! يمانى چرا گريه مىكنى؟ در اين حال جمعى گردآمدند و امام به سخن ايستاد و فرمود:
شما را به آخرت گرايى سفارش مىكنم، امّا به دنيا نه، چرا كه شما به دنيا آزمندانه روى آوردهايد و بدان چنگ زدهايد و... .
راستى را، يكى از زيباترين آموزههاى امامان(ع) دعاهاى برجاى مانده از آن بزرگواران است و آموزش چگونگى رازگويى با خداوند و هم سخنى با خالق و از سر سوز با معشوق همنوا شدن، در اين كتاب آمده است، كه حسن بن على(ع) در كنار ركن با خداوند نجوا مىكرد و مىگفت: خداوندا نعمت را بر من ارزانى داشتى، امّا سپاسگزارم نيافتى، به گردونههاى زندگى گرفتارم كردى، شكيبايم نديدى، اما هرگز با ناسپاسى نعمت را وانستاندى و ابتلا را با ترك شكيبايى نگستراندى، آيا از بزرگواران، كريمان و نيكويان جز بزرگوارى و كرم خواهد بود....(ص ٢٥٦).
و آمده است كه راوى مىگويد، در آستانه كعبه على بن الحسين(ع) را ديدم، از شدت خستگى گاه بدين پاى و گاه بدان پاى تكيه مىكرد و در حالى كه اشك پهنه صورت را فرا گرفته بود مىگفت: خدايا با اينكه قلبم سرشار از مهر توست، عذابم مىكنى؟! و... خداى را بر دست يافتن بر معرفتى بدين سان مىخوانيم و آرزوى حضور در ديار دوست و سرزمين عشق را در سر مىپرورانيم.
محمّدعلى غلامى
الفقه الاسلامى مرونة و تطوره، الشيخ جاد الحق على جاد الحق، چاپ نخست: ١٤١٠ ه ق، ص ٢٨٨.
ادعاى ثبات دين و احكام اسلامى و توانايى آن براى پاسخگويى به نيازهاى اعصار، اقوام و اماكن گوناگون همواره انديشوران و فقيهان اسلامى را انديشمند و پر دغدغه ساخته است.
هرگاه بانگ ايراد و اعتراضى بر ادعاى مزبور فراز مىآمد و يا گستردگى نيازها بازگو مىشد، گروهى از فقيهان با بنان و بيان كمر همّت بر پاسخگويى مىبستند. به گواه تاريخ، تطوّر و تحوّل فقه به مقدار قابل توجّهى وامدار چنين دلهرهاى است (ر.ك: مقدمه مبسوط شيخ الطائفه).
شكست كليسا در ادعاى دنيادارىِ خود، در برابر تهاجم قوى و بنيانكن انسان گرايى و آزادمدارى غرب، مولودِ *٨٤* پرسروصدايى به نام جدايى حوزه دين و علم به بار آورد. سامان بخشيدن قلمرو روح انسان به اقطاع كليسا در آمد و بهسازى زندگى دو روزه دنيا در كف مقتدر و خشن علم و انديشه بشرى نهاده شد. بازتاب نه چندان دير آن در جهان اسلام، رخنه در باور به توانمندى دين در مديريّت دنيا و ترديد و دودلى در قردت پاسخگويى اسلام بر مطالبات و نيازهاى روزافزون زندگى بشرى بود. چنين لرزشى در كيان باور روشنفكران و دغدغه گسترش آن به حوزه اعتقادِ مؤمنان ترس پيدايش شكاف در دژ استوار اعتقاد و باور دينداران را در دل فقيهان به بار آورد؛ و هر كدام كه بيشتر درد دين و غمِ ايمان داشتند زودتر و تندتر به فكر چاره افتادند. بگذريم از گروهى كه چون سلاح رزم نجستند بر نعش دينِ دنياوش خود، شيون آغازيدند و بر تفسيق و تكفير هر ديگر انديشى زبان گشودند. اينان نه دردِ دين كه غم دنيا داشتند و به جاى چاره انديشى، از عرض الهى مايه گذاشتند.
در عالم تشيّع دلهره مزبور ديرتر گام نهاد و از آنجا كه اطمينان به استوارى باورِ دينداران بيشتر بود، احساس خطر مزبور نيز در حوزه فقه و فقيهان قدم به طمأنينه گذاشت. امّا در جهان عرب و بويژه مصر بتبعِ سلطه مستقيمِ اروپاييان، طنين مخالف خوانيهاى ياد شده، زودتر شنيده شد و علماى اهل سنّت و بخصوص دانشگاه الأزهر را پيشتر به فكر چاره جويى افكند. به رغم روزگار طولانى نفى اجتهاد و نوآورى در تاريخچه فقه سنّت، در عصر جديد، بازسازى و پى ريزى فقهى كارآمد پرشتابتر آغاز شد. در اين راستا فقيهان قابل توجهى پاى به عرصه نهادند و تأليفات خواندنى ارائه كردند. يكى از كتب خواندنى كه به رغم كوتاه نويسى آن پرفايده مىنمايد، نوشته آقاى «جادالحق» شيخ الأزهر است. اين كتاب از جمله منشورات سال بيست و يكم «مجمعِ بحوث اسلاميّه» الأزهر و بواقع پاسخى به ترديد و دودلى ياد شده است.
در اين كتاب نخست به پيدايش فقه اسلامى پرداخته شده و آنگاه با تقسيم تاريخِ فقه به چهار دوره: عصر پيامبر، عصر صحابه و تابعين، عصر تابعينِ تابعين و عصر تدوين، ويژگى و مشخصات هر دوره تبيين شده است.
نويسنده مصادر تشريع در عصر اوّل را قرآن و سنّت مىداند و طبيعت آن را، تشريع قواعد كلّى و جمالى كه توسط پيامبر(ص) تفصيل مىيافت، مىشمارد. از ويژگى آن غير نظرى و واقع گرايانه بودن، نبودن راى مخالف، غير مدوّن و غير كلاسيك، كامل بودن از نظر ارائه قواعد و اصول است كه شيوه استنباط آن را پيامبر(ص) به اصحابش آموخته بود.
مؤلف عصر دوّم را به دو مرحله تقسيم كرده مرحله نخست آن را از آغاز خلافت ابوبكر تا صلح امام حسن(ع) و مرحله دوّم را از صلح امام حسن(ع) تا سال ١٣٢ مىداند كه آغاز عصر تابعين تابعين است. در مرحله اوّل كه با فتوحات اسلامى حوادث فراوانى در برابر فقه اسلامى چهره نمود، خلفا براى پاسخگويى، به قرآن يا آنچه كه از سنّت پيامبر مىدانستند، رجوع مىكردند و در صورت ناتوانى از بازيابى حكم حادثه از ذهن اصحاب كمك مىگرفتند تا اگر در آن مورد خاص روايتى از پيامبر(ص) مىدانند، بازگويند وگرنه از طريق مشورت راه چاره مىجستند (ص ٣٢). در اين روزگار كم كم اختلافات فقهى نمودار شد و عوامل اين اختلافات ريشه در فهم قرآن، تغيير در زمان، مكان و شرايط و اختلاف در سنت داشت، اعم از آنكه برآمده از تفاوت علمى صحابه باشد و يا اختلاف در وثوق به راويان، اختلاف در فهم سنّت و يا در عدم اطلاع از ناسخ و منسوخ باشد. در مرحله دوم اين عصر با پيدايش دو مكتب فقهى اهل رأى و اهل حديث فقه اسلامى بطور جدّى آغاز شد. افزون بر عوامل گوناگون، شرايط مكانى در پيدايش دو مكتب مزبور نقش بنيادى داشت. حجاز انباشته از اصحاب پيامبر و تابعين بود و راويان حديث فراوان داشت و از حوادث جديد كمى برخوردار بود و كوفه مركز حوادث و گذرگاه تلاقى افكار بود و طبيعى مىنمايد كه در حجاز مكتبى حديثى به وجود بيايد و در كوفه به كارگيرى رأى و نظر دريافتن پاسخ به سؤالهاى فراوان جدّى تلقّى گردد.
در عصر سوم، قرآن، سنت، اجماع از منابع مورد اتّفاق فقه تلقّى مىگشت و در منابع ديگر از قبيل: قول صحابى، عمل اهل مدينه، شرايع گذشته، عرف، سدّ زرايع، مصالح مرسله، استصحاب و استحسان اختلاف رأى جدّى بود. در اين دوره بيش از سيزده مكتب اجتهادى قابل توجه وجود داشت و حركت علمى شكوفايى در خور يافته بود. اختلافات گسترش يافت كه منشأ آن چندين امر بود:
١. اختلاف در ثبوت، مراد، مدلول و عمل به سنّت؛ ٢. فتاوى صحابه و عمل به آنها؛ ٣. اختلاف در قياس و عمل به آن؛ ٤. اختلاف در فهم اصول لغوى كه منجر به اختلاف در فه