آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - حشو قبيح - اسفنديارى محمد
حشو قبيح
اسفنديارى محمد
مدّتى مى بايدت لب دوختن
وزسخندانان سخن آموختن
تا نياموزد نگويد صديكى
وربگويد حشو گويد بى شكى
مولوى
راست اين است كه امروزه حشو قبيح بس شايع و سكّه رايج شده و حتّى به قلم دانشوران و ادبدانان راه يافته و از قبح آن كاسته شده است. با وجود اين تاكنون پژوهش مستقلى در اين باره صورت نبسته و مصداقهاى آن نمايانده نشده و درخت ادب پارسى از شته حشو قبيح وجين نشده و كتابها از اين آفت هَرَس نگرديده است. مقاله حاضر عهده دار پژوهش درباره حشو قبيح و بيان مصداقهاى آن است. من اللّه الاستعانة و عليه التكلان. حشو در لغت
حشو در لغت به آنچه مانند پنبه و پشم و پر در ميان بالش و لحاف و جامه كنند، اطلاق مى شود. سعدى مى گويد: قبا گر حرير است و گر پرنيان/ بناچار حشوش بود در ميان. اين واژه با توسّع به هر چيزى كه با آن درون چيزى را پر كنند، و با توسّع بيشتر به درون هرچيزى گفته مى شود. چنانكه ناصر خسرو گفته است: گر بدين مال رغبت است تو را/ كيسه ت از حشوها بدو پرداز. معانى ديگر حشو عبارت است از: زايد، بى مصرف، بيهوده، شتران خرد و مردم فرومايه. معادل اين واژه در فارسى آگنه، آكنه، آگنش و آكنش است. همان گونه كه سوزنى مى گويد: شد زمستان و زجودت بنه اى مى خواهم/ ابره و آستر و آكنه اى مى خواهم.
از آنجا كه با حشو درون چيزى را پُر مى كنند (و اساساً با هرچيز نامرغوبى مى توان درون چيزى را پُر كرد) و معمولاً حشو را چيز ارزشمندى مى پوشاند، بار معنايى آن منفى و اصولاً قبيح است. چنانكه سعدى در بيت ذيل حشو را به معنى جامه كم بها آورده است: ور آوازه خواهى در اقليم فاش/ برون حلّه كن گو درون حشو باش. تنها هنگامى كه براى حشو قيد (مليح) و (متوسط) آورده شود، بار معنايى مثبت يا خنثى پيدا مى كند. بنابراين اصل و اساس اين است كه حشو، قبيح است و اگر قبيح نبود حشو ناميده نمى شد.١ حشو در اصطلاح علوم بلاغى
حشو در علوم بلاغى، كه به آن اعتراض يا اعتراض الكلام قبل التّمام نيز گويند، آن است كه در ميان بيت يا جمله، جمله يا كلمه اى بياورند كه در معنى بدان نيازى نباشد و حذف آن خللى به مقصود نرساند. به اين جمله يا كلمه، جمله معترضه يا كلمه زايد مى گويند. به ديگر سخن مى توان گفت حشو جمله معترضه يا كلمه زايدى است كه در ميان بيت يا جمله اى مى آيد و اگر آن را حذف كنيم، خللى در معنى و مقصود نمى افتد.
شمس قيس رازى در تعريف (اعتراض الكلام قبل التّمام) گفته است:
اعتراض آن است كى شاعر در اثناى بيت لفظى براى تمامى شعر بيارد كى معنى بذان محتاج نباشد و آن را حشو خوانند؛ يعنى انبارش بيت.٢
همچنين ميرزا حسين واعظ كاشفى سبزوارى در اين باره گفته است:
اين صنعت در اصطلاح آن است كه شاعر كلامى در سلك عبارت كشد و قبل از اتمام آن، در اثناى بيت، لفظى يا زيادت مندرج سازد كه معنى بيت از آن مستغنى باشد و باز از آنجا تجاوز كند و به سرِ معنى اوّل باز رود و اين لفظ حشو خوانند.٣
حشو بر سه نوع است: حشو مليح٤، حشو متوسط و حشو قبيح. حشو مليح عبارت از جمله معترضه يا كلمه زايدى است كه موجب عذوبت و رونق سخن مى شود و يا بر آن مى افزايد. حشو مليح بيشتر در دعا و نفرين و خطاب واقع مى شود. مانند اين شعر شرف الدّين اصفهانى:
دى ـ كه پايش شكسته باد ـ برفت
گل ـ كه عمرش دراز باد ـ آمد
در بيت فوق نفرينِ (كه پايش شكسته باد) و دعايِ (كه عمرش دراز باد) حشو مليح است و جمله ساده اى را (دى برفت/ گل آمد) عذوبت و زينت داده است.
حشو متوسط عبارت از جمله معترضه يا كلمه زايدى است كه نه موجب رونق و زينت سخن مى شود و نه از آن مى كاهد. مانند (اى دوست) در شعر ذيل:
گر خيره مرا زير و زبر خواهى كرد
از عمر خود ـ اى دوست ـ چه بر خواهى كرد
حشو قبيح عبارت از كلمه زايدى است كه بكلّى بى فايده است و موجب قبح صورت سخن و گاه دگرگونى معنى مى شود. مانند (چشم) و (سر) در شعر ذيل:
گر مى نرسم به خدمتت معذورم
زيرا رَمَد چشم و صُداع سرم است٥
رمد به معنى درد چشم و صداع به معنى درد سر است و لذا با ذكر رمد نيازى به ذكر چشم و با گفتن صداع نيازى به گفتن سر نيست و اين دو حشو قبيح است.
مثال ديگر حشو قبيح عبارت از كلمه (شكم) در شعر ذيل است:
دشمنت را صداع سر بادا
يا كه با اين همه كَناك شكم
كناك خود به معنى پيچش شكم است و لذا با گفتن كناك نيازى به ذكر شكم نيست و تعبير فوق متضمّن حشو قبيح است.
حشو قبيح و متوسط جنبه هنرى ندارد و تنها حشو مليح از صنايع ادبى شمرده مى شود. حشو قبيح در كتابهاى بلاغى (پيشينه بحث)
در كتابهاى بلاغى مستقلاً يا به طور ضمنى از حشو و انواع آن بحث شده است. البتّه از حشو قبيح كمتر از ديگر انواع حشو سخن رفته و گاه به آن اشاره نيز نرفته است. دليل آن هم روشن است: حشو قبيح ناسازگار با بلاغت است و سخن را معيوب و قبيح مى كند و در كتابهاى بلاغى ـ كه از بلاغت و آرايشهاى سخن بحث مى شود ـ جايى براى آن نيست و يا جايى بس تنگ است. به هر رو چون تنها حشو مليح موجب عذوبت و رونق سخن مى شود و ارزش بلاغى دارد، در كتابهاى بلاغى بحث اصلى به آن اختصاص داده شده است. آنچه هم درباره حشو قبيح گفته شده، استطرادى و طفيليِ حشو مليح و بس اندك است؛ تا آنجا كه اگر همه آنچه را متقدّمان و متأخران و معاصران درباره حشو قبيح گفته اند گردآورى كنيم، از حدود يك صفحه (سى سطر) بيشتر نمى شود. مثالها و مصداقهايى هم كه براى حشو قبيح آورده اند بالغ بر شش مورد است.
اين بنده با مراجعه به بيست كتاب بلاغى٦، كه در هزار سال گذشته نوشته شده، همين چند مثال و مصداق را براى حشو قبيح يافته است: صداع سر، رمد چشم، كناك شكم، اشك چشم، ساعد دست، خفقان دل.٧ سه مثال اخير را ملاّحسين واعظ كاشفى و مثال پيش از آن را شاه شهاب انصارى ذكر كرده است؛ ديگران به همان صداع سر و رمد چشم بسنده كرده و همواره آن را تكرار كرده اند.٨
گمان نمى رود گذشتگان خيلى بيش از اين براى حشو قبيح مثال آورده باشند. اگر دست بالا را هم بگيريم و مثالهاى فوق را بيشتر فرض كنيم، به ده مورد مى رسد. البتّه عيبى بر آنها نيست. لابد كمتر به حشو قبيح برخورد كرده بودند و لذا همه آنچه در چنته داشتند همين بود و (كمال الجود بذل الموجود). و يا اينكه به مصداق (كم ترك الاوّل للآخر)، همه آنچه را بايد بگويند، نگفتند و بخشى از گفتنيها را براى ما گذاشتند. بنابراين عيب بر ما و معاصران ماست كه به آنچه گذشتـگان درباره حشو قبيح گـفتند، چيزى نيفزودند و به گفته ها و مثالهاى آنها بسنده كردند و همانها را در آثار خويش تكرار كردند و تو گويى (ما ترك الاوّل للآخر) گفتند. با اينكه امروزه مى توان دهها مثال براى حشو قبيح آورد. در پى مثالهاى متعدّدى براى حشو قبيح خواهيم آورد؛ امّا پيش از آن به انواع حشو قبيح مى پردازيم و مثالهايى را كه براى حشو قبيح خواهيم آورد، دسته بندى مى كنيم. از اين طريق، علل پيدا شدن حشو قبيح دانسته خواهد شد. انواع حشو قبيح
حشو موجبات متعدّدى دارد و هنگامى واقع مى شود كه:
١. دو كلمه معادل هم (از دو زبان)، كه هر دو افاده يك مقصود مى كنند، در كنار هم بيايد. مانند: ابوى من، شب ليلة القدر، سؤال پرسيدن، فرشته ملك الموت.
٢. دو كلمه معادل هم (از يك زبان)، كه هر دو افاده يك مقصود مى كنند، در كنار هم بيايد. مانند: پس بنابراين، فقط مختص، فريضه واجب.
٣. دو كلمه معادل هم (از يك يا دو زبان)، كه هر دو افاده يك مقصود مى كنند، با فاصله در يك جمله بيايد. مانند: همچنين… نيز، چون… لذا، امروزه… معاصر.
٤. دو كلمه كه از ذكر يكى معنى ديگرى استفاده مى شود، در كنار هم يا در يك جمله بيايد. مانند: تهويه هوا، مفيد فايده، صعود به بالا، سنّ… سالگى، زلزله زمين. بيشترين و پوشيده ترين مصداقهاى حشو قبيح از اين نوع است.
٥. استعمال صفتى كه بر موصوف چيزى نيفزايد و جزء لاينفك آن باشد. مانند: عسل شيرين، روغن چرب، رطب تازه، رطب شيرين. كمترين و روشنترين مصداقهاى حشو قبيح از اين نوع است.
٦. قواعد دستور زبان رعايت نشود و در نتيجه كلمات يا تركيباتى در جمله آورده شود كه به بخشى از تركيبات و يا يكى از كلمات نيازى نباشد. مانند: منزلگاه، اعلمتر، شهرك كوچك. چون اين نوع از حشو در آثار بزرگان ادب فارسى آمده است، نمى توان آن را قبيح شمرد. مصداقهاى حشو قبيح
در ذيل به ذكر دهها مصداق حشو قبيح مى پردازيم و براى برخى از آنها ـ كه لازم است ـ توضيحى كوتاه مى آوريم. پيشتر بايد گفت كه چون درباره مصداقهاى حشو قبيح سخن نرفته و اين موضوع به نقد و نظرخواهى گذاشته نشده، دور نيست كه نويسنده گاه آنچه را حشو نيست، حشو شمرده باشد و ديگر گاه آنچه را حشو است از قلم انداخته باشد. پس بسزاست به ارباب علم و ادب گفته شود حيف است ذوالفقار على در نيام و زبان شما در كام باشد.
(١)
مصداقهاى نوع اوّل از حشو قبيح
* ابوى من
ابوى يعنى منسوب به اب، پدرى. و در تداول فارسى زبانان يعنى پدر من. بنابراين ابوى من حشو قبيح است. يا بايد گفت ابوى و يا پدر من. امّا تعبيراتى چون ابوى او، ابوى ايشان، ابوى شما و مانند آنها غلط است.
* اخوى من
* در پاسخ جواب دادن
به جاى جمله هايى مانند (در پاسخ جواب داد)، بايد گفت: (پاسخ داد)، يا (جواب داد).
* سؤال پرسيدن
به جاى جمله هايى مانند (مى خواهم از شما سؤالى بپرسم) ـ كه در راديو و تلويزيون گفته مى شود ـ بايد گفت: (مى خواهم از شما سؤالى بكنم)، يا (مى خواهم از شما چيزى بپرسم).
* حُسن خوبى
از مصداقهاى رايج حشو قبيح در فارسى عاميانه است. به نظر مى رسد علّت رواج آن، اين است كه چون حسن و خوبى به صورت حسنُ خوبى خوانده مى شود، عدّه اى پنداشته اند كه اين يك تعبير است و بتدريج حسن خوبى گفته اند.
* شب ليلة القدر
* شب ليلة الدّفن
* سال عام الحزن
* سال عام الفيل
* سنگ حجرالاسود
* فرشته ملك الموت
* نيمرخ صورت
* سوابق گذشته، سابقه گذشته
سوابق گذشته رايجتر از سابقه گذشته است.
* استارت شروع
استارت (Start ) يعنى حركت كردن، شروع كردن، شروع. بنابراين يا بايد گفت شروع و يا استارت.
* روزنامه وال استريت ژورنال
ژورنال (Journal ) يعنى روزنامه و وال استريت (Wall street ) نام روزنامه اى است. بنابراين يا بايد گفت روزنامه وال استريت و يا وال استريت ژورنال.
* تخته وايت بُرد
بُرد (Board ) يعنى تخته و وايت بُرد (White Board ) يعنى تخته سفيد كه در مدرسه ها بر ديوار نصب مى كنند و روى آن مى نويسند. بنابراين يا بايد گفت تخته سفيد و يا وايت بُرد.
* گارد محافظت
گارد (Garde ) يعنى محافظت، نگهبانى، گروهى كه مأمور محافظت از كسى يا جايى باشند. بنابراين نيازى نيست كه گارد محافظت يا گارد نگهبانى گفته شود.
* گارد نگهبانى
* گارد محافظ
* گارد نگهبان
* فينال آخر
فينال (Final ) يعنى آخرين، آخرى، آخر، نهايى، و در اصطلاح ورزشى به مسابقه آخر گفته مى شود. بنابراين يا بايد گفت مسابقه آخر و يا فينال.
* فينال نهايى
* دهم عاشورا
روز دهم ماه محرّم را عاشورا مى گويند. بنابراين يا بايد دهم محرّم و يا عاشورا گفت.
* پيمانِ حلف الفضول
به پيمانى كه قريشيان در خانه عبداللّه بن جدعان بستند تا نگذارند به هيچ غريبى ستم شود، حِلف الفضول مى گويند. حِلف يعنى پيمان و حِلف الفضول به معنى پيمان جوانمردان است. از اين رو نبايد پيمان حِلف الفضول گفت.
* دست يداللّهى
* به رأى العين ديدن
رأى العين يعنى به چشم ديدن و به رأى العين يعنى به ديدن چشم. بنابراين يا بايد به رأى العين گفت و يا به ديدن چشم. با وجود اين تعبير به رأى العين ديدن در متون كهن فارسى آمده است. از جمله فرّخى گفته است: بتوان ديد از او به رأى العين/ آنچه يابى ز روستم به خبر. و در تاريخ بيهقى آمده است: (هميشه مى خواستم كه آن را بشنوم از معتمدى كه آن را به رأى العين ديده باشد).
* بركه آبگير
بركه و آبگير هر دو به يك معنى است و اضافه كردن يكى به ديگرى موجب بروز حشو قبيح مى گردد. باوجود اين تعبير بركه آبگير در شعر نظامى آمده است: به پيرامن بركه آبگير/ ز سوسن بيفكن بساط حرير.
* درمانگاه دارالشّفاء
* دانشگاه جامعة الصّادق
* كتابخانه مكتبة…
مكتبة هم به معنى كتابفروشى و هم كتابخانه است. در صورتى كه مقصود از مكتبة، كتابخانه باشد، نبايد كتابخانه مكتبة… گفت. بنابراين هنگام نام بردن از مكتبة اميرالمؤمنين ـ كه كتابخانه است ـ يا بايد كتابخانه اميرالمؤمنين گفت و يا مكتبة اميرالمؤمنين.
* كتابفروشيِ مكتبة…
در صورتى كه مقصود از مكتبة، كتابفروشى باشد، نبايد كتابفروشى مكتبة… گفت.
* تابِ تحمّل
از رايجترين مصداقهاى حشـو قبيـح است. تاب و تحمّل هر دو به يك معنى است و جمع اين دو بدون واو عطف غلط است. ممكن اسـت علـّت رواج آن، ايـن باشد كه چون تاب و تحمّل به صورت تابُ تحمّل خوانده مى شـود، عـدهّ اى پنـداشتـه اند كـه اين يك تعـبير اسـت و آن را به صورت تـاب تحـمّل نوشتـه انـد و بتـدريج تـابِ تحـمّل خوانده اند.
البتّه اگر تاب در معنى توانايى و طاقت، و تحمّل در معنى باربرداشتن استعمال شود، تعبير تاب تحمّل، به معنى توانايى باربرداشتن، حشو قبيح نيست.
* صدر نخست، صدر اوّل
صدر نخست در جمله هايى مانند (در صدر نخست اسلام…) يا (در صدر نخستين اسلام…) كمابيش رايج است. حال آنكه صدر و نخست يك معنى دارند و تعبير رايجترِ (در صدر اسلام) درست است.
گفتنى است صدر، به معنى بالاى هرچيز و اوّل آن، خود مى تواند مراتبى داشته باشد. مثلاً صدر اسلام مى تواند به معنى سال اوّل ظهور اسلام تا چند دهه بعد از آن باشد. بنابراين اگر مقصود از صدر نخست يا صدر اوّل اسلام، سالهاى نخست آن دهه ها باشد، حشو قبيح نيست.
* سير گردش
از تعبيرات رايجى است كه در هنگام بيان گزارش كار استعمال مى شود. مثلاً: (سير گردش كار در اين مؤسسه چنين است….) حال آنكه سير و گردش يك معنى دارند و با گفتن يكى نيازى به ذكر ديگرى نيست.
* لذا به اين دليل
لذا و لهذا قيد مركّب و براى بيان علّت و به معنى به اين دليل، به اين جهت، به اين سبب، براى اين، از اين رو و بدين علّت است. بنابراين يا بايد لذا و يا معانى فارسى آن را گرفت. تعبيرات ذيل و نظاير آن به همين گونه است.
* لذا به اين جهت
* لذا به اين سبب
* لذا براى اين
* لذا از اين رو
* لذا بدين علّت
(٢)
مصداقهاى نوع دوم از حشو قبيح
* پس بنابراين
پس و بنابراين هنگامى كه در آغاز جمله بيايد، افاده يك معنى مى كند. از اين رو در چنين جمله هايى: (او نويسنده است. پس بنابراين خيلى كتاب خوانده است)، يا بايد كلمه پس را به كار برد و ياكلمه بنابراين را. تعبيرات ذيل و نظاير آن به همين گونه است.
* بنابراين پس
* پس از اين رو
* از اين رو پس
* پس در اين حال
* در اين حال پس
* پس در اين صورت
* در اين صورت پس
* پس در نتيجه
* در نتيجه پس
* پس بدين سبب
* بدين سبب پس
* محال ممتنع
محال و ممتنع هردو به يك معنى است و جمع اين دو بدون واو عطف غلط است. ممكن است علّت رواج تعبير محال ممتنع اين باشد كه چون محال و ممتنع به صورت محالُ ممتنع خوانده مى شود، عدّه اى پنداشته اند كه اين يك تعبير است و آن را به صورت محال ممتنع نوشته اند و بتدريج محالِ ممتنع خوانده اند.
* حشو زايد
حشو و زايد هردو به يك معنى است و جمع اين دو بدون واو عطف غلط است. ممكن است علّت رواج تعبير حشو زايد اين باشد كه چون حشو و زايد به صورت حشوُ زايد خوانده مى شود، عدّه اى پنداشته اند كه اين يك تعبير است و آن را به صورت حشو زايد نوشته اند و بتدريج حشوِ زايد خوانده اند.
* فقط مختص، فقط مخصوص، فقط منحصر به، فقط اختصاص به
فقط بيانگر اختصاص است. مثلاً هنگامى كه گفته مى شود (اين كتاب فقط براى شماست)، يعنى اختصاص به شما دارد. از اين رو با ذكر كلمه فقط نيازى به كلمه مختص (و نظاير آن) نيست. بنابراين نبايد گفت: (اين كتاب فقط مختص شماست). البتّه هنگامى كه قصد تأكيد باشد و تأكيد هم وجهى داشته باشد، فقط و مختص را مى توان با هم جمع كرد. مانند: (ستايش فقط مختص خداوند است).
* تنها ويژه
* مدخل ورودى
مدخل يعنى جاى داخل شدن، راه داخل شدن، موضع ورود، ورودى. بنابراين يا بايد مدخل و يا ورودى گفت.
* خانه سرا
از مصداقهاى رايج حشو قبيح است. خانه و سرا تقريباً يك معنى دارند و با گفتن يكى نيازى به ذكر ديگرى نيست.
* فريضه واجب
* و… غيره
سه نقطه (…) نشانه تعليق و به معنى غيره و الى آخره (مختصر آن: الخ) و در حكم يك كلمه است. جمع اين نشانه با كلماتى چون غيره و الى آخر و الخ و مانند اينها جايز نيست و با آوردن يكى نيازى به ديگرى نيست. بنابراين در جمله هايى مانند (آثار مولوى، مانند مثنوى و ديوان شمس و… غيره خواندنى است)، يا بايد (و… ) گفت و يا (وغيره).
* و…الخ
* و غيره…
* والخ…
* پسِ پشت
پس و پشت هر دو به يك معنى است و با گفتن هريك نيازى به ذكر ديگرى نيست. تركيب پسِ پشت در زبان گفتار امروز رايج نيست و تنها عدّه اى در زبان نوشتار استعمال مى كنند. از آنجا كه اين تركيب در متون كهن فارسى بسيار استعمال شده و از جمله فردوسى دهها بار آن را به كار برده، استعمال آن جايز است.
ظاهراً تركيب پسِ پشت به قياس پيش رو ساخته شده است. حال آنكه پيش علاوه بر معنى رو و روبرو و جلو و مقابل و برابر، دو معنى ديگر دارد: سوى و طرف (مثلاً گفته مى شود: پيش او رفتم)، نزد (مثلاً گفته مى شود: پيش من بود.) بنابراين معنى جمله (اين كتاب در پيشِ روى من است)، اين است: (اين كتاب در طرف مقابل من است). از اين رو پيشِ رو معنى محصّلى دارد و مشتمل بر حشو قبيح نيست؛ حال آنكه پسِ پشت براساس منطق زبان متضمّن حشو قبيح است.
* اجازه رخصت
تعبير اجازه رخصت و اجازه مرخّصى ـ كه هنگام وداع گفته مى شود ـ مشتمل بر حشو قبيح است. زيرا رخصت خود به معنى اذن و اجازه و اجازه حركت و كوچ است.
* اجازه مرخّصى
* نيز هم
قيد نيز و هم يك معنى دارد و با آوردن يكى نياز به ديگرى نيست. به جاى جمله هايى ماننـد (حسن آمد، برادرش نيز هم آمد)، بايد گفت: (…برادرش نيز آمد)، يا (…برادرش هم آمد). با وجود اين در متـون كهن فـارسى گاهى هم پس از نيز آمده و تعبير نيز هم استعمال شده است. از جمله سعدى غزلى دارد كه رديف آن (ما نيز هم بد نيستيم) است: اى سرو بالاى سهى كز صورت حال آگهى/ وز هركه در عالم بهى ما نيز هم بد نيستيم. همچنين حافظ غزلى دارد كه رديف آن (نيز هم) است: دردم از يـار است و درمـان نيز هم/ دل فداى او شد و جان نيز هم. تعبير نيز هم در ادب پيش از سعدى و حافظ سابقه دارد. ازجمله فردوسى گفته است: كسى ديگر از رنج ما برخورد/ نماند بر او نيز هم بگذرد. همچنين نظامى گفته است: تو دور و من از تو نيز هم دور/ رنجـور من و تو نيز رنجور. از آنجا كه اين تعبير در متون كهن فارسى فراوان آمده، استعمال آن جايز است؛ امّا به گفته مؤلف فرهنگ انجمن آرا: اگر نيز هم نگويند بهتر است.
(٣)
مصداقهاى نوع سوم از حشو قبيح
* همچنين… نيز
جمع همچنين و نيز در يك جمله و براى بيان يك موضوع موجب بروز حشو قبيح مى شود. مثلاً: (سعدى از شاعران بزرگ ايران است كه همه آثار او چاپ شده است. همچنين مولوى نيز از شاعران بزرگ ايران است كه….) در چنين جمله هايى يا بايد همچنين آورد و يا نيز.
* نيز… همچنين
* همچنين… هم
* افزون بر اين… نيز، افزون بر آن… نيز
جمع افزون براين و نيز در يك جمله و براى بيان يك موضوع موجب بروز حشو قبيح مى شود. به جاى جمله هايى مانند (او نويسنده بود. افزون براين شاعر نيز بود)، بايد گفت: (او نويسنده بود. افزون بر اين شاعر بود)، يا (او نويسنده بود. شاعر نيز بود).
* افزون براين… هم، افزون بر آن… هم
* علاوه براين… نيز، علاوه بر آن… نيز
* علاوه بر اين… هم، علاوه بر آن… هم
* به علاوه … نيز
* به علاوه … هم
* مضافاً اينكه… نيز، مضافاً آنكه… نيز
* مضافاً اينكه… هم، مضافاً آنكه… هم
* به اضافه… نيز
* به اضافه… هم
* چون… لذا
لذا به معنى بنابراين است و مورد استعمال آن بيان علّت است. كلمه چون هم گاهى براى بيان علّت استعمال مى شود. بنابراين اگر در جمله اى كلمه چون استعمال شده باشد، ديگر لازم نيست لذا يا مترادفهاى آن (بنابراين، از اين رو، بدين جهت و…) بر سر جمله متعاقب آن بيايد. پس به جاى جمله هايى مانند (چون درسخوان بود، لذا در امتحان قبول شد)، بايد گفت: (چون درسخوان بود در امتحان قبول شد)، يا (درسخوان بود لذا در امتحان قبول شد).٩
* چون… بنابراين
* چون… از اين رو
* چون… بدين جهت
* چون… بدين سبب
* چون… بدين علّت
* چون… بدين دليل
* چون… بدين لحاظ
* ساير… ديگر
ساير يعنى ديگر. به جاى جمله هايى مانند (…هواى ساير شهرهاى ديگر بارانى است)، بايد گفت: (هواى ساير شهرها بارانى است)، يا (هواى ديگر شهرها بارانى است).
* فقط … و بس
اگر كلمه بس در معناى قيدى استعمال شود (به معناى فقط)، با گفتن فقط يا بس نيازى به ذكر ديگرى نيست. هنگامى كه گفته مى شود (اين كتاب فقط براى شماست)، يعنى (اين كتاب براى شماست و بس). بنابراين نبايد گفت: (اين كتـاب فقـط بـراى شــماست و بـس). البتـّه هنـگامى كه قصد تأكيد باشد و تأكيد هم وجهى داشته باشد، فقط و بس را مى توان باهم جمع كرد. مانند: (ستايش فقط براى خداوند است و بس). اين قاعده درباره تعبيرات ذيل نيز صادق است.
* فقط… ولاغير
* تنها… و بس
* تنها… ولاغير
* امروزه… معاصر
با ذكر كلمه امروزه (و مترادفات آن) نيازى به ذكر كلمه معاصر (و مترادفات آن) نيست. بنابراين به جاى جمله هايى مانند (امروزه دانشمندان معاصر ما عقيده دارند كه…)، بايد گفت: (امروزه دانشمندان عقيده دارند كه…)، يا (دانشمندان معاصر ما عقيده دارند كه….)
* يك… واحد
در تعبيراتى مانند يك موضوع واحد، يك رأى واحد، يك داور واحد و نظاير آن ـ كه كمابيش رايج است ـ با گفتن كلمه يك يا واحد نيازى به ذكر ديگرى نيست.
(٤)
مصداقهاى نوع چهارم از حشو قبيح
* نخل خرما
نخل يعنى درخت خرما. بنابراين يا بايد گفت درخت خرما و يا نخل. البتّه نخل به معنى مطلق درخت استعمال شده و از جمله صائب گفته است: زنخل بيد محال است بر توانى يافت. بنابراين مى شود گفت نخل بيد، نخل سرو و نخل كاج؛ امّا نيازى نيست كه نخل خرما گفته شود. با وجود اين چون تعبير نخل خرما در متون كهن فارسى بسيار آمده، استعمال آن جايز است.
* درخت نخل
چون نخل به معنى درخت خرماست، از كلمه نخل، درخت نيز فهميده مى شود و نيازى به ذكر آن نيست.
* درخت نخل خرما
در كلمه نخل هم درخت مندرج است و هم خرما. بنابراين درخت نخل خرما حشو قبيح در حشو قبيح است.
* تاك انگور
تاك يعنى درخت انگور. بنابراين يا بايد گفت درخت انگور و يا تاك. البتّه تاك به معنى مطلق درخت استعمال شده و از همين رو تاك انگور نيز گفته شده است. نظامى گفته است: تاك انگور تا نگريد زار/ خنده خوش نيارد آخر كار. به هرحال اگر تاك به معنى مطلق درخت گرفته شود، مى شود گفت تاك بيد، تاك سرو و تاك كاج، امّا نيازى نيست كه تاك انگور گفته شود.
* تاك رز
به درخت انگور، تاك و رز مى گويند. بنابراين نبايد تاك به رز اضافه شود و كافى است كه يكى از اين دو كلمه گفته شود. با وجود اين گاهى تاك را به رز اضافه مى كنند. از جمله رودكى گفته است: تاك رز بينى شده دينارگون/ پرنيان سبز او زنگارگون.
در لغتنامه دهخدا آمده كه معنى ديگر تاك، شاخه است؛ خواه شاخه رز و يا غير آن. پس اگر تاك در اين معنى استعمال شود، تاك رز (به معنى شاخه رز) حشو قبيح نيست.
* درخت تاك
چون تاك به معنى درخت انگور است، از كلمه تاك، درخت نيز فهميده مى شود و نيازى به ذكر آن نيست.
* درخت تاك انگور
در كلمه تاك هم درخت مندرج است و هم انگور. بنابراين درخت تاك انگور حشو قبيح در حشو قبيح است.
* درخت مَو
چون مو به معنى درخت انگور است، از كلمه مو، درخت نيز فهميده مى شود و نيازى به ذكر آن نيست.
* تهويه هوا
تهويه خود به معنى عوض كردن هوا يا هوا دادن است. پس با گفتن آن نيازى به ذكر كلمه هوا نيست. به جاى دستگاه تهويه هوا بايد گفت دستگاه تهويه.
* با پاى پياده
به جاى جمله هايى مانند (با پاى پياده رفت)، بايد گفت: (پياده رفت).
* اتوبوس مسافربرى
اتوبوس مسافربرى به قياس قطار مسافربرى گفته مى شود. حال آنكه هم قطار مسافربرى وجود دارد و هم قطار بارى، امّا اتوبوس باربرى وجود ندارد و اتوبوس، فقط مسافربرى است.
* كاميون بارى
تا هنگامى كه كاميون غيربارى، مانند اتوبوس باربرى، ساخته نشده است، تعبير كاميون بارى، مانند اتوبوس مسافربرى، حشو قبيح است.
* امروزِ روز
از تعبير امروزِ روز همان چيزى فهميده مى شود كه از كلمه امروز فهميده مى شود. بنابراين نيازى به اضافه كردن امروز به روز نيست. با وجود اين تعبير امروزِ روز در متون كهن فارسى آمده است. از جمله ناصرخسرو گفته است: از غم فردا هم امروز اى پسر بى غم شود/ هركه در امروزِ روز انديشه فردا كند.
البتّه معناى مجازى امروز، اين زمان و در اين وقت و اكنون است. در صورتى كه امروز در اين معنى استعمال شود، تعبير امروزِ روز (به معنى روزِ زمان حاضر و روزِ اين وقت) حشو قبيح نيست. ضمن اينكه بايد توجّه داشت امروزِ روز به اين معنى رايج نيست.
* ديروزِ روز
* روزِ نوروز
* پارسال گذشته
* ديشب گذشته
* ديروز گذشته
تعبير ديروز گذشته بندرت در فارسى عاميانه، آن هم از سر تسامح و غفلت گفته مى شود. عجيب است كه در شعر زهير بن ابى سلمى، يكى از سرايندگان معلّقات، آمده است: فأعلَمُ علمَ اليومِ و الأمسِ قبلَهُ/ ولكنّنى عن علمِ ما فى غدٍ عمّى.
* دوطفلان مسلم
كلمه طفلان در عبارت (طفلان مسلم) تثنيه است؛ يعنى دو طفل. بنابراين به جاى تعبير رايج دوطفلان مسلم، بايد گفت دو طفل مسلم، يا طفلان مسلم. البتّه نام برخى از مساجد، طفلان مسلم است كه در اين صورت بايد همان مسجد طفلان مسلم گفته شود و نه مسجد دو طفل مسلم.
گفتنى است در گذشته عدد و معدود را در جمع مطابقت مى دادند و ـ مثلاً ـ ده پسران و چهار كتابها مى گفتند. تعبير دوطفلان مسلم براساس اين قاعده درست است؛ امّا اين قاعده ديگر رايج نيست.
* مفيد فايده
از مصداقهاى رايج حشو قبيح است كه حتّى بر قلم اهل ادب جارى شده است. مفيد به معنى داراى فايده و فايده دهنده است و با ذكر آن نيازى به گفتن فايده نيست. به جاى مفيد فايده بايد گفت داراى فايده، فايده دهنده، بافايده، مفيد.
* مثمر ثمر
* منتج نتيجه
* عقيده عمومى بسيارى از مردم، عقيده عمومى اغلب مردم
عقيده عمومى يعنى عقيده بسيارى از مردم. عقيده همه مردم يا معدودى از آنها را عقيده عمومى نمى گويند. بنابراين با گفتن عقيده عمومى نيازى به گفتن بسيارى از مردم يا اغلب مردم نيست. يا بايد گفت عقيده عمومى و يا عقيده بسيارى از مردم.
* بازوى دست
* ران پا
ران پا به قياس مچ پا گفته مى شود. حال آنكه مچ، مشترك در دست و پاست، امّا ران فقط در پاست.
* بزاق دهان
* حدقه چشم
* مردمك چشم
مردمك به سياهى كوچكى كه در ميان سياهى چشم است، گفته مى شود. معنى ديگر آن مردم خُرد است كه در اين صورت تصغير كلمه مردم است. معمولاً از سياق جمله دانسته مى شود كه مردمك به معنى سياهى در چشم است و يا مردم خُرد. از اين رو با گفتن مردمك نيازى به ذكر چشم و ديده و بصر نيست و اينها از كلمه مردمك فهميده مى شود.
با وجود اين تعبير مردمك چشم و مردمك ديده و مردمك بصر در متون كهن فارسى فراوان آمده و لذا استعمال آنها جايز است.
* مردمك ديده
* مردمك بصر
* سرمه چشم
* سرمه ديده
گاه لازم است كلمه سرمه به چشم و ديده اضافه شود. مثلاً: خاك پاى معشوقش را سرمه چشم مى كرد. در متون كهن فارسى نيز تعبير سرمه چشم و سرمه ديده به مناسبتى آمده است. خاقانى گفته است: سرمه ديده ز خاك در احمد سازند/ تا لقاى ملك العرش تعالى بينند. همچنين عطّار گفته است: از درش گردى كه آرد باد صبح/ سرمه چشم جهان بين من است.
* پلك چشم
پلك به پوست بالا و پايين چشم گفته مى شود. از اين رو با گفتن پلك نيازى به ذكر چشم نيست و چشم از آن فهميده مى شود. با وجود اين تعبير پلك چشم در متون كهن فارسى آمده است.
* سفره غذا
* گوشواره گوش
* دستنبد دست
* گردن بند گردن
* خلخال پا
* دستكش دست
* ريسك خطرناك
ريسك (Risk ) يعنى احتمال خطر و ضرر، اقدام به كارى كه احتمال خطر در آن باشد. بنابراين با گفتن ريسك نيازى به ذكر خطرناك نيست و خطرناك از آن استفاده مى شود.
* استاديوم ورزشى
استاديوم (Stadium ) يعنى ورزشگاه. بنابراين با گفتن استاديوم نيازى به ذكر ورزشى نيست و ورزشى از آن استفاده مى شود.
* استارت اوّل
استارت (Start ) يعنى حركت كردن، آغاز كردن، آغاز. بنابراين با گفتن استارت نيازى به ذكر اوّل نيست و اوّل از آن استفاده مى شود.
* كلاه كاسكت
كاسكت (Casquette ) يعنى كلاه لبه دار. بنابراين با گفتن كاسكت نيازى به ذكر كلاه نيست و كلاه از آن فهميده مى شود.
* واگن قطار
واگن (Wagon ) در تداول فارسى به هريك از اتاقكهاى قطار گفته مى شود. بنابراين يا بايد گفت اتاقك قطار و يا واگن.
* كمدى خنده دار
كمدى (Comedy ) يعنى نمايش خنده دار. بنابراين يا بايد گفت نمايش خنده دار و يا كمدى.
* كنسرت موسيقى
كنسرت (Concert ) يعنى ساز و آواز هماهنگ، قطعه اى موسيقى كه با ابزارهاى مختلف موسيقى هماهنگ باشد. بنابراين نيازى نيست كه كنسرت موسيقى گفته شود.
* اركستر موسيقى
اركستر (Orchester ) به گروهى كه يك قطعه موسيقى را اجرا مى كنند، گفته مى شود. بنابراين نيازى نيست كه اركستر موسيقى گفته شود.
* جاده شوسه
شوسه (Chaussژe ) يعنى جاده هموار و ساخته و پرداخته شده. و در تداول فارسى به جاده اتومبيل رو و شن ريزى شده كه آسفالت نيست گفته مى شود. بنابراين يا بايد گفت جاده هموار و جاده صاف و يا شوسه.
* راه شوسه
* شوفر ماشين
شوفر (Chauffeur ) هم به كسى كه مأمور مواظبت از ماشين بخار است و هم به راننده ماشين گفته مى شود. در فارسى معنى اخير رايج است و لذا يا بايد گفت راننده ماشين و يا شوفر.
* ميسيونر مذهبى
ميسيون (Mission ) يعنى هيئت تبليغات مذهبى، امور سياسى، امور فرهنگى و… كه به جايى مى روند. از اين رو هم ميسيونر مذهبى وجود دارد و هم ميسيونر سياسى و…. با وجود اين ميسيونر بيشتر به مبلّغ مذهبى گفته مى شود و در تداول فارسى همين معناى آن رايج است. بنابراين يا بايد گفت مبلّغ مذهبى و يا ميسيونر.
* كانال آب
كانال (Canal ) يعنى آبراه، تُرعه، مجرايى كه دو دريا يا دو نهر را به يكديگر متّصل مى سازد. ماننـد كانال سوئز كه درياى مديترانه و درياى سرخ را به يكديگر متّصل ساخته است. اين كلمه در فارسى به معنى مطلق مجرا و گذرگاه استعمال شده است. مثلاً هنگامى كه گفته مى شود: (از كانال دانشگاه مدرك تحصيلى مى توان گرفت)، يعنى از طريق دانشگاه…. بنابراين مى شود كانال را به كلمه ديگرى اضافه كرد و ـ مثلاً ـ كانال دانشگاه گفت، امّا نيازى نيست كه كانال آب گفته شود.
* روزنامه روزانه
در گذشته هم به جرايدى كه به صورت هفتگى منتشر مى شد و هم به جرايدى كه روزانه منتشر مى شد، روزنامه مى گفتند. از اين رو براى معيّن كردن جرايدى كه در هر روز منتشر مى شد به آنها روزنامه روزانه يا روزنامه يوميّه مى گفتند. امّا امروزه به جرايدى كه روزانه منتشر مى شود، روزنامه و به جرايدى كه به صورت هفتگى منتشر مى شود، هفته نامه مى گويند. بنابراين امروزه به كاربردن تعبير روزنامه روزانه و روزنامه يوميّه حشو قبيح است.
* روزنامه يوميّه
* سنِّ … سالگى
از رايجترين مصداقهاى حشو قبيح است. مثلاً گفته مى شود: (او در سنّ هفتاد سالگى درگذشت). در اين عبارت يا بايد كلمه سن يا كلمه سالگى را حذف كرد. زيرا با ذكر يكى نيازى به ديگرى نيست. پس بايد گفت: (او در هفتاد سالگى درگذشت)، يا (او در سنّ هفتاد درگذشت).
* قلب الاسد تابستان
قلب الاسد يعنى ماه مرداد. به عبارت ديگر به برج پنجم از برجهاى دوازده گانه فلكى گفته مى شود. پس قلب الاسد در تابستان است و با ذكر آن نيازى به گفتن تابستان نيست.
* ممهور به مُهر
كلمه مُهر فارسى است و نمى توان از آن مشتق ساخت و ممهور گفت. بنابراين ممهور به مُهر هم غلط است و هم حشو قبيح.
* ملقّب به لقب
* مكنّى به كنيه
* مجهّز به تجهيزات
* مسلّح به سلاح
* منقّش به نقش
* مصوّر به تصوير
* موشّح به توشيح
* محشّى به حاشيه
* ملبّس به لباس
* متديّن به دين
* مقابله به مِثل
اصطلاح مقابله به مثل، به نظر آقاى ابوالحسن نجفى، حشو قبيح است. اصطلاح مزبور به معنى واكنش همانند متداول شده است: (اگر عراق شهرهاى ايران را بمباران كند ايران هم مقابله به مثل خواهد كرد). اين اصطلاح متضمّن حشو قبيح است. زيرا مقابله خود به تنهايى به معنى عمل متقابل است و (مثل) از آن استفاده مى شود. اصطلاحى كه در اين مورد به كار رفته و هنوز هم در گفتار روزمره مردم رايج است و در فرهنگها نيز آمده، معامله به مثل است و نه مقابله به مثل. مختصر اينكه از مقابله، (مثل) به دست مى آيد، ولى معامله ممكن است به مثل باشد و يا نباشد. پس يا بايد مقابله و يا معامله به مثل گفت.١٠
* اظهار تجاهل
تجاهل يعنى نادانى نمودن، خود را به جهل زدن. اگر اظهار را به معنى نمودن بگيريم، اظهار تجاهل حشو قبيح است؛ ورنه اساساً غلط است و يا معناى بسيار غريبى دارد. در اين صورت معنى (او اظهار تجاهل كرد) چنين مى شود: (او فاش كرد كه خود را به نادانى مى زند). بنابراين نقض غرض است.
* اظهار تمارض
* اظهار تغافل
* ، و
براى پيوند چند كلمه به يكديگر از (واو) استفاده مى شود. مثلاً گفته مى شود: (در كتابهاى اخلاقى از اين مسائل سخن رفته است: حكمت و شجاعت و عفّت و عدالت). امّا امروزه رسم شده است كه ميان كلمه هاى اوّل ودوم و… ويرگول مى گذارند و فقط دو كلمه آخر را با (و) به هم مى پيوندند. مثلاً گفته مى شود: (در كتابهاى اخلاقى از اين مسائل سخن رفته است: حكمت، شجاعت، عفّت و عدالت). به هر حال براى پيوند چند كلمه به يكديگر يا بايد از (واو) عطف استفاده كرد ـ كه اين بهتر است ـ و يا از ويرگول. به جمع اين دو نيازى نيست و ويرگول در اين موارد به معناى (و) است. بنابراين نبايد نوشت: (در كتابهاى اخلاقى از اين مسائل سخن رفته است: حكمت، و شجاعت، و عفّت، و عدالت).
* مسبوق به سابقه
* مسبوق به سابقه گذشته
مسبوق به سابقه گذشته حشو قبيح در حشو قبيح است.
* ويژگى خاص
* خاصيّت ويژه
* خصوصيّت ويژه
* جلوتر پيشدستى كردن
جلو يعنى پيش و هنگامى كه يك يا چند نفر نسبت به نفر ديگر يا ديگران پيشدستى كند، بايد اصطلاح پيشدستى كردن را به كار برد و نه جلوتر پيشدستى كردن. اصطلاح جلوتر پيشدستى كردن در مورد فوق رايج است و چون جلوتر از پيشدستى به دست مى آيد، متضمّن حشو قبيح است. امّا اگر چند نفر نسبت به ديگران پيشدستى كنند و از ميان آنها يك نفر جلوتر از آنها كه پيشدستى كرده اند، پيشدستى كند، اصطلاح جلوتر پيشدستى كردن درباره او متضمّن حشو قبيح نيست. تعبيرات ذيل و نظاير آن به همين گونه است.
* جلوتر پيش بينى كردن
* جلوتر پيش خريد كردن
* جلوتر پيش فروش كردن
* جلوتر پيشگويى كردن
* جلوتر پيشگيرى كردن
* از قبل پيشدستى كردن
پيشدستى كردن يعنى دست دراز كردن براى انجام كارى يا گرفتن چيزى پيش از ديگران. بنابراين يا بايد پيشدستى كردن و يا از قبل دست دراز كردن گفت. همچنين يا بايد پيش بينى كردن و يا از قبل ديدن گفت. و نيز پيش خريد كردن يا از قبل خريدن. و….
* از قبل پيش بينى كردن
* از قبل پيش خريد كردن
* از قبل پيش فروش كردن
* از قبل پيشگويى كردن
* از قبل پيشگيرى كردن
* صعود به بالا
صعود يعنى بالا رفتن و مقابل آن سقوط يعنى پايين رفتن. كسى كه صعود مى كند يعنى به طرف بالا مى رود. بنابراين به جاى جمله هايى مانند (كوهنوردان به بالا صعود كردند)، بايد گفت: (كوهنوردان صعود كردند)، يا (كوهنوردان به بالا رفتند).
* سقوط به پايين
* عروج به بالا
عروج يعنى بالا رفتن، به بالا برشدن. مقابل آن نزول و هبوط است. از اين رو با گفتن عروج نيازى به ذكر بالا نيست و بالا از آن فهميده مى شود.
* نزول به پايين
* هبوط به پايين
* از همه طرف احاطه كردن، از همه طرف احاطه شدن
احاطه يعنى گرداگرد چيزى را گرفتن. بنابراين از احاطه، همه طرف به دست مى آيد. پس به جاى جمله هايى مانند (او را از همه طرف احاطه كردند)، بايد گفت: (او را احاطه كردند).
* از هر سو احاطه كردن، از هر سو احاطه شدن
* از هرجانب احاطه كردن، از هر جانب احاطه شدن
* از همه طرف محاصره كردن، از همه طرف محاصره شدن
محاصره يعنى كسى را در حصار انداختن، محصور كردن، احاطه كردن، اطراف او را گرفتن به طورى كه رابطه او با خارج قطع گردد. بنابراين از محاصره، همه طرف به دست مى آيد. پس به جاى جمله هايى مانند (او را از همه طرف محاصره كردند)، بايد گفت: (او را محاصره كردند).
* از هر سو محاصره كردن، از هر سو محاصره شدن
* از هر جانب محاصره كردن، از هرجانب محاصره شدن
* با يكديگر متّحد شدن، با همديگر متّحد شدن
شرط تحقّق اتّحاد وجود دو يا چند نفر است و در متّحد شدن وجود دو يا چند نفر مفروض است. كسى نمى تواند با خودش متّحد شود و همواره دو يا چند نفر با هم متّحد مى شوند. بنابراين به جاى جمله هاى رايجى مانند (امريكا وشوروى باهم متّحد شدند)، بايد گفت: (امريكا و شوروى متّحد شدند).
* باهم متّحد شدن
* لزوماً بايد، لزوماً بايست
بايستن يعنى لازم بودن. پس لازم نيست با كلمه بايد و بايست و نظاير آن، كلمه لزوماً را به كار برد. امروزه مرسوم است كه گفته مى شود: (مردم لزوماً بايد به ورزش اهميت دهند). حال آنكه بايد گفت: (مردم بايد به ورزش…)، يا (لازم است مردم به ورزش….)
* بازديد دوباره
باز يعنى از نو، مكرّر، بار ديگر. بازديد يعنى از نو ديدن، مكرّر ديدن، بار ديگر ديدن. حال ممكن است مقصود از بازديد، ديدن بار دوم باشد و يا سوم و چهارم و…. اگر قرينه اى باشد كه مقصود از بازديد، ديدن دوباره است، بازديد دوباره حشو قبيح است. در اين صورت يا بايد بازديد گفت و يا ديدار دوباره. تعبيرات ذيل و نظاير آن به همين گونه است.
* بازگشت دوباره
* باز فرستادن دوباره
* بازخوانى دوباره
* بازبينى دوباره
* باز گفتن دوباره
* باز آمدن دوباره
* بازماندن دوباره
* بازگرفتن دوباره
* باز آوردن دوباره
* دوباره از سر
(از سر) يعنى كارى را دو يا چند بار انجام دادن. اگر قرينه اى باشد كه مقصود از (از سر)، دوباره است، دوباره از سر حشو قبيح است. بنابراين به جاى جمله هايى مانند (او نخست اين كتاب را خواند و نفهميد، دوباره از سر خواند)، بايد گفت: (… دوباره خواند)، يا (… از سر خواند).
* تكرار دوباره
تكرار يعنى كارى را دو يا چند بار انجام دادن. اگر قرينه اى باشد كه مقصود از تكرار، دوباره است، تكرار دوباره حشو قبيح است.
* بازديد مجدّد
مجّدد يعنى از نو، از سر، بار ديگر (دوباره يا چندباره). (باز) هم به معنى از نو و از سر است. بنابراين بازديد مجدّد، اگر مقصود نخستين بازديد باشد،حشو قبيح است. يا بايد بازديد گفت و يا ديدار مجدّد. تعبيرات ذيل و نظاير آن به همين گونه است.
* بازگشت مجدّد
* باز فرستادن مجدّد
* بازخوانى مجدّد
* بازبينى مجدّد
* باز گفتن مجدّد
* باز آمدن مجدّد
* بازماندن مجدّد
* بازگرفتن مجدّد
* باز آوردن مجدّد
* ابر هوا
تعبير ابر هوا متضمّن حشو قبيح است. اين تعبير رايج نيست و تنها در شعر مسعود سعد سلمان آمده است: به نوبهاران غواص گشت ابر هوا/ كه مى برآرد ناسفته لؤلؤ از دريا.
* شاهد زيبارو/ شاهد زيبا
شاهد در فارسى به معنى مرد يا زن زيبارو و خوبرو و نيز به معنى خوب و مطبوع و مرغوب است. اثيرالدّين اخسيكتى گفته است: روى دل از اين شاهد بدمهر بگردان/ كآنجا كه جمال است على القطع وفا نيست. بنابراين با گفتن شاهد نيازى به ذكر زيبارو و خوبرو نيست. ظاهراً تعبير شاهد زيبارو در متون كهن فارسى نيامده و تنها قاآنى آن را استعمال كرده است: نشود شاهد زيبارو جز همدم زشت/ نخورد خربزه شيرين الاّ كفتار.
ناگفته نماند شاهد دو معنى رايج ديگر نيز دارد: حاضر (در مقابل غايب) و ناظر (كسى كه چيزى را ديده باشد.) از اين رو تعبير شاهد عينى حشو قبيح نيست. البتّه براى شاهد معمولاً صفات عادل،عدل، صادق و امين آورده مى شود.
* شاهد خوبرو
* يقين قطعى
يقين بدون قطع محال است و همواره در يقين، قطعيت است. هنگامى كه به چيزى يقين مى شود، يعنى به آن قطع مى شود. از اين رو قطع و يقين به صورت مترادف استعمال مى گردد. به هر حال با گفتن يقين نيازى به ذكر قطعى نيست.
* اوج قلّه، سر قلّه
اوج يعنى بلندى، بلندترين نقطه. قلّه يعنى سر كوه. اوج قلّه حشو قبيح است. يا بايد سر كوه و يا قلّه گفت.
* قلّه كوه
قلّه به سر كوه گفته مى شود. از اين رو با گفتن قلّه نيازى به ذكر كوه نيست و كوه از آن فهميده مى شود. با وجود اين تعبير قلّه كوه در متون كهن فارسى بسيار آمده و لذا استعمال آن جايز است.
* اوج قلّه كوه
اوج قلّه كوه حشو قبيح در حشو قبيح است.
* ستيغ كوه
ستيغ چند معنى دارد و يكى از معانى آن، كه بيشتر رايج است، قلّه و سركوه است. از اين رو با گفتن ستيغ نيازى به ذكر كوه نيست و كوه از آن فهميده مى شود. با وجود اين تعبير ستيغ كوه در متون كهن فارسى آمده و از جمله منوچهرى گفته است: تو گفتى كز ستيغ كوه سيلى/ فرو آرد همى احجار صد من.
* شعله آتش
شعله به حركت آتش و پاره آتش كه مى درخشد و مى جهد، گفته مى شود. از اين رو با گفتن شعله نيازى به ذكر آتش نيست و آتش از آن فهميده مى شود. با وجود اين تعبير شعله آتش در متون كهن فارسى آمده است.
ناگفته نماند تعبير زبانه آتش متضمّن حشو قبيح نيست. زيرا زبانه به هرچيزى كه مانند زبان باشد، گفته مى شود. مانند زبانه تيغ، زبانه قفل، زبانه كليد، زبانه ترازو.
* شراره آتش
شراره و شرار و شرر به پاره آتش (آتشپاره)، جرقّه و اخگر مى گويند. از اين رو با گفتن شراره نيازى به ذكر آتش نيست و آتش از آن فهميده مى شود.
* شرار آتش
* شرر آتش
* جرقّه آتش
* اخگر آتش
* لهيب آتش، لَهَب آتش
لهيب و لَهَب به حركت آتش (شعله، زبانه) گفته مى شود. بنابراين با گفتن لهيب و لَهَب نيازى به ذكر آتش نيست و آتش از آن فهميده مى شود. با وجود اين تعبير لهيب آتش و لَهَب آتش در متون كهن فارسى آمده است.
ناگفته نماند معناى ديگر لَهَب، كه رايج نيست، گردوغبار است و معناى ديگر لهيب، كه اين نيز رايج نيست، سوزش و التهاب است.
* زلزله زمين
زلزله به حركت زمين گفته مى شود. از اين رو با گفتن زلزله نيازى به ذكر زمين نيست و زمين از آن فهميده مى شود.
* نسيم باد
نسيم هم به معنى باد ملايم و باد خنك و هم به معنى بو و بوى خوش است. از اين رو با گفتن نسيم نيازى به ذكر باد، ملايم، خنك، باد ملايم، باد خنك، بو، بوى خوش و خوشبو نيست. البتّه در صورتى كه نسيم به معنى بو يا بوى خوش گرفته شود، تركيب نسيم باد (به معنى بوى باد يا بوى خوش باد) حشو قبيح نيست. از كلمه نسيم در سياق جمله مى توان دريافت كه به معنى باد ملايم است يا بو.
* بوى نسيم
در صورتى كه نسيم به معنى باد ملايم گرفته شود، تركيب بوى نسيم (به معنى بوى باد ملايم) حشو قبيح نيست. بنابراين بوى نسيم هنگامى حشو قبيح است كه مقصود از نسيم، بو يا بوى خوش باشد. تركيبهاى ذيل نيز به همين گونه است.
* بوى خوش نسيم
بوى خوش نسيم حشو قبيح در حشو قبيح است.
* نسيم خوشبو
نسيم خوشبو حشو قبيح در حشو قبيح است.
* نسيم ملايم
گفته شد كه نسيم، خود به معنى باد ملايم است. بنابراين با گفتن نسيم نيازى به ذكر باد و ملايم نيست و اين دو از آن فهميده مى شود. البتّه در صورتى كه نسيم به معنى بو يا بوى خوش گرفته شود، تركيب نسيم ملايم (به معنى بوى ملايم يا بوى خوش ملايم) حشو قبيح نيست. ضمن اينكه بايد توجّه داشت كه بوى خوش نيز همواره ملايم است.
* نسيم خنك
* نسيم باد ملايم
در صورتى كه مقصود از نسيم، باد ملايم باشد، با گفتن آن نيازى به ذكر باد ملايم نيست و باد ملايم از آن فهميده مى شود. نسيم باد ملايم حشو قبيح در حشو قبيح است. البتّه در صورتى كه نسيم به معنى بو يا بوى خوش گرفته شود، تركيب نسيم باد ملايم (به معنى بوى باد ملايم يا بوى خوش باد ملايم) حشو قبيح نيست.
* نسيم باد خنك
* طويله چهارپايان
طويله به جاى بستن چهارپايان گفته مى شود. از اين رو با گفتن طويله نيازى به ذكر چهارپايان نيست و چهارپايان از آن فهميده مى شود.
* اصطبل چهارپايان
* آخور چهارپايان
* خلبان هواپيما
خلبان به ران
پاورقي:
١. جرجانى مى گويد: حشو مطلقاً ناپسند و مطرود است. زيرا خالى از فايده است و بهره اى از آن حاصل نمى شود. و اگر فايده و بهره اى داشت ديگر حشو ناميده نمى شد و لغو به حساب نمى آمد. عبدالقاهر جرجانى. اسرار البلاغة. تصحيح هلموت ريتر. (استانبول، وزارة المعارف، ١٩٥٤). ص١٩. و نيز رجوع شود به ترجمه جليل تجليل. (انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧٠). ص١١ـ١٢. همچنين تهانوى مى گويد: (در اصطلاح اهل عرب حشو هميشه بى فائده مى باشد، هيچ وقت مفيد نبود.) محمد اعلى تهانوى. كشاف اصطلاحات الفنون. (تهران، كتابفروشى خيّام، ١٩٦٧). ج١، ص٣٩٦.
٢. شمس الدّين محمّد بن قيس رازى. المعجم فى معايير اشعار العجم. تصحيح محمّد قزوينى و مدرّس رضوى. (چاپ سوم: كتابفروشى زوّار، ١٣٦٠). ص٣٧٨ ـ ٣٧٩.
٣. كمال الدّين حسين واعظ كاشفى سبزوارى. بدايع الافكار فى صنايع الاشعار. ويراسته و گزارده ميرجلال الدّين كزّازى. (چاپ اوّل: تهران، نشر مركز، ١٣٦٩). ص١١٦.
٤. حشو مليح را حشو لَوزينج و حشو لَوزينه نيز مى گويند. (لَوزينه نوعى شيرينى است كه با مغز بادام و شكر و پسته و گلاب درست مى كنند.)
٥. اين بيت را با تصرّف بدين گونه هم نقل كرده اند: گر خدمت تو نيامدم جرم بپوش/ عذرم رمد چشم و صداع سر بود.
٦. برخى از كتابهايى كه به آنها مراجعه شده عبارت است از: حدايق السّحر، المعجم فى معايير اشعار العجم، دقايق الشّعر، بدايع الافكار، كنزالفوائد، ترجمان البلاغه، دُرَر الادب، دُرّه نجفى، مدارج البلاغه، حدايق البلاغه، نخبة البيان، هنجار گفتار، فنون بلاغت و صناعات ادبى، اصول علم بلاغت در زبان فارسى. علاوه بر كتابهاى مزبور به فرهـنگها و كـتابهاى لغـت مراجعه شده است. مانند: فرهنگ آنندراج، لغتنامه دهخدا، فرهنگ اصطلاحات ادبى، فرهنگ ادبيّات فارسى درى.
٧. البتّه در كتابهاى بلاغى چند مثال ديگر براى حشو قبيح آورده شده كه همه آنها از مترادفات است و در شعر آمده وبراى پر كردن وزن استعمال شده و در واقع تطويل است. در اين باره سخن خواهيم گفت.
٨. در كتابهاى بلاغى عربى نيز در حدود پنج مثال براى حشو قبيح آورده كه معروفترين آنها (صداع الرأس) و (الامس قبله [اليوم]) است. صداع سر در فارسى هم رايج است؛ امّا مثال اخير (ديروز گذشته) رايج نيست.
٩. تفصيل بيشتر اين مطلب در كتاب ذيل آمده است: ابوالحسن نجفى. غلط ننويسيم: فرهنگ دشواريهاى زبان فارسى. (چاپ سوم: تهران، مركز نشر دانشگاهى، ١٣٧٠). ص١٤٩. آقاى نجفى مرقوم داشته اند: (احياناً به جاى لذا و مرادفهاى آن مى توان پس به كار برد كه در متون معتبر فارسى نيز سابقه دارد: چون بسى ابليس آدم روى هست/ پس به هر دستى نبايد داد دست). همچنين رجوع شود به فرهنگ فارسى، تأليف محمّد معين (ج٤، ص٢٥٩، بخش دوم، تركيبات خارجى.)
١٠. همان. ص٣٦١ـ٣٦٢.
١١. همان. ص١٠٩. در اين مأخذ تفهيم و تفاهم غلط دانسته شده است. به نظر ما بهتر است آن را مشتمل بر حشو دانست.
١٢. همان. ص٣٥ـ٣٦.
١٣. همان. ص١٤٠.
١٤. همان. ص٤٢٨ـ٤٢٩.
١٥. ر.ك: راهنماى نگارش و ويرايش. (چاپ دهم: مشهد، انتشارات آستان قدس رضوى، ١٣٧١). ص٦٤؛ شعر و شاعران در ايران اسلامى. (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٦٣). ص٢١٥.
١٦. شمس الدّين احمد افلاكى عارفى. مناقب العارفين. به كوشش تحسين يازيجى. (چاپ دوم: تهران، دنياى كتاب، ١٣٦٢). ص٧١٨ ـ ٧١٩. گاهى مولوى در شعرش نيز همان صورت گفتاريِ اهل زبان را استعمال كرده است. مثلاً: هم فرقى و هم زلفى، مفتاحى و هم قلفى/ بى رنج چه مى سلفى، آواز چه لرزانى. ((مى سلفى) از (سلفيدن)/ سرفه كردن است.) محمدرضا شفيعى كدكنى (به كوشش). گزيده غزليات شمس. (چاپ هشتم: تهران، شركت سهامى كتابهاى جيبى با همكارى اميركبير، ١٣٧٠). ص بيست و دو.
١٧. ر.ك: شريف مرتضى على بن حسين موسوى علوى. امالى المرتضى (غرر الفوائد و درر القلائد). تصحيح محمد ابوالفضل ابراهيم. (چاپ دوم: بيروت، دارالكتاب العربى، ١٣٨٧). ج١، ص٣٥١ـ٣٥٣. وى سه وجه براى (من فوقهم) در آيه (فخرّ عليهم السَّقف من فوقهم) گفته است.
١٨. يحيى بن حمزه علوى در كتاب الطراز المتضمّن لاسرار البلاغة و علوم حقائق الاعجاز (تهران، مؤسسة النصر، ج٢، ص٢٣٥) مى گويد: (مايرد من الاطناب على جهة الحقيقة و هذا كقولنا: رأيته بعينى و قبضته بيدى و وطئته بقدمى و ذقته بلسانى الى غير ذلك من تعليق هذه الأفعال بما ذكرناه من الأدوات. و قديظنّ الظانّ أن التعليق بهذه الآلات انما هو لغو لا حاجة اليه، فانّ تلك الافعال لاتفعل الا بها. و ليس الامر كما ظنّ، بل هذا انما يقال فى كل شئ يعظم مناله و يعزّ الوصول إليه. فيؤتى بذكر هذه الادوات على جهة الاطناب دلالةً على نيله و أن حصوله غير متعذر).
١٩. رشيدالدّين وطواط. حدايق السّحر فى دقايق الشّعر. تصحيح عباس اقبال آشتيانى. (كتابخانه سنائى و كتابخانه طهورى، ١٣٦٢). ص٥٣.
٢٠. على اكبر دهخدا. لغت نامه. (چاپ اوّل از دوره جديد: تهران، دانشگاه تهران، ١٣٧٣). ج٦، ص٧٩٨١، به نقل از مجمع الصنايع.
٢١. ر.ك: سعدالدّين تفتازانى. المطوّل فى شرح تلخيص المفتاح. (تهران، مكتبة العلميّة الاسلاميّة، ١٣٧٤ق). ص٢٢٦، باب ثامن، چاپ سنگى؛ همو. مختصر المعانى. (چاپ اوّل: قم، دارالفكر، ١٤١١). ص١٧١، باب ثامن؛ جلال الدين محمد قزوينى خطيب. التّلخيص فى علوم البلاغة. تصحيح و شرح عبدالرحمن برقوقى. (بدون مشخصات كتابشناختى). ص٢١١؛ سيد احمد هاشمى بك. جواهر البلاغة فى المعانى و البيان و البديع. (مصر، ١٣٥٨). ص٢٣٦.
٢٢. رجوع به منابع فوق و صفحات يادشده شود.
٢٣. سيروس شميسا. معانى. (چاپ دوم: نشر ميترا، ١٣٧٣). ص١٥٦.
٢٤. به مطوّل (ص٢٢٦ـ٢٢٧) و مختصر (ص١٧١) و تلخيص (ص٢١١)، كه مشخصات آنها در فوق آمد، رجوع شود.
٢٥. رجوع به منابع فوق و صفحات يادشده شود.
٢٦. مهرداد مهرين. فن نويسندگى. (چاپ اوّل: تهران، انتشارات توسن، ١٣٦٦). ص٨٧.
٢٧. الفرق بين الاسهاب و الاطناب أنّ الاطناب هو بسط الكلام لتكثير الفائدة، و الاسهاب بسطه مع قلة الفائدة… و قال اهل البلاغة: الاطناب اذا لم يكن منه بدّ فهو ايجاز. ابوهلال عسكرى. الفروق اللّغوية. (قم، مكتبة بصيرتى، ١٣٥٣). ص٢٨.
٢٨. از احاديث مشهور رسول خدا ـ ص ـ كه مَثَل شده است. رجوع شود به: ابومحمّد حسن شعبة حرّانى. تحف العقول عن آل الرّسول صلى اللّه عليهم. تصحيح على اكبر غفّارى. ترجمه محمّد باقر كمره اى. (تهران، كتابفروشى اسلاميّه، ١٤٠٠). ص٩.
٢٩. انجيل متّى، باب هفتم، بند دوم؛ انجيل لوقا، باب ششم، بند سى و هشتم.
٣٠. احمد سميعى. آيين نگارش. (چاپ اوّل: تهران، مركز نشر دانشگاهى، ١٣٦٦). ص٥٠.
٣١. غلامحسين رضا نژاد (نوشين). اصول علم بلاغت در زبان فارسى. (چاپ اوّل: انتشارات الزهراء، ١٣٦٧). ص٤٧٩.
٣٢. مرحوم دكتر غلامحسين يوسفى در كتاب كاغذِ زر: يادداشتهايى در ادب و تاريخ (چاپ اوّل: تهران، انتشارات يزدان، ١٣٦٣) با تأمل در گلستان آن دسته از سخنان سعدى را كه صورت مثل و مثل گونه پيدا كرده و يا به حفظ و ضبط فارسى دانان درآمده، گردآورده است. (ص١ـ٣٤). هم ايشان در مقدّمه گلستان سعدى (چاپ سوم: تهران، انتشارات خوارزمى، ١٣٧٣) نوشته اند: (با يك نگاه به فهرست امثال و حكم گلستان، در پايان كتاب حاضر، بيش از چهارصد جمله و بيت مى توان يافت كه در زبان فارسى حُكمِ مَثَل پيدا كرده، خاصّه در زبان اهل ادب.) (ص٣٨). همچنين مرحوم احمد بهمنيار در كتاب داستان نامه بهمنيارى (چاپ دوم: انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٦٩) در ضمن بحث از كلمات قصار گفته اند: (شيخ سعدى شيرازى در اين باب [كلمات قصار] يد بيضا كرده چنانكه بسيارى از كلمات قصار فارسى از نظم و نثر اوست.) (ص كه).
٣٣. احمد نظامى عروضى سمرقندى. چهارمقاله. تصحيح محمّد قزوينى. (انتشارات جاويدان). ص٤٤ـ٤٥، حكايت چهارم از مقاله اوّل.
٣٤. همان. ص٤٣.
٣٥. جلال الدين همايى. معانى و بيان. به كوشش ماهدخت بانو همايى. (چاپ دوم: تهران، نشر هما، ١٣٧٣). ص٧٤.
٣٦. از افاضات شفاهى يكى از استادانم. مأخد آن را نمى دانم.
٣٧. ابن ابى الحديد. شرح نهج البلاغة. تصحيح محمّد ابوالفضل ابراهيم. (چاپ دوم: دار احياء التراث العربى، ١٣٨٧). ج٢٠، ص٢٨١، ح٢٢٩، بخش الحكم المنسوبة.
٣٨. مهوش بهنام. (شيوه نويسندگى چخوف و داستان كوتاه مظلوم). كيهان فرهنگى. (سال چهارم، شماره٧، مهر١٣٦٦). ص٤٣.