آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - گزينشى ناسخته - مستجاب محمدرضا
گزينشى ناسخته
مستجاب محمدرضا
فصلنامه آينه پژوهش
(برگزيده متون ادب فارسى). به اهتمام دكتر تجليل، حاكمى، رادمنش، شيخ الاسلامى، مرزبان راد. (تهران، نشر دانشگاهى، ١٣٧٣، چاپ هفدهم،) ص، وزيرى.اشاره
بر چاپهاى مختلف كتابِ (برگزيده متون ادب فارسى) تاكنون سه ـ چهار نقد پرمايه، به نگارش درآمده است كه هريك با شيوه اى خاص و از ديدگاهى ويژه، كاستيها و گاه برجستگيهاى اين كتاب را باز نموده اند١. با آفتابى شدن آن معايب، انتظار مى رفت كتابى كه در سطح آموزش عالى، در هر ترم، خيلِ عظيمى از دانشجويان نكته سنج را (طُوعاً و كُرهاً) به خود جلب مى كند (و البته هرساله و در هر چاپ با (تجديدنظر) و (گزينش جديد) در دسترس قرار مى گيرد)، ديگر از هر گونه كاستى و نارسايى، تهى باشد؛ سهل است كه مى بايست نمونه اى گويا از دقّت و ذوق ادبى و نمايشگر قريحه اُدباى مستقر در دانشگاههاى برجسته كشور باشد. به رغم اين همه (نقد) و اين همه (تجديدنظر) چاپ نوزدهم اين اثر، روزنه هر چشمداشتى را مسدود مى سازد.
در نقد حاضر سعى بر آن است تا با اجتناب از بازگفتِ كاستيهاى مطرح شده، از زاويه اى ديگر به كتاب نگريسته شود.
ادبيات، نوعى تلاش است براى نيل به آگاهى. كوششى است در جهت برانگيختن قوّه تفكّر. مهارتى است در القاى ما فى الضمير و در يك كلام، ادبيات يعنى: توانِ تعبير. ادبيات هر قوم، آيينه تمام نماى انديشه، عواطف، مذهب و اساساً فرهنگِ آن قوم است. ادبيات فارسى نيز تجلى گاه احساس و عاطفه حساسِ مردان و زنانِ ديرينه سال اين ميهن اسلامى است، امّا در اوجى حيرت انگيز و ظرافتى دل انگيز.
مرده ريگ ادبى ما ايرانيان، چونان كاروانى گرانبار ـ امّا سبكبال ـ از گاثاها و يشتهاى كهنسالِ زرتشت آغازيده و پس از عبور از كوهسارانِ (حماسه) و كوچه باغهاى خيالپرور (تغزّل) به چشمه سارانِ زلالِ (عرفان اسلامى) مى رسد. اين كاروان اگرچه در برخى دوره ها، حركتى كُند، داشته، بارى پست و بلند تاريخ را سپرى كرده است و اگر اينك فراروى ما، ميراثِ گرانبهاى پيشينيان، مهيّاى دستچين و تمتّع است، مرهونِ تداوم آن حركت است.
اگر ما براستى اخلاف آن مايه ورانى هستيم كه سرشار از ذوق، احساس، تعهّد و تفكر بوده اند، و اگر چون وارثانى جوان بر نعمتِ بى كرانِ اين تركه گران تكيه زده ايم، مى بايد حرمت اين گنجينه را پاس داريم و در شناخت و شناسايى آن آثار، سعى بليغ به كار بريم.
نگارنده را سرِ آن نيست كه مشكلات آموزش زبان فارسى را به نسل كنونى ياداور شود، تنها به بهانه آخرين چاپِ (برگزيده متون ادب فارسى) بر آن است تا ژرفكاوى هرچند به اختصار در اين كتاب داشته باشد تا معلوم گردد، در معرفى ادب فارسى به فرزندانِ امروز، تا چه اندازه توفيق داشته ايم. پيش از آغازِ اين كنكاش، لازم است به شكلى گذرا، به برخى از نارساييها در آموزش ادبيات فارسى براى مقاطع دانشگاهى (البته بجز رشته زبان و ادبيات فارسى كه خود مجالى فراختر مى طلبد) اشاره كنيم.
شايد بتوان عمده اين نارساييها را به كاستيهاى زير بازگرداند:
١ـ نامعلوم بودن هدف در آموزش ادبيات.٢
٢ـ نداشتن شيوه مناسب در انتقال مفاهيم ادبى.
٣. ناسنجيده بودنِ گزينه ها.
از آنجا كه كتاب مورد نقد از هيچ يك از اين كاستيها، بى بهره نيست، پس از بحثى مختصر درباب هريك، موارد آن را در كتاب، برمى شماريم.* هدف ادبيات
اهدافى را كه بسيارى از ادباى معاصر براى تدريس ادبيات فارسى، بيان داشته اند، مى توان چنين گرد آورد:
الف. آشنايى با مآثر و سنن فكرى و ذوقى گذشتگان (در همه انواع ادبى و همه زمينه هاى فكرى اعم از عرفانى، اخلاقى، روايى، حماسى، غنايى و…) كه موجب دلبستگيِ نسل امروز به مليّت و نحوه تفكّر مذهبى مى شود.
ب. آموختن شيوه هاى مختلفِ تجزيه امور و تعقّل منطقى و ادراك جمال كه به وسيله آن ذوق فردى پرورش مى يابد. پس از آن آشنا شدن با اصول و قواعد زبان و آموختن طرق گوناگونى كه براى بيان معنى و مقصود در هر زبانى امكانپذير است.
ج. پرورش ذهن و قواى فكرى، آن گونه كه بتوان از ثمره تجربيات و انديشه بزرگان بهره گرفت.
د. عاليترين هدف ادبيات به پندار متجدّدين، القاى روح انتقادى است؛ يعنى اينكه خواننده، بتواند از زبان شاعر يا نويسنده با زواياى تاريك و اساساً كاستيهاى جامعه ـ مربوط به هر عصر كه باشد ـ آشنا شود. چنين رويكردى را بوضوح در ادبيات معاصر ايران نيز مى توان مشاهده كرد. (از مشخصه هاى ادبيات معاصر، بدبينى است كه اگرچه در گذشته نيز سابقه دارد، امّا روح انتقاديِ مبتنى بر اين بدبينى در ادب معاصر محسوستر جلوه كرده است.)٣
براين اهداف مى توان به همين سياق مواردى ديگر افزود، امّا قولى كه در اين باب جملگى برآنند، آن است كه درس ادبيات فارسى بايد بتواند دانشجو را به زبان و ادب علاقه مند سازد و حسّ و دركِ زيبايى را در آنها پرورش دهد و ذوق ادبى را در آنها برانگيزد. (اين درس بايد دلنشين و گيرا، سرگرم كننده، خيال انگيز و زيبا باشد نه خسته كننده و مملوّ از پندهاى خشك و طاقت فرسا. ادب فارسى پر از نكته هاى دلپسند و ژرف و ذوقپرور است كه همه از آن آگاهند)٤ ولى گويا ذوق و سليقه و يا جرأت استفاده از آن را نداريم.
(برگزيده متون ادب فارسى) نيز با اين مشكل روبروست. يعنى آنچه به هيچ وجه در اين كتاب ملحوظ نبوده، پرورش ذوق و ادراكِ خواننده است؛ چراكه مؤلفان تنها به زاويه اى خاص از ادبيات، نگريسته اند و تنها يك نوعِ ادبى يعنى (ادبياتِ تعليمى) پسند طبعِ ايشان افتاده است. هرچند در گزينش منتخباتِ اين نوع ادبى نيز موفّق نبوده اند (اين نقيصه را در بخش سوم اين نقد برخواهيم رسيد).
با نگاهى اجمالى به كتاب مى توان دريافت كه اين (برگزيده) از ادب حماسى و غنايى (با جلوه هاى گوناگونى كه دارند)، تراژدى يا غمنامه، تلخيص و معرفيِ رمان و نوول و ساير شكلهاى روبناييِ ادبيات همچون ساقى نامه، حسبيه، شهر آشوب، مرثيه، مناظره، مفاخره و… يا بكلّى بى بهره است، يا بهره اى نادرخور دارد.
از مجموع ١٧٥ درسى كه در اين (برگزيده) درج گرديده، بيش از ١٣٠ درس آن مربوط به حوزه ادبيات تعليمى ـ و البته صرفاً مذهبى ـ است. نامعلوم بودن هدف، زمانى بر خواننده بيشتر معلوم مى شود كه درسهايى از قبيل: حكومت و عدالت (ص١٤ـ١٧ و ٢٢ـ٢٧)، خداگرايى (ص٤٨ـ٥١)، بخشى از تفسير نمونه (ص٨٠ـ٨١ و ٨٨ـ٨٩) و درسـى از فـروغ ابـديـت (ص٨٦ـ٨٧) و…، در كتاب مى بيند. البته با اين فرضِ ثابت شده كه هيچ يك از اين آثار ـ با اذعان به علوّ مقام نويسنده و غناى بى شبهه محتوا ـ نه تنها به هيچ وجه صبغه ادبى ندارند، سهل است كه نياز به انواع ويرايش نيز دارند.
بارى مدرّس و محصّل درمى مانند كه با وجود اين همه نثرهاى زنده و زيباى ادبى، تاريخى و حتى مذهبى كه در كتابهاى نويسندگان معاصر، مى توان يافت و صدالبته در ايجاد جاذبه و گرايش به ادبيات متعهّد، مى توانند موثّر باشند، چرا گردآورندگان اين كتاب با (ساعتى در كلاس درس تـاريـخ) (ص٦٧ـ٦٨) بر لبـان خـواننده، لبخندِ تمسخر مـى نشاننـد و آيـا آوردن درسِ (عـلى و بيـت المـال) (ص١٩٧ ـ ٢٠٠ و ٢٠٤ـ٢٠٧) با آن نثرِ بسيار ابتدايى تنها به قصد اداى دين به نويسنده آن صورت نگرفته است؟ همچنين درسِ (رهبران راستين) (ص١٠٦) و يا (سيماى زنان در قرآن) (ص١٦٥) براستى چه مناسبتى با ادبيات دارد؟ و آيا بهتر نبود به جاى آنكه درسى تاريخى از مرحوم طه حسين (به ترجمه مرحوم محمدابراهيم آيتى) آورده شود، بخشى از خاطرات دل انگيز و عبرت آميز دكتر طه حسين را (با نام (آن روزها) و ترجمه مرحوم خديو جم) مى آوردند تا در ايجاد انگيزه و شوقِ تحصيل بسى مؤثرتر باشد. همچنين اگر هدف از ادبيات روشن بود، آيا مناسبتر نمى بود به جاى آوردنِ بخشى از (درباره سوره روم) از مرحوم دكتر شريعتى بخشهايى از كوير يا هبوط و يا… مى آمد.
جالب آنكه در اين كتاب حتى اگر در مواردى نادر، گرايشى به متون حماسى يا غنايى، پيدا شده، باز بخشى از آن متون، برگزيده شده كه تنها جنبه اخلاقى داشته اند. نكته ديگر كه براين سردرگمى در ادبيات، دامن مى زند، پرواى مؤلفان از تنفس در فضاى ادبيات معاصر است. در زمينه ادبيات فارسى، بى شبهه ذهن و زبان نسل امروز، از آثارِ چند نويسنده و شاعرِ شناخته شده، متأثر است كه برخى از آنان زنده اند و برخى ديگر مُرده. (نسل جوان،تشنه فكر جديد است. تشنه شكلها، روحيه ها، ديدگاهها و انديشه هاى جديد است. اگر دانشگاه در اين زمينه نتواند جوابگوى اين ولع و تشنگى باشد، جوانِ امروزى، مجبور خواهد شد در جايى ديگر، درخارج از دانشگاه، تشنگى خود را فرونشاند.)٥
آيا تنها به اين دليل كه سبك و مكتبِ شاعرانِ نوپردازِ معاصر(زنده يا مرده) بر مزاج برخى از گردآورندگان اين برگزيده، خوش نمى آيد، مى توان باب ادب معاصر را منسّد كرد؟
آنچه بيشتر موجب رنجش مى شود اينكه در كتابى كه نام استادان (و به تعبير ديگر، نمايندگانِ) دانشگاههاى مهمِ تهران بر طليعه آن مى درخشد، از ميانِ شاعرانِ معاصر، تنها سهمِ (شاعرانِ سبكِ قصيده و عينك) محفوظ مانده است (ص١٩٠). جانكاهتر آنكه نه فقط شاعرانِ صاحب سبك معاصر، مورد بى مهرى اين (قدماى معاصر) قرار گرفته اند، كه سهم شاعرانِ متعهّد و دردآشناى انقلاب و (شعر جنگ) نيز بكلّى ناديده انگاشته شده است. اين در حالى است كه در كتاب، اشعار كسانى را مى بينم كه به اقرار همه صاحبنظران هيچ منزلتى در ادبيات معاصر ندارند (ص٤٥، ١١٣، ١٩٠ و…).
بارى در عدم شناخت ادبيات و استنباط ناصحيح از هدفِ آن، همين بس كه به جايِ دهها شاعر و نويسنده اى كه براستى حقى عظيم بر ادب و فرهنگِ اين مرز و بوم داشته اند، به كرّات و مرّات از شعر شاعرانى چون عنصرى و قاآنى شيرازى مستفيض مى شويم! (ر.ك: ص٣٢ـ٣٣، ٥٢ـ٥٤، ٧٠ و…)** شيوه انتقال
١. امروزه براى نسل ما بيش از هر چيز، شيوه انتقال مفاهيم، اهميّت يافته است. ديگر زمانه القاى صريح و بيان مستقيم ـ حداقل در زمينه هنر و ادبيات ـ سپرى شده است و اگر گرايشى در فرزندانِ اين عصر به سوى بيان تصويرى (القاى انديشه از راه هنرِ هفتم)، ادبيات سوررئاليسم و نيز رئاليسم جادويى مى بينيم، هم از اين روست. امّا در باب متون گذشته و ميراث فرهنگى اين ديار نيز بايد گفت كم نبوده اند خداوندانِ ايهام و تمثيل كه بسيارى از لطايف اخلاق و دقايق عرفان را با اين شيوه بيانى، بر منظر كهنه ستيزان، نو جلوه داده اند. (اين سخن حافظ و سعدى نيست كه گاه كسل كننده است، چراكه در حافظ چيزى غنى، اصيل و باارزش هست كه او را با تمام اعصار تاريخ، معاصر مى كند؛ و در سعدى، روانى و شيرينى و عذوبتى هست كه بدون شك براى همه مردمان عصر ما دلچسب است؛ بلكه نحوه معرفى و تدريسِ كسل كننده، از چيزهايى كه در اصل از مطلبى كه به هيچ وجه كسل كننده نيست، چيزهايى بسيار كسالت آور مى سازد و به همين دليل بايد جلوِ تدريس كسالت آور را گرفت و تدوين گزيده ادب فارسى را به دست كسانى سپرد كه هم با جريانهاى فكرى جديد، آشنايى داشته باشند و هم عشق و علاقه اى عميق به ادب و سنّت خلاّقه گذشته، داشته باشند.)٦ بارى مستقيم بودنِ پندهاى ملال انگيز در (برگزيده متون ادبى) تا آن اندازه است كه براحتى مى تواند نام كتاب را به (برگزيده متون اخلاقى) تغيير دهد.
٢. نكته ديگر آنكه بجز تكرار مضمون كه بر سراسر كتاب پنجه افكنده، بسيارى از متون ادبى دوره متوسطه و پايينتر (بويژه براى دانشجويانى كه در رشته ادبيات و علوم انسانى، ديپلم گرفته اند) در اين (برگزيده) تكرار شده است؛ با اين تفاوت كه در اين كتاب، همان درسها، از رعايت قواعد املا آزاد شده اند! (ر.ك: ص٩٦، ٩٨، ١٤٢ و…)
٣. مؤلفان محترم، خود در استفاده از واژگان و اصطلاحات ادبى، چندان جدى نيستند و با مسامحه و عدم تأمل، مشى كرده اند. براى نمونه در ص١٢٨، در پاورقيهاى مربوط به اين بيت از نظامى: (تبه شد لشكرش در حرب ذيقار/ عقابش را كبوتر زد به منقار) مى خوانيم: كلمه عقاب كنايه از ارتش ايران، و كبوتر كنايه از لشكر عرب است. درحالى كه پيداست عقاب و كبوتر هر دو (استعاره) از سپاه ايران و اسلامند و زمانى مى توانيم از واژه كنايه استفاده كنيم كه مراد كلّ جمله (كبوتر عقابش را به منقار زد) باشد؛ زيرا از ابتدايى ترين مباحث دانش بيان اين است كه (كنايه، عبارت يا جمله اى است كه مراد گوينده معناى ظاهرى آن نباشد، امّا قرينه صارفه اى نيز كه ما را از معناى ظاهرى متوجه معناى باطنى كند، وجود نداشته باشد.)٧
آيا نمونه هايى از اين دست (البته پس از نوزده مرتبه تجديد چاپ!) و چنين برخوردهايى سطحى و غير مسؤولانه با اصطلاحات ادبى، نشانه اين نيست كه ما متولّيان بارگاه ادب، خود پاس حرمت آن را نمى نهيم؟
٤. گويا به دليل عدم شناخت مخاطبان، اين برگزيده نيز مانند بسيارى از گزيده هاى ديگر ـ كه امروزه به منزله كارى سهل و نام و نان آور، رواج يافته ـ به بيمارى (توضيح واضحات) و گريز از مشكلات دچار آمده است. تنها براى نمونه به واژگانى نظر مى اندازيم كه شانس و اقبال آن را داشته اند كه از سالهاى پيش از دبيرستان تا ترمهاى پايانيِ دانشگاه، شرح و معنا شوند: عُجب: خودپسندى. ابتر: ناقص. اخلاص: پاكى. وقوف: آگاهى. عِلا: بلندى. دادار: خداوند. شتا: زمستان. اُمّ الكتاب: قرآن. ولاء: دوستى. بزرگمهر، نام وزير انوشيروان، و…. بر اين سياهه (و نيز بر سياهه لغاتى كه نياز جدّى به شرح دارند، ولى بدون شرح مانده اند) مى توان همچنان افزود، امّا به دليلى كه در (اشاره) گذشت، نكته سنجان را به نقدهايى كه پيش از اين، براين (برگزيده) وارد آمده است، حوالت مى دهيم.٨*** ناسنجيده بودنِ گزينه ها
اين ناسختگى در زمينه محتوا و صورت، هر دو ديده مى شود. در باب ناسنجيده بودن گزينه ها به لحاظ محتوا، پيش از اين نيز سخن به ميان آمد. در اينجا نمونه را به عنايتِ بى موردِ پديدآورندگان، به كتاب قصص قرآن و ديگر ترجمه هاى صدرالدين بلاغى، اشاره مى كنيم كه با وجود ترجمه هاى بسيار مناسبتر از متون دينى و حتى احوال پيامبران (از آثار قدما همچون تاريخ بلعمى يعنى ترجمه تاريخ طبرى و ساير متون ادبى تاريخى و از معاصران همچون آثار مرحوم جواد فاضل و…) ديگر مجالى براى آثار ارزشمند ولى غيرادبيِ مطرح در كتاب، نمى ماند. (ر.ك: ص٢، ٢١، ٣٨، ٥٥، ٦٩ و…)
عدم تناسب موضوعات كتاب و چينش ناهماهنگِ آنها، از ديگر معايبى است كه به اين ناسختگيِ محتوايى هرچه بيشتر دامن مى زند. براى نمونه مى توان به شعر (اى بازوى معرفت) نگاه كرد. بُرش نابجا و قطع ابيات از اين شعر به گونه اى است كه نظم منطقيِ شعر در هم گسيخته است، چرا كه شاعر پس از شش بيت مى گويد:
آيين و طريق زندگى اين است
بشنو زوحيد و كارفرما باش
نه سالك مسلك تقاضا شو
نه رهرو واديِ تمنّا باش
امّا مؤلفان، اين بيت آخر را حذف كرده اند و خواننده درمى ماند كه بالاخره، آيين و طريق زندگى چيست. (طُرفه آنكه اين بيت در چاپهاى پيش از اصلاح، وجود داشته است.)
نكته ديگر بهره گيريِ گردآورندگان اين اثر از نسخه هاى غيرمصحَّحِ متون است. چون مواردى از اين نقيصه پيش از اين در مقاله ناقدانِ ديگر آمده است، از بازگويى آنها خوددارى مى شود.
امّا در خصوص ناسختگيهاى صورى در كتاب به اين بسنده مى كنيم كه كتاب به ويرايشى اساسى و همه جانبه (زبانى و فنّى) نياز دارد؛ تا آنجا كه بسيارى از درسهاى آن را (به مقتضاى ادب از كه آموختي…) مى توان الگوى كاملاً مناسبى براى پرهيز از غلط دانست! و تقريباً به هيچ يك از قواعد املاى فارسى كه برخى از مؤلفان اين برگزيده، خود در جاى ديگر بدان پرداخته اند، عمل نشده است.٩ اينك مشتى از آن خروار:
١ـ عدم رعايت قواعد همزه در كلماتى همچون: آئين، نمونه هائى، اداء، و….
٢ـ حذف نابجاى همزه (است) و فعل ربطى (اند) در كلماتى چون: يكسانست، گرفتارست و…، و ذكر نابجاى آن در: اينجا است، دانا است و….
٣ـ عدم رعايت اتصال و انفصال كلمات در مثل: ميگفتند، بكار ميبردند، درجه بندى ها، و….
(از آنجا كه اين اغلاط به وفور در صفحات كتاب ديده مى شوند، خواننده را به صفحه اى خاص، ارجاع نمى دهيم؛ هر صفحه از كتاب ـ بى اغراق ـ نمونه اى است از اين معايب.)
٤ـ تشتت در عبارات و سياق كتاب؛ براى نمونه هنگام ذكر نام نويسندگان و شاعران گاه به نام (اقبال پاكستانى) برمى خوريم و گاه به (اقبال لاهورى) (ص٢٨، ص٦٤ و…) و يا در ص٩٤ شعراى از (مهدى بهاءالدين) آمده و لى هيچ گونه توضيحى درباره وى ديده نمى شود.
همچنين در ص١٧٠ در مقدمه اى كه بر ترجمه شعر فرزدق (از عبدالرحمن جامى) نوشته شده، مى خوانيم: (… عمل تكريم آميز مردم، هشام اموى را كه ناظر جريان بود، متغيّر ساخت و در شناختن امام تجاهل ورزيد و از يكى پرسيد كه اين كيست؟…) ولى هنگامى كه اصل شعر را مى خوانيم، چنين مى بينيم:
شاميئى كرد از هشام سئوال
كيست اين با چنين جمال و جلال؟
٥ـ در اين كتاب علايم سجاوندى نيز مورد بى مهرى قرار گرفته اند و در بسيارى موارد كاربردى نادرست داشته اند. بمثَل مؤلّفان كتاب گويا تفاوتِ گيومه و پرانتز را درنيافته اند و در بسيارى صفحات، به جاى استفاده از گيومه، از پرانتز استفاده شده است. (ر.ك: ص٢٨، ٤٤، ٨١، ٨٦ و…) نمونه هاى اين سهل انگارى آن قدر فراوان است كه تنها تورّقى از سرِ تفنّن، خواننده را به منتهاى اين مدّعا، خواهد رساند.١٠
پاورقى:
١. ر.ك: ماهنامه كيهان فرهنگى (ارديبهشتِ ١٣٦٣)؛ مجموعه (در حرَم دوست) (يادواره دكتر سادات ناصرى)، انتشارات علامه طباطبائى، ص٩٨ـ١٠٣؛ كيهان فرهنگى (بهمن ١٣٧٢)، سال دهم، شماره١١.
٢. ر. ك: دكتر سيد جعفر شهيدى، (آموزش فارسى در سطح هاى پيش از دانشگاه) در مجموعه سخنرانيها و مقالاتِ (آموزش زبان و ادبيات فارسى در دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالى)، چاپ وزارت علوم و آموزش عالى، تهران، ١٣٥٠، ص٢٥.
٣. ر. ك: جلال آل احمد، چند نكته درباره مشخصات كلى ادبيات معاصر،ماهنامه فرهنگ، شماره٢، ص٩٨ـ١٠٢.
٤. ر. ك: محمد مقدّم، زبان فارسى و آموزش آن، ص٢٠، مندرج در مأخذ شماره٢.
٥. رضا براهنى، تاريخ مذكّر (فرهنگ حاكم و فرهنگ محكوم)، تهران، نشر اوّل، ص٢٦٨.
٦. همان مأخذ، ص٢٦٩.
٧. ر. ك: ذبيح الله صفا، آيين سخن، انشارات ققنوس، چاپ دوازدهم، ص٦١ـ٦٢؛ دكتر سيروس شميسا، بيان، انتشارات فردوس، چاپ اول، ص٢٣٥ـ٢٥٥.
٨. براى نمونه ر. ك: كيهان فرهنگى (بهمن ١٣٧٢)، سال دهم، شماره١١، مقاله (چو معلوم است شرح ازبر بخوانيد) از حسين مسجدى.
٩. ر. ك: (زبان و نگارش فارسى) دكتر حسن احمدى گيوى، دكتر اسماعيل حاكمى و ديگران، تهران، انتشارات سمت، ١٣٧٢، چاپ ششم.
١٠. شماره صفحات مندرج در اين مقاله، براساس چاپ شانزدهمِ كتاب است.