آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - در حاشيه مخزن الغرايب - ذکاوتى قراگزلو علي رضا
در حاشيه مخزن الغرايب
ذکاوتى قراگزلو علي رضا
تذكره مخزن الغرائب. شيخ احمدخان هاشمى سنديلوى. به اهتمام: دكتر محمدباقر (ج٤، مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان، ١٩٩٣/١٣٧١) وزيرى.
بگذشت نوايِ غم سرايان
از اوّلِ نامه تا به پايان
هم نثر به خاك و خون فتاده
هم نظم رهِ جگر گشاده
فيضى (ص٢٦٥)
تذكره مخزن الغرائب تأليف شيخ احمد على خان سنديلوى به سال ١٢١٨هـ ق تأليف شده و شامل احوال و آثار ٣١٤٨ تن از شاعران پارسى گوى تا اوايل قرن سيزدهم هجرى است. مجلد اول و دوم اين كتاب به اهتمام دكتر محمدباقر در سالهاى ١٩٦٨ و ١٩٧٠ جزء انتشارات دانشگاه پنجاب لاهور به چاپ رسيد و مجلد سوم را در ١٩٩٢ مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان به طبع رسانيد كه اينجانب طى مقاله اى مندرج در نشر دانش (مرداد و شهريور٧١) آن را معرفى نمودم. اينك مجلد چهارم اين كتاب كه در مجموع به اندازه سه مجلد چاپ شده قبلى است و شامل حرف عين تا ميم است، به وسيله مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان (١٩٩٣/١٣٧١) در دسترس اهل تحقيق قرار گرفته است.
خصوصيت اين مجلّد اين است كه حرف (عين) را كه در مجلد سوم ناقص چاپ شده بود، به طور كامل دارد ود يگر اينكه داراى ارجاعات بيشترى در حاشيه است. هرچند بعضى نواقص كه در مورد مجلّد سوم گفتيم، رفع نشده؛ مثلاً اغلاط چاپى فراوان دارد، علاوه بر اين غلط خوانى هم دارد و ويرايش نشده است.
نمونه اى از اغلاط چاپى:
ص٢٢: قطمير و نطمير (كه صحيح آن نقير و قطمير است)
ص٢٩٠: خواجه محمد بن محمود ديدار فانى (كه صحيح آن دهدارفانى است)
ص٣٩٠: شيخ محمد شبسترى (كه صحيح آن محمود شبسترى است)
ص٧١٥: از فرق تا قدم همه كس در نخ و تسبيح است [؟]
با توجه به اينكه اين تذكره مفصل دربرگيرنده اطلاعات فراوانى بويژه از دوره سبك مشهور به هندى است و به علاوه منتخبات زياد و جالبى از بعضى شاعران دارد كه ديوانشان به آسانى دستياب نيست، لذا خوب بود كه در چاپ و ويرايش و تصحيح آن دقّت بيشترى به عمل مى آمد. در اين فاصله متأسفانه دكتر محمد باقر مصحح كتاب (كه خدمات شايسته اى به زبان فارسى كرده بود) درگذشت. ان شاء الله طبق قولى كه داده شده (مقدمه، صفحه د) مركز تحقيقات، بقيه اين كتاب را به چاپ برسانند و جلد اول و دوم را تجديد طبع كنند تا فايده آن كامل گردد.
ما در اين گفتار بعضى اشعار زيبا را كه غـلط چـاپ شده به صورت صحيح مى آوريم تا ضمن تصحيح اغلاط (براى چاپ بعدى كتاب) خـواننــده مقــاله با ذوق و سـليقه و حـسن انتخاب مؤلف آشنا شده باشد و از شعر نيز لذّت روحى ببرد.
مگر سيل سرشكم شد شتابان جانب دريا
كه ابر اندر هواى تو به خون آلوده مى گردد
(ص١٤)
درنگيرد صحبت عرفى به شيخِ جامعه [صومعه]
كاو به زيرك دشمن و عرفى به كودن دشمن است
(ص٣١)
شوخى كه مُباح دانَدَم خون خوردن
آمد چو پس از هزار عذر آوردن
بنشست زمانى و دلم با خود برد
گويا آمد براى آتش بردن
(ص١١١)
سليمانيِ من همين بس كه هرگز
به آزارِ مورى نبستم ميان را
(ص١٢٨)
بُوَد همچو مژگان خود دلنشين
چو دست آن صنم در نگار آوَرَد
(ص١٣١)
امشب كه خيال تو مرا شمعِ نظر بود
در كلبه ام از روشنيِ گريه سحر بود
(ص١٤٤)
ندانم به ساقى١ چه ها رو نمود
كه خود وعظ مى كرد و در گريه بود
(ص١٥٢)
هميشه بلهوسبيحيا و عاشقبيدل
نشسته دربَرَش آن و ستاده بر درش است اين
(ص١٦٢)
دشت غم را هر طرف ديوانه خوئى ديگر است
هر بُن خارى در اوژوليده موئى ديگر است
(ص١٩٤)
سر به سر نامه ما شرحِ جگر سوختگى است
دود برخيزد اگر بالِ كبوتر كاوند
(ص٢٠٤)
خوش زمينى است سرِ كوى محبت كه شود
همه با مهر بَدَل كينه افلاك آنجا
(ص٢٠٨)
آن شوخ به قتلِ منِ دلخسته ميان بست
در مرثيه ام معنيِ باريك توان بست
(ص٢١٦)
با من چو بخنديد از آن درّ خوشاب
بر چهره ز شرم دست را كرد نقاب
عكسِ لب او ز پشت دست پُر تاب
مى تافت چو از جامِ بلورين مى ناب
(ص٢٩٥)
رفتم به طبيب و گفتمش بيمارم/بر من نگريست
وز اوّل شب تا به سحر بيدارم/درمانم چيست؟
نبضم چو طبيب ديد گفت از سرِ لطف/گريان گريان
جز عشق ندارى مرضى پندارم/ مطلوب تو كيست؟
(ص٢٩٩)
مى گذشتى از گلستان مستِ آن روى نكو
خلق چون ديدند گلها را ز دامن ريختند
(ص٣٠٤)
چشمِ تو چه داند كه من از او چه كشيدم
از نشوه خود مى چه خبر داشته باشد
(ص٣٠٩)
آلوده شراب فغانى به خاك رفت
آه ار ملائكش كفنِ پاره [تازه] بو كنند
(ص٣٤٣)
مى توان ديد ز لطفِ بدنت جوهر جان
جان من فداى تو چه نازك بدنى
(ص٣٦٦)
فصيحى ردِّ كفر و ننگ ايمانم نمى دانم
كه در عذر كدامين جُرمم استغفار بايد كرد
(ص٣٨٣)
به اين خوشم كه سخنهاى غير در حق من
چو آه و ناله من در دل تو بى اثر است
(ص٣٩٠)
تو عاشق ديده و من عاشقِ معشوق ناديده
مرا آغازِ عشق است و ترا انجامِ پُركارى
(ص٣٩٤)
بيقرارى نگر اى دوست كه با سوزِ درون
نشود گرم به شبهاى غمت بستر ما
(ص٤٢٥)
سر به دنبالِ دلِ در به درِ خود داريم
هر زمان چشم به راهِ خبرِ خود داريم
(ص٤٨٧)
موج زن شد بحرِ آتش از دلِ سوزان ما
نوح گو بگريز، آتشبار شد طوفان ما
(ص٥٢٧)
زبان در خموشى چو رامِ تو شد
طرب كن كه دشمن به كام تو شد
(ص٥٣٤)
بازم نشسته تا مژه در دل نگاهِ كيست؟
روزم سياه كرده چشمِ سياهِ كيست؟
ز بس كه كوه كشيده ست نم ز ابرِ مطير٢
توان كشيدنش از سنگ [خاك] همچو مو ز خمير
(ص٥٣٩)
خوشا آغازِ عشقِ نونيازى
كه كفر و دين گرو كرده به نازى
نباشد كار او جز جانسپارى
نخواهد مرهمى جز زخمِ كارى
(ص٥٤٥)
تنها ز خرامِ تو نه هوش از سرِ ما رفت
تا عرشِ برين ناله مرغان هوا رفت
(ص٥٩١)
شهسوارى اسب در ميدانِ كثرت تاخته
از زمين تا آسمان گردوغبارى بيش نيست
(ص٥٩٣)
جز دمِ تيغِ تو آبى به شهيدان نرسيد
بيكسى بين كه كسى بر سر ايشان نرسيد
(ص٦٠٢)
ز تأثير دعاى زاهدان سودى نمى بينم
جوانمردى مگر از حلقه رندان برون آيد
(ص٦٠٢)
روز جزا فداى تو گردم چه مى كنى؟
اين كشتكان اگر طلبِ خونبها كنند
(ص٦٠٥)
چو ريخت خونِ رقيب آن بلايِ جان فرمود
كه هست خاطرِ من مايلِ شكار دگر
هنوز داشت سخن زيرِ لب كه پيدا شد
قتيل٣ نام جوانى گناهكارِ دگر
(ص٦٠٧)
زبس لذت در اقرارش بُوَد در خلوتِ نازش
خطائى رفته از دستِ من و انكار نتوانم
(ص٦١٣)
درياى خون چو قطره باران چَكَد ز ابر
بندد تَتُق٤ به روى هوا گر غبارِ من
(ص٦٢٠)
اى آنكه طبعِ همّت تو در سخا گداست
اى آنكه گوشِ عبرت تو در وفا كراست
(ص٦٥٢)
نه نوائى نه سرودى نه گدازى نه تبى
دلِ بيدردِ چنين، قسمتِ كافر نشود
(ص٧١٣)
به بوسه بازيِ او هرچه داشت باخت كليم
نمى نشيند نقشش در اين قمار افسوس
(ص٧٧٢)
هر دم مشو سوار به عزمِ شكارِ من
آتش مزن به خانه زين شهسوارِ من
(ص٧٨٠)
خيال زلف مشكينش شبى پيچيد در خوابم
سحرگه چون شدم بيدار عنبر بود در دستم
طبيب از روى دلسوزى به يارِ شعله خُويَش گفت
ز نبض عاشقِ گمنام اخگر بود در دستم
(ص٧٩٨)
رُخَش را ماه گفتم شهرى از گفتارِ من پُر شد
ز دندانش سُخن گفتم دهانِ من پر از دُر شد
(ص٨٠٦)
افسوس كه پيكِ عُمر راهى كرديم
مردانه نزيستيم و داهى٥ كرديم
در نامه نماند جاى يك نقطه سفيد
از بس كه شب و روز سياهى كرديم
(ص٨١١)
همچو گل چاك مكن جامه ات از لطفِ بدن
مى توان يافت كه در دل چو خيال است ترا
(ص٨١٣)
عشق به قلاّبِ سرِ زلف او
مرغِ دلم كُشته و آويخته
(ص٨٢١)
اينك چند عبارت از كتاب كه هم كيفيت نثر مؤلف را نشان مى دهد و هم آگاهى هايى از نظرات او و احوال مشاهير ادب به دست مى دهد:
(فيضى بارها مى گفت كه سگ بر آدم ترجيح دارد)(ص٢٦)
(غنى از تمام ديوانِ خود دو هزار بيت چيد و باقى را به آب نشست… در حالتِ نزع او، شعراى كشمير به عيادت او رفتند. غنى گفت: چراغى بودم كه مى بايَدَم خاموش شد. شما را به خدا مى سپارم…) (ص٢١١ـ٢١٢)
(شيخ [محمد] على حزين جامعِ٦ طرزِ شعراى اولين و آخرين است)(ص٣١٦)
(چلبى بيك تبريزى، فارغ، مشهور به علامه تبريزى در شيراز تحصيل علوم از ملا ميرزا جان [باغ نوى] نموده، در عهدِ اكبر پادشاه به هند آمده، در ردّ انبيا عليهم السلام رساله اى نوشت، در همان زمان به مرضِ آكله سوراخ شده داخل جهنم گرديد و لعنت و نفرين تا دور قيامت٧ بر او باقى ماند)(ص٣١٠)
(حكيم فغفور لاهيجي… روزى در مجلس شاهزاده (نورالدين جهانگير) نشسته بود كه كاسه نوازى٨ به تردستيِ تمام مجلس را محظوظ كرده بود، مگر شاهزاده چندان از او خوش نگرديد، چرا كه او در چينى نوازى ناقص بود. شاهزاده رو به حكيم كرد و گفت كه شنيده ام در ايران چينى نواز خوب به هم مى رسد. گفت: بلى، اگر مانع نباشد بنده هم در اين كار دستى دارد. فرمود: بسم الله، از اين چه بهتر؟ حكيم به طريقى كاسه نواخت كه شاهزاده فتنه او گشت و او را فغفور خطاب بخشيد) (ص٤٧١ـ٤٧٢)
(قاسمِ كاهي… از علمِ تفسير و هيأت و كلام و تصوف او را بهره تمام بود و در علم موسيقى تصنيف دارد… اگرچه صحبت مشايخ متقدمين… را دريافته اما همه عمر به الحاد و زندقه صرف كرده و با اين همه آزادگى و ايثار بر وجهِ اتم داشت و قلندر بسيار و لوطى و لولى هميشه پيشِ او مى بوده اند، و از بس كه بنگ مى زد لهذا تخلصِ خود را كاهى نمود و بدان مُباهات داشت. گيرم كه او گياه [= حشيش] خورد و يا ملحد٩ شد به مردم چه ضرر و نقصان؟ او داند و كار او، مؤاخذه از اوست نه عوض او از ديگران) (ص٧٢١ـ٧٢٢).
پاورقي:
١. در تذكره پيمانه احمد گلچين معانى، ص٢٩٥ صورت صحيح شعر چنين است: ندانم به واعظ چه ها رو نمود كه خود وعظ مى كرد و در گريه بود
٢. مطير: بارانى، بارنده
٣. محمدحسين قتيل لاهورى متوفى ١٢٤٠ در زمان حيات خود شهرت عجيبى در غزل يافت و حتى به گفته غالب (متوفى ١٢٨٥) او را در رديف نظيريِ نيشابورى مى گذاشتند اما آن شهرت به سرعت فرو نشست. حق آن است كه غزلش از شور و سوز و حال خالى نيست و صريح و ساده است. قتيل چون استاد و مرادِ مؤلف بود منتخبات زياد از او آورده است (ص٦٣٥ و ٥٧٠)
٤. تتق بستن: پرده و چادر زدن.
٥. داه: كنيزك، كُلفَت.
٦. رجوع كنيد به برگزيده اشعار سبك هندى، عليرضا ذكاوتى قراگزلو، مركز نشر دانشگاهى، ١٣٧٢، صص٥ ـ٦ و ٣٩٣
٧. به قرينه كلمه (دور قيامت) اين شخص احتمالاً نقطورى بوده است. مى دانيم كه نقطويان گريخته از ايران به دربار اكبر بابُرى پناهنده شدند.
٨. چينى نوازى و كاسه نوازى به اين صورت بوده كه كاسه هاى مختلف كه هر كدام نُتى را ادا مى كرد پيش رو چيده؛ مضراب چوبى مى نواخته اند، و يا در چند كاسه به مقدارهاى متفاوت آب مى ريخته اند و صدايى كه از هر كدام برمى آمد نُتِ معينى را ادا مى نموده است. (نيز رجوع كنيد به اكبر نامه ابوالفضل مباركى، ج١، ص٣٦)
٩. قضاوت مؤلف درباره الحاد فارغ تبريزى و قاسم كاهى، بسيار متناقض است. *