آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - نامه ٥ - حکيمى محمدرضا
نامه ٥
حکيمى محمدرضا
(ادامه مطالب بخش چهارم)
… پس بايد بر اهميّت حضور (آگاهى) درحوزه ها (همه حوزه ها, كوچك و بزرگ, در مراكز و شهرها و شهرستانها), و ضرورت نشر و گسترش آن در همه سطوح روحانيّت اسلام بسختى تأكيد كرد, و بايد اين اقدام ضرورى را (به طريق گوناگون آن, كه در آتيه ـ به خواست خدا ـ بدانها اشاره خواهيم كرد), پيوسته پى گرفت, و هر گونه كارى براى انجام يافتن آن لازم باشد انجام داد, و اگر هزينه گزاريى نيز لازم باشد هزينه گزارى كرد. براى صرف اموال دينى و وجوه شرعى چه مصرفى از اين بالاتر و بهتر و سودمندتر, كه صنفى كه خود را حافظ اسلام مى داند, و مرشد جامعه, با همه جهشهاى ادراكى زمان و تحولهاى فكرى انسان هماهنگ گردد, و روابط سياسى و اقتصادى پيچيده معاصر را بخوبى درك كند, و در هيچ بعدى از ابعاد واپس نينديشد و به عقب باز نگردد, كه بازگشت به عقب (حفظ دين) نيست, (حذف دين) است, اگر چه بصورتى تدريجى و نامرئى. و آيا خود دين در كجا بازگشت به عقب را توصيه كرده است; بلكه به عكس آن رسيده است, زيرا گفته اند فرزندان خود را براى آينده تربيت كنيد نه حال. و اين پذيرفتن منطقى ناموس تطوّر است.
و روشن است كه اين پيشنهاد و تأكيد بر آن به اين معنى نيست كه هم اكنون در حوزه ها, هيچ فرد آگاهى و هيچ آگاهيى وجود و حضور ندارد, هرگز… بلكه سخن بر سر گسترش هر چه بيشتر واقعيّت آگاهى است, تا هر چه وسيع تر و عميق تر نفوذ كند و فرد آگاه بسازد ـ آگاه در ابعاد گوناگون آگاهى. حوزه ها چنان نيستند كه اگر شمارى چند افراد آگاه در آنها باشند, همين بس باشد, هرگز… مگر اينكه ناآگاهان نخست بپذيرند كه ناآگاهند (كه اين نيز جز با آگاهى ميسور نيست), و سپس متعهّد شوند كه متصدّى هيچ كارى از كارهاى دينى و ابلاغى و تبليغى و تربيتى و ارشادى (و در اين روزگار, اجرائى نيز…) نشوند, و با جامعه به نام دين و از موضع دين, ارتباط پيدا نكنند, وگرنه در هر موردى كه فرد ناآگاه به نام دين با جامعه ارتباط پيدا كند ـ در هر شغلى و مقامى ـ به اندازه شعاع ارتباط او با مردم, به دين زيان رسيده است و زيان خواهد رسيد. و جامعه دينى عقب مانده خواهد ماند.
نيز روشن است كه آگاهى غير از علم و فضل ومعلومات و فقه و اصول و فلسفه و عرفان و كلام و اخلاق و تفسير و ديگر دانشهاى اصطلاحى است. آگاهى بينش است نه دانش. آگاهى شناخت است نه حفظ كردن اصطلاحات و انباشتن محفوظات و ردّ فرع به اصل. آگاهى ديدن است نه شنيدن. آگاهى لمس كردن چيزى است نه سخن گفتن از آن. آگاهى ورزيدگى خرد, و وفور مطالعه, و بسيارى تجربه, و وقوف بر احوال گوناگون حيات و انديشه انسانى است در هر عصر. و همين چگونگيِ مهم است كه ابلاغ و نشر و تأكيد بر حصول وحضور آن, و نشان دادن راه رسيدن به آن, از اهمّ واجبات است….
و همين امر است كه شعاع گسترِ حقايق الهى و آموزنده اصول تربيت محمّدى, در ساختن فرد و جامعه, يعنى حضرت امام جعفرصادق (ع), آنگونه از آن سخن مى گويد كه نقل شد (العالمُ بزمانِه…). مرجع و عالم و روحانى و فقيه و مدرّس و… اگر عالم به زمان (يعنى آگاه) نباشد, مورد (هجوم لوابس) قرار مى گيرد, يعنى موضوعات و مسائل پوشش سازى شده وظاهرالصّلاح و اشتباه انگيز. و در اين صورت روشن است كه عمق فاجعه تا چه حدّ است. هنگامى كه عالمى كلاه سرش رفت, و رندان و نفوذيان و سرمايه داران و فرصت طلبان و ظاهرالصّلاحان توانستند در او نفوذ كنند و به او جهت فكرى دهند, و او را از موضع دفاع از قسط و عدل, به نام دين و حفظ دين و دفاع از مالكيّت(١), به موضع ضدّ آن بكشند, و از خطّ حركتهاى مترّقى انبيايى به خطّ ركودهاى انحطاط آور طاغوتى در افكنند, و از بينشهاى تحوّل آفرين الهى به جمودهاى ارتجاعى قارونى و سفيانى سوق دهند, آيا ديگر براى اسلام و مسلمانان چه خواهد ماند؟ و براى تمدن و تحوّل و تحرّك اسلامى ـ در ميان تهاجمهاى گرگهاى جهانى ـ چه روزنه اميدى سراغ توان گرفت؟ اين است مسائل, و اين است دردها و دركها. مسئله, مسئله اسلام است و مسلمين, وحفظ حضور جهانى اسلام, به عنوان يك مكتب جامع و نجاتبخش و تحوّل گرا و تمّدن ساز و معنويت شعارى كه انسان را مى شناسد و مقتضاى طبيعى او را درك مى كند, و معاش را مقدّمه معاد مى داند, و معيشت سالم را راه رسيدن به معنويّت مقبول مى شمارد, يعنى دين عدل و اعتدال, دين انصاف و مروّت, دين عبادت خدا (أنِ اعبُدوا اللّه) و رعايت حقوق مالى و معيشتى خلق خدا (أوفُوا الكيلَ و الميزان), دين معنى (نماز) و مادّه مورد نياز (نان ـ لولا الخبزُ ما صلَّينا…), دين فطرى و جامع و مترّقى, نه دين ارتجاع و واپسگرايى, و تكاثر و اتراف, و سرمايه دارى, و توزيع ناعادلانه, وحضور محروميّت در درون توده ها و پذيرش سقوط انسانها, كه لازمه تكاثر و فقر است. قرآن مى گويد, (هر كس سرمايه دار شد طاغوت گشت), و پيامبر (ص) مى گويد: (هر كس فقير شد به كفر نزديك گرديد). هم طغيان و طاغوت شدن سقوط است, و هم ترك اعتقاد و عمل به دين, از فشار فقر و بينوايى. اين است كه عالم و واعظ و مدرّس و طالب علم دينى هنگامى نگهبان دين و ارزشهاى دينى تواند بود, و تكاليف خويش را بصورتى شايسته و مطلوب ادا تواند كرد, كه (عالم به زمان) باشد, يعنى (آگا
ه); وگرنه ويرانگر بنياد دين است و سست كننده شالوده هاى ايمان وعمل به آيين.
و نيازى به توضيح نيست كه مقصود از (زمان) در اينگونه احاديث و تعاليم معصومين (ع), (زمان تقويمى) نيست, بلكه (زمان فرهنگى) است, يعنى مقصود اين نيست كه شخص بداند كه امروز بشريّت در چه ماهى و چه سالى زندگى مى كند, بلكه مقصود اين است كه بداند امروز بشريّت در چه حال و هوايى و با چه انديشه اى و فرهنگى زندگى مى كند, و چگونه مى زيد و مى انديشد, و جهان و حيات را چسان مى بيند و مى شناسد, مسئله امروز انسان چيست و كدام است. اينها را بايد بداند و دريابد, و مقتضيات آنها را بشناسد, و علتها و معلولها را با ژرفنگرى بكاود.
و در اينجا يك اصل توحيدى سترگ نيز وجود دارد. چون چگونگى انديشه ها در هر عصر و نسل و تطوّر يافتن آنها, مانند همه چيزهاى ديگر, در دست قدرت كامله الهى است (لاحولَ و لاقوّة الّا باللّه…). و اين خود از مظاهر و حقايق (توحيد افعالى) است. پس توجّه به آن از جمله شئون توحيد است, و وظيفه اى ايمانى و الهى است. و هماهنگى با آن ـ كه جز با شناخت آن ميسّر نيست ـ نيز وظيفه اى است مسلّم, زيرا جهان ـ به نصّ قرآن و احاديث, و تجربه ملموس ـ جهان اسباب است. پس براى هر كار (در عين توكّل كردن به خداى متعال و كمك خواستن از او و لطف او تا سببيّت اسباب و تأثير آنها را روان سازد و به جريان اندازد), بايد در پى سبب آن رفت و سبب آن را به دست آورد. و سبب عمده اِشراف بر تطوّر و نفوذ در آن (به منظور برخورد صحيح با آن, و استفاده از آن براى حفظ دين خدا و حفظ اعتقادات بندگان خدا و نجات انسانها از انحراف و ضلال), جز با شناخت تطوّر و ابعاد و مقتضيات آن هرگز امكان پذير نيست. پس كجايند مدّعيان توحيد و خداشناسى و تقواگرايى, با اصرار بر تحجّر؟ و كجايند مدّعيان حفظ دين خدايى, با توغّل در جمود؟ با كج انديشى و تطوّر گريزى و شعورستيزى؟ و چه چيز از اين روشنتر كه اگر آگاهى نبود وابعاد تطوّر شناخته نشد, با تطوّر مقابله خواهد شد. ومقابله و مخاصمه با تطوّر, (حضور) است نه (حفظ اصول). البته تطوّرها درست و نادرست و سالم و ناسالم دارند, كه تشخيص اين دو گونه و بهره مند شدن از يكى و ردّ آن ديگرى نيز متوقف است بر آگاهى و شناخت تطوّر و ابعاد آن ـ چنانكه روشن است.
اصولاً وظيفه اصلى و فلسفه وجودى روحانيّت اسلام, حفظ اسلام است و گسترش آن, حفظ اسلام در معتقدان و گسترش آن در ديگران. و حفظ به معناى گفتار صرف نيست, حفظ عملى نيز هست. گفتار حافظ صورى است نه واقعى. پس اقدام نيز ضرورى است, يعنى اگر روحانيت موظّف است عقيده نسل جوان را حفظ كند, همينگونه موظّف است كه بر روابط اقتصادى جامعه اسلامى نظارت داشته باشد, و اجراى عدالت را هدف قرار دهد, و مانع آن شود كه سرمايه داران متكاثر عدالت را پايمال كنند, و نرخگذارى را در اختيار گيرند, و توزيع سالم و عادلانه را از ميان ببرند, و هزاران انسان را ـ بويژه نسل جوان را ـ بى عقيده كنند يا ناتوان بر عمل به تكليف. وظيفه روحانيّت اسلام تنها سخن گفتن و شعار دادن و كنار ايستادن و نظاره گر بودن نيست, نظاره گر بودن بر اين زندگيهاى قارونى و سفيانى, و اين تفاوتها و تبعيضهاى جهنّمى, و اين داشتن و نداشتنهاى ضدّ قرآني… زندگيهايى كه در آنها, يكجا, ميليونها تومان هزينه مراقبت از يك بيمار گردد, و يكجا, كودك معصومى براى ٢٠ تومان جان سپارد…(١) و ما غرقه اين پندار كه حافظ دينيم و مروّج اسلام, و حتى صادر كننده آن به اين سوى و آن سوى جهان….
ده را همه, آب, در ربوده
ما لافزنان كه دهخداييم
كو آن تعهّد و اشراف و دردمندى و انصافى كه على (ع) از عالمان دينى مى خواست, كه گرسنگى گرسنگان مظلوم و پرخوارى و ريخت و پاش ظالمان اقتصادى و توانگران رفاه پرست را تحمّل نكنند, و با آنان نسازند (أن لايُقارّوا…), و مگر اين خود امام على بن ابيطالب (ع) نبود, كه برخى روزها جامه اى سفيد مى پوشيد و تازيانه برمى داشت و به بازارها مى رفت ـ همه بازارها و رسته ها ـ و ترازوها و سنگها را زيرنظر مى گرفت و كنترل مى كرد, تا فروشنده اى جنسى را كم ندهد, و خريدارى از مردم مغبون نگردد؟ مگر در عهدنامه مالك اشتر ننوشت كه بر نرخها نظارت كن, زيرا كه فروشندگان به خصلت زشت حرص و زورگويى مبتلايند (و خريدار بيچاره در دست آنان اسير)؟
من از تذ كار و تكرار اين مسائل, چند منظور دارم:
١ ـ اداى وظيفه دينى و الهى خويش, در اين بُرهه از زمان.
٢ ـ حفظ عقايد نسلهاى سرگردان.
٣ ـ توجيه طلّاب جوان, براى مرزبانى ارزشهاى مقدّسى كه تجسم نَفَس انبياست, و راه نجات انسان مبتلا, و جوهر تعاليم بعثت و غدير و عاشورا, و هدف نهايى ظهور زبده اوليا(ع).
٤ ـ بيان اين موضوع كه من در طول ٣٠ سال, از چه ارزشهايى دم مى زده ام, و كدام دين را نجات بخش معرفى مى كرده ام, و چگونه عالم و واعظ و مدرس و روحانى و روحانيتى را مطرح ساخته ام. (و پس از اينكه ـ جاى جاى ـ اصول را گفتم, تعيين مصداق و تبيين و جوه بر عهده جامعه است, بويژه هوشمندان و نكته يابان, و تكليف من ـ انشاء الله تعالى ـ ادا گشته است).
بارى, گفتيم ـ و روشن است نيز ـ كه وظيفه روحانيت اسلام, حفظ اسلام است در مسلمانان و گسترش اسلام است در ديگران, البته حفظ اسلام وظيفه همه مسلمانان جهان است, ليكن بخش ويژه اى از جامعه اسلامى كه خود را وقف اين كار كرد است (و جامعه دينى و اسلامى و توده هاى مسلمان, به همين دليل و براى همين منظور ـ يعنى حفظ دين در عقيده و عمل, با تبيين و اقدام, و گسترش و بسط آن ـ به اين صنف احترام مى گزارد, و هزينه هاى مختلف آن را مى پردازد), روحانيّت است. پس شغل عمده و تكليف اصلى و اساسى روحانيت در همه سطوح آن, حفظ اسلام است به همان ابعادى كه ياد شد. و نگهبانى و صيانت و حفظ دين, و گسترش و بسط آن, نيازمند به شش امر است, كه بدون اين شش امر, دو مقصود ياد شده (حفظ دين و گسترش آن), بصورت مطلوب تحقق نخواهد يافت, و همواره در اداى اين تكليف, ضعف و نقص و نارسايى مشاهده خواهد گشت, و عوارض جنبى اين ضعف و نقص بروز خواهد كرد, تا جايى كه بايد توسّل به زور و تأكيد بر برخى ظواهر, حفظ دين به شمار آيد, و از جوهر سازنده تعاليم دين در مظاهر حيات فردى و روابط حيات اجتماعى ـ بويژه در حقوق و معاملات و امور مالى ـ چيزى كه شايسته انتساب به خدا و دين خدا و سنّت محمدى و سيره على و اولاد على(ع) است به چشم نخورد.
شش امر ياد شده عبارتند از:
١ ـ آگاهى از دين, بطور مجموعى, به همه ابعاد آن.
٢ ـ آگاهى از انسان (كه موضوع كار دين است).
٣ ـ آگاهى از بستر رشد و تكامل انسان (در حالت فردى).
٤ ـ آگاهى از بستر رشد و تكامل انسان (در حالت اجتماعى).
٥ ـ آگاهى از زمان, به همه ابعاد ماهوى تطوّرى و فرهنگى و انديشگى و زيستى آن.
٦ ـ آگاهى از موانع رشد و تكامل انسان, و وجوه تهاجم به رشد و تكامل انسانى, در دو حالت ياد شده.
اگر اين آگاهيهاى ششگانه نباشد, آنچه به نام (حفظ دين و گسترش آن) مطرح مى شود, بيشتر از مقوله ظاهر و تصوّرات است, و يك واقعيّت خلاّق نيست(١), و نتايج معكوس نيز دارد. زيرا هنگامى كه آگاهيهاى لازم ـ همه يا برخى از آنها ـ وجود نداشته باشد, برخورد با واقعيّت (تطوّر), برخوردى ناشيانه خواهد بود, يا حذفى; يعنى يا با ناشيگرى و ناآگاهى با موضوع برخورد خواهد شد, و نتيجه اش همان است كه امام صادق(ع) فرموده است و ذكر آن گذشت (غرق شدن در غلطكارى و اشتباه روى, و فريب خورى در سياست و اقتصاد و…). و يا برخورد, حذفى خواهد بود, يعنى تطوّر را برنمى تابند و درك نمى كنند, و به پندار خود آن را در جامعه و زندگى نمى پذيرند و حذف مى كنند; و آن را به منظور حفظ اصول ـ بنابر تعبير متداول ـ دور مى زنند. و نتيجه اين برخورد همان است كه ياد كردم: (حذف حضور), نه (حفظ اصول); زيرا هنگامى كه تطوّر جزء ماهيّت زندگى شد, حذف آن بطور كلى شدنى نيست. پس ملاك داشتن آگاهى است. حفظ دين, به اين معنى كه مردم همواره به آن بيشتر پايبند گردند و عمل كنند و نسلهاى تازه دين گرا باشند (نه به اين معنى كه از حضور سلطه اى بهراسند و در ظاهر تظاهرى داشته باشند), رهين آگاهى است. اگر مجموعه روحانيّت به اندازه كافى از آگاهى برخوردار نباشد, جامعه نيز چنانكه بايد آگاه نخواهد گشت, و همانگونه عقب افتاده و مستضعف (مستضعف به دست بيگانه از سويى, و مستضعف به دست خودى از سويى ديگر) باقى خواهد ماند. و در اين ميان برخى كه تشنه آگاهيند از راههاى ديگر و از كسانى ديگر آن را ـ اگر چه بصورتى ناقص و منحرف ـ به دست خواهند آورد و رواج خواهند داد. و بمرور از ارزشهاى الهى بيخبر خواهند گشت, و از معنويت و رشد قرآنى بى نصيب خواهند ماند.
هزينه گوناگون و نسبتاً سنگينى را نيز كه جامعه, در صورتهاى گوناگون, و به نامهاى مختلف, او به اشخاص متفاوت, به منظور حفظ و بقاى روحانيت و اداره شئون آن مى پردازد, براى اين است كه روحانيت افراد جامعه را ـ در وجه عام تربيت ـ تربيت كند و رشد دهد, و با ارزشهاى والا آشنا سازد, و بر آنها استوار دارد, و با هر چه ضد ارزشهاى قرآنى است به مقابله و مبارزه برخيزد. و در يك كلمه, جامعه را رشد دهد. و رشد دادن بدون آگاهى داشتن چگونه ممكن است؟ (تفقّه در دين) نيز بدون آگاهى ممكن نيست. تفقه در دين, يعنى فهم جامع دين, و فهم دين بصورت مجموعى و كامل. و از تعاليم عمده دين دعوت به شناخت و آگاهى است. در احاديث تأكيد شده است كه انسان الهى (مؤمن) بايد زمان خود و اهل زمان خود (محتواى حيات و فرهنگ زمان خود) را بشناسد, و از اين آگاهى و شناخت برخوردار باشد. و يكى از حكمتهاى اين تعليم و تأكيد بر آن اين است كه اداى تكاليف گوناگون يك انسان مؤمن بدون آن ميسور نخواهد بود. و اين امر بر چيز فهمان پوشيده نيست.
مشكل ديگر اين است كه اگر تطوّر و مقتضيات آن شناخته نگردد, جامعه بى بسط و تطوّر خواهد ماند. و جامعه بى تطوّر مرده است. چنانكه جامعه با تطوّر ناسالم مردار است. پس بايد آگاهى باشد تا انواع تطوّر شناخته گردد, و جامعه درجهت تطوّر سالم هدايت شود. جامعه بايد (زنده) باشد نه (مرده), و (طاهر) باشد نه (مردار). و اينهمه جز با آگاهى مدّعيان هدايت و رهبرى و ارشاد ميسّر نيست.
و ياد كرديم كه اطلاعات و معلومات غير از آگاهى است, زمينه آگاهى مى تواند باشد ليكن آگاهى نيست. معلومات, آگاهى بالقوّه است نه بالفعل. و چنانكه با فلزى كه اسلحه بالقوّه است نمى شود از چيزى دفاع كرد, يا با گياهان و موادّى كه داروى بالقوّه است نمى توان بيمارى را نجات داد, با معلومات صرف هم ـ كه (آگاهى بالقوه) است ـ نمى توان تكليفى را كه نياز به (آگاهى بالفعل) دارد انجام داد; و نمى توان دين و ارزشها را از تهاجمها حفظ كرد; و نمى توان نسلها را با دين و ديندارى خويگر ساخت.
بنابراين, كسى مؤثر و مفيد است كه عالم به زمان باشد يعنى آگاه. عالِم با معلومات و بى آگاهى, مدرسِ با معلومات و بى آگاهى, واعظ با معلومات و بى آگاهى, امام جمعه با معلومات و بى آگاهى, مؤلف با معلومات و بى آگاهى, طلبه با معلومات و بى آگاهى و…. هيچ كدام حافظ دين نيستند, بلكه اينگونه كسان در كنار دين و در پرتو دين زندگى مى كنند, و در واقع دين حافظ آنان است, يعنى جوهر اعتقادى مردم و وجدان دينى اجتماعى است كه ـ بطور عمده ـ دين را پايدار مى دارد, و آنان در پرتو اين اعتقاد زندگى مى كنند. نمى خواهم نفى تأثير كلى بكنم, اما تأثير مطلوب منفى است, و وضعيّت امروز مسلمانان جهان بهترين گواه است. واقعيّت ياد شده درباره ديگران نيز صادق است. يعنى هر ناآگاهى, يا مرتجع مسلكى ـ اگر چه دانشمند و فاضل ـ در هر جاى كه هست, اگر تصور مى كند به دين خدمت مى كند و آن را پاس مى دارد, اشتباه مى كند, در آموزش و پرورش, در دانشگاهها, در مطبوعات, در راديو و تلويزيون و…
و اينكه امروز, در بخشهاى مختلف جامعه, و در عملكردها و چگونگيهاى اوضاع و احوال, و در اقتصاد و معيشت مردم, حضور چندان متبلور و ملموسى از اسلام و تعاليم و احكام و آداب اسلامى مشاهده نمى كنيم, و در ماهيت زندگى انسان ايرانى افت نفوذ دين را ـ با كمال درد و دريغ ـ شاهديم, براى همين است.
اين چگونگى از تباهى فطرت مردم نيست, معاذالله… مردم نشان دادند كه فطرت الهى و باور دينى بسيار سالمى دارند, توده هاى مردم فداكاريها و ايثارها و جانفشانيها كردند…. پس مشكل ازمردم نيست. مردم براى عمل شدن به اسلام جانفشانى كردند. مردم مى خواستند اسلام بيايد, و مشكل مادى و معنوى و دنيوى و اخروى آنان را ـ همه را ـ برطرف سازد و موانع رشد (يعنى جهل و فقر و ظلم) را از سر راهشان بردارد. مردم معتقد بودند كه اسلام دينى است جامع و كامل, هم پاسخگوى مسائل زندگى و معيشت, و هم مسائل معنوى و آخرت, پس چه از اين بهتر كه دين حاكم گردد, و همه ابعاد مادّى و معنوى حيات انسانى ـ در پرتو دين ـ سالم شود. اين بود باورها و بر همين منوال بود و عده ها و شعارها…. و اكنون يكى بنگريد به اوضاع, به بازارها و مغازه ها و داد و ستدها, و زندگيها ومعيشتها, و تفاوتها و تبعيضها, و ظلمها و حرمانها… در احاديث از ائمّه طاهرين(ع) رسيده است كه در معاملات سود نگيريد (كه خود معامله و داد و ستد بركتى دارد و براى زندگى پاك بسنده است), و اگر مى گيريد, بسيار اندك بگيريد, به اندازه خرجى يك روز…(١) اكنون ببينيد اثرى از اين تعاليم اسلامى را در كجا مشاهده مى كنيد, در كداميك از اين بازارهاى به اصطلاح اسلامى؟ با اين معاملات و داد و ستدها و نرخها و سودها و چاپيدنها و غارتها… در تعاليم اسلامى و احاديث پيامبر اكرم(ص) و ائمه طاهرين(ع) رسيده است كه عالمان و مسئولان جامعه اسلامى بايد صالح باشند و زهد بورزند, و همواره در كنار محرومان باشند و با آنان معاشرت كنند, و از اغنيا و توانگران ببرند و فاصله بگيرند… وحال ما كجاييم و اين تعاليم كجا؟
پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: (ثَلاثة مجالَستُهم تُميتُ القلب… والجلوسُ مع الأغنياء), سه طايفه اند كه نشستن با آنها دل را مى ميراند (و از تعهّد و بيدارى و حساسيّت نسبت به اداى وظايف بازمى دارد)… يكى از آن سه نشست و برخاست با اغنيا و مالداران است)(٢). نيز از حضرت على(ع) روايت شده است كه خداوند متعال در شب معراج به پيامبر(ص) فرمود: (اغنيا و توانگران را از خود دور كن, و با آنها مجالست نكن….).(٢)
بارى, و اينها همه, از جمله مربوط است به كمبود آگاهى و فقدان (شعور ناب), بويژه (شعور ناب اسلامى), و (درك فطرى الهى). اين است كه بايد با همه وجود بپذيريم كه كليد همه رشدها و تعاليها و تقدّمها حضور آگاهى است در جامعه, بويژه در گروهى كه ـ به هر حال ـ ارشاد عمومى جامعه به دست ايشان است, و جامعه نگاه به گفتار و كردار آنان دارد. و همچنين سبب اصلى همه انحطاطها و ارتجاعها و عقب ماندگيها, غيبت آگاهى و عدم حضور آن است در جامعه, بويژه در گروه ياد شده (و ياد كرديم كه اين سخن به معناى فقدان آگاهى در همگان نيست, بلكه تأكيد برلزوم آگاهى در همگان است).
در آثار و احاديث رسيده است كه (العالمُ يَحتاجُ الى عقلٍ…)(٣) دانشمند نياز به عقل دارد. معناى اين سخن بزرگ و ژرف چيست؟ آيا ممكن است انسانى ديوانه و فاقد عقل درس بخواند و دانشمند وعالم شود؟ هرگز… پس منظور از اين سخن عقل كتابى نيست, عقل تجربى است. معناى اين سخن اين است كه دانشمند بايد عقلى و خردى برتر و كاملتر و ورزيده تر و فعّالتر از ديگران داشته باشد, و از شناختى وسيع و تجربه اى ژرف و گسترده برخوردار باشد, تا بتواند از دانش خويش در جهت رشد خود و مردم خود بهره ببرد, و با خردمندى و خرد ورزى, مسائل زمان خود و جامعه خود و انسان معاصر خود را بفهمد, و دانش خويش را با عقل عملى و آزموده و تجربه ديده و به آگاهى رسيده بارور سازد و سودمند گرداند. وگرنه آن علم مايه وبال خود او و سبب ضلال جامعه او خواهد بود.
نيز رسيده است كه (ويل لعالمٍ زادَ علمُه على عقلِه), واى بر دانشمندى كه دانش او بيش از عقل او باشد. در اين سخن نيز بژرفى و تأمل بنگريد, و بكوشيد تا اينگونه نباشيد. چه بسيار عالم و دانشمندى كه علم و محفوظات و معلومات اصطلاحى او, ازعقل او بيشتر و ازخرد پخته و ناب او افزونتر است. و اينگونه عالمى ويل است و مصيبت, هم براى خود هم براى ديگران. اينگونه عالمى به دليل معلومات زياد مورد توجه و پيروى مردم قرار مى گيرد, و به دليل عقل كم جامعه را و پيروان خود را به انحطاط و سقوط و سكون و عقب ماندگى سوق مى دهد. پس وجود او مصيبت است و ويل.
و اينهمه چنانكه روشن است به آگاهى باز مى گردد. عقل به هنگامى كه آگاه گشت, و از پيچيدگيها و ورزيدنهاى لازم, و مطالعات متنوع, و تجربيات فراوان برخوردار گرديد, و گستردگى يافت, و عمق پيدا كرد, دانش شخص را سودمند مى سازد, و بارآور مى كند. آرى, ويل لعالمٍ زادَ علمُه على عقلِه.
بدينگونه مى نگريم كه تكليف مهم ياد شده, يعنى نشر آگاهى و نفوذ دادن آن, در محيطهاى تربيتى حوزه اى ـ بيش از آنچه اكنون هست ـ در رده نخستين تكاليف جاى دارد. و به هيچ گونه نبايد از آن چشمپوشى يا غفلت شود, يا كم اهميت تلقّى گردد. و اگر چنين زمينه اى در برنامه هاى كلى نبود, طلاب جوان بايد خود براى رسيدن به آن و به دست آوردن آن از هيچ كوششى دريغ نورزند و كوتاهى نكنند.
و البته نبايد از اين واقعيّت دردناك غفلت بورزيم كه امروز زمان براى اداى اين تكليف بسيار دير شده است, ليكن نمى توان و نبايد از شروع مجدد سرباز زد, زيرا كه هر جا جلو ضرر گرفته شود منفعت است. اين كار مى بايست از هنگام نو شدن تمدن بشرى در قرون اخير آغاز مى گشت. يعنى از هنگام پديد آمدن حركتهاى جديد در فكر و فرهنگ و علم و صنعت و هنر و تربيت و اقتصاد و سياست(١), و در جمله شئون حيات انسانى. از آن هنگام مى بايست حوزه هاى اسلامى ـ چه سنّى و چه شيعه ـ در جريان نو شدن حيات انسان و مسائل انسان ـ كه موضوع كارشان است ـ قرار مى گرفتند, و از حركت رنسانس و آثار آن, و خروج بشريّت از قرون وسطى, و ديگر مسائل مربوط به تحوّلات در درون حوزه مسيحيّت و فرو افتادن كليسا, و سپس نهضتهاى دينى نوگرايانه برخى از كشيشان و علت آنها با خبر مى گشتند; و همچنين از هنگام تحرّكهاى سياسى يهود و صهيونيسم, و نفوذهاى گوناگون و پوشيده فراماسوني… و بطور كلى بايد مجموعه تحوّلات و تحركات جوامع را و تطوّرات فكرى و شناختى و تغييرات حياتى انسان را, گام بگام, زير نظر مى گرفتند و تعقيب مى كردند, و بر زندگى انسان ـ چونان مرزبانى مشرف و آگاه و نگران ودلسوز و متعهّد و بيدار ـ همواره نظارت مى نمودند, و رسالت انبيايى خويش را, كه مرزبانى و اشراف بر زندگى انسان و مصالح عاليه انسان در دو بعد (دين) و (دينا) است, بخوبى و شايستگى ادا مى كردند. و دردا و دريغا كه اينچنين نشد. و همگان بدين وظيفه نپرداختند, و گاه به عكس نيز شد, يعنى برخى بر تحجّرگرايى و تحوّل گريزى و ترقى ستيزى اصرارى عجيب ورزيدند, و آگاهان و بيداران را تنها گذاشتند, و همواره مسلمانان تابع خويش را در حال بيخبرى و عقب ماندگى و بى تحرّكى نگاه داشتند. و در نتيجه ميدانها خالى ماند, و استعمارگران مهاجم قوى گشتند, و به استضعاف مسلمانان پرداختند, و به غارت مادى و معنوى كشورهاى اسلامى روى آوردند. و كردند آنچه را كه امروز شاهد آنيم: مسلمانان همه جا مورد هجوم, همه جا در خانه هاى خود ذليل, همه جا پيكرهاى خونين آنان بر زمين ريخته… و دشمن خونخوار و حيوان جرّار جز اين چه خواهد كرد؟
واى دريغ كه اگر گاه مصلحى و بيدارگرى ظهور كرد, ايادى طرّار دشمنان و عوامل نفوذى بيگانگان, با همدستى و همداستانى بسته ذهنان و تحوّل ستيزان, در برابر انديشه هاى سازنده و حركتهاى فكرى و اقدامهاى زندگيساز و آموزشهاى آگاهى بخش آنان جبهه گرفتند, و اينهمه را از تأثير انداختند. تاريخ شاهد است كه تحرك آفرينان و عدالتخواهان و عزّت طلبانى چون سيد جمال الدين اسدآبادى و شيخ محمد خيابانى, در تركيه و ايران ـ و مشابهان آنان در ديگر سرزمينهاى مسلمانان ـ چگونه از ميان برداشته شدند.
و در نتيجه اينها همه, هم اكنون كه بشريّت داراى اينهمه قدرت و صنعت و امكانات و ثروت و اسلحه گشته است, و مستكبران آنهمه را تصاحب كرده اند و با خيره سرى در برابر ما ايستاده اند, و با اسلام مى جنگند, و با امكانات ربوده شده از خود ما و علم و صنعت اخذ شده از خود ما, اينگونه خون ما را همه جا مى ريزند… ما مسلمانان ناتوان و دست خالى نظاره گر بر زمين ريختن خون امت محمّد(ص) در اين كشور و آن كشوريم, و با اين ميراث غنى و مظلوم اسلامى, در رده ملتهاى عقب افتاده جهان به شماريم. جانوران خونخوار, به نام انسان و حقوق انسان, و با شعار علم و تمدّن, بر مسلمانان سيطره دارند, و تا درون خانه هاى آنان پا نهاده بر سرنوشت روزمرّه زندگيهاى آحاد آنان تأثير مى گذارند, و سياست و تربيت آنان را تباه مى سازند, و با گماردن يك مشت مزدور جانى, و عده اى نوكرصفت پست و خونخوار و نامرد, بر سر بسيارى از كشورهاى اسلامى, ملتهاى قرآن و قبله را به اين روزهاى سياه نشانده اند و مى نشانند.
و اينها همه حاصل ناآگاهى است, كه مردم را از فهم حق و حقوق و شخصيت و كرامت خويش بازمى دارد, و براى مطالبه آنها بر نمى انگيزد. مردم بايد شخصيت و قدرت مطالبه حق خويش را داشته باشند. و اين رشد, بدون آگاهى ميسّر نيست. اين سخنان كه مى گوييم همه از تعاليم دين است, نه از انديشه خويش, يا شور قلم و نويسندگى. امام على بن ابيطالب(ع), در خلال (عهدنامه), حديثى نقل كرده است از پيامبر اكرم(ص) كه (لَن تُقَدَّسَ أمّة لايُؤخَذُ للضّعيفِ فيها حقُّه مِن القويّ غيرَ مُتَتَعتِع).
جامعه و مردمى كه ضعيفان آنان نتوانند حق خويش را بدون هيچ ترس و هراسى, از توانمندان و توانگران بگيرند, كمترين ارزشى ندارند, و هيچگاه طاهر و مطهّر نخواهند بود, و طاهر و مطهّرى در آن قوم يافت نخواهد شد.
و اين است نَفَس انبيا(ع). و اين است ملاك تحقّق جامعه انبيايى, و حيات طيّبه قرآنى و انسانى. فراموش كردن بندگان محروم خدا به منزله فراموش كردن خداست. و اين در حد كفر است. ادعاى ايمان و اسلام و عدم تحرك اقدامى براى رفع تبعيضها و بيعدالتيها, همان ادّعاست و بس. و ما بايد فراموش نكنيم كه مسئله دين خدا مطرح است و قدرت كارسازى احكام آن. اگر ضعف تشخصيها, و ضعف اقدامها, و نفسانيّتها, واپسگراييها ـ خداى ناخواسته ـ به دين خدا منسوب گردد, و دشمنان طرار چنين وانمود كنند, و نسلهاى ناآگاه آن را بپذيرند, به دين خدا و ارزشهاى الهى چه زيانى رسيده است؟
پاورقى
١ ـ چنانكه گويى مدافعان قسط و عدل با مالكيّت مخالفند, هرگز چنين نيست. مدافعان قسط و عدل ـ بتبع قرآن و اهل بيت(ع) ـ با مالكيّتهاى مشروع (كه بطبع محدود است) مخالف نيستند, با مالكيّتهاى نامشروع و تكاثرى مخالفند, مالكيّتهايى كه حقوق محرومان را بلعيده است تا به آن حد رسيده است. مدافعان قسط و عدل مى گويند, همه بايد مالك باشند, مالك نيازهاى خود, در همه جهات لازم براى رشد و انسانيّت و اسلاميّت. اسلام دين بى نيازى و استغنا و سرافرازى و حرّيت است, نه دين فقر و مذلّت و بردگى و نكبت سؤال و تكدّى.
١ ـ با صرفنظر كردن از آنچه از مقوله سوء استفاده, يا عدم كفايت و قابليّت است.
١ ـ (الحياة), ج٥, ص٣٧٧ به بعد ديده شود.
٢ ـ (تحف العقول), ص٤٢.
٣ ـ (ارشاد القلوب), ص٢٧٩ ـ ٢٨٠.
٣ ـ (سفينة البحار), ج٢, ص٢٢٢.
١ ـ و مثلاً از سده سيزدهم ميلادى و پيدا شدن راجر بيكن, و سپس سده شانزدهم و هفدهم و پيدا شدن فرانسيس بيكن, و استفاده هايى كه اين متفكّران و تجربه گرايان و امثال آنان از ميراث اسلامى كرده اند, و تحولات و تطورات و پيشرفتهايى را كه موجب شده اند…