آیینه پژوهش
(١)
مديريت جديد حوزه و سياستهاى علمى ادارى آينده -
١ ص
(٢)
نقد شيوه تدوين و تدريس اصول فقه در حوزه هاى علوم اسلامى - مهريزى مهدى
٢ ص
(٣)
به چه اعتبارى تاريخ بيهقى يك متن ادبى است؟ - مؤذن جامى محمدمهدى
٣ ص
(٤)
نخستين ترجمه لاتينى قرآن كريم و تأثير آن بر ترجمه هاى قرآن به زبانهاى اروپايى - معايرجى حسن
٤ ص
(٥)
نقدى بر كتاب علامه مجلسى بزرگمرد علم و دين - نبوى سيد جعفر
٥ ص
(٦)
بيدارى اسلامى در اندلس امروز - رفاعى عبد الجبار
٦ ص
(٧)
نگرشى به دايرة المعارف تشيع - م تهرانى محمدحسن
٧ ص
(٨)
پژوهشهاى در آستانه نشر - مهدوى راد محمدعلى
٨ ص
(٩)
نامه 5 - حکيمى محمدرضا
٩ ص
(١٠)
آشنايى با مؤسّسه تعليماتى تحقيقاتى امام صادقع -
١٠ ص
(١١)
معرفيهاى اجمالى -
١١ ص
(١٢)
معرّفيهاى گزارشى -
١٢ ص
(١٣)
مجلّه هاى پژوهشى ، فرهنگى - بذر افشان رمضانعلي
١٣ ص
(١٤)
راهنماى پژوهش در داستانهاى قرآن - م خراسانى مهدى
١٤ ص
(١٥)
مجله هاى هسته در علوم كتابدارى - گيلورى عباس
١٥ ص
(١٦)
نامه ها -
١٦ ص
(١٧)
اخبار
١٧ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - بيدارى اسلامى در اندلس امروز - رفاعى عبد الجبار

بيدارى اسلامى در اندلس امروز
رفاعى عبد الجبار

ريشه ها و سير آن ## ترجمه سيدحسن اسلامى ##رياست محاكم شرعى و امور دينى دولت قطر. (قطر, ١٤١٢). ٢١«١٦٠ص, (كتاب الامة, ٣١).
نشريه (كتاب الامة) توسط مركز مطالعات و اطلاعات به رياست محاكم شرع و امور دينى دولت قطر منتشر مى گردد. اين نشريه در دامان مجله (الامة) كه در آغاز قرن پانزدهم هجرى به وجود آمد و در سال ششم انتشار خود دچار مرگى زودرس شد, پا گرفت. احتمالاً خوانندگان مجله الامة دريافته باشند كه اين مجله, چه از نظر محتوا و چه از نظر فنى, از پيايندهاى اسلامى پيشرو بوده است و چه بسا در زمينه فنى گوى سبقت را از نشريات ديگر ربوده و تمامى تجارب پيشين را در خود جمع كرده باشد. با اين حال, اين پيايند, از برنامه توسعه و گسترش فرهنگى سلف خود فراتر رفت و در زمانى كه شعاردهى اسلامى همه گير و نظريه پردازى اسلامى مهجور شده بود, بنيان فرهنگى اصيلى پايه گذارى كرد كه منحصر به فرد بود. زيرا به طرح مسائل فكرى و موضوعات مورد ابتلاى جامعه اسلامى همت گماشت و بهترين متخصصان را در زمينه هاى مختلف اسلامى به كار گرفت و آثار آنان را منتشر ساخت. مختصر آنكه اين پيايند, سنت فرهنگى متمايزى ايجاد كرده است كه اميدواريم راه خود را در ديگر كشورهاى اسلامى باز كند; باشد كه نهضت فكرى تكامل يابد و جنبشهاى ابداعى پيگيرى شود و از تكرار و دوباره كارى ـ كه نيرو, امكانات, تلاش, سرمايه و فرصت اين امت را تباه كرده است ـ جلوگيرى به عمل آيد. سخن از اندلس چرا؟
سال ١٩٩٢ ميلادى, مصادف است با پانصدمين سال سقوط غرناطه(١٤٩٢م), آخرين دژ اسلام در اندلس كه اسلام آن خطه را حدود هشت قرن (١٤٩٢ ـ ٧١١م) در آغوش خود داشت و آن را از تاريكى قرون وسطى ـ كه اروپا در قرون متمادى در آن غوطه ور بود ـ نجات داد و به مركز انديشه و فرهنگ بدل ساخت; مركزى كه خود تعقل و خردورزى را بعدها به اروپا آموخت و روشنگرى را به آن عرصه منتقل ساخت. مستشرق اسپانيايى, دكتر پدرو مارتينز مونتابث, در اين مورد چنين گفته است:
اگر حاكميت هشت قرنه اسلام بر اسپانيا نبود, هرگز اين كشور وارد گردونه تاريخ تمدن نمى شد. اين دوره, درحالى كه اروپاى همسايه اسير تيرگى جهل و عقبماندگى بود, روشنايى خرد و فرهنگ را به آنجا منتقل كرد.
سوگمندانه چنين مناسبتى كه نقطه عطفى در استراتژى آينده اسلام به شمار مى رفت و روابط بعدى ميان اسلام و غرب بر اساس آن شكل گرفت, چنان كه شايسته است مورد توجه سياستمداران, مبلّغان, متفكّران و فرهنگيان جهان اسلام واقع نشد. البته استثناهايى هم به چشم مى خورد: مثلاً سمينارهايى توسط مركز بررسيهاى عثمانى ـ مورسكى در تونس, زيرنظر استاد دكتر عبدالجليل التميمى برگزار شد كه بيش از صدتن از متخصصان در امور اندلس با اين سمينارها همكارى كردند و آثار قابل توجهى عرضه داشتند. اين كتاب نيز همزمان با سالگرد اين رويداد تاريخى در نشريه الامة منتشر شده است و بار ديگر مسائل تاريخ ما و مشكلات موجودمان را بررسى مى كند. بررسى كتاب به وسيله عمرعبيد حسنة
استاد عمرعبيد حسنة, سردبير الامة و دبير اين مجموعه, عادت دارد كه بر هر يك از كتب اين مجموعه مقدمه اى بنويسد و اين كتاب نيز مشتمل بر مقدمه اى از ايشان است. استاد در اين مقدمه مباحث كتاب را به تفصيل بررسى كرده است. وى در اين مقدمه بر آن است تا علت ناپيداى شكستها, پسرفتها, در جا زدن فرهنگى و سقوط سياسى ـ اجتماعى ما را آشكار كند. وى در اين باره به دو نكته اساسى اشاره مى كند: نخست بازگشت به روح عربيت و تعرّب و چيرگى نژادپرستى و قبيله گرايى است. معضلى كه وحدت امت را تباه و آنان را متشتّت كرده و تمامى عوامل همبستگى اجتماعى را نابود ساخته و حتى نهاد خانواده نيز از اين بيمارى شديداً آسيب ديده است. دوم, مقدم داشتن مصالح كوتاه مدت و خيالى بر ارزشها و اصول اسلامى كه در حقيقت مصالح حقيقى و محض هستند.
ايشان همچنين بر ضرورت بررسى مجدد تاريخ اسلام و مسائل اندلس به شكل تازه اى تاكيد كرده و معتقد است كوتاهى در اين كار و رويگردانى از اين بررسى مجدد به مثابه پافشارى بر گمراهى و تباهى و نابود كردن حافظه تاريخى امت اسلامى و به معناى نديده گرفتن ارزش تاريخ براى موقعيت فعلى و آينده امت اسلامى است. ما نه تنها اندلس را از دست داده ايم, كه بر از دست دادن جاهاى ديگر نيز اصرار مى ورزيم تا آنكه از خود بيگانگى در عالم ما فراگير شود و بى هويتى بر مقدرات و بنيادهاى ما حاكم گردد. وى در مقدمه اين اثر, به يكى از بارزترين جلوه هاى سقوط اجتماعى ما چنين اشاره مى كند:
ناتوانى امت اسلامى از حمايت تاريخ خود در برابر غارت فكرى و چپاول اجتماعى, نتيجه اش توجه ديگران به تاريخمان و تحليل آن طبق اغراض و اهداف خودشان است. زيرا شناخت اين تاريخ پيش درآمد درست و دقيقى براى رفتار با ما و تسلط بر ماست. براى نمونه, موشه لوى, رئيس سابق ستاد ارتش صهيونيستى, در رشته تاريخ اسلام تخصص مى يابد و هنگام دريافت مدرك فارغ التحصيلى خود مى گويد: (ديپلم تاريخ اسلام را دريافت كردم تا بدانم چگونه با مسلمانان بجنگم و آنان را نابود كنم).
همچنين تاريخ اسلامى اندلس كه آن را با چكامه اى خونين به پايان برديم, امروزه به دست صهيونيستها رنگ يهوديت به خود مى گيرد و يا با الفباى فكرى يهودى بررسى مى شود و آنان بر تاريخ اندلس مسلط مى گردند. مثلاً يهوديان, سال ١٩٨٥ميلادى را سال (ابن ميمون) نامگذارى كرده اند; زيرا آن سال با هشتصدو پنجاهمين سال تولد فيلسوف قرطبى, موسى بن ميمون مصادف بود. سمينارها و كنفرانسهاى متعددى بدين مناسبت برگزار و روزنامه هاى بزرگ دنيا به كار گرفته شد. براى نمونه روزنامه فرانسوى لوموند در شماره مورخ ٢٧/١٢/١٩٨٥, يك صفحه كامل خود را تحت عنوان (نه قرن از يهوديت) به دو مقاله اخصاص داد: يكى به نام (سال ابن ميمون) و ديگرى (تأملاتى درباره دولت يهود و ميراث آن). البته يهوديان به اين حد بسنده نكردند و تلاش كردند ميراث (ابن رشد), فيلسوف مسلمان, را بربايند و به اين پندار كه پدران وى يهودى بوده اند, وى را به خود منسوب كنند. لذا (مركز بررسيهاى رشدى) را در دانشگاه عبرى قدس ايجاد كردند. و كتب ابن رشد را به زبان عربى چاپ و سپس آنها را به زبانهاى عبرى و انگليسى ترجمه و منتشر كردند. ورود اسلام به اندلس
برخى متفكران اسپانيايى, ورود اسلام به اندلس را انقلابى اسلامى در غرب وصف كرده اند. طى سالهاى ٩٢ ـ ٩٥هـ/ ٧١١ ـ ٧١٤م, قسمت اعظم شبه جزيره اندلس با طيب خاطر اسلام را پذيرفت و بيش از هفتصد هزار كيلومتر مربع تحت حاكميت اين دين مبين قرار گرفت. بدين ترتيب تمدن اسلامى در آن خطّه ريشه دواند و در زمينه هاى مختلف علمى و فكرى و صنعتى شكوفا گشت و شخصيتهاى عظيمى پديد آورد كه درگسترش شناخت و معرف انسانى و پايه گذارى نهضتهاى اروپايى جديد, سهم بسزايى داشتند. از اندلس بود كه دوران روشنگرى آغاز شد و سپس همه اروپا را فرا گرفت. ليكن پس از درگذشت منصوربن ابى عامر, حاجب هشام دوم (المؤيد نواده الناصر) ضعف در بنيان دولت اندلس راه يافت و اين دولت در سال ٤٢٢هـ/ ١٠٢١م منقرض و اندلس تجزيه گرديد و ميان بيست و سه پادشاه تقسيم شد و بدين گونه دوران ملوك الطوايفى آغاز گشت. سقوط اندلس
دولتهاى مسيحى اين تجزيه را غنيمت شمردند و شهرهاى اندلس را يكى پس از ديگرى اشغال كردند و در سال ٤٧٨هـ/ ١٠٨٥م, شهرهاى مهم طركونه, براغه, قلمريه, مجريط و طليطله را تصرف كردند.
مردم اندلس از اميرالمسلمين مغرب, يوسف بن تاشفين مُرابطى, يارى خواستند و او نيز به ياريشان شتافت و در سال ٤٧٩هـ/ ١٠٨٦م در نبرد معروف زلاقه, مسيحيان را شكست داد و حكومتهاى ملوك الطوايفى را از ميان برداشت و اندلس را به مغرب ضميمه ساخت.
همين كه دولت مرابطين ـ كه اوج پيشرفت تمدن مسلمانان به شمار مى رفت ـ دچار ضعف گشت, اندلس مجدداً تجزيه شد و حكومتهاى ملوك الطوايفى در آن برقرار گشت. اين بار, فروپاشى اندلسى در برابر هجوم مسيحيان آشكارتر و سريعتر بود.
سرقسطه در سال ٥١٢هـ/ ١١١٨م, بلنسيه در سال ٦٢٦هـ/ ١٢٣٨م و مرسيه در سال ٦٤٠هـ/ ١٢٤٣م سقوط كرد. بدترين حالت ضعف و درماندگى و پراكندگى هنگامى عيان شد كه ابن الاحمر پذيرفت تا سالانه به پادشاه قشتاله جزيه بپردازد و جيان و توابع آن را به وى تسليم كند. سپس خضيض خوارى وذلت زمانى آشكار شد كه ابن الاحمر به آنان يارى داد تا شهر اشبيليه و منطقه غربى اندلس را فتح كنند: ٦٤٥هـ/ ١٢٤١م.
اين حوادث تراژيك و دهشتبار به تغييراتى بنيادى در رفتار مردم اندلس منجر شد كه جلوه هاى آن مهاجرت عالمان و متفكران از شهرهاى تحت اشغال مسيحيان و تبديل زبان عربى به زبان بيگانه بود.
آخرين پرده اين تراژدى, تسليم غرناطه توسط سلطان ابوعبدالله به مسيحيان پس از امضاى معاهده تسليم با آنان در تاريخ ٢١/١/٨٩٠هـ/ ٢٥/١١/١٤٩١م بود. اين معاهده بيست و هفت ماده داشت. نخستين ماده بر ضرورت تسليم غرناطه به پادشاهان كاتوليك تا پيش از ٢٥/١/١٤٩٢م, تأكيد مى كرد و ديگر مواد آن حقوق مسلمانان را پس از پذيرش حاكميت مسيحيان تضمين مى نمود. سلطان ابوعبدالله و دولتمردانش قبل از موعد مقرر در معاهده, غرناطه را در تاريخ ٢/١/١٤٩٢م به آنان تسليم كردند و كاردينال مندوسه, كليدهاى كاخ الحمراء را از ابن كماشه وزير تحويل گرفت. نخستين كار او پس از ورود به كاخ, نصب صليب بر بلندترين برج آن و خواندن دعاى كاتوليكى (ستايش) بود.
اولين پيمانشكنى مسيحيان با تبديل مسجد اعظم غرناطه به كاتدرال (كليساى جامع) صورت گرفت. سپس كليسا براى مسيحى كردن مسلمانان گروههايى تشكيل داد و پس از چندى فرمانى صادر شد كه مى بايست تمامى مساجد به كليسا تبديل شود.
در تاريخ ١٢/١٠/١٥٠١م فرمان ديگرى صادر شد كه بايستى تمامى كتب اسلامى سوزانده شود. براى اجراى اين فرمان, هزاران كتاب در ميدان رمله در غرناطه به آتش سپرده شد و سپس مراسم كتابسوزان در تمامى شهرها و روستاهاى سلطان نشين غرناطه اجرا گشت. كمى بعد, طى دستورى استفاده از زبان عربى ممنوع و سلاحهاى اندلسيان ـ كه اينك مورسكيها ناميده مى شدند ـ مصادره شد. هر كس با اين دستور مخالفت مى كرد, براى اولين مرتبه به حبس و مصادره اموال و در دفعه دوم به اعدام محكوم مى گشت. در سال ١٥٠٨ فرمان پادشاهى مبنى بر ممنوعيت پوشيدن لباسهاى اسلامى تجديد شد و در سال ١٥١٠ مورسكيها مجبور به پرداخت ماليات خاصى به نام (فارضه) شدند. در سال ١٥١١م حكومت مسيحى فرمانهاى سوزاندن باقى مانده كتب اسلامى, ممنوعيت داشتن سلاح و ذبح حيوانات را تجديد كرد. همچنين در سال ١٥٢٣ فرمان جديدى صادر شد كه بايستى همه مسلمانانى كه بر دين خود باقى مانده بودند, مسيحى شوند و هر كه از اين كار سرباز زند, اخراج گردد; وگرنه براى تمام عمر به بردگى گرفته خواهد شد.
اما محكمه هاى تفتيش عقايد (انكيزيسيون), در اِعمال شكنجه و اجراى اعدام به شكل وحشتناكى عمل مى كردند. گاه متهمان را دسته جمعى آتش مى زدند و گاهى تمامى اعضاى خانواده ها را همراه با زنان و كودكان در آتش مى سوزاندند. اعضاى اين محكمه ها در قبال تمامى اعمال و حشيانه خود از مصونيت كاملى برخوردار بودند.
راندن باقيمانده مسلمانان از اسپانيا
در تاريخ ٣٠/١/١٦٠٨م مجلس دولتى به اتفاق آراء به اخراج مورسكيها از سرزمين اسپانيا حكم كرد. هنوز ماه اكتبر ١٦٠٩ فرا نرسيده بود كه بنادر سلطان نشين بلنسيه (والنسيا) از لقنت در جنوب گرفته تا (بنى عروس) در شمال, شاهد مهاجرتهاى وسيعى بودند. طى ٩/١٦٠٩ تا ١/١٦١٠م حدود صدو بيست هزار مسلمان از بنادر لقنت, دانيه, جابيه, رصافه, بنى عروس و ديگر بنادر حركت كردند.
در تاريخ ٥/١٦١١م, فرمان جنايتكارانه اى براى از بين بردن مسلمانان باقى مانده در بلنسيه صادر شد. بر اساس اين فرمان هر كس مسلمان زنده اى را تحويل حكومت مى داد, شصت ليره به عنوان پاداش دريافت مى كرد و مى توانست او را به بردگى بگريد و هر كس سر مسلمان مقتولى را تحويل مى داد, سى ليره جايزه مى گرفت.
تعداد مسلمان رانده شده از اسپانيا طى سالهاى ١٦٠٩ ـ ١٦١٤م سيصد و بيست و هفت هزار تن برآورد شده است كه از اين تعداد شصد و پنج هزار نفر بر اثر غرق شدن, كشته شدن در راهها, بيمارى و مانند آن درگذشته اند. آينده اسلام در اندلس
سى و دو هزار تن از رانده شدگان موفق شدند مجدداً به شهرهاى خود باز گردند و تعدادى نيز پس از صدور حكم اخراج عمومى همچنان مخفيانه به حيات خود در آن سرزمين ادامه دادند.
طى قرنهاى هفدهم و هيجدهم ميلادى حيات اسلامى در اندلس به شكل پنهانى استمرار يافت. تا و سند, جهانگرد انگليسى, نقل مى كند كه محاكم تفتيش عقايد در غرناطه در سال ١٧٢٦ بيش از هجده هزار تن (سيصد و شصت خاندان) را به اتهام مسلمان بودن, محاكمه و محكوم كرد. نويسنده اى اسپانيايى نيز گزارشى از محاكمه اى در غرناطه به سال ١٧٢٧ به دست داده است و در تاريخ ٩/٥/١٧٢٨ غرناطه شاهد جشن برزگى به مناسبت محاكمه و محكوميت چهل و شش غرناطه اى توسط محاكم تفتيش عقايد, به اتهام مسلمانى بوده است. يكبار ديگر محكمه غرناطه در تاريخ ١٠/١٠/١٧٢٨ بيست و هشت تن را به اتهام انتساب به اسلام, محاكمه, محكوم و اموال آنان را مصادره كرد. محاكم غرناطه همچنان در تعقيب و بازداشت متهمان به مسلمانى بود تا آنكه شهردارى آن شهر در سال ١٧٢٩ از پادشاه, اخراج همه مورسكيها را براى پاك ماندن آن خطه از خون فاسد درخواست كرد. در سال ١٧٦٩ نيز ديوان تفتيش عقايد, اطلاعاتى از وجود مسجدى پنهانى درشهر قرطاجنه (استان مرسيه) كسب كرد.
بدين ترتيب برخى از اندلسيان مسلمان همچنان ديانت اسلامى خود را مخفيانه حفظ كردند و پس از سال ١٩٦٠ عده اى از آنان جرأت كرده و مسلمانى خود را در اسپانيا آشكار كردند; مانند خليل بن اميه (وكيل ساكن مجريط) و عده بسيارى ديگر با شهرتى كمتر از او.
برخى نيز مهاجرت كردند و اسلام خود را در جاهاى ديگر علنى ساختند. يكى از اين افراد, غرناطى است كه مؤلف, وى را در كوپنهاك (دانمارك) در تاريخ ٥/١١/١٩٧٣ ملاقات كرده است. وى در بارسلون زاده و بزرگ شد و در سال ١٩٦٩ مسلمان گشت. غرناطى, علت مسلمان شدن خود را چنين بيان مى كند: (هنگام احتضار مادر بزرگم, كودك خردسالى بودم, وى مرا در آغوش كشيد و در گوشم گفت: >>مسيحيت دين ما نيست و اين دين حقيقى نمى باشد. وقتى بزرگ شدى, سعى كن دين خودت را بشناسى.