سال اول، شماره چهارم، پاييز ١٣٨٩، صفحه ١٧٩ ـ ٢٠٠
Ma'rifat-i Farhangi Ejtemaii, Vol.١. No.٤, Fall ٢٠١٠
غلامرضا پرهيزکار*
چکيده
بودريار که در آثار اوليه خود در مرحله گذار از مارکسيسم قرار دارد، توصيف روشن و کارآمدي از جامعه مصرفي به عنوان ويژگي مهم سرمايه داري جديد ارائه ميدهد. او پس از مجهز شدن به مفاهيم و نظريات مربوط به تکنولوژي و جامعه مصرفي و با آغاز عصر اطلاعات، به سراغ آن ميآيد تا آن را در ارتباط با مفاهيم پيشين تحليل کند و نتيجه ترکيب عملي تکنولوژي، جامعه مصرفي و عصر اطلاعات، او را به مشاهده جامعه جديدي ميکشاند که عدهاي آن را پُست مدرن ناميدهاند. بودريار الگوي کامل اين جامعه را آمريکا ميداند و تلاش ميکند به کمک مفهوم مهم خود، يعني حاد واقعيت و نيز توجهش به تکنولوژيهاي جديد، رسانهها و توده به توصيف وضع جديد پيش آمده يا در حال وقوع بپردازد. اين مقاله، ضمن نگاهي توصيفي به سير تحول انديشه بودريار، به مفهوم کليدي انديشه او يعني حاد- واقعيت پرداخته، سپس به تصويري که وي از رسانه و فرو پاشي معني و زايل شدن امر اجتماعي و نهايتاً شکل گيري توده بر اساس مفهوم حاد- واقعيت ارائه ميدهد، توجه شده است. سرانجام، بارويكردي انتقادي برخي ديدگاههاي وي مورد بازخواني قرار گرفته است.
كليد واژهها: جامعه مصرفي، حاد واقعي، رسانه، معني، توده.
مقدمهژان بودريار[١] به عنوان يکي از شخصيتهاي پست مدرنيسم، با مارکسيسم شروع کرد. تجربه وي از شورش ماه مه ١٩٦٨ فرانسه زمينه خوبي براي احساس نياز به تجديد نظر در دستاوردهاي مارکسيسم برايش فراهم ساخت. هرچند در آن دوره، آغاز با مارکس، انتقاد ازمارکس و عبور از او به يک مد تبديل شده بود[٢] همچون همان مراسم آييني بلوغ براي نوجوانان برخي قبايل که اينک افراد انديشمند براي اثبات توانايي علمي خود، بايد عبور از مارکس را به ديگران نشان دهند. انديشهها و نوشتههاي بودريار حتي در آخرين آثارش نيز به نوعي متأثر از مارکسيسم باقي ماند؛ بدين گونه که مفاهيمي ضد مارکسيستي ارائه کرد. توجه به شيوه مصرف (نشانه ها) به جاي شيوه توليد، عرضه تصويري جديد از توده، جدايي توده از روشنفکران و عدم امکان نفوذ در تودهها و مهيا سازي آنها براي انقلاب و...، از جمله توجهات ضد مارکسيستي وي ميباشد. ديدگاههاي بودريار را ميتوان خوانشي مارکسيستي مربوط به ما بعد دوران صنعتي و عصر اطلاعات به حساب آورد. بودريار براي اين خوانش جديد از ساختارگرايي و نشانه شناسي و همچنين ديدگاههاي مک لوهان استفاده کرد. سلطه رمزگان بر زندگي بشر، از کليدي ترين ابزارهاي مفهومي مورد توجه بودريار است. شايد روشن ترين شاخصه دوران پست مدرن از منظر بودريار را بايد همين ويژگي رمز گونگي آن قلمداد کرد. البته بودريار از واژه پست مدرن کمتر استفاده کرده است.
انتقال به جامعه مصرفيصنعتي شدن با افزايش توليد همراه گرديد و تکنولوژي امکان توليدات گسترده و يکسان را فراهم کرد. در آن زمان، اصل توليد به مسئله جديدي تبديل شد و تمام تلاشها صرف حل همين مسئله ميگرديد. تقاضاي بازار در اولويت دوم قرار داشت. در اين دوره، شيوه توليد که مورد توجه مارکس نيز قرار گرفت، اولويت و مسئله نخست نظام سرمايه داري به حساب ميآمد. اما با رشد صنعت و افزايش توليدات، ايجاد تقاضا براي کالاهاي توليدي به امري مهم بدل گرديد. اگر مصرف کننده اي نباشد، جامعه صنعتي در خطر اضمحلال خواهد بود. در اين وضعيت، توليد تقاضا به جاي توليد کالا به مسئله اول تبديل گرديد[٣] تلاشها براي رفع اين مشکل، که اتفاقاً با موفقيت نيز همراه بود، به ايجاد جامعه مصرفي انجاميد. انسانهايي به وجود آمدند که مصرف کردن به اولويت نخست آنان تبديل گرديد. در شرايط جديد توجه به شيوه توليد براي فهم نظام مبتني بر سرمايه کافي نيست و به جاي شيوه توليد، بايد به شيوه مصرف پرداخت. از اين رو، بودريار جامعه مصرفي و اقتضاءات آن را مورد توجه قرار داد. وي در چند کتاب نخست خود، همچون «نظام ابژه ها»، «جامعه مصرفي» و «آيينه توليد» و به کمک نظريات نشانه شناختي، ايده جديد خود را مطرح ساخت تا در آينده ديدگاههاي پُست مدرني خود را بر پايه آن استوار سازد[٤]
تبارشناسي ارزشي اشياءبراي فهم انديشه بودريار، توجه به دسته بندي تاريخي وي از اشياء، بر اساس نوع ارزشي که يافته اند، مفيد خواهد بود. وي در تبار شناسي خود از اشياء، چهار يا پنج گونه ارزش را به اشياء در دورههاي مختلف تاريخي نسبت ميدهد. دو گونه اول را مارکس مطرح کرده بود و گونه سوم را از موس و باتاي گرفت و گونه چهارم و پنجم را متأثر از نشانه شناسي و نيز متأثر از تحولات تکنولوژيکي و فرهنگي جديد مطرح نمود و آنها را به دورههاي مختلف تاريخي نسبت داد. پنج نوع ارزشي که بودريار براي اشياء بر ميشمارد عبارتند از:
الف. ارزش مصرفي: ارزش مصرفي معادل فايده اي است که يک شئ دارد و نيازهاي معيني را ارضا ميکند. شئ در منطق فايده به ابزار تبديل ميشود.
ب. ارزش مبادله اي: ارزش مبادله اي يک محصول، ارزش بازاري آن است که با قيمت اندازه گيري ميشود. شئ داراي ارزش مبادله اي همان شئ کالايي شده مارکس است. شئ در منطق بازار به کالا تبديل ميشود.
ج. ارزش نمادين: در ارزش نمادين فايده شئ يا قيمت آن موضوعيت ندارد و اهميتي درجه دوم مييابد. آنچه مهم است نقش نماديني است که ايفا ميکند. براي مثال، حلقه ازدواج بيانگر يک رابطه دو سويه بين دو شخص است. در منطق هديه شئ به يک نماد تبديل ميشود.
د. ارزش نشانه اي: در ارزش نشانهاي كه متأثر از ساختارگرايي و نشانه شناسي است، هيچ شئي جدا از ديگر اشياء وجود ندارد. اين نکته که اشياء با هم متفاوتند؛ در فهم آنها نقشي تعيين کننده دارد. همين بعد تمايز يافتگي و متفاوت بودگي اشياء باعث شده تا در جامعه مصرفي جديد، نقشي ديگر بر عهده گيرند. اشياء به دليل تفاوت هايشان مثلاً تفاوت ناشي از مارک، درجات ارزشي متفاوتي مييابند. اين درجات متفاوت ارزشي به افراد استفاده کننده از آن اشياء منتقل ميشود. به بيان ديگر، اشياء به افراد واجد آنها منزلتهاي خاص اجتماعي ميدهند. به طوري که اين ويژگي بر اصل فايده آنها و ارزش مصرفي شان تقدم مييابد. در يک جامعه مصرفي، اشياء صرفاً مصرف نمي شوند. آنها بيش از آنکه براي ارضاء يک نياز توليد شوند، براي دلالت بر يک منزلت اجتماعي توليد ميشوند. بنابر اين، در يک جامعه مصرفي و در منطق تفاوت اشياء به نشانه تبديل ميشوند.
ه . ارزش رمزي: ارزش رمزي را ميتوان به عنوان نوع پنجم و مهمترين نوع ارزشي به حساب آورد که بودريار براي اشياء و ابژهها در نظر ميگيرد و آن را در «مبادله نمادين و مرگ» مطرح ميسازد. وي معتقد است اين نوع ارزش در دوران معاصر- که به پست مدرن معروف شده- سلطه يافته است. دوران رمز، دوران نشانه را که براي مشخص ساختن تمايز ميان افراد و مشخص ساختن آنان بود پشت سر ميگذارد. ويژگي دوران جديد در اين نکته نهفته است که رمزها ميتوانند از واقعيات تمايز يابند و مستقل از آنها به حيات خود ادامه دهند.[٥] اين امر، همان نقطه محوري است که ديدگاههاي بودريار بر پايه آن ميچرخد و به زعم او همين امر، نقطه عطفي در زندگي بشر امروزي به حساب ميآيد. توضيح بيشتر در ادامه خواهد آمد.
حاد ـ واقعيتحادّ واقعيت ترجمه اصطلاح (hyper- reality) است که از سوي بودريار به کار رفته است. اين اصطلاح را به چند گونه به فارسي ترجمه کردهاند. فرا واقعيت، فزون واقعيت و حاد واقعيت از نمونه ترجمههاي آن است. در اين ميان، احتمالاً حاد واقعي يا واقعيت تشديد يافته با مراد بودريار سازگاري بيشتري داشته باشد. با توجه به عبارتهاي مختلف بودريار ميتوان گفت: او حاد واقعي را امري به غايت شبيه امر واقعي، بلکه عين امر واقعي و تسخير کننده جايگاه آن ميداند. به طوري که حاد واقعي غياب و نبود امر واقعي را پنهان ميسازد. کسي متوجه اين جا به جايي و اين پنهان کاري نيست. در اين حالت، حاد واقعي، واقعي تر از امر واقعي ميشود. به بيان ديگر، چنان ماهرانه جايش را اشغال ميکند که واقعي تر از خود آن جلوه گري مينمايد. البته حاد واقعي، نه تنها جاي امر واقعي را ميگيرد، بلکه هيچ ربطي هم بدان ندارد؛ يعني رونوشتي از امر واقعي نيست. بدل ظريف و واقع نماي آن نميباشد. حاد واقعي به چيزي وراي خود ارجاع نمييابد و امري خود بنيان است.
نکته اساسي در طرح مفهوم حاد واقعي از سوي بودريار، رابطه و نسبتي است که وي ميان واقعيت و بدلهاي آن، که به وسيله بشر و به مدد تکنولوژي ساخته شده است، برقرار ميسازد. در واقع، بودريار در اين جا نيز به نوعي تبارشناسي در خصوص بدلهاي امر واقعي دست ميزند. وي در ابتدا متأثر از فوکو بود. در همين تبارشناسي وقتي به مرحله حاد واقعي پا ميگذارد، جايي که -در برداشت بسياري، دست از واقعيت ميشويد- از فوکو جدا ميشود. همانطور که پيش از آن از مارکس جدا شده بود.[٦] وي در يک تقسيم بندي، سه نوع بدل يا وانموده از واقعيت را، که به تدريج ارتباط خود را با واقعيت منقطع ميسازند، مطرح ميکند. به طوري که در مرحله پاياني به کلي از واقعيت جدا ميشود و راهي جداگانه و مستقل ميپيمايد. وي در « مبادله نمادين و مرگ» و در ذيل عنوان نظم وانمودهها، سه نوع يا سه سطح نظم براي وانمودهها بر ميشمارد.
الف. جعل: که مربوط به دوره رنسانس و آغاز انقلاب صنعتي است. اين نظم در سطح قانون طبيعي ارزش يا همان ارزش مصرفي عمل ميکند.
ب. توليد: اين نظم در دوران صنعتي سلطه داشت و در سطح قانون بازاري ارزش عمل ميکند.
ج) وانمايي: اين نظم مربوط به دوران کنوني است و در سطح قانون ساختاري ارزش، که رمزها سلطه ميرانند، عمل ميکند[٧]
در سطح اول، به راحتي ميتوان نسخه بدلي را از واقعيت تشخيص داد. در سطح دوم، هرچند مرزهاي بين بدل و واقعيت محو ميشوند، اما هنوز واقعيت وجود دارد. در سطح سوم، که مختص جهان پست مدرن است، ديگر تقابلي بين بدل و واقعيت وجود ندارد. در چنين حالتي، بدل جايگزين واقعيت ميشود. به عبارت ديگر، فقط فرا واقعيت وجود دارد... فرا واقعيت نتيجه کاربرد تکنولوژيهاي پيشرفته و رمزگزاري هاست. رمزها امکان باز توليد پديدهها را همزمان با ناديده گرفتن واقعيت فراهم ميکنند.[٨]
بودريار در وانمودهها شمايل و بت را مثالي براي وانموده ميآورد که جاي خداي واقعي را ميگيرند و گويي همينها اصلند و خدايي وجود ندارد. وي خروش شمايل شکنان براي از ميان بردن تصاوير را ناشي از درکشان از قدرت متعالي وانمودهها ميداند که چنين قدرتي ميتواند خداوند را از آگاهي انسانها پاک نمايد.[٩]
وي در ادامه همين نوشتار، مراحل زنجيرواري را که تصوير پشت سر ميگذارد تا به حاد واقعي برسد اين گونه بر ميشمارد:
الف. تصوير بازتابي از واقعيتي ابتدايي است. ب. تصوير واقعيتي ابتدايي را ميپوشاند و تحريف ميکند. ج. تصوير غياب واقعيتي ابتدايي را ميپوشاند. د. تصوير هيچ گونه مناسبتي با هيچ واقعيتي ندارد و وانمودهاي ناب از خودش است.
در مرحله اول، تصوير جلوه اي نيک است و بازنمايي در اينجا متعلق به نظام عشاء رباني است. در مرحله دوم، تصوير جلوه اي است اهريمني و متعلق به نظام پليدي. و در مرحله سوم، تصوير خود را به منزله يک جلوه مينماياند و متعلق به نظام جادوگري است. اما در مرحله پاياني، تصوير ديگر به هيچ رو از آن نظام جلوهها نيست، بلکه به نظام وانمودن تعلق دارد. ورود به عرصه اي که گستره نشانهها به جاي آنکه چيزي را پنهان کند. هيچ را پنهان ميکند. در واقع ورود به عصر وانمودهها است؛ عصري که در آن درست را از نادرست و امر واقعي را از إحياء مصنوعي آن نمي توان باز شناخت.[١٠] و اين به دليل جدايي رمزگان و دالها از واقعيتها و مدلولهاي خود است. رمزگان ميتوانند مستقل از واقعيات و با تکيه بر يکديگر به حيات خود ادامه دهند و به بازتوليد دست بزنند، بدون آنکه نيازي به امر واقعي داشته باشند. رمزگان به شبيه سازي واقعيت رو ميآورند و در مراحلي بر واقعيت نيز پيشي ميگيرند و با حضور همه جايي و با وجود واقعيتگون خود، عرصه را بر امر واقعي تنگ ميسازند. سر انجام، اين حاد واقعي است که وجود و حضور دارد و نه امر واقعي.
دنيايي که بودريار براي خود ساخته يا معتقد است در خارج شاهد پيدايش و حضور آن است، دنيايي است که به کمک رمزگان و تکنولوژي، بويژه تکنولوژي رسانه اي ساخته و پرداخته شده است. در واقع، منشأ اصلي خلق حاد واقعيت را رسانه و سلطه رمزها ميداند. در عين حال، عرصه حضور حاد واقعي را صرفاً در صفحه و شبکه نمي بيند، بلکه همه زندگي را اعم از اقتصاد، سياست، اجتماع و ... متأثر و مملو از حادهاي واقعي مييابد. گزارشگر تلويزيوني که صحنه آرام پس از آشوب خياباني را نشان ميدهد، اما ميگويد: بيم آن ميرود که شبانه آشوب از سر گرفته شود. در اين صورت، آيا آشوبگران به دليل همين جملات، آن پيش گويي را محقق نميسازند؟ يا رأي دادن در انتخابات، ناشي از تبليغات و سياست سطحي است يا نتيجه سياست واقعي؟ آيا امروزه غذا، فقط غذا است يا با سبک زندگي، که حاصل عمل رسانه اي است، پيوند خورده است. در اينگونه موارد، مرز ميان امر واقعي و حاد واقعي از بين رفته است و واقعيت بر طبق رمزها ساخته ميشوند؛ رمزهايي که در سياست، در آموزش و پرورش، صنعت، زندان، معماري، کالاهاي مصرفي، نظر سنجيها و غيره ساخته ميشوند.[١١] نکته قابل توجه در اين سخن اينكه گلن وارد در ادامه روايت خود از بودريار، به سبک استدلال فوکو ميافزايد: به کمک اين رمزها و نحوه ساختشان، مردم دسته بندي ميشوند و نظم اجتماعي واقعي را ميسازند و از اين نکته که رمزها سازنده نظم اجتماعي اند، نتيجه ميگيرد که رمزها يا حاد واقعي، بر امر واقعي پيشي ميگيرند. از سوي ديگر، ميگويد تمامي رمزها از اين جهت که بر مردم واقعي اثر ميگذارند، با واقعيت در تماس هستند.[١٢] بودريار در مثال خود، دربارة صحنه سازي براي يک سرقت مسلحانه، که به برخورد پليس و ... ميانجامد ميگويد: وانمودي و تصنعي بودن را از شما نخواهند پذيرفت. در اين جا امر وانمودي چنان حقانيت يافته و وجودي چون امر واقعي پيدا نموده که پليس در برخورد با اين صحنه، واقعاً شليک ميکند و ادعاي تصنعي بودن از شما پذيرفته نميشود. در اين جا، با يک امر حاد واقعي مواجهه هستيم که به مثابه يک عين واقعي و در ترکيب با واقعيهاي ديگر قرار گرفته است.[١٣]
سرنوشت معنا در رسانهپيشينه نظرات بودريار درباره رسانه را ميتوان در نظريات مدرنيستي هنر مشاهده کرد. نظريات مدرنيستي هنر، اين احساس را تقويت کردهاند که يک اثر هنري را ميتوان و بايد بر اساس قاعده و اصول خود آن و بدون مراجعه به ساير اشياء در جهان تجربه کرد. ... آثار هنري به نوعي حضور خود را ميتابانند.[١٤] بحثي که امبرتو اکو دربارة تلويزيون جديد دارد نيز در همين راستا قابل ارزيابي است. اکو ميگويد: تلويزيون چنان در خود فرو رفته و در مداري بسته به فعاليت مشغول است که کاملاً ارتباط آن با جهان خارج قطع شده است. وي به برنامههايي مثال ميزند که حول خود تلويزيون ميچرخد؛ همچون مصاحبه با بازيگران تلويزيوني، مستند تلويزيوني دربارة برنامههاي تلويزيوني و غيره. در نظر اکو، اغلب چيزي ارزش خبري مييابد که از آن فيلم برداري شده باشد. جالب و جذاب بودن، نه در آن چيزي است که در تلويزيون ظهور مييابد، بلکه در خود واقعيت ظهور تلويزيوني است. اکو از اين طريق به تلويزيون اصالت ميدهد و آن را دنيايي در خود فرو رفته و بسته ميداند، به طوري که ديگر فضاي چنداني براي جهان واقعي باقي نمي ماند. بودريار همين مسير را ادامه ميدهد. اما در آن گامي از اکو فراتر ميگذارد.[١٥]
مباحث رسانهاي بودريار متأثر از ديدگاههاي مک لوهان در خصوص نقش تکنولوژي رسانهاي و اينکه «رسانه همان پيام است» شکل گرفت. البته وي بر چشم انداز مک لوهان به تکنولوژي رسانهاي نميايستد و از آن نيز عبور ميکند.
بودريار تعبير «رسانه همان پيام» است را براي تحليل مصرف به کار ميبرد و ميگويد: پيامي که رمز گشايي و مصرف ميشود، مفهوم آشکار اصوات و تصاوير نيست، بلکه اين پيام الگوي مقيد کننده اي از تفکيک واقعيت به نشانه هايي متوالي و معادل است. در رسانه همه چيز در چارچوب الگوي مصرف قرار ميگيرد. بودريار در توضيح اين سخنان ميگويد: در رسانهها شاهد گسستگي نشانهها و پيامها از يکديگر هستيم. رسانهها انواعي از نشانهها با پيامهاي متضاد را در برنامههاي خبري، تفريحي، مستند، گزارشها، فيلمها، مناظرات سياسي و غيره و به کمک توانمنديهاي فني رسانه اي و به صورت متوالي در کنار هم ميچينند. روند کلان اين پيامهاي متوالي، يک تأثير کلي دارد که ما را به مصرف صِرف ميکشاند. با توجه به منفعت احساسي و منحصر به فرد گفتمان مصرف، ديگر گفتمانها به نفع آن کنار ميروند. وضعيتهاي تأثر آور و وقايع غير منتظره، که به سرعت و به وفور در اختيار مخاطب گذاشته ميشود، به گفتمان کالايي منتقل ميشود. ناملايمات از طريق تدوين خنثي ميشوند. همين ناملايمات براي مصرف آماده ميشوند. حادثه تاريخي با يک نمايش جنجالي کاذب برابري مييابد. بنابراين، پيام تلوزيون تصاوير ارسالي نيست، بلکه روشهاي جديد ارتباط و درکي است که تحميل ميکند. در اين جا، شاهد يک نظام خوانش هستيم که آنچه در آن مهم است، انسجام دروني اين نظام خوانش است و حقيقت جهان يا تاريخ آن ديگر مطرح نخواهد بود. در اين وضعيت، ميتوان گفت رسانه خود را به شکل پيام بر مخاطب تحميل ميکند.[١٦] با اين توضيحات، ميتوان گفت ما با رسانه و نشانههاي آن سر و کار داريم؛ اما معني و پيامي که از رسانه دريافت ميکنيم، معني و پيام آن نشانهها نيست. در اين جا، معنا ميميرد و ما به يک مصرف کننده نشانهها که از مصرف آنها لذت ميبريم، تبديل ميشويم. براي ما، ديدن صحنه مجروح شدن يک گاو باز اسپانيايي به دست گاو يا کشته شدن افرادي در يک نزاع قبيلهاي در آفريقا با ديدن صحنههاي يک فيلم جنگي تفاوت چنداني ندارد. بمباران اطلاعاتي رسانهها، ما را با طيف گستردهاي از مسائل متنوع و امور در واقع مهم مواجه ميسازد که با آنها بيگانه ايم يا براي ما مهم نيستند. تبليغات کلاس کنکور، نزاع در آفريقا، پوشک بچه، سيل در پاکستان، نوسانات بازار بورس در اروپا و موارد ديگر را همگان از تلويزيون ميبينند و ميشنوند، اما همه نسبت به همه اين امور تعلق خاطر ندارند؛ با توجه به مشغلههاي شان در زندگي روزانه و واقعي و يا آرمان هايشان، ممکن است تنها برخي از اينها براي شان مهم باشد و نه همه آنها و توجه جدي شان ممکن است تنها به بخشي از پيامها جلب شود و نه همه پيام ها. از اين رو، گاه همه پيامهاي متنوع و مسلسل را در شکل يک پيام بازرگاني و براي لذت بصري آن ميبينند و نه براي درک پيام آشکار آن.
در نگاه مک لوهان، رسانه امتداد حواس انسان است. براي مثال، تلويزيون امتداد بصر است؛ يعني آنچه تا پيش از تلويزيون و به کمک چشمانمان ميديديم، با حضور تلويزيون گسترش کمي و کيفي مييابد. در واقع، انسان به رشد و سعه وجودي بيشتري ميرسد و از طريق رسانه با امر واقعي ارتباط بيشتري برقرار ميسازد. چنان که روشن است، نگاه مک لوهان به تکنولوژيهاي رسانه اي و تلويزيون، نگاهي خوش بينانه و در راستاي ارتباط گسترده تر با عالم خارج است. نهايت اينکه اين درک متأثر از رسانه خاصي که مورد استفاده قرار ميگيرد، صورت ميپذيرد و رنگ و لعاب آن را ميگيرد. اما بودريار به دليل تعريف متفاوتي که از انسان دارد، نه تنها رسانه را عامل توسعه وجودي انسان مدرن نمي داند، بلکه به کلي مخرب آن و سازنده هويتي جديد براي انسان ميشمارد؛ انساني که ديگر در دنياي امور واقعي به سر نمي برد و به الزامات آن تن نميدهد. رسانه بودرياري، به جاي فراهم سازي امکان تماس و مشاهده بيشتر جهان خارجي، انسان را به جهان حادهاي واقعي ميکشاند و از جهان امور واقعي دور ميسازد. در اين جهان، جديد، معاني و امور واقعي در زوال ميآسايند و حيات و نمّو خود را به رمزها عطا مينمايند. در توضيح مرگ معناها و حيات مستقل رمزها، ميتوان اين نکته را افزود که وقتي انسانها خُلق و خوي مصرفي به خود ميگيرند و اصل مصرف موضوعيت مييابد، مصرف بايد به عنوان يک قاعده حياتي و به هر قيمتي، تحقق حتمي يابد. از سوي ديگر، حجم وسيع رمزگان قابل مصرف نيز بر انسانها هجوم ميآورند. در اين حالت، انسانها با مشکل کوتاه شدگي زمان مواجه ميشوند؛ بدين معنا که هضم رمزهاي فراوان، متنوع و گاه پيچيده و متعارض و درک درست معاني آنها در بازه زماني اندکي، که در اختيار انسانها قرار ميگيرد، امکان پذير نمي باشد، هنوز پيامهاي سابق جذب نشده، پيامهاي جديد از راه رسيده است. نتيجه اين امر، عقب افتادن از معاني، رها سازي آنها و بسنده کردن به ظاهر رمزها خواهد بود. مثال براي اين نوع جدا افتادن مدلول از دال خود، فردي است که متني را در ابتدا با تأمل و تأني و براي فهم معني ميخواند، اما وقتي از درک معاني آن متن در ميماند، به تدريج بر سرعت خواندن ميافزايد. سرانجام، در يک عمل طوطي وار به مصرف کلمات رو ميآورد.
نکته مذکور ميتواند دليلي ديگر بر اين سخن بودريار باشد که ما در دنيايي به سر ميبريم که در آن، اطلاعاتي هر چه بيشتر و معاني هر چه کم تر وجود دارد.[١٧] فرضيه بودريار اين است که اطلاعات همبستگي الزامي و اکيدي با دلالت دارد. بدين نحو که اطلاعات مستقيماً مخرب معنا و دلالت بوده يا آنکه آن را خنثي ميسازد.[١٨]
بودريار مدعاي خود را به گونه اي ديگر نيز پي ميگيرد. وي در بحثهاي خود به کثرت دالها و تسلسل آنها ميپردازد. نتيجه اين کثرت و تسلسل آن است که دالها در يک گردش پايان ناپذير و در يک حرکت دوري هر يک به ديگري اشاره خواهد داشت و هر يک اعتبار خود را از ديگري و با تکيه بر دالي ديگر به دست ميآورد. نتيجه اين حرکت دوري فراموشي مدلول و معنا و بازي خوردن در جهان دالها خواهد بود.[١٩] وي منکر وقوع جنگ خليج فارس شد و آن را صرفاً نمايشي رسانه اي دانست. از جمله استدلالهاي بودريار براي اين ادعا آن بود که اطلاعات ما از وقوع اين جنگ از طريق شبکه سي ان ان بود که ٢٤ ساعته به پخش اخبار جنگ مبادرت ميورزيد و استناد اخبار و گزارش هايش به خبرنگاران و گزارشگران خود و خبر و گزارشهاي پيشينش بود؛ يعني ما صرفاً با مجموعهاي از دالها مواجه بوديم که در يک حرکت دوري از يکديگر کسب اعتبار ميکردند.
بودريار در استدلالي ديگر به مسئله پيش گويي صادق در رسانه و تبليغات ميپردازد. پيش گويي صادق آن نوع پيش گويي است که به صرف گفته شدن حتماً محقق خواهد شد. همچون برخي شايعات، مثل کمياب شدن کالايي در بازار در آينده نزديک، که به صرف شيوع يافتن آن در جامعه آن شايعه تحقق مييابد. بودريار در استدلال خود ميگويد: تبليغات در کار خود به دروغ متوسل نميشود و اصلاً کاري به صدق و کذب و حقيقت و خطا ندارند. منطق عملگري آن وراي حقيقت و خطا است که مربوط به امر واقعي است. هنر تبليغات چيها در اين است که طوري حرف ميزنند که نه راست است و نه دروغ، نه درست است و نه خطا. تبليغات به هيچ حقيقت پيشيني اشاره نمي کند، بلکه با ايجاد اميد و علاقه نسبت به يک امر آن را به وجود ميآورد؛ به اين نحو که کالا را به يک شبه واقعه اي تبديل ميسازد که با حمايت مصرف کننده از گفتمان آن، به رويداد واقعي زندگي روزمره تبديل ميشود.[٢٠]
با اين بيان روشن ميشود که رسانه با منطق خاص خود، که وراي حقيقت و خطا است و هر دو مربوط به امر واقع است، محصولات خاص خود را توليد و زندگي خارجي را بر اساس آن شکل و نظم ميدهد و با سلطه هر چه بيشتر رسانه، ديگر جايي براي امر واقعي نخواهد ماند. رسانه همه امور را ميسازد؛ اموري که ماهيتاً حاد واقعياند و نه واقعي.
زوال امر اجتماعي و شکل گيري تودهدر واقع، وقتي دالها از معاني خود پيشي ميگيرند و بين اين دو فاصله ميافتد، بين مردم و معاني جدايي افتاده است. زماني، معاني در قالب انديشهها و ايدئولوژيها ساخته ميشد و از طريق رسانهها و غيره به مردم انتقال مييافت و آنان نيز با پذيرش آن به مرحله اجتماعي شدن بر اساس ارزشها و باورهاي جديد نائل ميآمدند. از اين طريق، امر اجتماعي به معناي اعم آن، همچون امر سياسي، فرهنگي، پزشکي و ... شکل ميگرفت. دو قرن براي تعريف امر اجتماعي و اجتماعي سازي تودهها تلاش شد. اما نکته اين جاست که منطق پيش روي اين امر اجتماعي، که با پشتوانه سرمايه انجام ميگرفت، آن را به سمت نابودي کشاند. امروزه آن قدر رمزگان مورد نياز براي اجتماعي کردن گستردگي، پيچيدگي و قدرت يافته و آن قدر معاني، که زماني به زحمت توليد ميشد، به وفور توليد و عرضه ميگردد که مردم را به جدايي و زدگي از معنا کشانده و به منگي و گيچي رسانده است. مردم همه رمزگان را ميگيرند. اما با معاني آن ارتباط برقرار نميکنند. در اين فرايند، ديگر اجتماعي شدن رخ نميدهد و امر اجتماعي معنا و مفهوم خود را از دست ميدهد. از اين پس، شاهد زوال امر اجتماعي خواهيم بود.
توضيح آنکه، در گذشته قدرت صرفاً معنا را توليد ميکرد و تقاضا خود در پي ميآمد. بدين ترتيب، قدرت بر اوضاع مسلط ميشد. چنان که انقلابها با توليد معاني فزونتر رخ ميداد. اما امروزه معنا در ابعادي هر چه گستردهتر توليد ميشود، لکن تقاضا براي آن رو به کاهش گذاشته است. در شرايط جديد، توليد تقاضا براي معنا به دغدغه اصلي نظام مبدل شده است. اين در حالي است که همة انرژي نظام نيز براي حل اين مشکل ناکافي است. توده همه انرژي اجتماعي و هر نوع معنا و نشانه اي را به خود جذب ميکند، اما ديگر آن را منکسر نميسازد. معاني و نشانهها را صرفاً هضم ميکند. توده هيچگاه مشارکت نميکند. توده به رغم اجتماعي سازي، که پشت سر گذاشته و اطلاعاتي که تسليمش ميشود، نميگويد که حقيقت نزد چپ است يا راست، نه انقلاب را ترجيح ميدهد و نه سرکوب را. توده حقيقت و خردي ندارد. توده وجدان و ناخودآگاهي ندارد.[٢١]
راهبرد قدرت در گذشته مبتني بر کناره گيري و بي اعتنايي تودهها بود. اما قدرت جديد، که مبتني بر مشارکت و دمکراسي شکل گرفته است، سکون و انفعالي را در دامان خود پرورانده است که به نشانه مرگ اين قدرت بدل شده است.[٢٢] بودريار در جايي ديگر به ماهيت تبليغات سياسي اشاره ميکند و اصلاح و واقع نما ساختن اين تبليغات را به دليل محدويت زماني رسانه و الزام گزينشي عمل کردن رسانه ناممکن ميداند و هر تلاشي براي اصلاح را شبيه سازي جديدي معرفي ميکند. او ميگويد: تودهها نيز به اين مسئله واقفند. همه ميدانند که نشانهها ساختگياند. بنابر اين، از تماشاي آن صرفاً لذت ميبرند و پيامهاي ارسالي آن را ناديده ميگيرند. وي اين سخنان را در نقد کساني چون هابرماس، که به دنبال رفع تحريف از ارتباطات انساني هستند و يا در پاسخ به کساني که در صدد ارائه الگوهاي صحيح تبليغاتي هستند بيان ميدارد.[٢٣]
از نظر بودريار، مشارکت کننده سياسي خود يک بازيگر فعال جامعه مصرفي است. او سياست را نيز براي مصرف کردن و براي لذت بردن ميخواهد. نگاه او به تبليغات خياباني و رسانه اي سياسي، مناظرات سياسي و ... لذت جويانه است. چپ و راست تضادي ماهوي با هم ندارند. همه، به يک صحنه نمايش وارد شدهاند. بودريار، توفيق رسانه را بر اساس جذبه آن ميداند و تودهها را نيز در بند جذبه رسانه معرفي ميکند و جذبه را غيرمتکي بر معنا و متناسب با سرپيچي از معنا قلمداد ميکند.[٢٤]
بودريار، نگاه خود به توده و فضاي جديد اجتماعي را همچنان در مسيري پوچ گرايانه پيش ميبرد. وي که در فضاي ضد ذات گرايي نيچه سخن ميگويد، وجود سرشت اصيل انساني و وجود يک مجموعه نيازهاي اساسي انساني را انکار ميکند. در نتيجه، منتقدين را فاقد معياري براي نقد وضع موجود انسان ميانگارد و مفاهيمي چون از خود بيگانه شدن را مفاهيمي سنتي و مربوط به انساني ميداند که در اصل خودي داشته و سپس، از اين خود بيگانه شده است. اين گونه مفاهيم را براي انسان پست مدرن نا کارامد ميداند.[٢٥] بودريار، اين انسان فاقد سرشت و شکل يافته در عصر رمزگان را انساني فاقد ميل و اراده معرفي كرده، و ميگويد: شايد عميق ترين ميلها ميل به واگذاري مسئوليت ميل خود به گردن ديگري باشد. اساساً وجود متخصصان، اهل علم، روشنفکران، سياستمدران، تبليغات، اطلاعات و فنون براي آن است که به ما بگويند ما چه ميخواهيم. ما از اين انتقال تمام عيار مسئوليت لذت ميبريم. خواستن آنچه که آرزوي آن را داريم، دانستن آنچه ميخواهيم بدانيم و يا تصميم گيري در موضع تصميم، کاري ساده نيست. تبليغات دقيقاً به دليل بي اعتنايي به فرضيه ميل و اراده است که تفوق مييابد؛ زيرا مردم خود ميخواهند به دستگاه تبليغات و اطلاعات تكيه كنند. دستگاهي که آنان را ترغيب ميکند و به جاي آنان انتخاب ميکند.[٢٦] بنابراين، مسئله ديگر نه انقلاب[مارکسيستي]، بلکه مسئله انتقال توده اي و تفويض توده اي است؛ تفويض قدرت ميل و انتخاب و پاسخ گويي به دستگاههاي سياسي، علمي، فني و عملي.[٢٧]
بودريار،تصوير روشن و اميد بخشي از توده ارائه نميند. تا اينا گذشت که در نظر بودريار، انسانهاي بي نام و نشاني که سازنده تودهاند، فاقد سرشت و هويت اوليه هستند. در نتيجه، نميتوان چنين سرشت ناموجودي را معياري براي بررسي ميزان تأثير تبليغات و يا معياري براي اصلاح توده در نظر گرفت. اين انسان بيسرشت، وقتي به جامعه مصرفي پا ميگذارد، هويتي مصرف گرا و لذت جو مييابد. وقتي به دنياي پر از اطلاعات زياد، پيچيده و متضاد پا ميگذارد، با درماندگي و بي مسئوليتي اراده و ميل خود را به ديگران وا ميگذارد، معنا را به فراموشي ميسپارد و ميگويد: به جاي من اراده کن، اما به گونه اي که من، محروم از لذت مصرف نباشم. چنين انسانهاي بي نام و نشاني که توده جديد را ساختهاند، حتي در پي ايجاد تغيير هم نيستند. تأسف انگيز اينکه به نظر بودريار اين توده را نميشود عوض هم کرد؛ توده اي که حاضر به دنباله روي از روشنفکران هم نيست. پس چه بايد کرد؟ اگر فکر ميکنيد با گسيل اطلاعات به سوي آنها ميتوان آنها را ساختار بخشيد و انرژي محبوس در آنان را آزاد کرد، چنين چيزي ناممکن است؛ زيرا اطلاعات جديد توده اي جديد ميسازد. توده صرفاً همه اطلاعات، نشانهها و معاني را جذب و البته هيچ چيز را منکسر نميسازد. همه انرژي نظام نيز قادر به توجه دادن توده به سمت معنا نخواهد بود.[٢٨] در اين ميان، برخي مردم با مشاهده زندگي آکنده از حادهاي واقعي، دچار هراس ميشوند و براي فرار از اين حادهاي واقعي، که آنها را فرا گفته، به کارهايي رو ميآورند تا خود را به واقعيت نزديک و براي خود اموري اصيل بسازند. براي مثال به تلويزيونهاي تعاملي، ضبطهاي زنده، تعطيلات ماجراجويانه، شنا در جهت مخالف، پردههاي بزرگ ويديويي، و ... رو ميآورند. اما نکته اين جا است که اين تلاشها، خود شبيه سازي هستند و به جاي ساخت واقعيت، حاد واقعيت ميسازد.[٢٩] يعني انسانها در پيله خودساختهشان، اسيرند و سرنوشت اين کرمها، نه پروانه شدن و پرواز کردن، بلکه بازي مرگ بار و رو به پايان و البته همراه با سرخوشي، در درون زنداني خواهد بود که خود به ساختنش اقدام کردهاند.
بودريار نشان ميدهد که نظام، بالقوه نظام بسته اي است که در معرض خطر انفجار از درون قرار دارد. وي ميگويد: بايد ابژه[ تکنولوژي و پيامدهايش ] را بر سوژه[ انسان] مقدم داشت و نظريه سرنوشت ساز تعيين شده به وسيله ابژه را بر نظريه انتقادي پيش پا افتاده اي که سوژه تعيين کرده، مقدم ساخت. براي بر هم زدن اين نظام بايد افراطي بود. شور و سرمستي، شيفتگي، خطر کردن و دچار سرگيچه شدن پيش ابژه اي که اغوا ميکند، بر ژرف انديشي عاقلانه و متين نظريه پيش پا افتاده اولويت مييابد. تودههايي که به علت فقدان ژرف انديشي و عدم تبعيت شان[ از روشنفکران] ماية يأس روشنفکران انقلابي بودند، اکنون به الگويي تبديل ميشوند که آز آنها بايد تبعيت کرد. تودهها هميشه به شور و سرمستي و بدين سان، به ابژه اولويت دادهاند. بنابراين، تودهها به نزديک شدن به نهايت بالقوه نظام گرايش دارند.[٣٠] منظور بودريار روشن است؛ در برخورد با آنچه در حال وقوع است، نبايد به سراغ نظريه پردازي رفت. نبايد با نظريههاي انتقادي به دنبال اصلاح امر بود، بلکه بايد روشنفکران تابع تودهها شوند و همه با هم خود را تسليم آنچه در حال وقوع است سازند و در نعشگي مصرف گرايي سرخوش باشند تا اين نظام فرصت يابد، در مقصد خود، که همان رسيدن به فعليت کامل است، به درستي فرود آيد. بودريار اين را نه يک فاجعه، بلکه يک انحناء و فرود آمدن در انتهاي يک دوره ميپندارد.[٣١]
ديدگاههاي بودريار همان طور که پيش ميرفت، موجب شگفتي بيشتر بسياري ميگشت. وي ضمن طرفداراني که براي خود درست کرد، گروه زيادي را نيز عليه خود شوراند؛ کساني که او را به افراطي گري و استدلالهاي سست و کم مايه، بويژه در آثار بعد از دهه ٨٠ که از حالت آکادميک خارج شده بود، متهم ساختند.
بررسي و نقداز آنجا که ژان بودريار اصطلاحات و مفاهيم مورد نظر خود را به روشني تعريف نميکند يا تعريف ناشده، رهايشان ميسازد، خواننده آثار او بايد با سماجت و حوصله خود را با کش و قوسهاي انديشه و قلم بودريار همراه سازد، تا شايد بتواند منظور او را از لابه لاي متون بيرون کشد. به عبارت ديگر، مفاهيم بودرياري همچون شخصيتهاي داستاني است که براي فهم و احياناً دريافت تضادهاي شان بايد تا آخر قصه با آنها همراهي کرد. اين، در يک کار علمي يک ويژگي شايسته تقدير به حساب نميآيد. مشکل ديگري که در فهم آثار برخي شخصيتهاي علمي بروز ميکند، تلاشي است که اين گونه افراد براي جذب مخاطباني خارج از محافل علمي انجام ميدهند که اين امر، آنان را نيازمند زباني متفاوت از زبان علمي براي مفاهمه ميسازد. در نتيجه، برهان، جدل و ادبيات در آثارشان در هم ميتند و همين ويژگي فهم آنان را مشکل ميسازد. همين امر يا هر امر ديگر موجب شده تا بودريار بخواهد مدعاهايهاي کلان و بسيار مهم خود را با تعدادي مثال به اثبات برساند و گاه به دنبال تعميم بي دليل نظرات خود باشد. با اين بيان، به اجمال، برخي ديدگاههاي بودريار بررسي و به برخي نقدهايش اشاره ميگردد.
١. چنان که گذشت، مهمترين مفهوم بودريار حاد واقعي است و نکته اساسي در اين مفهوم، نه شکل گيري واقعيتي جديد در اثر تکنولوژي، بلکه ويژگي خاصي است که بودريار براي حاد واقعي برميشمارد. حاد واقعي رونوشت نيست و در نتيجه، قابليت بررسي مطابقت آن با اصل ميسور نيست و از اين مهمتر آنکه، حاد واقعي که جنسي رمزگون دارد، جاي امر واقعي پيشين را ميگيرد و تا جايي پيش ميرود که ديگر مجالي براي امر واقعي( پيشين) باقي نميگذارد. ما همواره با حاد واقعي درگيريم و در فضاي آن تنفس ميکنيم. با اين توضيح به نظر نمي رسد او بخواهد وجود امر واقعي را يکسره انکار کند، بلکه حاد واقعي را واقعيت جديد معرفي ميکند. در عين حال، اگر بودريار به انکار واقع تمايلي نداشت و اگر برخي عبارات او، که اندک هم نيست، تداعي گر اين انکار نبود، احتمالاً بسياري متقاعد نمي شدند که او در صدد انکار واقع است. براي روشن شدن مسئله بيان نقد گلن وارد مفيد خواهد بود.
پارادوکس بزرگ در آثار بودريار اين است که شبيه سازيها فارغ از هرگونه ارجاع به واقعيت هستند، با وجود اين به شدت در [ امر واقعي]زندگي ما جا گرفتهاند [ و با آن امتزاج يافته اند]. آنها ممکن است به واقعيتي طبيعي و غير شبيهسازي اشاره نداشته باشند. اما داراي تأثيراتي بسيار واقعي هستند. ما ممکن است در طي يک روز همراه با يک فيلم سوزناک بگرييم... با ديدن هنر پيشهاي برجسته در خيابان هيجان زده شويم... شبيه سازيها گذشته از وابستگي به دنياي کوچک خودشان، عميقاً به زندگي واقعي پيوند خوردهاند.[٣٢] اما با توجه به ارتباط آشکار شبيه سازي و امر واقعي، چرا بودريار واقع را انکار ميکند؟ در نظر وي، انگارهها صرفاً از ميان امر واقع نميگذرند. آنها از امر واقع پيشي ميگيرند، آن را در خود جذب ميکنند و به وجود آورنده آن هستند.[٣٣] اما آيا اگر عاملي بر عاملي ديگر اثر گذاشت، بايد اولي را علت وجودي دومي دانست و دومي را از حيزّ وجود ساقط نمود. اگر نور به رشد گياه کمک ميکند، آيا بايد گفت ديگر گياهي وجود ندارد! يک راه مناسب براي نقد حاد واقعي بودريار بحث درباره سه نکته آتي است. ١. اصل وجود دو جهانِ متمايز واقعي و مجازي. ٢. هر يک از اين دو جهان بر قواعد خاصي مبتني هستند. ٣. (که همين محل نزاع با بودريار است) اين دو جهان ضمن وجود مستقل خود، ميتوانند با هم تعامل دو سويه داشته باشند. هم جهان مجازي بر جهان واقعي اثر گذار باشد چنان ـ که بودريار ميگويد، اما اين نميتواند به معناي انکار جهان واقعي باشد- و هم جهان واقعي بر جهان مجازي اثر گذار باشد. چنانکه چنين هست و حتي اصل وجود جهان مجازي از طريق جهان واقعي و با اعتبار و تلاشهاي انساني و بهره مندي از طبيعت به وجود آمده است. اين در حالي است که، اصل وجود جهان واقعي بر جهان مجازي استوار نبوده است.
٢. ممکن است گفته شود دنياي مد نظر بودريار هنوز به طور کامل تحقق نيافته است و برخي اشکالات مطرح، ناشي از همين امر است. در پاسخ بايد گفت: بيترديد در عصر حاضر رمزها هر روز بيش از گذشته در حال افزايش و توانمنديهاي آن در حال فزوني است. اما يک سؤال مهم اين است که آيا بشر روزي را شاهد خواهد بود که رمزها بر همه زندگيش سلطه يابد و اساساً شاهد چيزي جز رمز نباشد. البته در اين فضا، ديگر امر واقعي وجود نخواهد داشت. بگذريم از اصل وجود انسان و طبيعت. اما به نظر پاسخ اين پرسش منفي باشد. رمزگان در حوزههاي مختلف همچون سياست، تجارت، ورزش، تفريح، پزشکي و ... با سرعتهاي متفاوت در حال رشد است. اما سؤال اين است که چرا ميزان رشد در حوزههاي مختلف متفاوت است؟ اين رشد تا چه ميزان ادامه خواهد يافت؟ آيا به ١٠٠% خواهد رسيد و در اين مقدار براي مدتي دستکم قابل توجه ثابت خواهد ماند؟
از اين سؤالات مهم تر و البته روشن تر آنکه آيا رمزها امکان ورود به همه عرصهها را دارند؟ آيا ميشود انسان، آبي کاملاً رمزي بنوشد، غذايي کاملاً رمزي بخورد يا با رمزها بدن خود را بپوشاند؟! روشن است که رمزي شدن تمام عيار، که در اين جا مد نظر است، غير از آن است که مثلاً پوشاک در چارچوبه سبک زندگي توليد و مصرف شود. به نظر ميرسد، سلطة همه جانبه رمز در آينده نيز ناممکن است. در نتيجه، مدعاي بودريار که چيزي به نام حاد واقعيت همه زندگي را فرا گرفته است، همچنان که امروز را توصيف نميکند، آينده را نيز توصيف نمي کند.
٣. مسئله ديگري که ميتواند بودريار درباره حاد واقعي و رسانه را به چالش بکشد، مسئله افزايش تدريجي سطح سواد رسانه اي مردم و مخاطبان است. هرچند قرائن نشان ميدهد که در گذر زمان و دستکم در کوتاه مدت، شاهد افزايش حضور رمزگان خواهيم بود. اما از سوي ديگر، همين گذر زمان در خدمت افزايش درک و سواد مردم از رسانهها نيز عمل ميکند چهبسا با فرض تحقق حاد واقعي در حال حاضر يا در آينده، به دليل رشد سواد رسانه اي شاهد تنزل حاد واقعي به يک امر مجازي معمولي باشيم؛ يعني درک رسانه اي مردم به حدي از رشد برسد که به راحتي بين بر ساختههاي رمزي واقعيت گون( امر حاد واقعي) و خود واقعيت تمايز بگذارند.
٤. بودريار در توضيح ديدگاه خود دربارة فراق دال و مدلول در رسانه، به تسلسل نشانهها و تفکيک آنها از زمينه فرهنگي و تاريخي و غلبه گفتمان مصرف و عمل کردن قانون جذبه در رسانه اشاره كرده، ميگويد: نتيجه اين امر فراموشي پيامهاي آشکار و از دست رفتن معاني در رسانه خواهد بود. اين استدلال، هر چند واجد نکته اي ظريف دربارة رسانه است، اما واجد يک نوع داوري افراطي درباره زوال معنا در رسانه هم ميباشد. آنچه در رسانه رخ ميدهد، الزاماً به زوال معنا نمي انجامد، بلکه رسانه بسياري اوقات معناي آشکار نشانهها را به مخاطبان ميرساند، البته رسانه (مثل تلويزيون) بر اساس قانون جذبه کار ميکند و مخاطب هم بسياري اوقات براي سرگرمي و لذت بردن تلويزيون را روشن ميکند. براي فهم بهتر، عدهاي را در نظر بگيريد که مخاطبان يک بخش خبري تلوزيون بودهاند. اگر روز بعد دربارة پيامهاي آن بخش خبري، از آنان سؤال شود، طبق استدلال بودريار فقط بايد خاطره هايي از جذبههاي رسانه اي آن بخش خبري براي مخاطبان باقي مانده باشد. اين درحالي است که گروه زيادي از مخاطبان هر يك به فراخور حال خود، يک يا چند پيام آشکار ارسال شده را دريافت کردهاند. در پاسخ به سؤال ياد شده، فردي ممکن است اطلاع يافتن خود از قيمت روز سکه را يادآوري کند که اتفاقاً در تصميم اقتصادي روز بعد او تأثير گذار بوده است. شخص ديگر ممکن است به اوقات شرعي درج شده بر صفحه تلويزيون اشاره کند و اين که با اطلاع از آن، ساعت خود را براي بيداري صبح تنظيم کرده است و ديگري به خبر پخش شده درباره يک درگيري سياسي در کشوري بيگانه و اينکه آن را با رويدادي خاص از کشور خودش مقايسه نموده است، اشاره کند ...، و البته برخي هم ممکن است به سر نرفتن حوصله در اثر مشاهده اخبار، يا لذت بردن از مشاهده صحنه درگيري سياسي در کشوري بيگانه اشاره کنند.
بنابراين، روشن است که معنا، آن طور که بودريار ميگويد، از ميان نميرود. البته در عصر جديد، به همان ميزان که توليد معنا افزايش يافته، معاني، مورد استفاده قرار نميگيرند. هرز رفتگي، تعارض معاني، بي توجهي به معاني و... نيز وجود دارد. ولي در مقايسه با گذشته اي بسا بايد مدعي شد که مخاطبان از معاني بيشتري نيز استفاده ميکنند. در نتيجه، نميتوان گفت دالها به کلي از معاني منسلخ ميشوند و از آنها پيشي ميگيرند. به همين دليل، پذيرش زوال امر اجتماعي و پايان دوران اجتماعي سازي نيز به دليل عدم مرگ مطلق معنا، امري نادرست است. امروزه اجتماعي شدن، که عامل انتقال معنا است، نه تنها از ميان نرفته، بلکه بسيار پيچيده تر و در همه دورههاي زندگي در حال وقوع است. به طوري که اگر کسي مدتي از اين روند خارج شود، گاه زندگي در اجتماع، برايش به غايت دشوار ميشود. حتي تلاش خود بودريار براي القاي ديدگاهايش به ديگران و سخنراني در محافل مختلف، خود مصداقي براي اجتماعي کردن و انتقال معنا به حساب ميآيد و بودريار وقتي از رسانهها استفاده ميکرد، انتظار داشت تا مخاطبانش معناي مد نظر و مقصودش را بفهمند و نه صرفاً دالهاي او را مثل چيپس مصرف کنند.
٥. بودريار در بحث توده و در نتيجه تأثيري که از تحولات جديد پذيرفته، مدعي ميشود که توده ميل و اراده خود را به ديگري واگذار کرده و خود صرفاً به مصرف رو آورده است. سؤال اين جاست که اولاً، اين حکم کلي دربارة همه افراد و در خصوص همه ميلها و ارادههاي آنان چگونه قابل اثبات است؟ ديگر آنکه اگر تودهها ميل و اراده خود را به متخصصان و نهادهاي مختلف اجتماعي واگذار کردهاند. در اين صورت اين نخبگان و نهادها چه جايگاهي در ديدگاه بودريار دارند؟ افراد و مجموعه هايي که اتفاقاً مدام و با وسواس تمام در حال انديشه و اراده هستند و سير حرکتي جامعه و توده را مشخص ميسازند. چگونه است که بودريار روشنفکران را به همراهي با تودهها و ترک روشنفکري دعوت ميکند، اما اين افراد عملاً درحال آفرينش نقشهاي غيرتودهاي هستند و در نظامي که بودريار ساخته بايد اين کار را بر عهده داشته باشند تا توده بتواند به تودگي خود ادامه دهد. سؤال ديگر آنکه بحث بودريار درباره ميل و واگذاري آن به متخصصان و دانشمندان و سياستمدران و ...، چه چيزي افزون بر تقسيم کار اجتماعي و سپردن کارها به متخصصان امر دارد؟ مگر در تقسيم کار واگذاري ميل و اراده و انديشه به صورتي مطلق مطرح است؟
نکته ديگر آنکه، بودريار اصلاح توده و ايجاد تغيير در آن را ناممکن ميداند. توده هر نوع گسيل اطلاعات جديد به سوي خود که با هدف ايجاد تغيير در توده صورت گرفته را بر اساس قاعده جا افتاده و آموخته شده مصرف گرايي هضم ميکند و با معاني آن کاري ندارد. بودريار ميگويد اگر تمام توان نظام هم براي ايجاد تغيير به کار گرفته شود، موفق به اين کار نخواهد شد. ظاهراً منظور بودريار از نظام، نظام سرمايه است. البته نظام سرمايه، که مبتني بر مصرف گرايي توده رشد يافته و بالا رفته است، هيچ تمايلي به از دست دادن پايه خود و سقوط ندارد. در نتيجه، شاخه اي را نمي برد که خود بر آن نشسته است. از سوي ديگر، نظام سرمايه شايد هم به دليل ماهيتش توانايي ارسال چنين پيام هايي را نداشته باشد. اما براي اينکه پيامها شنيده شوند و معاني درک شوند، بايد معاني اي متضاد با معاني تکراري موجود، از درون نظامي متضاد با نظام سرمايه گسيل شود. اگر دالهايي گسيل شده از جنس دالهاي سرمايه داري نباشد، براي توده امکان تأمل و در نتيجه، رخنه در دال و رسيدن به معنا فراهم ميآيد. اين معنا کاوي توده و در نتيجه، تغيير توده حتي در شکل جنگ با پيامهاي جديد و نا مأنوس، که مغاير با مصرف گرايي اش است، ممکن است تحقق يابد.
٦. بودريار با مشاهده برخي تغييرات در نگرش و رفتار مردم، حکم به عدم وجود سرشت اصيل انساني ميکند و نتايجي را بر آن مترتب ميسازد. اما وجود اين تغييرات، با اعتقاد به وجود سرشت اصيل انساني نيز قابل تبيين است که در جاي خود از آن بحث بايد نمود.
نتيجهگيرينوشتههاي بودريار را ميتوان به دو دسته آکادميک و کمتر آکادميک تقسيم كرد. تقريباً بحث برانگيز ترين مطالب او مربوط به دسته کمتر آکادميک آثار او است و اتفاقاً مهمترين ديدگاههاي او نيز همين ديدگاههاي بحث انگيز و جنجال بر انگيز ميباشد. اهميت اين ديدگاهها از اين جهت است که اگر به واقعيت نزديک باشند، بيانگر به وجود آمدن تحولي بسيار اساسي در زيست جهان خواهند بود. اما چنان که برخي گفته اند، به نظر ميرسد بودريار دربارة شکل گيري چيزي به نام حاد واقعي، که همه زندگي را در بر گرفته و امر واقعي را از عرصه خارج ساخته و اينکه معنا و امر اجتماعي نابود شده، دچار نوعي افراط شده و داراي يک لبه تيزي است که بودريار با آن، اطراف حقيقت امر را ميبرد و چنان کوچکش ميسازد تا بتواند آن را در شکم فربه غول حاد واقعيت جاي دهد. آنگاه به انسانها، اين ساکنان سرزمين خيالي جديد ميگويد بياييد در اين مکان تاريک و خيالي، که کاري هم به امر واقع ندارد، سرخوشي کنيم و منتظر تقدير بمانيم که اين غول ما را به کجا ميبرد. بودريار ميگويد: ما بايد در همين حال بمانيم تا اين قصه خود به اوجش برسد و سرانجام به سر آيد.
به نظر ميرسد اگر بخواهيم با افراطي که در نظر بودريار است همراهي کنيم، ضمن اين که به دنبال امري بي دليل رفته ايم، به ورطه پوچ گرايي و خيال پردازي فرو غلطيده ايم. اما اگر از افراط آن فاصله بگيريم، ظاهراً حرفهاي چندان تازه اي نشنيده ايم. همان حرف هايي که پيش از اين در نشانه شناسي و پس از آن، در نظرياتي که در باب جامعه اطلاعاتي، دنياي مجازي و غيره، بيان شده بود و هم اينک نيز بيان ميگردد. البته هر متفکري در سالهاي کار علمي و در لابه لاي نوشتهها و گفته هاي خود، نکتههاي نغز و زيبايي نيز از خود بر جاي خواهد گذاشت.
منابعبودريار، ژان، در سايه اکثريتهاي خاموش، ترجمه پيام يزدانجو، تهران، مرکز، ١٣٨١.
ـــــ ، فرهنگ رسانههاي گروهي( از کتاب جامعه مصرفي)، ترجمه احمدزاده، شيده، مجموعه مقالات فرهنگ و زندگي روزمره(١) (ارغنون، ش١٩)، بالس، کريستوفر و ديگران، چ دوم، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ١٣٨٦.
ـــــ ، وانموده ها، ترجمه ماني، حقيقي، سرگشتگي نشانهها (نمونههايي از نقد پسامدرن)، بودريار و ديگران، گزينش و ويرايش: حقيقي، ماني، تهران، مرکز، ١٣٧٤.
بهرامي کميل، نظام، نظريه رسانهها (جامعه شناسي ارتباطات)، تهران، کوير، ١٣٨٨.
گيلاسيان، روزبه، فلسفه در خيابان (عبور از فوکو و بودريار)، تهران، روزبهان، ١٣٨٩.
لچت، جان، پنجاه متفکر بزرگ معاصر از ساختارگرايي تا پسا مدرنيته، ترجمه محسن حکيمي چ دوم، تهران، خجسته، ١٣٧٨.
لين، ريچارد جي، ژان بودريار، ترجمه مهرداد پارسا، تهران، فرهنگ صبا، ١٣٨٧.
وارد، گلن، پست مدرنيسم، ترجمه علي مرشدي زاد، تهران، قصيده سرا، ١٣٨٤.
وبستر، فرانک، نظريههاي جامعه اطلاعاتي، ترجمه اسماعيل قديمي، تهران، قصيده سرا، ١٣٨٠.
* دانشجوي دكتري فرهنگ و ارتباطات، دانشگاه باقرالعلوم(ع) [email protected]
دريافت: ١١/١٠/٨٩ ـ پذيرش: ١٠/١٢/٨٩
[١]. Jean Baudrillard (١٩٢٩-٢٠٠٧).
[٢]. روزبه گيلاسيان، فلسفه در خيابان (عبور از فوکو و بودريار)، ص ٨٦.
[٣]. ژان بودريار، در سايه اکثريتهاي خاموش، ترجمه پيام يزدانجو، ص ٦٠.
[٤]. رک: ريچارد جي لين، ژان بودريار، ترجمه پارسا، مهرداد، ص ١٠٧-٨٧.
[٥]. ر.ک: جان لچت، پنجاه متفکر بزرگ معاصر از ساختارگرايي تا پسامدرنيته، ترجمه حکيمي، ج١، ص ٣٤١ـ٣٤٥.
[٦]. روزبه گيلاسيان، همان، بخش دوم.
[٧]. ژان بودريار، در سايه اکثريتهاي خاموش، ص ٣٥.
[٨]. کميل بهرامي، نظام، نظريه رسانهها (جامعهشناسي ارتباطات)، ص ٩٣.
[٩]. ژان بودريار، در سايه اکثريتهاي خاموش، ص ٨٩.
[١٠]. همان، ص ٩٢-٩١.
[١١]. گلن وارد، پست مدرنيسم، ترجمه علي مرشديزاد، ص ١٢١-١٢٠.
[١٢]. همان، ص ١٢٢-١٢١.
[١٣]. ژان بودريار، در سايه اکثريتهاي خاموش، ص ٩٤-٩٣.
[١٤]. گلن وارد، همان، ص ١٠٣.
[١٥]. همان،١٠٥ و ١٠٧.
[١٦]. ژان بودريار، در سايه اکثريتهاي خاموش، ص ١١٥-١١٢.
[١٧]. همان، ص، ١١٧.
[١٨]. همان، ص ١١٨.
[١٩]. ر.ک: همان، ص ١٠٠.
[٢٠]. ر.ک: همان، ص ١٢١-١١٩.
[٢١]. ر.ک: همان، ص ٦٢-٦٠.
[٢٢]. ر.ک: همان، ٥٨-٥٧.
[٢٣]. ر.ک: فرانك وبستر، نظريههاي جامعه اطلاعاتي، ترجمه اسماعيل قديمي، ص ٣٧٩-٣٧٨.
[٢٤]. ر.ک: همان، ص ٦٧.
[٢٥]. ر.ک: همان، ص ١٣٤.
[٢٦]. ر.ک: همان، ص ١٤٧-١٤٦.
[٢٧]. ر.ک: همان، ص ١٤٥.
[٢٨]. همان، ص ٦٠و ٦٢.
[٢٩]. گلن وارد، همان، ص ١٢٤-١٢٣.
[٣٠]. جان لچت، همان، ص ٣٤٦.
[٣١]. همان، ص ١٢٤.
[٣٢]. گلن وارد، همان، ص ١١٧.
[٣٣]. رک: همان، ١١٩-١١٨.