سال اول، شماره چهارم، پاييز ١٣٨٩، صفحه ٧ ـ ٣٠
Ma'rifat-i Farhangi Ejtemaii, Vol.١. No.٤, Fall ٢٠١٠
محمدتقي ايمان* / احمد كلاته ساداتي**
چكيده
همة حوزههاي علمي در علوم انساني، مبتني بر معرفتشناسي، هستيشناسي و ارزششناسي مشخصي است كه در اين مباني بنيادي، تفاوتهاي جدّي ميان فلسفة غرب با جهانبيني اسلامي وجود دارد. معرفتشناسي در فلسفة غرب، مبتني بر دوگانه انگاري و فردمحوري است كه نتيجه اين دو خصيصه سكولاريسم است. با اصالت دادن به واقعيات حسي، ساحت علم در انديشه غرب بر ستونهايي بنا ميگردد كه همواره در حال تغيير است. اين تغيير در مفهوم «پارادايم» كوهن و گزارة «ابطالپذيري» پوپر به اوج خود ميرسد. بر خلاف اصالت واقعيت در انديشه غرب، انديشه اسلامي داراي معرفتشناسي توحيدي است كه اصالت با منابع فراروايي وحي و سنتالله است. در اين جهانبيني، يافتههاي حاصل از مشاهده و غور در كائنات و طبيعت، بايد با سطوح عالي لوح محفوظ و سنتالله در ميان گذاشته شوند و از آن اعتبار يابي كنند. اگر منابع الهي آنرا تاييد كردند، علم ديني بوجود آمده است. در غير اين صورت، علم است، اما ديني نيست. اين مقاله تلاش دارد تا با نگاهي به آراي اندشمندان، مختصات فوق را بررسي كند. همچنين ويژگيهاي علم در انديشه غربي را با خصيصة علم در جهانبين اسلامي مقايسه كند.
واژههاي كليدي: معرفتشناسي توحيدي، جهانبيني، علم، پاردايم، ابطالپذيري
مقدمهاكنون كه علوم انساني مغرب زميني همة حوزه حيات آدمي را درنورديده و توانسته مشروعيت خود را بر ناخودآگاه ذهن بشر در حوزه علم، تحميل كند، درك منازعه ميان انديشه مغرب زمين و جهانبيني اسلامي، يك ضرورت تاريخي است؛ ضرورتي كه عدم توجه به آن موجب بسياري از نابسامانيهاي فكري در علوم انساني اسلامي شده است. شايد اكنون بهتر از هر زمان ديگري، بايد در ماهيت فلسفي و سطوح عالي جهانبيني علم در غرب تفحص كرد، تا بتوان به تفاوت ميان آن با جهانبيني اسلامي پي برد. بدون درك اين تفاوت، كه و بنيادي است، شكلگيري علوم انساني در جوامع اسلامي غيرممكن است.
فرايند تاريخي ايجاد و اثبات در حوزه علمي (اجتماعي)، يك منازعه دائمي است كه در يك طرف آن فردگرايي روششناختي مبتني بر هژموني غرب محور، و در طرف ديگر، جهانبيني توحيدي از واقعيت در چارچوب اسلام قرار دارد. نظم مغرب زميني به لحاظ تاريخي و اصول موضوعه اش در تداوم و تمركزش، بر جهاني فردي شده استوار است. در حالي كه، آيين اسلام يك جهانبيني تمام نگر و كامل است كه از طريق فرايند انجام كنش و مبتني بر توافق عام، با تأكيد بر محوريت دانش در بنياد جهان و نظامهاي موجود در آن، سرچشمه ميگيرد.[١]
تفاوتهاي بينادين انديشة غرب در فردمحوري (انسان محوري) و دوگانه انگاري[٢] نهفته است. «فردگرايي روششناختي و دوگانه انگاري، ماهيت غيرقابل ترديد انديشه غرب است».[٣] ماهيتي كه موجب مجموعهاي از خصوصيات علم غربي چون اصالت عينيت، بشريشدن علم، بن بست معرفتي علم، تكثرگرايي و آنارشيسم شده است. بر خلاف اين فردگرايي روششناختي و دوگانه انگاري، در انديشه اسلامي، معرفتشناسي توحيدي و وحدانيت جهان، غايت داشتن هستي و علم، خصيصه ذاتي علم و معرفت علمي است. علم در انديشه اسلامي، ماهيتي بشري ندارد، بلكه مبتني بر قانون الهي[٤] است. در اين چنين چشم اندازي بن بست معرفتي، دنيويشدن، اصالت عينيت و آنارشيسم مفهوم خود را از دست ميدهند. انسان آن گونه به ساحت علم مينگرد كه غايت و معناي هستي را درك كرده است. در اين مسير، معرفتشناسي توحيدي پاسخگو، مسئوليتپذير و اقناع كننده است.
اين مقاله، تلاش ميكند تا نقش فلسفه در انديشه غرب و جهانبيني در انديشه اسلامي را در توسعه معرفت علمي بررسي نمايد.
فلسفة غرب و پارادايمهاي علم[٥]
فلسفة غرب از ابتدا مبتني بر اصالت دادن به واقعيت بنا نهاده است. يكي از الگوهاي فلسفي متكي بر انديشه ارسطو، [٦] استقرائي ـ قياسي است كه در شكل شماره ١ ترسيم شده است.

شكل شماره ١: روش قياسي-استقرائي ارسطو[٧]
لازي[٨] تبيين علمي مطابق الگوي ارسطو را چنين توصيف ميكند: انتقال از آگاهي نسبت به يك واقعيت (نقطه ١) در نمودار بالا، به آگاهي نسبت به دلايل مربوط به آن واقعيت (نقطه ٣).[٩] همان گونه كه در الگوي منطقي فوق مشخص است در فلسفه غرب، واقعيت و آنچه كه مشاهده ميشود، مبناي تبيين علمي قرار ميگيرد. در منطق قياسي ـ استقرايي، اصول تبين كننده، اصالت خود را از واقعيت عيني ميگيرند. اين مسئله تشكيل دهنده اساس فسلفه و علم در غرب را شكل ميدهد. بر اساس اين منطق، اصالت با مشاهده و محسوسات است، كه نشاندهنده اصالت يافتن ماده است و زماني كه ماده اصالت پيدا كند، حوزه فلسفه و جهانبيني، پيدايش و قوام خود را بر مشاهدات تجربي بنيان مينهد. شدت و ضعف اصالت عينيت، اگر چه در انواع نحلههاي فلسفي غرب متفاوت است، با اين وجود، شاكله تفكر غرب بر اساس آن نهاده شده است.
چودهاري[١٠] با برررسي انديشه غرب، دو مفهوم بنيادي تفكر غرب را دوگانه انگاري و فردمحوري آن ذكر ميكند.[١١] انگاري ريشه در اصالت عينيت دارد؛ چرا كه با اصالت دادن به عينيت و محسوسات، يك عنصر مهم شكل دهنده حيات آدمي يعني ذهنيت، اصالت خود را از دست ميدهد. به تدريج، تضاد بين عينيت و ذهنيت پيش ميآيد كه به تضاد ميان طبيعت و ماوراء الطبيعه ميانجامد. شكل نوين اين نوع تضاد و در نهايت، سلطه عينيت بر ذهنيت در انديشه سكولار رقم خورده است. انديشه سكولار با ايجاد فاصله ميان اين دو عنصر، بر جدايي عينيات از ذهنيات تأكيد زيادي دارد. در نهايت، مسئله را به نفع عينيات و حوزه ماده تمام ميكند. دنيوي شدن و سكولاريسم زماني عملي ميشود كه ذهنيات و مسائل ماوراءاطلبيعه از حوزه حيات آدمي زدوده ميشوند. انسان به هر آنچه ميبيند، ايمان پيدا ميكند. اين منطق دوگانه انگاري، اساس فرديت محوري انديشه غرب را شكل ميدهد.
اساس اين فرد محوري، منطق دوگانه انگارانه[١٢] است. در اين منطق، نبردي دائمي ميان انسان و خدا، زمين و آسمان، سوژه و ابژه، دنيا و آخرت و در نهايت، دنياي مادي و متافيزيك وجود دارد. از اينرو، دوگانه انگاري يعني اينكه تمامي پديدهها را به دو دسته ناسوتي و لاهوتي تقسيم كردن و امور لاهوتي را غير قابل درك معرفي كردن. اين ادبيات مقدمهاي بر سكولاريسم است كه در آن، انسان به مدد عقل خود بنياد، فارغ از انديشههاي آسماني در زمينه مادي به ساخت و ساز ميپردازند.[١٣]
با اصالت يافتن عينيت، فلسفه كه انتزاعيترين تفسير از وقايع اجتماعي است، بر واقعيات محسوس استوار ميشود. بدين ترتيب، مباني فلسفي در غرب، اصالت خود را از محسوسات عيني دريافت ميكنند. محسوسات كه تغيير كند، عقل آدمي به مسائل جديدي دست پيدا ميكند. بدين ترتيب، بنيانهاي فلسفي نيز تغيير ميكند. هر چند انسان به نوعي با ذهنيت وارد محسوسات ميشود، با اين وجود، اين محسوسات هستند كه ذهنيتها را تغيير ميدهند و با تغييراتي كه در آنها بوجود ميآيد، مفاهيم انتزاعي فلسفي نيز تغيير ميكند. بر اين اساس، فلسفه به عنوان انتزاعيترين تفسير واقعيت در انديشه غرب، رو به سمت واقعيت دارد. و اصالت خود را از واقعيت دريافت ميكند. جنگهاي فلسفي و تضارب آراي پارادايمي در سطوح علم به وقوع ميپيوندند و فلسفه و پارادايمي پيروز است كه بهتر توانسته باشد واقعيات محسوس را درك، تبيين و پيشبيني كند. بنابراين، هر چند در انديشه غرب، فلسفه به عنوان زيربناي توليد و بازتوليد معرفت علمي قلمداد ميشود، اما اين بنياد فلسفي بر واقعيات مشهود استوار است تا بتواند به مدلهاي توانمندي در رابطه با تبيين و پيشبيني دست پيدا كند. در فلسفة غرب اگر چه فلسفه زيربنا است و هويت علم متكي بر فلسفه است، ولي اعتباريابي علم از واقعيت تجربي حاصل ميشود. بين علم، فلسفه و واقعيت يك رابطه مرتبهاي وجود دارد كه فرايند قياسي ـ استقرايي با يكديگر به شكل گيري، ارزيابي و آزمون پذيري يكديگر كمك ميكنند. رجوع شود به نمودار شماره ٢.

شکل شماره، ١ سلسله مراتب معرفتي در توضيح واقعيت[١٤]
در شكل شماره ٢، هر چند فلسفه زيربناي توسعه معرفتي در هر پارادايم علمي را نشان ميدهد، با اين وجود، چشم انداز هر نظام فلسفي و پارادايم علمي وابسته به واقعيت تجربي است. به عبارت ديگر، شكلگيري نظام فلسفي در ابتداي امر مبتني بر نگاه خاص به واقعيت و شكلگيري چهارچوب نظري خاص از واقعيت و در نهايت، شكلگيري يك نظام فلسفي خاص است. اثباتگرايي، ماركسيسم و تفسيرگرايي سه پارادايم خاص از انديشه غرب هستند كه مبتني بر نظامهاي فلسفي خاصي بنا شدهاند. اين نظامهاي فلسفي صرفاً با اصالت عينيت، مشاهده و واقعيت تجربي شكل گرفتهاند.
در انديشة غربي، فلسفه زيربناي نظامهاي معرفتي و توسعه معرفت را است. به عبارت ديگر پارادايمهاي گوناگون در انديشه غربي، كه علوم گوناگون انساني را طرح كردهاند، مبتني بر سطوح فلسفي متفاوتي هستند؛ سطوح فلسفي، كه گاه در تناقض و تضاد با يكديگر قرار ميگيرند. اين مسئله از آن جهت است كه در انديشه غرب، شروع بسته معرفتي از فلسفه است، فلسفهاي كه قدرت پارادايم سازي، توليد علم و نهايتاً ورود به واقعيت تجربي را داشته باشد. هر گونه سطح بالاتر از فلسفه، كه بار انتزاعي و غيردنيوي را حمل نمايد، غيرمعتبر و صرفاً در بسته معرفت عامه يا دانش پست قابل رديابي است. از اينرو، جهانبيني و ايدئولوژيهاي غيرمادي و غيرالهي در سلسله مراتب دانش بشري كه انتظار حضور فعّال در واقعيت تجربي و دنياي اجتماعي انسانها جهت تعالي معنوي داشته باشد، جايگاهي ندارد. چودهاري نيز معتقد است كه انديشه غربي صرفاً انديشه پاردايمي است و در سطح جهانبيني قرار نميگيرد،[١٥] انديشة غربي مبتني بر بيثباتي و واقعيت مداري است. بنابراين، انديشهاي كه مدام در حال انتقال پاردايمي[١٦] است، نميتواند مبتني بر سطوح لايتغير جهانبيني باشد. جهانبيني ويژه انديشههاي الهي است كه در آن انتقال پارادايمي وجود ندارد. تغيير حوزه علم به معناي رجوع علم به سطوح عالي جهانبيني براي پاسخ به واقعيتهاي جديد است. البته پاتن پارادايم را در معناي «جهانبيني» به كار ميبرد[١٧] ولي اين واژه، جايگاهي جهت متافيزيك ايجاد نميكند. علوم انساني در انديشه غربي، مبتني بر مباني فلسفي و پارادايمي خاصي قرار گرفته است كه هر كدام از اين پارادايمها مبتني بر ريشههاي فلسفي هستند كه عمدهترين مسائل در اين سپهر فلسفي، ماهيت انسان، جهان و علم است. با پي بردن به تعاريف گوناگون از اين سه مفهوم، حوزههاي گوناگون علمي و با چشم اندازهاي گوناگون علمي آگاه خواهيم شد. به طور كلي، علم در انديشة غرب مبتني بر دو مفهوم بنيادي است: فرد محوري و دوگانه انگاري.[١٨]
در سلسله مراتب معرفتي موجود، موقعيتي كه هدايتگر دانش علمي است، پارادايم است. پارادايم در ديدگاه كوهن، انتقال ناگهاني علم بهنجار به وضعيتي انقلابي است.[١٩] پارادايم با دو موضوع اساسي مرتبط است: شكلگيري وضعيتهاي جديد در جوامع انساني و تلاش يك پارادايم براي پاسخ به مشكلات جديد و مباني معرفتشناختي، هستيشناختي و ارزش شناختي هر چشم انداز علمي نسبت به ماهيت انسان، جهان و علم كه خود زير بناي روششناسي علمي است. با فهم دقيق اصالت عينيت در انديشه غربي، مفهوم پارادايم در ديدگاه كوهن بهتر درك خواهد شد. انسان با مسائل جديد در حيات اجتماعي خويش روبرو ميشود. براي پاسخ به اين سؤالات از يك نظام فلسفي خاص كه با تكيه بر همين واقعيات و عينيات ساخته شده است، بهره ميبرد. بنابراين، انديشه پارادايمي مبتني بر اصالت دادن به عينيت است. از سوي ديگر، انديشه پارادايمي بيانگر تاريخ سراسر تلاطم انديشه فكري است كه انسان براي پاسخ به سؤالاتش از پارادايم بهنجار موجود، به دامن پارادايم انقلابي، نابهنجار تلقي ميشود، پناه ميبرد. بنابراين، جوامع انساني ناگزير از پناه بردن به دامن انقلاب پارادايمي براي پاسخ به سؤالات جديد هستند.
پوپر (١٩٦١) در كتاب «فقر تاريخيگري»[٢٠] تلاش دارد تا پاسخي به اين نگاه پارادايمي كوهن بدهد. وي تلاش ميكند تا به جاي تأكيد يا پذيرش ديدگاه تاريخي در حوزه علم، بر منطق علم تأكيد كند. براي يك چنين امري، پيشنهاد پوپر بر ايده ابطال پذيري[٢١] گزارههاي علمي است. در اين رويكرد، علم نتيجة فرايند فرض و ابطال است. حوزه علم حوزهاي است كه مدام در حال ايجاد و بازتوليد اين فرايند دائمي است. وي در كتاب منطق اكتشاف علمي[٢٢] مينويسد: «همة قواعد روش تجربي بايد به طريقي طراحي شوند كه از هيچ حكمي در علم كه در معرض ابطال شدن قرار دارد، حمايت نكنند».[٢٣] گزارهاي علمي است كه خصلت ابطال پذيري داشته باشد و بدين ترتيب، علم نتيجه تكاپوي تلاش انسان براي پاسخ به سؤالات جديد است. پاسخهاي جديدي كه مدام در حال ابطال هستند. نظريه علمي، نظريهاي است كه مدام در معرض ابطال پذيري است. در اين رويكرد، واقعيات جديد، سؤالات جديد بوجود ميآورد و انسان براي پاسخ به آنها از فرضيات جديد استفاده ميكند. فرضيات جديد مهمترين خصيصهاي كه دارند، خصلت ابطالپذيري است. بدين ترتيب، هر چند پوپر تلاش ميكند، تبيين تاريخي كوهن از علم و پارادايمهاي علمي را زير سؤال ببرد، اما رويكرد وي، به نوعي پذيرش تاريخ در روند توليد علم است. بطوريكه تاريخ در ديدگاه منطقي پوپر، در معناي زماني بسيار كوتاهتر از پاراديم كوهن تعريف ميشود. چودهاري تشابه پوپر و كوهن از اين حيث را به خوبي تشريح كرده است. اين تشابه را در ماهيت و ذات فلسفه غرب مشاهده ميكند. «در تمامي اين سرگرداني معرفتشناختي ناشي از تفكر غرب، مفهوم پارادايم و ابطال پذيري به عنوان فرضيههاي تندي از دواليسم و ادراك[٢٤] تلقي ميشوند».[٢٥] دوگانه انگاري و تأكيد بر ادراكات حسي، ماهيت انديشه پوپر و كوهن و در سطح كلان، فلسفه غرب را تشكيل ميدهد.
بنابراين، انقلابهاي علمي در انديشه كوهن، كه دورهاي و عصري بودند، تبديل به انقلابهاي دائم و بدون سرانجام، در انديشه پوپر ميشوند. پوپر تلاش دارد تا نظريه پارادايمي كوهن را با تعريف جديدي از گزاره ي علمي جايگزين كند. از آنجايي كه تغيير شرايط دائمي و لحظه به لحظه است، تغيير پارادايم نياز به دوره يا عصر جديدي ندارد، بلكه در هر لحظه از حيات انساني، رخ ميدهد.[٢٦]
بدين ترتيب، مهمترين ويژگيهاي انديشه غرب به شرح ذيل ميباشد:
١. اصالت عينيت و ادراكات حسي: در انديشه غربي آنچه اصالت دارد، مشاهده است كه بر اساس ادراكات حسي بنا شده است. عينيت نه تنها اصالت دارد، بلكه اصل و منشأ تغييرات پارادايمي و ابطالپذيري گزارههاي موجود و در نتيجه، توليد علم است. علم متكي بر واقعيات، نه تنها شكل دهنده حيات اجتماعي انسان است، بلكه هر چيز ديگري خارج از اين اسلوب فاقد اصالت است. «بر اين اساس، در جهانبيني غيرالهي برداشت انساني از قواعد هستي و توضيح منطقي- عقلاني اين قواعد در قالب فلسفه (مانند فلسفه اثباتي، تفسيري يا انتقادي) امكان پذير است. صحت و درستي اين برداشتها، نيازمند طراحي مسير علمي متكي بر فلسفه است. وظيفه علم شناسايي، تعريف و در نهايت حل مسائلي است كه در دنياي اجتماعي رخ ميدهند. اينكه علم تا چه حد قادر است به مسائل و سؤالات پاسخهاي معتبر و درست دهد، نشانه اعتبار علم، پارادايم و نهايتاً فلسفه است. بنابراين، اصالت پارادايم و فلسفه در انديشه غرب به اصالت علم مربوط است؛ علمي كه توسط انسان ساخته ميشود و هدف آن ورود به واقعيت تجربي براي كالبد شكافي دقيق آن است.[٢٧]
٢. دوگانه انگاري و سكولاريسم: با اصالت دادن به واقعيت مادي و مشاهده پذير و شكلگيري نظامهاي فلسفي و پارادايمي جديد بر اساس اين مفاهيم، آنچه كه اصالت پيدا نميكند، ماوراءالطبيعه است. بدين ترتيب، انسان درگير نبردي پايانناپذير براي حذف ماوراءاطبيعه از حوزه علم است. نبردي كه تلاش ميكند سكولاريسم و دنيوي شدن را بر جوامع انساني حاكم كند. در چنين رويكردي، دوگانه انگاري اساس و منشاء تاريخي دنيوي شدن است. در انديشه غرب مفاهيم، پديدهها و گزارههايي علمي هستند كه محسوس و مشاهده پذير باشند. از آن جايي كه اصالت با محسوسات است، غيرمحسوسات بايد از حوزه حيات آدمي زدوده شوند. بدين ترتيب، انسان درگير با يك جهان تقسيم شده به دو حوزه است كه بايد به سمت جهان مادي حركت كند.
در اين منطق نبردي دائمي ميان انسان و خدا، زمين و آسمان، سوژه و ابژه، دنيا و آخرت و در نهايت دنياي مادي و متافيزيك وجود دارد. لذا دوگانه انگاري يعني اينكه تمامي پديدهها را به دو دسته ناسوتي و لاهوتي تقسيم كردن و امور لاهوتي را غير قابل درك معرفي كردن. اين ادبيات مقدمهاي بر سكولاريسم است كه در آن انسان به مدد عقل خود بنياد، فارغ از انديشههاي آسماني در زمينه مادي به ساخت و ساز ميپردازند. لذا انسان بايد خود را از ديدگاه كل نگر ديني رها كند تا شايسته رسيدن به مدينه فاضله شود. در انديشه غربي انسان بايد خود را بشناسد تا از خداي خويش بينياز شود؛ اين در حالي است كه در انديشه اسلامي، شناخت خويش مقدمه شناخت خداي خويش است.[٢٨]
٣. پلوراليزم و آنارشيسم: از آنجايي كه واقعيات مادي در حال تغيير هستند، و اصالت با واقعيات مشاهده پذير و در حال تغيير است، تكثر و در نهايت، هرج و مرج فكري زاييده انديشه غرب است. در چنين چشماندازي انسان درگير با جهاني سرشار از فرض و ابطال و گذر از يك پارادايم و ورود به پارادايمي جديد است. چنين وضعيتي حكايت از بيثباتي فكري و علمي انسان ميكند. اين بيثباتي در حوزه علم، در نهايت، به حوزه اجتماع نيز سرايت ميكند و علم تلاش ميكند تا مفاهيم و اسلوبهاي خود را بر جامعه تحميل كند. اين در حالي است كه پارادايمهاي علمي غالب غرب، در حوزه علوم انساني با برخورداري از پيش فرضهاي متضاد و متناقض به دنبال طرح رويكردهاي علمي متفاوت هستند. در پارادايمهاي غالب در انديشه غرب تعريف علم، انسان و جهان متفات از يكديگر و حتي در تضاد با هم ميباشند كه در جدول شماره ٣ شاهد تمايزات و تفاوتهاي فكري اين سه پارادايم هستيم.[٢٩]
|
سؤالات اساسي |
اثبات گرايي |
تفسيري |
انتقادي |
|
ماهيت واقعيت |
واقعيت از طريق حواس قابل درك است. عيني و نظم يافته است. مستقل و خارج از انسان است و بر انسان تحميل ميشود. |
واقعيت در درون آگاهي انسان نهفته است. به لحاظ ذهني و دروني تجربه ميشود. واقعيت امري ذهني است و ساخته ذهن كنشگران است. |
واقعيت خصيصهاي تاريخي، دوسطحي و خارج از انسان دارد كه سطح زيرين آن مهم است و بايد با تكيه بر سنتهاي تاريخي كشف شود. |
|
ماهيت انسان |
انسانها ذاتاً منفعت طلب، لذت جو و منطقي هستند. رفتار انسان تحت تأثير نيروهاي اجتماعي خارج از اشخاص تعيين ميشود. |
انسان موجودي آگاه، خلاق، آزاد و داراي تجارب با معنا است. انسان وابسته و تحت جبريت محيط نيست، بلكه خود محيط خود را ميسازد. |
انسانها قدرتهاي بالقوهاي براي تغيير دارند كه بايد با دادن آگاهي به آنها سطوح آگاهي كاذب آنها را شكست تا به وضعيت انقلابي در بيايند |
|
ماهيت علم و هدف از تحقيقات علمي |
علم در فرايندي كاملاً سازمان يافته، منظم و خالي از پيش داوري بوجود ميآيد. دانش عامه دانشي پست و غيرقابل بررسي است. دين، جادو و خرافه همه جزء دانش عامه به حساب ميآيند كه قابليت بررسي علمي ندارند. نظريه اجتماعي از قبل ساخته و پرداخته شده است. |
زندگي روزمره مردم، نه بر اساس قوانين منظم و از پيش تعيين شده كه اساسا متكي بر دانش عامه آنها شكل ميگيرد. دانش عامه مهمترين عنصر خلق و آفرينندگي انسانها است. نظريه در متن زندگي اجتماعي نهفته است كه بايد استخراج شود. |
دانش عامه آگاهي كاذب است. اما نبايد آن را كنار گذاشت. مردم با علم انتقادي قادر خواهند بود بر اين آگاهي كاذب غلبه كنند و با تكيه بر دانش آگاهي يافته براي تغيير و تحولات برنامهريزي منسجمي انجام دهند. |
جدول شماره ٣، پاسخ نظامهاي پارادايمي غالب به سؤالات اساسي معرفتشناختي و هستيشناختي[٣٠]
٤. علم انسان ساخته:[٣١] در ساحت علم غربي، همه چيز به ادراك انسان بر ميگردد. چودهاري ادراك را خصيصة ويژه تفكر غربي ميداند كه با خود دوگانه انگاري را به همراه دارد.[٣٢] ادراك انسان از واقعيات محدود، مبتني بر آزمون و خطا و همواره در حال تغيير است. با تأكيد و اعتبار دادن به ادراك انساني، علم خصيصهاي بشري پيدا ميكند. هر آن چيزي كه انسان فكر كند و فرض و ابطالش را بيازمايد «علم» لقب ميگيرد. دين و گزارههاي ديني، به زعم پوپر چون خصيصه ابطال پذيري ندارند، از دايره علم خارج هستند. بدين ترتيب، انسان از گزارههايي كاملاً بشري براي ساختن خود و جامعه خويش استفاده ميكند. مفاهيمي چون ارزش، اخلاق، سعادت، دين، عدالت، آزادي و ... يا از حوزه حيات آدمي حذف ميشوند و به حاشيه رانده ميشوند و يا تعريفي اين جهاني و دنيوي، كه ساخته تفكر انساني است، پيدا ميكنند. از آن جايي كه ذهن بشر محدود است و مفهوم «پارادايم» و «ابطالپذيري» دليل بر اين محدوديت ذهن انسان هستند، جوامع بشري با ساختههايي محدود ساخته ميشوند كه تحت عنوان «علم» عرضه ميشوند. از اينرو، هر چه انسان تلاش كند علميتر كاركند، بيانديشد و جامعه اش را بسازد، خود را بيشتر محدود كرده است؛ چون علم يعني انقلاب پارادايمي جديد كه مبتني بر ابطال پذيري است. انسان روزبهروز سرخوردهتر از مفاهيمي كه به آنها تكيه كرده و ابطال شده ميشود. بدين ترتيب، ساختههاي بشري علم، ناتواني خود را در پاسخ دادن به بسياري از نيازهاي انساني از دست ميدهند. علم روز بهروز از زير بار مسئوليت اجتماعي[٣٣] شانه خالي ميكند. عدم مسئوليت پذيري علم، زيانها و خسارتهاي جبران ناپذيري بر انسان و جوامع انسان و محيط زيست انساني وارد آورده است. عقل محدود نتوانسته پاسخ درخوري به ساحت نامحدود انسان بدهد. بدين ترتيب، بن بست معرفتي بر حوزه علم غالب ميشود، آنچه كه چودهاري از آن به عنوان «سرگيجه معرفتشناختي» ياد ميكند.[٣٤]
٤. نسبي گرائي[٣٥] در علم: نسبي گرايي ماهيت انديشه غرب است كه به حوزه علم، سرايت كرده است. مفهوم پارادايمي كوهن و منطق علمي ابطال پذيري در ديدگاه پوپر، مبتني بر نگاه نسبي گرايانه به علم است. علت اصلي اين نسبي گرايي در اصالت دادن به عينيت نهفته است. زماني كه مشاهدات و محسوسات، اصالت داشته باشند، تغيير آنها به تغيير پارادايم علم و ايجاد فرضيههاي جديد علمي منجر ميشود. بدين ترتيب ساحت علم سرشار است از چالشهاي پارادايمي و منازعات بين آنها و منازعه ميان فرضهاي اثبات شده با فرضيههاي جديدي كه فرضيههاي قديمي را به چالش ميكشند و ابطال بودن آن را اعلام ميكنند. علت ديگر اين نسبيت، در محدود بودن ذهن انسان و توانايي وي در پاسخ به سؤالات است. ذهن محدود انسان، با تكيه بر محسوسات، به ورطه خطاپذيري دائم درمي غلطد و ايدة پوپري براي برائت از يك چنين وضعيتي است. به همين دليل، نسبيت خصيصه بلامنازع علم ميشود. پوپر به خوبي نسبيگرايي علم در انديشه غرب را به تصوير كشيده است. وي معتقد است:
به اين اعتبار [نسبيگرايي] مبناي تجربي معرفت علمي عيني داراي مشخصه «مطلق» نيست. علم تجربي بر يك مبناي خلل ناپذير و مستحكم همچون يك صخره بنا نشده است. ساختار جسورانه نظريههاي آن، به عبارتي از درون يك باتلاق سردرمي آورد. ساختمان علم همچون يك بنا بر روي ستونها استوار است. ستوانها به درون باتلاق رانده ميشوند و بر هيچ پايه «معيني» قرار ندارند. زماني كه ستونها به اعماق ژرف ميروند و ما كار را متوقف ميكنيم، به دليل سختي زمين نيست، بلكه توقف كار به اين دليل است كه ما در اين مقطع از زمان قانع شدهايم كه ستونها به اندازه كافي قادرند وزن ساختمان روي خود را تحمل كنند.[٣٦] ستونهاي نااستوار علم، مطابق نظر پوپر در باتلاقي بنياد شدهاند كه بزودي در حال فروپاشي است تا ستون ديگري استوار گردد. بدين ترتيب، هر گزاه علمي استواري موقتي دارد كه با گزارههاي جديد، ابطال ميپذيرد و علم مقولهاي متكي بر مفاهيم مطلق نيست، بلكه اساساً بايد نسبي باشد. با شرح اين خصيصههاي علم و رابطه ميان آن با حوزه و پارادايم در انديشه غرب، به سراغ انديشه اسلامي ميرويم تا بتوانيم به مقايسهاي تطبيقي ميان اين دو حوزه فكري دست پيدا كنيم.
جهانبيني اسلامي و علمتعريف جهانبيني در ديدگاههاي و جهانبينيهاي گوناگون متفاوت است. اينكه جهانبيني در ديدگاه اسلامي چه مفهومي دارد، متفاوت از تعريف جهانبيني در انديشه غرب است. با اين وجود، در انديشه اسلامي، جهانبيني به عنوان سطح عالي در حوزه علم شناخته شده است. به عبارت ديگر، يكي از مسائل مهم در حوزة فلسفه علم، بررسي شناخت همين مفاهيم بنيادي است. هر حوزه علمي از آبشخور فلسفي و پارادايمي خاصي نشات ميگيرد كه ما آن را «جهانبيني» آن علم ميناميم. جهانبيني را «بينش كلي در باره آنچه وجود دارد» است و مسائلي اصلي جهانبيني را «هستيشناسي، انسانشناسي و راهشناسي» است.[٣٧]
جهانبيني، حوزهاي متفاوت از فلسفه و يا پارادايم است. چشم انداز، مفاهيم و مقولاتي متفاوت از فلسفه و پارادايم را دنبال ميكند. در جهانبيني، سپهري معرفتي حاكم است كه اين سپهر معرفتي، شكل دهنده نوعي وحدانيت بر ماهيت انسان، جهان، واقعيت و در نهايت، علم شده است.
بنابراين، مفهوم جهانبيني اساساٌ متفاوت از پارادايم است. در جهانبيني الهي، ساختار علّيت محور در نظريه انقلابهاي علمي كوهن، بوسيله قانون الهي موجود در جهانبيني اسلامي، جايگزين ميشود. قانوني الهي كه اصول موضوعه اش كامل، واحد و غيرقابل تغيير در رابطه با واقعيت اجتماعي است. در اينجا شناخت آفرينش و رسيدن به دانش اصيل، محور و هدف است و اين مسئله ابزاري است جهت اثبات مباني اصيل در فرايندي وحداني و ارزيابي اين فرايند با سنت الهي در نظام آفرينش.[٣٨]
اگر جهانبيني كه سطحي از معرفتشناسي و هستيشناسي را در برمي گيرد متفاوت از پاردايم و فلسفه غربي باشد، بنابراين علم در انديشه اسلامي نيز متفاوت از علم در انديشه غربي است.[٣٩]
علم در انديشه اسلامي مبتني بر سطوح عالي جهانبيني و لوح محفوظ[٤٠] است. منظور از «لوح محفوظ»، دانش لايتناهي الهي است كه انسان با دستيابي به هر مقدار از آن، علم و دانشش افزون ميگردد. همچنين اين دانش لايتناهي ذخيرهاي بيانتهاست. ابطالپذيري در آن جايي ندارد. بنابراين، روش علمي در انديشه اسلامي، يعني مسيري كه ما را قادر كند به اندكي از مفاهيم گنجانده شده در لوح آشنا كند. لوح محفوظ در كنار سنتالله قرار دارد. از آن جايي كه، سنت الهي تغيير ناپذير است مفاهيم لوح محفوظ و سنتالله نه تنها مسير را نشان ميدهند، بلكه از مسئلهاي اساسي حكايت دارند و آن عبارت است از اينكه اين جهان داراي غايت و هدف است كه غايت و هدف آن را سنت الهي تعيين ميكند، نه هر علم ديگري. بنابراين، در جهانبيني اسلامي اصالت با سطح جهانبيني، و نه با واقعيات مشاهده شده در حال تغيير است. بر خلاف منطق ارسطويي، منطق قياس و استقراء در اسلام، مطابق نمودار شماره ٤ است.

نمودار شماره ٤: منطق قياسي-استقرائي-قياسي در جهانبيني اسلامي
در نمودار شماره ٤ محقق از سطح جهانبيني با چهارچوب نظري خاص ـ جهانبيني اسلامي و از طريق قياس خلّاقانه، وارد واقعيت اجتماعي ميشود، به مشاهده فعال ميپردازد و در واقعيت دخل و تصرف ميكند و از طريق استقراء خلّاقانه به مدل، نظريه و حكمت اسلامي دست پيدا ميكند. در اين سطح معرفت، از طريق قياس عقلاني وارد واقعيت تجربي ميشود. ورود به واقعيت تجربي، براي هر گونه برنامهريزي در جامعه بر اساس جهانبيني اسلامي انجام ميشود. نظريات توليد شده، براي اعتباريابي به سطح جهانبيني رجوع ميكند، اگر جهانبيني مدل آنها را معتبر دانست، ما به يك نظريه اسلامي دست پيدا كرده ايم كه ميتواند ما را در دستيابي به آرمانهاي اجتماعي اسلام كمك كند. مدل فوق، دو پيش فرض اساسي دارد: يكي اينكه واقعيت در حال تغيير است. اگر مبنا واقعيت باشد، به خطا رفتهايم و ثانياً، عقل انساني محدود است و خطاپذير و ما قادر نيستيم با كمك عقل، به تمامي واقعيت دست پيدا كنيم. براي اينكه ببينيم مقدار دستيابي ما درست است يا اشتباه، به مفاهيم موجود در سطح جهانبيني رجوع ميكنيم و به اعتباريابي آن دست ميزنيم.[٤١] با توجه به نمودار شماره ٥ بايد گفت: مسير تحقيق و ورود به علم در انديشه اسلامي، متفاوت از انديشه غرب است. انديشه اسلامي، مبتني بر وحدانيت و توحيد است. اين انديشه وحداني، مسيري را براي توليد علم طرح ميكند كه متفاوت با انديشه غرب است. بر خلاف انديشه غرب، كه با اصالت واقعيت، چشم اندازهاي فلسفي ساخته ميشد و اين چشماندازها، مباني پارادايمي و نظري خود را براي ورود به واقعيت طرح ميكردند، در انديشه اسلامي، ما با چشم انداز لوح محفوظ و سنتالله، وارد واقعيت اجتماعي ميشويم. اين چشم انداز اولاً، تقليل پذير به حيات مادي نيست، ثانياً، لايتغير است و ثالثاً، پاسخگوي همه مسائل انسان است.

نمودار شماره ٥: روش شناسي علم در جهان بيني اسلامي[٤٢]
در نمودار شماره ٥، براي توليد معرفت علمي در مطابق جهانبيني اسلامي، ابتدا بايد از سطوح عالي جهانبيني اسلامي وارد واقعيت شويم. ورود به واقعيت، متضمن نوعي قياس و استقراء خلاقانه است كه زمينه را براي شكلگيري مدل، نظريه و فلسفه يا حكمت اسلامي فراهم ميكند. در اينجا علم و توليد معرفت، متكي بر منابع فراروايي وحي و سنتالله است، بنابراين، از نوعي وحدانيت تبعيت ميكند. نكته قابل توجه اين است كه در اين فرايند توليد علم، كنشگر همواره در حال اعتباريابي علمي خود است. بدين ترتيب، علم اسلامي تلاش دارد گزارههاي خود را با حداقل خطاي ممكن اعلام كند. مطابق اين مدل، مختصات علم در جهانبيني اسلامي به شرح ذيل ميباشد:
١. وحدانيت مسير توليد علم و ماهيت آن: علم در اسلام بر معرفتشناسي توحيدي استوار است.[٤٣] به عبارت ديگر، علم اسلامي بر توحيد تأكيد ميكند. «در اينجا شناخت آفرينش و رسيدن به دانش اصيل، محور و هدف است. اين مسئله ابزاري براي اثبات مباني اصيل در فرايندي وحداني و ارزيابي اين فرايند با سنت الهي در نظام آفرينش است».[٤٤] با اصالت دادن به معرفتشناسي توحيدي و منابع فراروايي وحي و سنتالله، كه ريشه در قاموس لايتغير الهي دارد، نوعي نگرش توحيدي، حوزه علم را زير چتر خود قرار ميدهد. نگرشي كه نتايج حاصل از آن به عنوان دادههاي علمي، نيز مفاهيم توحيدي دارند.«جهانبيني توحيدي از قوانين الهي، كه در قرآن با صفت توحيد (يگانگي خدا و قوانين الهي و وحدانيت دانش) مشخص ميشود، در شكلي از انگاره اجتماعي- اقتصادي عمومي قابل توضيح است».[٤٥] بنابراين، نتايج حاصل از غور در واقعيت ميبايست با منابع فراروايي اعتباريابي شوند تا مفهوم وحدانيت علمي عملي گردد. به طور كلي، روششناسي علم در اسلام و جهانبيني اسلامي بر مدار لوح محفوظ است.[٤٦] از آنجا كه لوح محفوظ و سنت الهي، منابعي لايتغير هستند: «سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلً؛ سنت الهي از پيش همين بوده و در سنت الهي هرگز تغييري نخواهي يافت».(فتح: ٢٣)؛ روششناسي و توليدات حاصل از آن، مسيري توحيدي را طي ميكنند كه نتايج حاصل از آن افزايش شدن شناخت خداوند، كائنات و هستي است كه در عمل صالح انسان مؤمن نمايان ميشود.
٢. اصالت جهانبيني، وحي و سنتالله: در علم اسلامي به دو دليل، با اصالت سطح جهانبيني روبرو هستيم و نه اصالت واقعيت محسوس: اولاً، واقعيت همواره در حال تغيير است و دوم اينكه، عقل انسان خطاپذير است و قادر نيست در آن واحد، به تمامي جوانب واقعيت وارد شود و تمامي سطوح آن را كشف كند. از اينرو، علم متكي بر عقل انساني با خطاهاي فراواني روبرو ميباشد. بر خلاف ايده پوپري، در انديشه اسلامي، چون علم از سطوح عالي فراروايي اعتباريابي ميكند، حداقل خطا را دارد و آن مقدار خطاي اندك نيز ناشي از ضعف انساني است و نه ضعف منابع فراروايي:
بر خلاف انديشه غرب، كه اصالت با واقعيت است، در جهانبيني اسلامي، واقعيتهاي اجتماعي اصالت ندارند و آنچه اصالت دارد، سنت لايتغير الهي است. بر اين اساس است كه تغيير نظريه در جهان غرب، يعني تغيير پاردايم، در حالي كه در جهانبيني اسلامي، يعني نگاهي جديد و متعالي به جهان براي حل مشكلات آن و با تكيه بر سنت الهي. بنابراين، يكي از مسائل اساسي در روششناسي اسلامي اين است كه در اين روششناسي، انسان و واقعيتهاي اجتماعي اطراف او اصالت خود را از منابع فراروايي ميگيرند. از اينرو، از آن جايي كه انسان هر لحظه ميتواند دچار خطايشناختي در مسير كسب علم و دانش خود گردد، بازبيني توسط جهانبيني قادر خواهد بود او را به مسير اصلي برگرداند. بنابراين، در روششناسي الهي، اصالت با منابع فراروايي و سنت الهي است. انسان براي دوري از هر گونه اشتباهشناختي در مسير كسب دانش، ناگزير از پناه بردن به يك منبع لايتناهي از دانش و شناخت است. اين منبع وحي است كه آلوده به خطاهاي انساني نيست.[٤٧] با اصالت دادن به جهانبيني، علم دو خصيصه مهم ميگيرد كه در انديشه غرب وجود ندارد: خصلت ديني پيدا كردن و به حداقل رسيدن خطاهاي آن. علت ظهور علم ديني اين است كه در چهارچوب جهانبيني اسلامي توليد شده است. «اگر مطالعه طبيعت، جامعه و انسان در چهارچوب جهانبيني ديني (اسلامي) انجام گيرد، آن را «علم ديني» «اسلامي» ميخوانيم و اگر فارغ از جهانبيني ديني صورت گيرد، آن را «علم سكولار» ميناميم».[٤٨] مسلم است علمي كه ديني شده و بر سنتالله و لوح محفوظ تكيه كرده است، پاسخهاي معتبري به انسان ميدهد تا علمي كه اصالت خود را بر واقعيت مادي بنيان مينهد. در اين صورت، خطاهاي انساني در ساحت علم به حداقل ممكن ميرسد.
٣. غايت داشتن و هدفمندي تاريخ: هر چند ماركسيسم و نظام ليبرال سرمايه داري تلاش دارند تا ايدهاي براي هدفمندي تاريخ ارائه كنند و ايدهي كمونيسم نهايي ماركس[٤٩] و پايان تاريخ فوكوياما[٥٠]، بر اين اساس طرح گرديد، اما ماده گرايي و علم خطاپذير، مبتني بر اصالت دادن به واقعيت، موجب شكست اين دو پروژه شبه غايت مدار غربي شد. با فروپاشي كمونيسم شوروي، فوكوياما تلاش زيادي كرد تا ايده پايان تاريخ خود را به عنوان ايدهاي تحقق يافته ارائه كند،[٥١] با اين وجود، وي در مقالهاي با عنوان «پس از پايان تاريخ» بر باطل بودن ايده خود در مورد پايان تاريخ صحه گذاشت.[٥٢] در اين شرايط ايده اسلام، پاسخي اساسي بر اين فرض در نديشه غرب در مورد پايان تاريخ است؛ چرا كه ايده اسلامي پايان تاريخ مبتني بر سنت الهي طراحي شده است. بر «جهانبيني» نوعي نگاه كلان و مبتني بر فلسفة خاصي از تاريخ حاكم است كه در آن، خدا محوري مبتني بر توحيد، زيربناي معرفتشناسي را تشكيل ميدهد و انسان در تداوم حكمت و اراده الهي تعريف ميشود. اين نظام معرفتي، نه تنها نگاهي منسجم نسبت به جهان دارد، بلكه تمامي نهادها و خرده سيستمهاي موجود در آن، از سرچشمههاي معرفتي آن سيراب ميشود. در علم ديني، جهانبيني، تعيين كننده دانشها و روشهاي علمي ورود به واقعيت اجتماعي است و بر خلاف نگاه دوگانه انگار غربي، از مباني توحيدي نشات ميگيرد.
بر اساس جهانبيني توحيدي، جهان به سمت خداوند حركت ميكند و انسان به سمتي ميرود كه هدفش نزديك شدن به خدا و تحقق عبوديت كامل است. در اين مسير، همواره دو جريان حق و باطل يعني نيروهاي الهي و نيروهاي شيطاني وجود دارد.[٥٣]
٤. تكاملي بودن: همچنانكه تاريخ داراي غايت و هدفمندي است و مبتني بر سنت الهي طي مسير ميكند، علم نيز مسيري هدفمند و تكاملي را پيش رو دارد. تكامل در ديدگاه الهي به معناي حركت تاريخ از مرحلهاي به مرحله ديگر و در جهت كامل شدن انسان و جامعه انساني است. در اين مسير، مهمترين خصيصه تكاملي بودن، جهاني شدن فرهنگ اسلام در نظر و عمل است. به طوريكه كنشگران انساني با فهم و درك عميقي مفاهيم اسلامي را پذيرفته باشند (بصيرت) و با اختيار تام به دستورالعملهاي فردي و اجتماعي اسلام گردن بنهند. رسيدن به اين مرحله، مرحله به مرحله است. هر چند ممكن است در مرحلهاي اين فرايند تاريخي متوقف شود، اما به معناي متوقف ماندن سنت الهي نيست. سنت الهي خلل ناپذير است و مسير تكامل بايستي پيموده شود. اين مسير تكمالي، خط مستقيم نيست، بلكه مبتني بر تكامل مرحله به مرحله است كه هر مرحله به نسبت مرحله قبل، رشد و تكامل بيشتري بر جامعه انساني مستولي شده است.
٥. معتبر بودن علم: علم اسلامي، علمي معتبر در هر شرايط زماني و مكاني است. از آنجايي كه علم در اسلام، بر منابع لايتغير سنتالله تأكيد ميكند و اعتبار خود را از اين سطوح عالي ميگيرد، پاسخ آن شايسته اعتماد است. ميزان خطاي علم در هر مقطع زماني ناشي از ميزان خطايي است كه محققان حوزه علم اسلامي مرتكب شدهاند. البته با قرار گرفتن در مسير تكامل، به تدريج ازاين ميزان خطا كاسته ميشود. بدين ترتيب، در جهانبيني اسلامي، علم معتبر، علم نافع نيز هست كه تمامي نتايج آن به نفع انسان و جامعه انساني است. پيامبر اكرمˆ به ابوذر فرمود: نشانه عالمي كه از علمش بهره ميبرد آن است كه هنگام خواندن قرآن نه تنها در آن تدبر ميكند، بلكه در پيشگاه خدا ابتهال و تضرع هم دارد. از اينرو، دعاي رسول اكرمˆ اين است كه: «اللهمّ إني أعوذ بك من علم لا ينفع و...».[٥٤] اگر علمي براي انسان و جوامع انساني خطرآفرين باشد، علم قاصر شناخته ميشود. اين علم از نظر اسلام مردود است؛ چرا كه مسئوليت پذير نيست. از اينرو، علم نافع نسبت با دين و سنت الهي پيدا ميكند. علم ديني ميشود. «جامعيت و خاتميت اسلام اقتضاء ميكند كه هر علم مفيد و نافعي را كه براي جامعه اسلامي لازم و ضروري است، علم ديني بخوانيم».[٥٥]
٦. مسئوليتپذيري و نافع بودن علم در اسلام: علم در جهانبيني اسلامي، مسئول است توحيدي عمل كند، به اين معنا كه اعتبار يابي علم، بايستي بر اساس سطح جهانبيني انجام شود. علم نه تنها در تعاريف و روششناسي، بلكه در اعتباريابي خود نيز بايستي بر محور توحيد باشد. علم بايد در نظر داشته باشد كه حواس انسان خطاپذير هستند و به تنهايي قادر به توليد و بازتوليد دانش انساني نيست. بدين ترتيب، منابع اعتباريابي علمي در اسلام، از فراروايت تأمين ميشود و نه منابع زميني همچون حسيات و يا عقل انساني كه محدود و خطاپذير هستند. قرآن و سنت الهي و سنت پيامبر، به عنوان حجت و منابع اعتباريابي، كشفيات عقلي، عمل ميكنند. علم مسئول پاسخگويي به انسان است. علم در معرفتشناسي، هستيشناسي، ارزششناسي، روششناسي و نتايج حاصل از تحقيق خود، بايستي پاسخگو عمل كند. پاسخگويي به اين معنا كه علم در تمامي اين ابعاد مفهومي، روش و نتايج خود، بصيرت را به انسانها منتقل نمايد. بصيرتي كه به عمل صالح ختم شود و از طريق آن، عدالت و تعالي را براي انسان و جامعه انساني، به ارمغان آورده شود. علم نافع و مسئول در انديشه اسلامي مطابق شكل زير عمل ميكند.

نمودار شماره ٦، مسير تکاملي شکلگيري مشاهده منظم در چهارچوب جهان بيني اسلامي (از کنشگر مسلمان به کنشگر مومن)
مسئوليت علم در نمودار فوق، به معناي مشاهده فعال در كائنات در چهارچوب جهانبيني اسلامي است. در يك چنين مسيري، خطاي علم به حداقل ميرسد و علم بايستي مسئوليت خويش را در ايجاد عمل صالح در افراد به انجام برساند.
نتيجهگيرياز جهانبيني اين نوشتار معنايي را اراده كرده است كه شامل مفاهيمي بنيادي است كه اين مفاهيم تشكيل دهنده گزارههايي در مورد چگونگي ظهور يك علم و شاخصهاي علمي هستند. مفاهيمي بنيادي موجود در سطح جهانبيني در معرفتشناسي خاص آن جهانبيني نهفته است. معرفتشناسي نيز داراي مفاهيمي است كه عمدهترين و بنياديترين آنها چيستي و چگونگي ماهيت انسان، جهان و علم است. بر اساس اين تعاريف بنيادي، علم معرفتي است كه بر اساس پارادايمهاي گوناگون شكل ميگيرد. اين پارادايمها نيز تأثير خود را در روششناسي هر علمي به جا ميگذازند. بدين ترتيب، روششناسي علمي كه علت توليد و توسعه معرفت علمي است، ريشه در مفاهيم اساسي دارد. يكي از مفاهيم اساسي در رابطه با ماهيت علم است، چگونگي اصالت عناصر علم است. اينكه عناصر علمي، اصالت خود را از ماده ميگيرند و يا از مفاهيم غيرمادي تأثير بسزايي در رويكرد فلسفي، پارادايمي و در نهايت، روششناسي هر حوزه علمي دارد. اصالت دادن به مفاهيم مادي و غيرمادي نيز ريشه در مفاهيم سطوح عالي جهانبيني در هر انديشهاي دارند.
فلسفة غرب در سطح كلان با اصالت دادن به ماده، آغاز ميشود. اين ماده گرايي، چشم اندازهاي گوناگون فلسفي و آبشخورهاي متفاوت پارادايمي ايجاد كرده است كه تأثير خود را بر حوزههاي گوناگون پارادايمي غرب به جا گذاشته است. بر اين اساس، هر چند در پارادايمهاي گوناگون علوم انساني غرب، فلسفه زيربنا است، اما چشم اندازهاي فلسفي متفاوت، اصالت خود را از واقعيت عيني ميگيرند. تغيير در واقعيت و عدم توانايي عقل انسان در دريافت دقيق از واقعيت موجب شده كه علم در انديشة غربي ماهيتي بيثبات داشته باشد. اين بيثباتي در انديشه پارادايمي كوهن و مفهوم ابطالپذيري، فرايندهاي علمي پوپر، به جا گذاشته شده است. پارادايم در انديشه كوهن، يعني چشم انداز جديدي به واقعيت كه تلاش دارد مسائل جديد را پاسخگو باشد. بر اين اساس تاريخ علم، مبتني بر حركت از پارادايم فعلي، به پارادايم جديد است كه با انقلابهاي علمي ايجاد ميشود. در انديشه پوپر نيز علم ماحصل فرض و ابطال است. ابطال پذيري خصيصه مبنايي گزارههاي علمي است. بدين ترتيب، مطابق اين دو رويكرد نسبت به علم، علم در انديشه غرب دچار آنارشيسم، پلوراليسم، دوگانه انگاري، فردمحوري و در نهايت اومانيسم شده است. تمامي اين ويژگيها، به بيثباتي علم و شك در ماهيت علم در انديشه غرب منتهي شده است كه در نگاه پست مدرنيستها و نظريه پردازان ضدروش به ظهور پيوسته است.
بر خلاف انديشه غربي، در جهانبيني اسلامي، اصالت با منابع فراروايي و فرامادي وحي و سنتالله است. در جهانبيني اسلامي، علم نتيجه غور و مشاهده فعّال در كائنات و طبيعت است كه در چهارچوب اين جهانبيني انجام ميگيرد. با توجه به خطاپذيري عقل انسان و تغيير مستمر واقعيات و محسوسات، انسان ميبايست به منابع لايتغيري پناه ببرد كه بتواند پاسخگوي وي در تمامي طول تاريخ شود. بدين ترتيب، علم اسلامي از يك سو تكيه بر منابع غيرقابل خطاي وحي و سنتالله ميكند كه اين مسئله در تقابل با انديشه غربي است. مفاهيم معرفتشناختي انديشه اسلامي، بر توحيدي بودن مسير نظام آفرينش و كائنات، واقعيت انسان و در نهايت، علم اسلامي تأكيد ميكند. سنت لايتغير الهي در مسيري توحيدي حركت ميكند كه علم اسلامي، به دنبال دستيابي به مفاهيمي است كه راهگشاي انسان در اين مسير باشد. بدين ترتيب، دوگانه انگاري و فردمحوري از ساحت علم ديني دور ميشود و حركت بر مسير توحيد، مبناي توليد علم قرار ميگيرد. با اصالت دادن به فراروايتهاي موجود در سنت الهي و لوح محفوظ، علم در انديشه اسلامي حداقل خطا را دارد. اين حداقل خطا ناشي از ضعف و ناتواني در عقل و خرد انساني است و نه منابع ريشهاي علم يعني لوح محفوظ. از اينروع علم در انديشه اسلامي، داراي ويژگيهاي زير است: اصالت دادن به منابع فراروايي، توحيدي بودن مسير علم و توسعه معرفت، پاسخگويي،هدفمندي و غايت داشتن و در نهايت، مسيري تكاملي است كه تمامي اين ويژگيها ناشي از خصيصههاي جهانبيني اسلامي است.
منابعايمان، محمد تقي و كلاته ساداتي، احمد، «روششناسي علوم اجتماعي در اسلام با نگاهي به ديدگاه مسعودالعالم چودهاري»، روششناسي علوم انساني، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه. زير چاپ، ١٣٨٩.
ايمان، محمد تقي، مباني پارادايمي روشهاي تحقيق كمي و كيفي در علوم انساني، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ١٣٨٨
صادق عمل نيك، مرتضي، «چشم انداز، هيئت فكري و طرح و برنامه دكترين مهدويت»، مجموعه مقالات سومين همايش بين المللي دكترين مهدويت، ج ٢، ص ١٧١ تا ١٩٩، ١٣٨٦.
گلشني، مهدي، از علم سكولار تا علم ديني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، ١٣٧٧.
لازي، جان، درآمدي تاريخي به فلسفه علم، ترجمه علي پايا، تهران، سمت، ١٣٧٧.
مصباحيزدي، محمدتقي، ايدئولوژي تطبيقي، قم، موسسه در راه حق، ١٣٥٩.
مطهري، مرتضي، ده گفتار، تهران، حكمت، ١٣٥٦.
Choudhury, M.A, Islamic Economic Co-operation, London, Macmillan Ptress LTD, ١٩٨٩.
Choudhury, M.A and U. A. Malik, The Foundations of Islamic Political Economy, London, Macmillan, New York: St. Martin's Press, ١٩٩٢.
-----, "Unicity (tawhidi) precept as super-mathematical reality", Unicity Precept and the Socio-Scientific Order, The University Press of America, Lanham, MD, pp.٤٧-٨, ١٩٩٣a.
-----, "Why Cannot Neoclassicism Explain Resource Allocation and Growth in Islamic Political Economy?", Paper presenter at the International seminar in Islamic Economics, orgnised by the International Institute of Islamic Thought at the World Bank, Oct.١٩٩٣, Forthcoming in the Proceedings of this Seminar, ١٩٩٣b.
-----, "Conflict Resolution and Social Consensus Formation in Islamic Social Choice and Welfare Menu". International Journal of Social Economics, Vol.٢٠, no ١, ١٩٩٣c.
-----, Principles of Islamic Political Economy, London, Macmillan, New York, St. Martin's Press, ١٩٩٣d.
-----, The Epistomological Foundations of Islamic Economic, Social and Scientific Order, ٦ vols. Ankara, Turkay, Statistical, Economic and Social Research and Training Centre for Islamic Countries, ١٩٩٥a.
-----, "Ethics and Economics: A View From Ecological Economics", International Journal of Social Economics, v ٢٢, no. ٢. p.٦١-٨٠, ١٩٩٥b.
-----, Money in Islam, A Study in Islamic Political Economy, London and New York, Routledge Pub, ١٩٩٧.
-----, Studies in Islamic Social Sciences, London, Macmillan Press LTD, ١٩٩٨
-----, Explaining the Qur’an Books I and II, Lewiston, MA: The Edwin Mellen Press, ٢٠٠٢.
-----, “Belief and knowledge formation in the Tawhidi uperspace”, The Koranic Principle of Complementarities Applied to Social and Scientific Themes, Science and Epistemology in the Qur’an, v. ٥, Lewiston, NY, The Edwin Mellen Press, ٢٠٠٦.
-----, "Global ethics in the light of Islamic Political Economy", International Journal of Arab Culture, Management and Sustainable Development, v ١, p. ٦٥-٨٥, ٢٠٠٨.
Choudhury, M.A. and Harhap.S.S, "Complementing community, business and microenterprise by the Islamic epistemological methodology: A case study of Indonesia". International Journal of Islamic and Middle Eastern Finance and Management. V ٢, p. ١٣٩-١٥٩, ٢٠٠٩.
Fukuyama, Francis, "The End of History?", The National Interest, N.١٦, p. ٣-١٨, ١٩٨٩.
-----, The End of History and The Last Man, New York, Free Press Pub, ١٩٩٢.
-----, "After the 'end of history' ". Available in:
http://www.opendemocracy.net/democracy-fukuyama/revisited_٣٤٩٦.jsp, ٢٠٠٦.
Jafari, M.F, "Counseling Values and Objectives: Acomparsion of Western and Islamic Perspective", A Paper was presented at Nationl Seminar on Islamic Conseling, Salangor, Malaysia, ١٧ Desember ١٩٩٢. The American Journal of Islamic Social Sciences. V.١٠, N.٣, p. ٣٢٦-٣٣٩.
Kuhn, Thomas S,The structure of scientific revolutions, ٢nd ed., Chicago, University of Chicago Press, ١٩٧٠.
Neuman, W.L, Social Research Methods, Qualitative and Quantitative Approaches, London: Allyn and Bacon, ١٩٩٧.
Patton, M, Qualitative Evaluation and Research Methods, Newbury Park, Sage, ١٩٩٠.
Popper, K, The Logic of Scientific Discovery, New York, Basic Book, ١٩٥٩.
-----, The Poverty of Historicism, ٢nd. Ed, London, Routledge, ١٩٦١.
Zahra, AL Zeera, "Transformative Inquiry and Production of Islamic Knowledge", The American Journal of Islamic Social Science, v. ١٨, N. ٢, p. ٢-٣٢, ١٩٩٤.
-----, Wholeness Holiness Education An Islamic Perspective, London, The International Institute of Islamic Thought, ٢٠٠١.
* استاد جامعه شناسي دانشگاه شيراز. [email protected]
** دانشجوي دکتراي جامعه شناسي دانشگاه شيراز. دريافت: ١٠/٧/٨٩ ـ پذيرش: ١٨/١١/٨٩
[١]. Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences, p. ١٩.
[٢]. Dualism
[٣]. C.f: Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences.
[٤]. Dinine Law
[٥]. Science Paradigms
[٦]. Aristotle
[٧]. جان لازي، درآمدي تاريخي به فلسفه علم، ترجمه علي پايا، ص ٢.
[٨]. Losee
[٩]. جان لازي، همان، ص ٢.
[١٠]. Choudhury.
[١١]. C.f: Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences.
[١٢]. Dualistic
[١٣]. محمدتقي ايمان و احمد كلاته ساداتي، «روششناسي علوم اجتماعي در اسلام با نگاهي به ديدگاه مسعودالعالم چودهاري»، روششناسي علوم انساني (زير چاپ)
[١٤]. محمدتقي ايمان، مباني پارادايمي روشهاي تحقيق كمي و كيفي در علوم انساني، ص ٢٢.
[١٥]. C.f: Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences.
[١٦]. Paradigmic Shift.
[١٧] Patton, M, Qualitative Evaluation and Research Methods, p. ٣٧.
[١٨]. Choudhury, "Unicity (tawhidi) precept as super-mathematical reality", Unicity Precept and the Socio-Scientific Order, The University Press of America, pp.٤٧-٨.
[١٩]. C.f: Thomas S, Kuhn, The structure of scientific revolutions, ٢nd ed., Chicago, University of Chicago Press.
[٢٠]. The Poverty of Historicism
[٢١]. Falsificaton
[٢٢]. The Logic of Scientific Discovery
[٢٣]. Popper, K, The Logic of Scientific Discovery, p. ٥٤.
[٢٤]. Perception
[٢٥]. Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences, p. ٢٤.
[٢٦]. محمدتقي ايمان و احمد كلاته ساداتي، «روششناسي علوم اجتماعي در اسلام با نگاهي به ديدگاه مسعودالعالم چودهاري»، روششناسي علوم انساني (زير چاپ)
[٢٧]. همان.
[٢٨]. همان.
[٢٩]. C.f: Neuman, W.L, Social Research Methods, Qualitative and Quantitative Approaches.
[٣٠]. محمد تقي ايمان، مباني پارادايمي روشهاي تحقيق كمي و كيفي در علوم انساني، ص ١١٧-٤١.
[٣١]. Man Made.
[٣٢]. C.f: Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences.
[٣٣]. Social Responsibility.
[٣٤]. C.f: Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences.
[٣٥]. Relativism
[٣٦]. K Popper, The Logic of Scientific Discovery, p. ١١١.
[٣٧]. محمدتقي مصباحيزدي، ايدئولوژي تطبيقي، ج١، ص ٣و ٨.
[٣٨]. Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences, p. ٢٥.
[٣٩]. Choudhury, M.A. and Harhap.S.S, "Complementing community, business and microenterprise by the Islamic epistemological methodology: A case study of Indonesia", International Journal of Islamic and Middle Eastern Finance and Management, v. ٢, p. ١٣٩-١٥٩.
[٤٠]. Lauhe Mahfuz
[٤١]. محمد تقي ايمان و احمد كلاته ساداتي، «روششناسي علوم اجتماعي در اسلام با نگاهي به ديدگاه مسعودالعالم چودهاري»، روششناسي علوم انساني (زير چاپ)
[٤٢] همان.
[٤٣]. Zahra, AL Zeera, "Transformative Inquiry and Production of Islamic Knowledge", The American Journal of Islamic Social Science, v. ١٨, No. ٢, p. ٢-٣٢.
[٤٤]. Choudhury, Studies in Islamic Social Sciences, p. ٢٥.
[٤٥]. Choudhury, M.A. and Harhap.S.S, "Complementing community, business and microenterprise by the Islamic epistemological methodology: A case study of Indonesia", International Journal of Islamic and Middle Eastern Finance and Management, v. ٢, p. ١٣٩-١٥٩.
[٤٦]. محمد تقي ايمان و احمد كلاته ساداتي، «روششناسي علوم اجتماعي در اسلام با نگاهي به ديدگاه مسعودالعالم چودهاري»، روششناسي علوم انساني (زير چاپ)
[٤٧]. همان.
[٤٨]. مهدي گلشني، از علم سكولار تا علم ديني، ص ٨.
[٤٩]. Marx.
[٥٠]. Fukuyama.
[٥١]. Francis Fukuyama, "The End of History?", The National Interest, No.١٦, p ٣-١٨.
[٥٢]. Francis Fukuyama, After the 'end of history' ". Available in:
http://www.opendemocracy.net/democracy-fukuyama/revisited_٣٤٩٦.jsp
[٥٣]. مرتضي صادق عملنيك، مرتضي «چشم انداز، هيئت فكري و طرح و برنامه دكترين مهدويت» مجموعه مقالات سومين همايش بين المللي دكترين مهدويت، ج ٢، ص ١٨٣-١٨٢.
[٥٤]. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج٨٣، ص١٨.
[٥٥]. مرتضي مطهري، ده گفتار، ص ١٤٦.