دوست نماها(تفسير سره منافقون) - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٠
ابن ابى الحديد مى نويسد: هنگامى كه مهاجران دور ابوبكر را گرفتند، ابوسفيان از جريان آگاه شد و گفت: محيط اسلام را طوفانى شديد فرا گرفته است، و جز با ريخته شدن خون به چيز ديگرى خاموش نمى شود. آن گاه سراغ على و عباس را گرفت و گفت: ابوبكر با اين كه در اقليت است كار را از پيش برد. سپس دست بيعت به سوى على دراز كرد و گفت: مسجد مدينه را بر ضدّ ابوبكر پر از سپاه مى كنم، ولى على از بيعت ابا نمود، وى پس از نوميدى برخاست و اين دو شعر را مى خواند:
«ولا يقيم على ضيم يـراد بـه *** إلاّ الأذلان غيـر الحيّ والوتـد
هذا على الخف مربوط برمته *** وذا يشـج فلـا يـرثي له أحد» [١]
روزى كه ابوبكر به خلافت رسيد، ابوسفيان خدمت اميرمؤمنان رسيد و اين اشعار را خواند:
«بني هاشم لا تطعموا الناس فيكم *** ولا سيمـا تيـم ابـن مـرة أو عدي
فمـــا الأمــر إلاّ فيـكـم وإليـكـم *** وليـس لهـا إلاّ أبـو حسـن علـي;
اى بنى هاشم! نگذاريد مردم به حقوق شما طمع كنند، خصوصاً فرزندان قبيله هاى تيم و عدى.
موضوع خلافت مربوط به شما و در خاندان شماست، و براى آن جز ابوالحسن على شايستگى ندارد».
اميـرمؤمنان فـرمـود: تو دنبـال كـارى هستى كه ما اهـل آن كـار نيستيم. وقتـى از علـى مأيوس شـد رو به عباس كـرد و گفت: تو به ميـراث بـرادرزاده ات از ديگران شايستـه تر هستـى، اگر من با تو بيعت كنم كسى در زعامت تو اختلاف نمى كند.
[١] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج١، ص ٢٢١ـ ٢٢٢.