ولايت نامه اميرالمؤمنين (ع) - علي خان خاكي - الصفحة ٢٨٨
{ پرى رويان به جان كرده پسندشرگِ جان ساخته تعويذْ بندش } همين كه نظر بر جمال او انداختم ، ديگر از بى طاقتى ، خود را نشناختم . ( شعر ) : { زدل صبر وزجان آرام من رفتشكيب از جان نافرجام من رفت } واو نيز كه از دور اين عاشق رنجور را ديد ، جاذبه شوق محبّت ، عنان سمندش گرفته ، به جانب اين مستمند كشيد ، خويشى وقرابت را بهانه ساخته وطوق منّتى به گردنِ جان اين ناتوان انداخته ، ملايمت بسيار نمود وملاطفت بى شمار اظهار فرمود وبعد از مكرمت بى نهايت ، عنان گردانيده ، سايه عاطفت بر سر قصر و منظرى كه در بيرون شهر داشت ، انداخت واين آهوى تيرخورده را در بيابان حيرت ، سرگردان ساخت . ( بيت ) : { لطف بى حد نمود و زود برفتدر من آتش زد وچو دود برفت } روز ديگر كه خسرو از شكار مراجعت نمود ، اين ديوانه از خرد بيگانه را به ملاقات مشرّف فرمود وچون در مجلس او خود را از هوش وخرد بيگانه يافتم ، به بهانه رنج راه رخصت گرفته ، بگوشه خانه شتافتم وچندين مدّت در اين محنت با گريه وسوز شب ها به روز آورده . ( نظم ) : { ز هجر آن پرى رو بر سر خود خاك مى كردمگريبان صبورى در فراقش چاك مى كردم } بعد از آن كه عمر وزندگانى در عشق او باختم ، معتمدى را به استدعاى مناكحتش به خدمت عم روانه ساختم . آن شخص باز گشته ، خبر آورد كه چون خسرو اين حكايت شنود ، گفت : مراسم اين معنى در خاطر گذشته بود ؛ امّا بداند كه هر كه به سمصاهرت من راغب ودختر مرا طالب است ، به طلب كابين او كه سر على بن ابوطالب است ، مى بايد شتافت تا شَرَف مصاهرت من تواند يافت . رعد چون از مبارزان ودلاوران اين ديار است وچنين شهرت يافته كه تنها مقابل با هزار سوار است ، مى بايد كه بى خيل و حَشَم ، بدان حدود شتابد وبعد از فيصل آن مهم ، مدّعايى