ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - آرزوى وصال
آرزوى وصال
|
بيا كه بىتو جهان، از گلايه لبريز است |
بهار، بىتو به رنگ غروب پاييز است |
|
|
بيا كه فاجعه مىبارد از زمين و زمان |
ز اشك و خون، دل يارانِ حق، گهر ريز است |
|
|
بيا! به گوش دل ما سرودِ مهر بخوان |
بيا كه صحبت عشّاق، بس دلانگيز است |
|
|
بيا! جهان زِ وجود شهيد، رنگين شد |
بيا كه ناله انسان، گلايهآميز است |
|
|
بيا كه مردم دنيا در انتظار تواند |
در آرزوى وصال تو، بىقرار تواند |
|
|
بيا كه پيش تو از روزگار، شكوه كنيم |
ز درد و رنج برون از شمار، شكوه كنيم |
|
|
ازين خزان غمافزا، ازين شبان سياه |
ز سستعهدى فصل بهار، شكوه كنيم |
|
|
بيا كه با تو ازين ره سوى خدا برويم |
ز سوز و درد دل بىقرار، شكوه كنيم |
|
|
بيا كه نور بگيريم از فروغ خدا |
ز تيرهفامى اين شام تار، شكوه كنيم |
|
|
تو اى صلابت ايمان! تو اى نشانه نور! |
بيا كه در بر پروردگار، شكوه كنيم |
|
|
بيا كه مردم دنيا در انتظار تواند |
در آرزوى وصال تو بىقرار تواند |
|
|
بيا و چهره شب را ستارهباران كن |
بهار و غنچه و گل را به شهر، مهمان كن |
|
|
به زردرويى گلهاى پرشكسته نگر |
فضاى خاطر افسرده را گلستان كن |
|
|
گرفته ظلمت شب، ره به كلبههاى حزين |
بيا! ز پرتو خود كلبه را چراغان كن |
|
|
ز سنگ فتنه بىياوران كافركيش |
شكست شيشه دلها؛ بيا و احسان كن |
|
|
بپا شده است خدا را قيامتى ز گناه |
بيا و گوشه چشمى به حقپرستان كن |
|
|
بيا كه مردم دنيا در انتظار تواند |
در آرزوى وصال تو بىقرار تواند |
|
|
شنيدهام كه تو از راه دور مىآيى |
پى رهايى خلقِ صبور مىآيى |
|
|
عبور مىكنى از راههاى صعب زمين |
ز جادههاى بدون عبور مىآيى |
|
|
به سوى ظلمت خاموش راهيان حيات، |
به كف گرفته طبقهاى نور، مىآيى |
|
|
چراغ عدل به دست تو مىشود روشن |
چو گل شكفته ز درك حضور مىآيى |
|
|
اگرچه قامت تو تا به كهكشان خداست |
تو شاد و خنده به لب، بىغرور مىآيى |
|
|
بيا كه مردم دنيا در انتظار تواند |
در آرزوى وصال تو بىقرار تواند |