شاد کردن دیگران از دیدگاه اهل بیت - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٥٢ - شاد کردن غیرمجاز
همسر سازگار
در میان قوم بنیاسرائیل، مردی خِردمند و ثروتمند بود. وی از همسری پاکدامن، پسری داشت که در چهره، شبیه پدر بود و نیز دو پسر از همسری غیرِ پاکدامن. چون هنگام مرگش فرارسید، به آنان گفت: این ثروت من، برای یکی از شماست.
چون از دنیا رفت، پسر بزرگتر گفت: آنیک نفر، من هستم.
پسر وسطی گفت: آنیکی، من هستم.
پسر کوچکتر گفت: آنیک نفر، من هستم.
{چون نزاع بالا گرفت،} شکایت به قاضیِ شهر بردند. قاضی گفت: من در این باره، نظری ندارم؛ نزد سه برادری که چوپان زادگان اند، بروید. آنها نزد یکی از برادران آمدند و پیری کهنسال را دیدند.
به آنان گفت: نزد برادرم که از من بزرگ تر است بروید و از او بپرسید. بر او وارد شدند. مردی میانسال، بیرون آمد و گفت: از برادرِ بزرگترم بپرسید. بر سومین برادر، وارد شدند. او را در چهره، کمسال تر یافتند. نخست، از او خواستند شرححال خودشان را بگوید و سپس آنها پاسخ دهد.