فضايل و برکات نماز شب - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٧٩
نماز شب آن پير ٨٠ ساله
اين خاطره مربوط به وقتي است که از عراق ميخواستيم به کويت برويم. زماني که مانع از رفتن ما شدند برگشتيم.
امام آن زمان ٨٠ سالشان بود؛ از ساعت پنج صبح براي اينکه نجف اشرف با خبر نشوند، بينالطلوعين حرکت کرديم به سوي کويت؛ در مرز کويت ما را راه ندادند. ما برگشتيم به مرز عراق؛ در آنجا به بدترين وجه با امام برخورد کردند، حتي يک اتاق که امام استراحت بکند به ما ندادند. سرانجام امام عبايشان را انداختند در کنار يک اتاق مخروبه که آنجا بود و دراز کشيدند.
ساعت يازده- دوازده شب بود که از بغداد گفتند: «به بصره برگرديد». ما به بصره برگشتيم. ساعت يک يا يک و نيم از نيمه شب به بصره رسيديم. يک ساعتي طول کشيد تا مقدمات کار را انجام بدهيم. بالاخره ساعت دو بود که امام خوابيدند؛ طولي نکشيد که من يک مرتبه ديدم، زنگ ساعت به صدا در آمد، وقتي ساعت را نگاه کردم ،ديدم ساعت چهار بعد از نيمه شب است و امام براي نماز شب بلند شدند.