فضائل و برکات نماز جمعه و جماعت در دنيا و آخرت - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٩٠ - صداي مؤذن که بلند مي شد به مسجد مي رفتم
﴿نماز جماعت ملاّ عباس تربتي﴾
در سال ١٣١٨ هـ.ش از تهران براي ديدن پدرم، آيتالله حاج آخوند ملاعباس تربتي (١٢٥١-١٣٢٢هـ.ق) و مادرم به تربت رفتم. پدرم از تربت چند سالي بود به کاريزک بازگشته بود و در دِه زندگي آرامي را ميگذرانيد.
در بهار آن سال بارندگي زياد شده بود و چون خانههاي ده همه خشتي است، گنبدهاي کوچک بسياري از خانهها خراب شده بود. از جمله مسجد ده که داراي چهار گنبد کم ارتفاع خشتي از اين قبيل بود. سه تا از گنبدها به کلي فرو ريخته بود و از يکي ديگر، نيمي ريخته و نيمه ديگر آن باقي مانده بود.
به سبب پيشآمدهاي آن چند سال، مردم تقريباً در همه جا نسبت به امور ديني کم اعتناتر گشته بودند و از اين رو هنوز کسي براي نوسازي مسجد اقدام نکرده بود و آوارههاي فرو ريخته، همچنان تپه خاکي در کف مسجد باقي بود. پدرم در زير همان قسمت که نيمي از آن فرو ريخته بود. مقدراي از آوارها را کنار زده و حصير را پاکيزه کرده بود و سه نوبت نمازش را ميرفت و در همانجا ميخواند.روزي بعدازنهار ميخواستم استراحت بکنم، پدرم برخاست و وضو گرفت و به مسجد رفت، من نيز غنيمت دانستم که نماز جماعتي پس از چند سال با آن مرد الهي بخوانم. وضو گرفتم و به مسجد رفتم. از جانبي وارد شدم که مرا نديد و آهسته جلو رفتم. در رکعت دوم نماز بود و خدا ميداند که ميان اين نمازش در حال تنهايي در ميان آوارهاي