فروغ ابدیت - سبحانی تبریزی، جعفر - الصفحة ٨٣٢ - ابراهیم بتشکن
منافقان سپاه اسلام، از این پیشامد بسیار خوشحال شدند. حتی «ابو سفیان» گفت:
مسلمانان تا لب دریا خواهند دوید. یکی دیگر از منافقان گفت: سحر باطل شد. سومی تصمیم گرفت کار اسلام را یک سره کند و پیامبر را در آن گیرودار بکشد و چراغ توحید و مشعل فروزان رسالت را خاموش سازد.
پایداری پیامبر و گروه فداکار
فرار و گریز مسلمانان که علت عمده آن، وحشت و هرج و مرج بود، پیامبر را سخت متأثر کرد. او احساس کرد که اگر لحظهای تأخیر کند، محور تاریخ دگرگون شده و اجتماع بشر، مسیر خود را عوض میکند و سپاه شرک، سپاه توحید را در هم میکوبد. از این رو بالای مرکب خود با صدای بلند گفت:
یا أنصار اللّه و أنصار رسوله أنا عبد اللّه و رسوله؛ ای یاران خدا و یاران پیامبر! من بنده خدا و پیامبر وی هستم.
این جمله را گفت و سپس استر خود را به جانب میدان نبرد- که سربازان مالک آنجا را جولانگاه خود قرار داده و گروهی را میکشتند- حرکت داد. سپاهیان فداکاری، هم چون امیر مؤمنان، عباس، فضل بن عباس، اسامه و ابو سفیان بن حارث که از آغاز نبرد لحظهای از پیامبر غفلت نورزیده و نگهبان جان او بودند، همراه وی حرکت کردند. [١] پیامبر به عموی خود عباس- که صدای بلند و رسایی داشت- دستور داد که مسلمانان را به صورت زیر صدا زند: ای گروه انصار که پیامبر را یاری کردید و ای کسانی که در زیر درخت رضوان با پیامبر بیعت کردید! کجا میروید؟ پیامبر اینجاست! ندای عباس که به گوش آنها رسید، حمیّت و غیرت دینی آنان را تحریک کرد. فورا همگی گفتند: لبیک! لبیک! و دلیرانه به سوی پیامبر بازگشتند.
ندای پیاپی عباس- که سلامت پیامبر را نوید میداد- موجب شد که دستههای
[١]. واقدی، در المغازی، ج ٣، ص ٦٠٢، گوشهای از جانبازیهای امیر مؤمنان را آورده است.