توبه - حسین انصاریان - الصفحة ٢٧

زيباترين لباس را به او مى‌پوشاندند، ولى‌ «هذَا رَجُلٌ نَوَّرَاللهُ قَلْبَهُ بِالايمَانِ»[١]: اين مردى است كه خدا دلش را با ايمان نورانى كرده است. در ساى اين نور، ببينيد او چه نوع زندگى را بر چه نوع زندگى برگزيده است؟ مصعب آمد و سلام كرد و گفت: يا رسول‌الله! با من فرمايشى داريد؟ پيامبر (ص) گفت: آرى مصعبم. اين فرد كيست؟ مصعب گفت: عمويم است آقاجان! پيامبر (ص) گفت: او نود فرسخ راه از مكه آمده و مى‌گويد، مادرت دارد دق مى‌كند و پدرت دارد سكته مى‌كند. عمويت مى‌گويد يك سفر تا مكه بيا تا پدر و مادرت تو را ببينند و سپس برگرد. مصعب گريست و گفت: نمى‌دانم چه كار كنم؛ نمى‌دانم يا رسول‌الله ٦! بروم يا نروم؟ در اين گفتگو بودند كه جبرئيل نازل شد و گفت: يا رسول‌الله ٦! خدا مى‌فرمايد، مصعب، متعلّق به من است و نرود.


[١] ١. مستدرك‌الوسائل، ج ٣، ص ٢٥٧.