توبه - حسین انصاریان - الصفحة ٢٦
ى
عنى هر چند با اين هجرت تبليغى، ممكن است رابطهات با پدر و مادر قطع شود، به او نگفت، برو و هر دو سه ماه، يكبار برگرد، و به پدر و مادرت سرى بزن. او در چند سالى كه مدينه بود، پدر و مادرش را نديد. فقط در اين سالها يك روز عمويش به مدينه آمد و به نزد پيامبر رفت و گفت: يا رسولالله! من نيامدهام، مسلمان شوم. من جزو مكهاىها هستم. اين مصعب، برادرزاد من، تك پسر است. مادرش از دورىاش دارد دق مىكند و پدرش هم دارد از فراقش مىميرد. به او بگوييد، يك سفر با من به مكه بيايد و پدر و مادرش را ببيند و برگردد. پيامبر (ص) به دنبال مصعب فرستاد. مصعب درحالى كه پوست خشك شده گوسفندى را به صورت پيراهن به تنش كرده بود و از شدت ندارى، روزها به كارگرى مىرفت و دو درهم مزد مىگرفت، به نزد پيامبر (ص) آمد. اشك در چشمان پيامبر (ص) جمع شد و گفت: من او را با دو چشم خودم در مكه ديدم كه پدر و مادر اين جوان بهترين غذا را به او مىدادند و