مادر امام عصر - حسین انصاریان - الصفحة ٢٥ - راز دستور امام هادى (ع) به روايت نرجس

دعوت كرد و بعد او را آوردند و بر روى تخت نشاندند. همين كه او بر آن تخت نشست، پايه‌هاى تخت از هم در رفت و سرنگون شد و پسر برادرش افتاد. كشيشان و رهبانان مسيحى به پدربزرگم گفتند، ما فكر مى‌كنيم در اين برنامه نحوستى باشد. پس ما را آزاد كن كه برويم. پدربزرگم مخالفت كرد و دوباره پايه‌هاى تخت را برپا كردند و تخت را آماده نمودند. همين كه پسر برادرش را بر روى تخت گذاشتند، همه صليب‌هايى كه منحرفان مسيحى ساخته و كنار آن تخت چيده بودند، ريختند و دوباره پايه‌هاى تخت از هم جدا شد و پسر برادرش هم افتاد. مجلس را جمع كردند. همه از اين اوضاع متعجّب بودند. پدر بزرگم خيلى متأثر و ناراحت به درون دربار رفت. شب شد و من خوابم برد. در عالم خواب، جد مادرى‌ام، شمعون بن صفا را ديدم كه با انسانى الهى به نام محمد بن عبدالله (ص)، پيغمبر با عظمت اسلام، رو به رو شده است. او به جد مادرى من گفت، من آمده‌ام از اين دختر كه از نسل تو است، براى فرزندم خواستگارى كنم. بعد فرزندش را نشان داد و اسمش را برد و گفت، او امام حسن عسكرى (ع) است. عيسى بن‌