مادر امام عصر - حسین انصاریان - الصفحة ٢٤ - راز دستور امام هادى (ع) به روايت نرجس
بردن من نفرستاده است. من حكايت بسيار عجيبى دارم كه آن را برايت نقل مىكنم، و آن را نقل كرد تا اين نقل بماند و به ما برسد و ما هم از اين داستان پندها، عبرتها و درسها بگيريم: «لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِاولِى الْأَلْبَابِ».[١] جاهلان از اين حكايتها درس نمىگيرند و تنها عاقلانند كه از آنها درس مىگيرند: «»[٢] خانم ماجرا را چنين نقل كرد: پدربزرگم كه سلطان روم بود، من را كه سيزده سالم بود وخيلى هم برايش عزيز بودم و نوه مورد علاقهاش بودم، صدا زد و گفت: دخترم! مىخواهم زمينه ازدواج تو را با برادرزادهام فراهم كنم. پدربزرگم قصر را زينت كرد و تخت مهمى را گذاشت و مىخواست پسر برادرش را بر بالاى آن بنشاند. از سيصد نفر از علماى مسيحى، هفتصد نفر از بزرگان قوم و چهارهزار نفر از اشراف، اعيان و سرشناسان پايتخت هم براى اين بر تخت نشستن برادرزادهاش
[١] ١. يوسف: ١١١.
[٢] ٢. همان