مرگ مغزى - ستوده، حميد - الصفحة ٨٢ - گفتار چهارم داورى و بيان ديدگاه برگزيده
و متخصصان امر تغيير كرده، و در نتيجه، حكم آن نيز با دگرگونى روبه رو گشته است. از اين رو، نهايتاً، از نظر عرف عام، حركت و تپش ذاتى قلب، معيارى براى حيات است، نه حركت مصنوعى آن با اتصال به دستگاه. گواه اين سخن نيز آن است كه بارها، مشاهده مىگردد اطرافيان فرد مبتلا به مرگ مغزى، پس از شنيدن نظرات پزشكان، بيمار خود را مرده دانستهاند و آن گونه كه امروزه مرسوم است، خود به قطع دستگاههاى حمايتى از فرد مزبور مبادرت كرده، و احياناً، اجازه برداشت اعضاء او را نيز دادهاند.
نتيجه آنكه مرگ از نظر فقهى، قطع ارتباط روح از بدن است كه بايد احراز گردد. از ديدگاه اهل خبره، مرگ مغزى، يكى از علايم حصول قطع و يقين به حدوث فوت شخص است و نظر كارشناس به مثابه اماره بوده، مانع جريان اصل مىگردد. عرف عام نيز با احاله موضوع به عرف خاص از نظر دقيق و علمى عرف خاص پيروى مىكنند. از اين رو، قطع دستگاههاى حمايتى جايز بوده و مصداق قتل نخواهد بود. اگر نگوييم ادامه معالجه و صرف مال، چه بسا با شبهه تبذير مواجه گردد.
ولى به هر روى، براى تصميمگيرى نهايى در اين موضوع، بيان يك دغدغه و چالش علمى، شايسته مىنمايد:
اگر بپذيريم تشخيص جزئيات و مسائل با متخصصان است، اين پرسش به وجود مىآيد كه:
آيا تمامى پزشكان اين رشته، مىتوانند به صورت قطعى و جزمى، اذعان داشته باشند كه دانش پزشكى هيچگاه- ولو در صدها سال آينده- نخواهد توانست مغز را به حالت طبيعى برگرداند و يا پيوند ساقه مغز را از بدنى به بدن ديگر انجام دهد؟ (لعلّ الله يحدث بعد ذلك امراً).
اگر احتمال اين امر باشد كه با پيشرفت و تكامل علم، امكان بازگشت مغز،