مرگ مغزى - ستوده، حميد - الصفحة ٨٣ - گفتار چهارم داورى و بيان ديدگاه برگزيده
حداقل در لحظات اول صدمه مغزى، به حالت طبيعى و بازيافت سلامتى آن باشد يا دست كم، اگر اين احتمال داده شود كه دستگاههاى مصنوعى يا سيستمهاى خاصى پديد آيند كه بتواند تمام يا بخشى از اعمال مغز را انجام دهد، ديگر نمىتوان قطع به غيرقابل برگشت بودن كليه فعاليتهاى آن داد؛ به عبارت دقيقتر، با فرض اين احتمال، ديگر نمىتوان تلازمى بين مرگ مغزى و مرگ كامل انسانى برقرار كرد يا با تحقق مرگ مغزى، مرگ قطعى فرد را نيز ثابت نمود؛ زيرا در اين حالت، چون پزشكان از درمان و نجات مصدوم بازماندهاند، فرد مصدوم را عملًا مرده دانستهاند.
به باور اين قلم، بعيد به نظر مىرسد كه همه متخصصان به اتفاق آرا و از روى جزم و قطع، بتوانند احتمال درمان را نفى نمايند. از اين رو، نمىتوان سخن آنان را حتى براى عرف عام نيز اطمينان آور دانست. به ويژه آنكه اساساً، زهوق روح، امرى نيست كه با پيشرفتهترين دستگاهها قابل كشف و رؤيت باشد و لذا، همان گونه كه اثبات زهوق روح در فرد مصدوم به مرگ مغزى مشكل است، نفى آن نيز به سادگى ممكن نيست؛ در نتيجه، استصحاب بقاء حيات در مورد افراد مصدوم جارى خواهد بود و لااقل، بهرهاى از حيات (حيات نباتى) كه موضوع حرمت قتل است، براى آنها ثابت مىشود. پس به سهولت نمىتوان اين گونه افراد را مرده تلقى كرد؛ به ويژه در صورتى كه مغز افراد مذكور، هنوز تغيير نكرده و شكل طبيعى خود را از دست نداده باشد.
به هر روى، براى آنكه نتيجهاى قطعى، از اين مسئله بدست آيد و اين موضوع، پايان يافته تلقى گردد، بايد مرگ مغزى (تخريب غير قابل جبران نيم كرهها و ساقه مغز)، با اتفاق نظر پزشكان، و به صورت اعتقاد جزمى آنان، مساوق با مرگ بالفعل شخص و انقطاع روح از بدن وى دانسته شود، نه آنكه صرف فقدان هشيارى و احساس تلقى گردد؛ يعنى، به حكم اهل خبره، بايد مرگِ مرده